HeartBound/chp-02
𝖯𝖾𝗋𝗍𝗁𝖲𝖺𝗇𝗍𝖺
اون طرف خط، گان دِ گاسترو فقط لبخند زد...
لبخندی که اگه آیارا همون لحظه میدید، بدون شک از شدت عصبانیت منفجر میشد..
ـ«ساعت ۹ شب جلوی ورودی بخش اقامتگاههای خصوصی منتظرم باش... اونموقع بهت میگم ازت چی میخوام..»
آیارا با اخم گفت:
ـ «۹ شب؟! اون موقع من...»
اما قبل از اینکه بتونه حرفش رو تموم کنه، گان تماس رو قطع کرد.
آیارا با حرص به گوشی خیره شد..
دوباره راهنمای ماشین رو زد و با سرعت وارد محوطهی هتل و اقامتگاه لوکس شد..
اونقدر محکم فرمون رو پیچوند که لاستیکهای سوپراسپرت فراری با صدای بلندی روی آسفالت جیغ کشیدن..
نه برای اینکه قدرت ماشین سیوچند میلیون باتی رو امتحان کنه...
فقط چون از شدت عصبانیت نیاز داشت حرصش رو، روی چیزی خالی کنه..
قرار بود مثلا از اون رئیس مغرور انتقام بگیره...
اما حالا، فقط با یذره حرف زدن، خودش کاملاً بازنده شده بود..
آیارا اونقدر مغرور نبود که ندونه تو این دنیا آدمهایی هستن که نباید با اونا درافتاد.
و گان دِ گاسترو دقیقاً یکی از همون آدمهای خطرناک بود..
----------
فراری قرمز آتشی جلوی ورودی اصلی هتل، بهترین جای پارک رو اشغال کرد..
نگهبان با اشاره راهنماییش کرد و آیارا از ماشین پیاده شد..
با اینکه فقط یک تیشرت طرحدار و شلوار سهربعه ساده پوشیده بود، باز هم از سر و وضعش معلوم بود از یک خونوادهی پولدار و اصیله..
باربر هتل با احترام جلو اومد..
ـ «چمدونی دارین، آقا؟»
ـ «نه، اومدم یکی از دوستامو ببینم..»
باربر که فهمید خبری از انعام نیست، کمی توی ذوقش خورد.
آیارا پرسید:
ـ «میشه راه بخش اقامتگاههای خصوصی رو بهم نشون بدین؟»
کارمند هتل با تردید جواب داد:
ـ «اممم... اون قسمت فقط مخصوص مهمونهای هتله و افراد متفرقه اجازهی ورود ندارن.»
آیارا اطراف رو یه نگاه کرد.
وقتی مطمئن شد کسی حواسش نیست، کارمند رو کمی کنار کشید و آروم گفت:
ـ «راستش اومدم دوستدخترمو ببینم. از دستم خیلی ناراحته و هرچی زنگ میزنم جواب نمیده. مجبور شدم خودم بیام غافلگیرش کنم. یه کوچولو کمکم کن... قول میدم جبرانش کنم..»
همین که بحث انعام پیش اومد، برق پول تو چشمای کارمند نشست.
چند لحظه فکر کرد و آخرسر، با تکون دادن سرش تأیید کرد.
چند دقیقه بعد، آیارا سوار یکی از ماشینهای برقی مخصوص هتل شد و به سمت بخش پشتی مجموعه رفت؛ جایی که ویلاهای ساحلی با سبک معماری مدیترانهای قرار داشتن و هر کدوم استخر اختصاصی خودشون رو داشتن..
جلوی ورودی، یک اتاقک نگهبانی قرار داشت تا نزاره افراد متفرقه وارد بشن.
باربر به نگهبان گفت که داره یکی از مهمونا رو میرسونه، به همین دلیل اجازهی ورود گرفت.
کارمند هتل با نگرانی گفت:
ـ «من فقط تا اینجا میتونم بیارمتون، آقا. اگه همینم بفهمن، قطعاً اخراجم میکنن..»
آیارا با لبخند به شونهش زد..
ـ «نگران نباش، قول میدم هیچ اتفاقی نیوفته. همینجا منو پیاده کن..»
بعد از ماشین برقی پایین پرید، کیف پولش رو بیرون آورد و حدوداً پنج هزار بات به باربر داد.
