HeartBound /chp-00

HeartBound /chp-00

𝖯𝖾𝗋𝗍𝗁𝖲𝖺𝗇𝗍𝖺
Chapter 00


نوای آروم موسیقی جاز توی روف‌تاپ یه هتل لوکس که به یه پاتوق شیک و سطح‌بالا وسط شهر تبدیل شده بود، پیچیده بود..

معمولاً مشتری‌های اونجا دنبال آرامش و حریم خصوصی بودن، اما اون روز نگاه همه به یه میز دنج کنار بالکن خیره شده بود؛ میزی که سه تا مرد جوون دورش نشسته بودن، مشروب میخوردن و مزه میزدن..


این سه نفر از دوران دبیرستان صمیمی‌ترین دوستای هم بودن و همه بهشون لقب «سه تفنگدار» داده بودن. اون‌قدر معروف بودن که تقریباً کل اون منطقه این سه پسرِ خوش‌تیپ، باهوش، پولدار و به‌ظاهر بی‌نقص رو می‌شناختن.

اما بعد از رفتن به دانشگاه، هر کدوم راه خودشون رو رفتن تا اینکه یکی از اون‌ها بعد از تحصیل در خارج از کشور برگشت. و امروز، بعد از سال‌ها، دوباره دور هم جمع شده بودن.


ـ «خب، میخوای دوباره برگردی درس بخونی یا نه؟»

این سؤال رو تاناووت یا همون «چهارچشمی»، خبرنگار جوونی که وارث صاحب یکی از روزنامه‌های سراسری کشور هم بود، از دوستش پرسید.


مردی که مخاطب سؤال بود... یه پیراهن سفید ساده پوشیده بود که چند دکمه‌ی بالاش باز بود و زنجیر نقره‌ای با آویز جمجمه‌ای ترسناک دور گردنش دیده میشد؛ چیزی که کاملاً با صورت صاف و خوش‌چهره، چشم‌های کشیده و شیرین، بینی خوش‌فرم و لب‌های صورتی و خوش‌تراشش در تضاد بود.

با اینکه همه به خاطر قیافه‌ی خوشگلش می‌شناختنش(برادر بزرگ‌ترش تمام جذابیت‌های مردونه‌ی خانواده رو به ارث برده بود) با این حال، خودش یه دخترباز حرفه‌ای بود؛ طوری که فقط یه نگاش کافی بود تا خیلی از دخترا دلشون رو بهش ببازن و حاضر باشن باهاش تا اتاق‌هتل برن..


آیارا، معمار جوونی که تازه مدرک کارشناسی ارشدش رو از یکی از دانشگاه‌های معتبر آمریکا گرفته بود، نگاش رو از منظره‌ی چراغ‌های درخشان شهر در شب برداشت و دوباره به جمع برگشت. بعد دسته‌ای از موهاش که روی صورتش ریخته بود کنار زد و با شیطنت لبخند زد..

ـ «اولش فکر میکردم دیگه بسه. چون گرفتن این دو تا مدرک واقعاً جونم رو گرفت. ولی دخترای نیویورک خیلی جذابن! هنوز با همشون آشنا نشدم. شاید یکی دو سال دیگه هم بمونم و یه تخصص دیگه بگیرم؛ بنظرم بد نمیشه»


با شنیدن این حرف‌های رک و بی‌پرده از دهن این پسر خوشگل، دوست دیگه‌ای که کنارش نشسته بود با انزجار سرش رو تکون داد.

ـ «اگه یه روز با ایدز برگردی و بمیری، اصلاً تعجب نمیکنم»

این رو نتیپات، وکیل جوون و همیشه خونسرد جمع، بدون هیچ تعارفی گفت.


ـ «نگران نباش. من خیلی خوب مراقب خودمم. حالا حالاها قراره دلیل زندگیتون باشم»

آیارا با خنده جواب داد و انگار نگرانی و نصیحت دوستاش قشنگ به ت- هیچ‌جاش بود.


بعد با انگشت‌هاش روی لیوان نوشیدنی کهربایی‌رنگش ضربه زد و خودش رو با ریتم موسیقی هماهنگ کرد. نسیم خنک شب آروم صورتش رو نوازش میکرد و خستگی‌ای رو که از یک ماه کار مداوم روی پروژه‌ی پایان‌نامه‌اش روی دوشش مونده بود، از بین میبرد.