کارمند جوون با دیدن اون پول، اونقدر خم شد و تشکر کرد که انگار میخواست تو زمین فرو بره..
وقتی اون رفت، آیارا شروع کرد اطراف رو زیر نظر گرفتن تا راهی برای رفتوآمد و فرار احتمالی پیدا کنه..
این بخش خصوصی، پر از درختچههای زینتی، نخل و نارگیل بود و حالوهوای یک جزیرهی لوکس تو جنوب اروپا رو تداعی میکرد.
ویلاها با دیوارهای گچی کرمرنگ، پلههای چندطبقه و سقفهای حصیری طراحی شده بودن و درست روبهروی هرکدوم، استخری جکوزیمانند به رنگ آبی روشن بود که منظرهای خیلی فوقالعاده ساخته بود.
هر ویلا هم با فاصلهی مناسب از دیگری قرار گرفته بود و با نردههای چوبی پوشیده از گیاهای رونده از هم جدا شده بودن تا حریم خصوصی مهمونها حفظ بشه..
آیارا با خودش فکر کرد اگر فرصت پیدا کنه، حتماً باید از این ویلاها طرحی بکشه؛ شاید بعدها برای پروژههای معماریش به درد بخورن.
اونقدر غرق تماشای محیط شده بود که تقریباً یادش رفت اصلاً برای چه کاری اومده..
همون لحظه، از گوشهی چشمش حرکتی رو از داخل یکی از ویلاها دید..
تو نگاه اول، فکر کرد یک زن قدبلند و خوشاندام، با هیکلی شبیه مدلهاست..
اما وقتی اون شخص حولهی حمومش رو از تنش درآورد، معلوم شد در واقع یک مرد بسیار خوشقیافه و لاغراندامه..
همین که چهرهی ظریفش رو دید، چشماش از تعجب زیاد گرد شد.
" نارین؟! "
بیاختیار خودش رو به حصار چسبوند؛ اونقدر نزدیک شد که انگار میخواست از لابهلای نردهها رد بشه تا داخل محوطه رو بهتر ببینه..
تو همین لحظه، سایهای زیر آب استخر حرکت کرد.
چند ثانیه بعد، مردی از آب بیرون اومد.
فقط با یک نگاه میشد فهمید قدش دستکم ۱۸۵ سانته؛ هیکلی درشت و عضلانی، شبیه مردای غربی داشت و پوست برنزهی تیرهش، جذبهی خاصی بهش داده بود.
نارین خم شد و بوسهی کوتاهی روی لبای مرد خوشچهرهی دورگهای گذاشت که چهرهای کاملاً جذاب و رگههایی از اصالت لاتین داشت و داخل استخر، کنار لبه وایساده بود.
«وایسا... این همون...؟»
آیارا سریع خم شد و خودش رو تا جایی که میتونست به شکافهای حصار چوبی نزدیک کرد تا طرف مقابل رو بهتر ببینه..
موهای قهوهای مرد با دقت به عقب حالت داده شده بود و فرم زیبای صورتش رو کاملاً نشون میداد.
از اون فاصله فقط میتونست نوک بینی برجسته و خط فک محکم اون رو ببینه..
" عجب... اون خیلی شبیه... "
ناگهان چشماش گرد شد..
" هی! آقای رئیس! اون مگه نگفت سرش اونقدر شلوغه که وقت دیدن منو نداره؟! "
آیارا از اینکه سرش کلاه رفته بود، از شدت حرص داشت آتیش میگرفت.
مشتهاش رو محکم گره کرد و سعی کرد خودش رو کنترل کنه تا از روی عصبانیت کار احمقانهای نکنه..
تو همون لحظه، گان دِ گاسترو بدن ظریف نارین رو داخل استخر کشید..
آیارا انگار تازه به خودش اومد.
وقتی دید گان، نارین رو تو بغلش گرفته و صورتش رو به گردنظ میماله، با ناراحتی اخم کرد..
" مگه نگفت این مرد رئیسشه؟ "
" کدوم رئیسی با کارمندش اینجوری رفتار میکنه؟ "
با احساس معذب بودن، سریع روش رو برگردوند.
دلش نمیخواست بیشتر از این مثل یک فضول، لحظههای خصوصی بقیه رو نگاه کنه..
با خودش گفت:
" پس این آقا از اون آدماست که مردهای خوشگل رو کنار خودش نگه میداره... "
آیارا با بیمیلی بینیش رو جمع کرد.
کمکم داشت دلیل فرستادن اون ماشین فوقالعاده گرونقیمت رو میفهمید..
قبلاً هم از مردا هدیه گرفته بود...
اما هیچکس تا حالا براش هدیهای به این گرونی نخریده بود.
و همین باعث شده بود شک کنه..
" مگه میشه یه تاجر اینهمه خرج کنه، بدون اینکه انتظاری داشته باشه؟ "
در حالی که غرق فکر بود، تصویر نارین تو بغل گان دوباره جلوی چشمش اومد.
چهرهی ظریف و خوشقیافهی آیارا کمکم رنگ غم و عذاب وجدان گرفت.
با خودش فکر کرد شاید حرفای تند و بیرحمانهای که سالها پیش به نارین زده بود، یکی از دلایلی باشه که اون رو به چنین زندگیای کشونده.
بعد از دور شدن از اونجا، گوشیش رو درآورد و با ینفر تماس گرفت؛
رئیس بخش اطلاعات، کسی که بیش از همه به اون اعتماد داشت.
ـ «هی، ووت... نارین رو یادت میاد؟ همکلاسیمون توی دبیرستان...؟ ولی صبرکن...»
ـ «چی گفتی؟ میخوای من دربارهی گذشته و زندگیش تحقیق کنم؟»
آیارا چند لحظه فکر کرد، بعد ادامه داد:
ـ «...آره، و در مورد گان دِ گاسترو هم هرچی میتونی پیدا کن. میخوام بدونم واقعاً کیه..»
ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ
کمکم بعدازظهر شد و خورشید داشت غروب میکرد و زاویهی نور خورشید طوری شده بود که روی ساحل هتل لوکس سایه انداخته بود.
آیارا یه غذای ساده سفارش داد و روی صندلی آفتابگیر، روی شنهای سفید و تمیز ساحل لم داد.
بیهدف به جتاسکیهایی نگاه میکرد که اون طرف محدودهی شنا با سرعت روی آب حرکت میکردن.
ظاهرش کاملاً آروم بود...
اما ذهنش حسابی به هم ریخته بود.
علاوه بر اینکه از دوست خبرنگارش خواسته بود دربارهی گان تحقیق کنه، خودش هم با گوشی شروع کرد به سرچ کردن..
اطلاعات زیادی دربارهی گروه دِ گاسترو پیدا کرد؛
از ساخت برجهای اداری در مرکز شهر گرفته تا هتلها، ریزورتهای لوکس و خرید شرکتهای بزرگ ورشکسته در کشورهای مختلف..
اما نکتهی عجیب این بود که رئیس این گروه، شخص دیگهای به نام خانوادگی دِ گاسترو بود، نه گان..
وقتی اسم کامل «گان دِ گاسترو» رو سرچ کرد...
تقریباً هیچ اطلاعاتی پیدا نکرد..
انگار کسی عمداً تموم رد و نشونههاش رو از اینترنت پاک کرده بود..
فقط چند خبر زرد و حاشیهای پیدا شد که از حضورش تو مراسم مختلف کنار سلبریتیها و مدلها نوشته بودن.
آیارا با حرص یه چیپس داخل دهنش انداخت و غر زد:
ـ «حتی یه ذره اطلاعات شخصی هم ازش پیدا نمیشه... نکنه اصلاً آدم نیست؟ فضاییه.؟»
چند دقیقه بعد، گوشیش زنگ خورد.
با هیجان سریع اون رو برداشت؛ فکر کرد دوستش زودتر از انتظار خبری پیدا کرده...
اما وقتی اسم روی صفحه رو دید، دلش هری ریخت.
«وای نه... الان حسابی دعوام میکنه»
همین که تماس رو وصل کرد، صدای داداش بزرگترش از اون طرف خط بلند شد:
ـ «هی، بچه!»
آیارا گوشی رو یکم از گوشش دور گرفت و لباش رو جمع کرد.