نگاه معمار جوون توی فضای آروم بار چرخید تا اینکه روی زنی شیک‌پوش با لباس بنفشِ جذب ثابت موند..

زن از کنار بار، نزدیک صحنه‌ی اجرای موسیقی، با نگاه‌های شهوت‌بار بهش چشمک میزد.

آیارا گوشه‌ی لبش رو بالا داد، لیوانش رو به نشونه‌ی سلام بالا گرفت و زن هم بلافاصله لیوان کوکتلش رو بالا آورد و به دعوت بی‌کلامش جواب داد.


تاناووت که رفتار لاس‌زن رفیق دختربازش رو دید، با حرکت سر، به نتیپات فهموند که اونم ببینه.

نتیپات با کلافگی آهی کشید.

از قیافه‌ش معلوم بود امشب هم آقای آیارا آخر شب یه اتاق توی هتل رزرو میکنه.

بعد مستقیم گفت:

ـ «خب، چی کار میکنی؟ میخوای حساب ما رو بدی یا نه؟»


آیارا یکی از ابروهاش رو بالا انداخت.

ـ «این همه عجله برای چیه؟ ما که به این راحتیا همدیگه رو نمی‌بینیم»


خبرنگار جوون با طعنه جواب داد:

ـ «فقط نمیخوایم مزاحم خوش‌گذرونی‌ت بشیم»


اونا سال‌ها بود همدیگه‌رو می‌شناختن؛ برای همین تاناووت دقیقاً میدونست توی سر آیارا چی میگذره..

آیارا با حالت حق‌به‌جانب گفت:

ـ «واقعاً فکر میکنید برای من دخترا از دوستام مهم‌ترن؟»


هر دو نفر بدون حتی یه لحظه مکث، هم‌زمان جواب دادن:

ـ «آره!»


آیارا از شدت خنده شکمش رو گرفت.

ـ «هنوزم مثل همیشه هم‌فکرین! نکنه ماه دیگه قراره کارت عروسیتون رو پخش کنید؟»


نتیپات با حرص گفت:

ـ «یه لگد میزنم بهتا، آی‌آی عوضی!»

پاش رو بالا آورد، انگار واقعاً می‌خواست لگد بزنه. تاناووت که همیشه بینشون نقش میانجی رو داشت، سریع پاش رو گرفت و گفت:

ـ «ولش کن بابا، این از دوران دبیرستان همین‌قدر زبون‌دراز بوده، هنوزم آدم نشده...»

بعد رو به آیارا کرد و اخطار داد:

ـ «توام خودت رو معصوم نشون نده. وقتی پای پسرا وسط باشه، پرونده‌ی خودت از همه طولانی‌تره. مجبورم نکن همه‌ش رو، رو کنم!»


این بار نوبت آیارا بود که ساکت بشه، اما با این حال زیر لب غر زد و تا فیهاخالدونش رو فحش داد..

واقعاً روی اعصابش بودن؛ چون دوستای قدیمیش همه‌چیز رو درباره‌ش می‌دونستن! از لقب «نونگ آی» که خانواده‌اش از بچگی صداش میکردن، گرفته تا صف بلند پسرایی که وقتی توی مدرسه‌ی پسرونه درس میخوند، دنبالش بودن و میخواستن مخش رو بزنن.

آخرش با بی‌حوصلگی گفت:

ـ «باشه باشه، شما برین. این شامم مهمون من. اینم جبران وقت ارزونی که ازتون گرفتم»


اون معمار خوش‌تیپ دستش رو بالا برد تا پیشخدمت رو برای آوردن صورت‌حساب صدا بزنه و هم‌زمان با دست دیگش با دو تا دوست فضولش خدافظی کرد؛ دوستایی که ناخواسته خاطرات افتضاح دوران دبیرستانش رو دوباره یادش آورده بودن.


بعد از رفتن اونا، آیارا برای اینکه حال و هوای خودش رو عوض کنه، به سمت همون زن جذاب با لباس بنفش که کنار بار ایستاده بود رفت.

بهش پیشنهاد داد مهمونش باشه و یه نوشیدنی با هم بخورن.

همین که نگاهشون به هم گره خورد، بینشون جرقه‌ای شکل گرفت.

اون پسر دخترباز، بازوش رو دور کمر زن حلقه کرد و هر دو به سمت آسانسور شیشه‌ای رفتن تا پایین برن و یه اتاق بگیرن.