حدسش درست بود؛
داداشش بدون اینکه حتی فرصت حرف زدن به اون بده، شروع کرد به غر زدن:
ـ «چرا نگفتی کجا رفتی؟! اون ماشین گرونقیمت رو کی برات خریده؟! هیچ مردی بیدلیل اینهمه پول خرج نمیکنه! زود ماشین رو پس بده!»
آیارا نتونست جلوی خندهش رو بگیره..
اون اونقدر شبیه مادرش بود و پوست لطیف و صافی داشت که حتی خیلی از دخترها هم بهش حسودی میکردن.
همین ظاهر باعث شده بود از بچگی پسراهم عاشقش بشن و داداش بزرگترش همیشه مثل یه محافظ شخصی، با حساسیت زیاد از اون مراقبت کنه.
آیارا با خنده گفت:
ـ «از کجا فهمیدی؟ نکنه باز هم پیپیم همهچی رو بهت لو داده؟»
ـ «موضوع رو عوض نکن. چرا اینقدر عجله داشتی ماشین رو بهش پس بدی؟ درست جوابم رو بده. من همچین کیسی رو نمیخوام!»
سؤال آت باعث شد آیارا برای لحظهای حرفی برای گفتن نداشته باشه.
راستش اگه همون اول از امضا کردن برگه تحویل ماشین خودداری میکرد، همهچیز همونجا تموم میشد..
اما انگار گان، اخلاق تند و عجول اون رو خیلی خوب شناخته بود و دقیقاً از همون نقطه ضعف استفاده کرده بود تا اون رو وارد بازی خودش کنه..
آیارا ادامه داد:
ـ «داداش آت... اون آدم رو میشناسی...»
تا میخواست اسم گان رو به زبون بیاره، فوری حرفشو قورت داد..
هنوز نمیدونست نیت واقعی اون مرد چیه..
اگه حالا چیزی میگفت، داداش بیشازحد مراقبش، ممکن بود نسبت به یکی از سرمایهدارهای بزرگ حوزهی تجارت و سرمایهگذاری، که احتمالاً در آینده هم با خونوادهشون سروکار داشت، بدبین بشه.
برای همین تصمیم گرفت یه دروغ بزرگ کوچیک بگه..
ـ «ماشین رو پس دادم. فقط اومدم پاتایا یه دوستی رو ببینم. شب برمیگردم.»
آت با شنیدن اسم پاتایا گفت:
ـ «عه.. اتفاقاً چه خوب شد! راستش میخواستم فردا باهام بیای مراسم مناقصهی پروژهی ساخت یه ریزورت تو پاتایا.. فکر کردم فرصت خوبیه با آدمای این حوزه آشنا بشی، چون کلی شرکت بزرگ اونجا وجود داره..»
آیارا با خودش فکر کرد:
" یعنی فردا بابا و داداش هم میان اینجا... "
آت ادامه داد:
ـ « پس همونجا بمون و شب هم برنگرد. مگه ماشین دستت نیست؟»
آیارا تو فکر فرو رفت..
نقشهش این بود که امشب حسابی حال اون رئیس مغرور رو بگیره، با خاک یکیش کنه و قبل از اینکه اون فرصت تلافی پیدا کنه، سریع فرار کنه.
اما حالا داداشش اصرار داشت شب رو همونجا بمونه.
" لعنتی... اینطوری چطور تا صبح زنده بمونم؟ "
برای فرار از این موقعیت ادامه داد:
ـ «آخه من لباس اضافه نیاوردم. بهتره اول برگردم خونه.»
آت درلحظه جواب داد:
ـ «مگه نگفتی رفتی خونهی دوستت؟ از همون دوستت لباس قرض بگیر. این که دیگه سخت نیست. اینجوری لازم هم نیست هی بری و برگردی و خسته بشی. منم فردا کتوشلوارت رو برات میارم.»
آیارا با درموندگی سرش رو خاروند؛ اونقدر که موهای تا روی شونهش حسابی به هم ریخت.
با خودش غر زد:
" حالا چیکار کنم...؟ اگه بیشتر بهونه بیارم، داداش هی سؤال پیشم میکنه و دیگه نمیتونم جمعش کنم. "
ـ «باشه... پس همین کارو میکنم. بعداً اسم هتلی که توش میمونم رو بهت میگم، تو هم فردا بیا دنبالم..»
وقتی بالاخره قبول کرد، آت تماس رو قطع کرد و آیارا رو با کلی دردسر و نقشهای که باید میکشید، تنها گذاشت.
اون با ریتم آرومی انگشتهاش رو روی میز ضرب گرفته بود و غرق فکر بود.
با اینکه مردی به اسم گان دِ گاسترو که فقط چند دقیقه دیده بود و حتی چهرهاش رو هم درست به خاطر نمیآورد، اما اون نگاه نافذ، تیز و سبز-قهوهایش اونقدر سنگین بود که هنوز از ذهنش بیرون نمیرفت.
بااینحال...
«فرار» کلمهای نبود که در فرهنگ لغت آیارا سینگامخا وجود داشته باشد.
باید دید آخر این بازی، برندس یا بازنده.
نیم ساعت مونده به ساعت قرار، آیارا جلوی ورودی بخش اقامتگاههای خصوصی وایساده بود و مدام پشهها رو از دور خودش دور میکرد..
چند دقیقهای هم با نگهبان ورودی چشم تو چشم شده بود؛ تا اینکه یک ماشین برقی مخصوص هتل از راه رسید.
همونطور که حدس میزد، کسی که از ماشین پیاده شد تانت، منشی گان بود.
آیارا نگاهی به ساعت مچیش انداخت و با طعنه گفت:
ـ «واووو! چه وقت شناس.»
تانت با احترام سرش رو خم کرد.
ـ «عذر میخوام، آقای آیارا. رئیس امشب جلسه داشت و همین چند دقیقه پیش تموم شد. به من دستور داد فوراً بیام دنبالتون..»
آیارا با خندهی کوتاهی گفت:
ـ «جلسه؟»
بعد شونهای بالا انداخت و چیزی نگفت.
" آره... جلسهای که وسط استخره، با کارمندش که لباس از تنش درمیاره! "
فکرش رو تو دلش نگه داشت.
بعد با بیحوصلگی گفت:
ـ «باشه، حالا کی قراره رئیستون رو ببینم؟ از صبح تا حالا کل روزم به خاطر این مسخرهبازیها هدر رفته..»
منشی با دست به سمت ماشین برقی اشاره کرد.
ـ «بفرمایید. رئیس کل رستوران طبقهی آخر این هتل رو بهصورت اختصاصی برای ملاقات با شما رزرو کردن.»
کلمهی «اختصاصی» حسابی به دل آیارا نشسته بود.
با شک نگاهی به تانت انداخت، اما چون هیچ رفتار مشکوکی از اون ندید، تصمیم گرفت فعلاً همراهش بره و ببینه گان چه خوابی براش دیده..
ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ
رستوران طبقهی آخر این هتل پنجستاره، دیوارهای شیشهای سرتاسری داشت و منظرهی ۳۶۰ درجهای از دریای تاریک شب و چراغهای رنگارنگ شهر رو پیش چشم مهمونها میذاشت..
مهمانهای ویژه رو هم به بخش خصوصی رستوران میبردن؛ جایی که از فضای اصلی و بقیهی مشتریها کاملاً جدا و دور بود..
آیارا نگاهی به اطراف انداخت.
نور قسمت خصوصی رستوران عمداً کم بود و همین باعث میشد شمع معطری که روی میز کنار پنجره روشن بود، بیشتر به چشم بیاد.
یکم اونطرفتر، سایهی مردی قدبلند و چارشونه دیده میشد.
کتش رو روی پشتی صندلی انداخته بود و فقط پیرهن خوشدوختش تو تنش بود؛ پیرهنی که حتی از پشت هم عضلات ورزیدهش رو بهخوبی نشون میداد.
وقتی حضور آیارا رو حس کرد، آروم برگشت.
چشمهای سبز مایل به قهوهایش زیر نور لرزان شمع برق میزد؛ درست مثل چشمهای یک شکارچی که عطشی پنهان تو وجودش موج میزد.
آیارا همونجا وایساد.
با اینکه خطر رو از وجود اون مرد بهوضوح حس میکرد، اما بازم با غرور همیشگیش سرش رو بالا گرفت و با یه نگاهی سرکش بهش خیره شد.
گان با صدایی آروم گفت:
ـ «ساری.. اگه منتظرت گذاشتم.. آیارا»
راستش آیارا اصلاً از اینکه گان اینقدر خودمونی اسمش رو صدا میزد خوشش نمیاومد..
تو ذهنش با خودش کلنجار میرفت:
"ودف... این رئیس مغرور خودشو چی فرض کرده؟"
بعد بدون اینکه احترام خاصی تو لحنش باشه، کلید فراری F12 برلینتا رو روی میز گذاشت و مستقیم پرسید:
ـ «آقای دِ گاسترو، چرا خواستین منو ببینین؟ بیاید وقت همدیگه رو بیشتر از این تلف نکنیم. مستقیم بگین ازم چی میخواین..»
گان فقط یه لبخند محو زد.
بعد دور میز رفت، صندلی رو برای آیارا عقب کشید و وقتی به اون نزدیک شد، صورتش رو کنار گوشش آورد و با صدایی بم و آروم زمزمه کرد:
ـ «ولی من دلم میخواد... تموم امشب باهات حرف بزنم..»
بوی خاص ادکلن گان، همراه با حضور پررنگ و مردونهش، باعث شد ذهن آیارا زنگ خطرش رو به صدا دربیاره.
خواست عقب بره و اون رو کنار بزنه...
اما قبل اینکه موفق بشه، گان هر دو دستش رو محکم گرفت.
آیارا سریع صورتش رو برگردوند...
اما همون لحظه خشکش زد.
بینیشون فقط چند سانت با هم فاصله داشت.
گرمای نفسهای گان که روی گونهش مینشست، تازه بهش فهموند که چقدر بیش از حد به هم نزدیک شدن..
ـ «بفرمایید، بشینید»
رئیس شرکت با آرامش پسر رو که سرجاش خشک و معذب وایساده بود، به سمت صندلیش راهنمایی کرد.
وقتی منبع اون فشار سنگین از کنارش دور شد و به سمت صندلی روبهرو برگشت، آیارا تازه تونست نفس بکشه.
اون موقع بود که فهمید واقعاً تو موقعیت دردسرسازی گیر افتاده و ناخودآگاه نگرانی تو چشماش موج زد.
گان با یه اشاره به گارسونها، دستور داد غذا رو بیارن..
سوپ داغ، نان تازه، دو لیوان پایهبلند و دستهگلی از گلهای سفید کرمرنگ روی میز دونفره چیده شد.
گارسونی با کتوشلوار شیک، شامپاین گرونقیمتی رو داخل لیوانها ریخت و بعد با احترام عقب رفت تا برای مهمونا حریم خصوصی ایجاد کنه.
گان لیوان نوشیدنی طلاییرنگش رو بالا آورد و گفت:
ـ «خوشحالم از اینکه دوباره میبینمت»
آیارا با بیمیلی لباش رو جمع کرد، اما از روی ادب لیوانش رو به لیوان گان زد.
جرعهی اول شامپاین طعم فوقالعادهای داشت و بلافاصله اشتهاش رو باز کرد.
عطر دلانگیز سوپ هم وسوسهش کرد.
چارهای نداشت جز اینکه قاشق رو برداره و شروع به غذا خوردن کنه؛ البته تو تمام این مدت، نگاه گان لحظهای از روش برداشته نشد.
استیک نرم و آبدار، با سس غلیظ فلفل سیاه، اونقدر خوشمزه بود که آیارا پشتسرهم فقط داشت میخورد.
تا اینکه بعد از نزدیک به یک ساعت، تازه متوجه شد تموم این مدت، مرد روبهروش با غذا و پذیرایی حسابی سرش رو گرم کرده و عملاً اونو بازی داده.
از روی حفظ ادب، دستمال سفید روی پاهاش رو برداشت، گوشهی لبش رو پاک کرد و دوباره بحث اصلی رو پیش کشید.
ـ «فکر نکنم فقط برای شام دعوتم کرده باشین، نه؟»
گان که آروم جرعهای از شراب قرمزش نوشیده بود، لیوان رو روی میز گذاشت و خونسرد گفت:
ـ «چرا فکر میکنی حتماً یه نقشهی دیگه پشت این دعوت بوده؟»
آیارا لبخند معناداری زد..
ـ «اول اینکه، ما قبل از اون تصادف اصلاً همدیگه رو نمیشناختیم..»
ـ «دوم اینکه، هیچ آدم عاقلی برای یه غریبه فقط به اون دلیل مسخره، یه ماشین سیوهفت میلیون باتی هدیه نمیخره..»
کمی مکث کرد و با شیطنت ادامه داد:
ـ «و سوم اینکه... ظاهراً شما، هم به مردها علاقه دارین، هم به زنها»
گان کمی به جلو خم شد.
آرنجهاش رو روی میز گذاشت، انگشتهاش رو تو هم قفل کرد و چونهش رو روی دستهاش تکیه داد.
بعد با حالتی که انگار واقعاً تعجب کرده باشه، یکی از ابروهای پرپشت و خوشفرمش رو بالا انداخت..
ـ «فکر میکنی از اون لحاظ بهت علاقهمندم؟»
خندهی آرومی از گلوش بیرون اومد..
ـ «اعتمادبهنفست واقعاً درحد لالیگاس..»
جوونی که تازه از خارج برگشته بود، از اینکه طرف مقابل اینقدر راحت نادیدهش گرفته بود، حسابی احساس حقارت کرد.
مشتهاش رو گره کرد و سعی کرد خودش رو کنترل کنه و جوابی برای تلافی پیدا کنه. بعد لبخند شیرین اما نیشداری روی لبهاش نشست و گفت:
«اولین نفری نیستی که اینجوری باهام برخورد میکنی. بابت سوءتفاهم معذرت میخوام... فقط دیدم با دوستم خیلی صمیمی هستی، با اینکه اون فقط کارمندته، برای همین فکر کردم شاید به پسرهای خوشقیافه علاقهی خاصی داشته باشی.»
گان بدون اینکه ذرهای دستپاچه بشه، با خونسردی جواب داد:
«اون، بخشی از کار نارینه»
"...چی؟"
یعنی چه جور کاریه که باید خودش رو در اختیار رئیسش بذاره؟
لبخند از رو صورت آیارا محو شد و قیافهش یدفعه جدی شد.
«منظورت چیه؟»
گان نگاه نافذش رو توی چشمهای تیرهی آیارا دوخت، انگار میخواست ذهنش رو بخونه.
«...دقیقاً چی دیدی؟ و چی میدونی؟»
«تو...»
آیارا از شدت عصبانیت نزدیک بود از جاش بلند شه، یقهی اون مرد ازخودراضی رو بگیره و یه مشت محکم توی صورتش بکوبه. اما آخرش فقط دستش رو با حرص توی هوا تکون داد تا یکم از خشمش رو خالی کنه..
«باشه، باشه... خلاصهاش اینه که تو یه آدم پولداری و انقدر وقت اضافه داری که دنبال این جور بازیها باشی. ولی من اینقدر بیکار نیستم؛ باید برگردم و کارهامو تموم کنم.»
گان با همون صدای آروم و بم گفت:
«خب پس بریم سر اصل مطلب.»
همین یک جمله باعث شد آیارا دوباره روی صندلی بمونه. بعد دید مرد روبهروش با اشارهای، منشیش رو که کمی اونطرفتر ایستاده بود صدا زد.
تانت بشقاب استیکی رو که فقط چند تکه بروکلی کرهای داخلش مونده بود کنار زد و به جاش یک پوشهی مشکی جلوی آیارا گذاشت.
آیارا با انگشتهای کشیدهش سریع پوشه رو باز کرد. داخلش عکسهایی از زمین کشاورزی و یه نسخه از سند رسمی زمین بود که از اداره ثبت گرفته شده بود.
اگه درست یادش میاومد، این همون تکه زمینی بود که تنها میراث مادرش محسوب میشد؛ زمینی که از جد بزرگِ مادریشون، یکی از شاهزادههای خاندان سلطنتی، به ارث رسیده بود.
و طبق وصیت مادرش، بعد از فوت اون، فقط وقتی آیارا به سن قانونی میرسید، حق مالکیت کامل این زمین بهش داده میشد.
برای همین، طبق وصیت مادرش، اجازه داده بود پیرمردها و پیرزنهای اون محله همچنان روی اون زمینِ کشاورزی کار کنند و از همون راه خرج زندگیشون رو دربیارن تا سنت قدیمی اونجا حفظ بشه.
آیارا سرش رو بالا آورد و نگاهش با نگاه گان دِ گاسترو، غول دنیای تجارت، گره خورد. لازم نبود بیشتر از این تحقیق کنه؛ معلوم بود طرف همهچیز رو دربارهی اون میدونست.
پوشه رو بست و با بیحوصلگی اون رو به سمت منشی که کنارش ایستاده بود پرت کرد..
«نمیفروشم.»
گان بدون ذرهای تغییر تو چهرش گفت:
«قیمتت رو بگو..»
آیارا با عصبانیت جواب داد:
«یه بار دیگه میگم... نمیفروشم! حتی اگه یه ماشین صد میلیون باتی دم خونم پارک کنی، نظرم عوض نمیشه»
بعد از جاش بلند شد، انگار دیگه حرفی برای گفتن نداشت.
اما هنوز یه قدمم برنداشته بود که پاهای بلند گان جلو اومد و مچ دستش رو گرفت..
«یه بار دیگه فکر کن. سه سال دیگه اون منطقه تبدیل به یه مرکز مدرن شهری میشه. بعید میدونم اون مزرعهی قدیمی تا اون موقع دووم بیاره..»
آیارا بیدرنگ جواب داد:
«حتی اگه تا اون موقع زمین هنوز به اسم من هم نباشه، ولی یه چیزو مطمئن باش... هیچوقت هم به اسم شرکت تو نمیشه..»
چند لحظه فقط به هم زل زدن؛ هیچکدوم حاضر نبود کوتاه بیاد.
آخر سر، گان لبخند تلخی زد؛ انگار از لجبازی این آقازادهی مغرور هم کلافه شده بود.
بعد با زورِ بازوش، آیارا رو به سمت خودش کشید و اون رو نزدیک سینهش نگه داشت. خم شد و با لحنی آروم اما پر از چالش گفت:
«تا حالا هیچ چیزی نبوده که بخوام و به دستش نیارم... حتی تو..»
آیارا چشمهاش رو باریک کرد و نگاهش رو مستقیم به اون دوخت؛ جوری که انگار چالشش رو پذیرفته..
بعد با دست آزادی که داشت، خیلی آروم انگشتهاش رو روی خط فک تیز گان کشید؛ حرکتی که بیشتر شبیه تحریک و لجبازی بود. اما لحظهی بعد، جام شراب روی میز رو برداشت و بدون ذرهای تردید، کلش رو روی صورت جذاب گان پاشید؛ حتی براش مهم نبود لباس خودش هم خیس میشه.
«خوابش رو ببینی!»
همزمان با تموم قدرت مچش رو بیزون کشید و خودش رو از دست گان آزاد کرد.
معمار جوون چند قدم کنار رفت تا از مردی که حالا خیسِ شراب شده بود فاصله بگیره، بعد سوت کوتاهی زد و با لبخندی شیطنتآمیز گفت:
«ممنون بابت شام و شراب خوشمزه، آقای دِ گاسترو.. امیدوارم دیگه هیچوقت همدیگه رو نبینیم.»
تانت با ناباوری به پیرهن گرونقیمت رئیسش که حالا از شراب قرمز تیره خیس شده بود خیره موند. از جسارت آیارا واقعاً شوکه شده بود. سریع از یکی از گارسونها دستمال تمیزی گرفت تا لباس رئیسش رو پاک کنه، اما همون لحظه حس کرد فضای اطراف به طرز ترسناکی سرد شده..
گان با آرامش دستش رو روی صورتش کشید و شرابی رو که روی پوستش چسبناک شده بود پاک کرد. بعد خندهای آروم و بم سر داد..
با همون خونسردیای که یه آرامش قبل از طوفان بزرگ رو تداعی میکرد، به منشیش دستور داد:
«دربارهی مناقصهی پروژهی ساخت اون ریزورت که فرداست... مهم نیست شرکت ‹سینگا کانستراکشن› چه قیمتی پیشنهاد میده، بذار برنده بشن..»
چشمهای قهوهای روشنش که رگهای سبز رو درونش داشت، تیرهتر شد. تصویر چهرهی زیبا اما سرکش آیارا از ذهنش بیرون نمیرفت.
اون، بهعنوان یک تاجر، با خودش عهد کرد ضرری رو که امروز دیده بود... با سودش پس بگیره...
End of chapter⁰²
((عجب سودی.. نوشجونت باشه جناب دِ گاسترو))