اما هنوز دکمه‌ی آسانسور رو نزده بودن که یکی از کارمندهای رستوران با عجله خودش رو بهشون رسوند.

ـ «ببخشید آقا... و خانم... اون فراری قرمز دو در با پلاک 7 SW 98XX مال شماست؟»


آیارا با تردید ابروش رو بالا انداخت.

ـ «آره، مال منه. چی شده؟»


کارمند لحظه‌ای مکث کرد و بعد با نگرانی گفت:

ـ «همین الان نگهبانی خبر داد که یه ماشین از عقب به ماشینتون زده...»


هنوز حرفش تموم نشده بود آیارا، که از ماشینش مثل جونش مراقبت میکرد، با عجله دکمه‌های آسانسور رو پشت سر هم فشار داد تا هرچه زودتر به طبقه‌ی همکف برسه.

«لعنتی!»


برای خریدن اون فراری، اون‌قدر به پدرش اصرار کرده بود تا بالاخره قبول کرده بود براش بخره؛ البته به یه شرط...

اینکه همون سال تو آزمون پروانه‌ی اشتغال معماری قبول بشه؛ امتحانی که با وجود تنبلی ذاتی‌ش، قول داده بود حتماً قبولش میشه...


به محض اینکه درِ آسانسور باز شد، آیارا با عجله پرید داخل و حتی زنی رو که چند لحظه پیش با خودش آورده بود یادش رفت و همون‌جا مات و مبهوت پلش کرد.

وقتی به همکف رسید، مثل برق از هتل پرید بیرون و خودش رو به گوشه‌ی ساختمون، جایی که ماشینش رو پارک کرده بود، رسوند..

همین که چشمش به سپر عقب فراری قرمز آتیشی‌ش افتاد، نفسش بند اومد.

سپر عقب حسابی فرو رفته بود.

از شدت عصبانیت نفس‌نفس میزد و با اشاره به ماشینش، سرِ کارمندهای هتل و نگهبان‌هایی که دورش جمع شده بودن داد زد:

ـ «کدوم عوضی به ماشین من زده؟!»


راستش، فقط کافی بود کمی اون طرف‌تر رو نگاه کنه تا یه رولزرویس مشکی کشیده رو ببینه که همون نزدیکی پارک شده بود.

یه مرد جوون قدبلند با کت‌وشلوار سورمه‌ای، که ظاهراً راننده‌ی همون ماشین بود، با احترام جلو اومد.

ـ «واقعاً ازتون معذرت میخوام...»


اما آیارا با نگاهی پر از خشم بهش زل زد.

ـ «ماشین من خیلی گرونه! چرا حواست نبوده؟ گواهینامه‌تو آنلاین گرفتی یا چی؟!»


مرد لحظه‌ای سکوت کرد و بعد با خونسردی جواب داد:

ـ «قبول دارم که بی‌احتیاطی از طرف من بود... اما شما هم ماشینتون رو جای پارک ممنوع گذاشته بودین.»


آیارا سکوت کرد اخه چیزی برای گفتن نداشت.

نگاش به نگهبان هتل افتاد؛ همون نگهبانی که با امید گرفتن انعام از یه مشتری پولدار، با وجود مخروط‌ها و علائم «پارک ممنوع»، اجازه داده بود اونجا پارک کنه..


به خاطر همین، رولزرویس خیلی بلند که تازه از پارکینگ زیرزمینی بیرون اومده بود، نتونسته بود پیچ تنگ کنار ساختمون رو رد کنه و به فراری خورده بود.


آیارا با بی‌حوصلگی گفت:

ـ «باشه، هرچی بود، شده. من به شرکت بیمه زنگ میزنم»


راننده جواب داد:

ـ «ما تمام و کمال حاضریم همه‌ی خسارت رو پرداخت کنیم. فقط... رئیس من وقت نداره منتظر رسیدن بیمه بمونه»


ابروهای باریک آیارا توی هم رفت.

«رئیس؟ یعنی صاحب اصلی ماشین روی صندلی عقب نشسته؟»

قبل از اینکه حتی طرف مقابل رو ببینه، ازش بدش اومده بود.


با بی‌اعتنایی شونه‌هاش رو بالا انداخت و گفت:

ـ «شما هم وقت منو گرفتین. فکر کردین میتونین همین‌طوری فرار کنین؟ خوابشو ببینین!»


‌راننده که انگار اصلاً به حرف‌های آیارا اهمیتی نمیداد، نگاهی به ساعت مچی گرون‌قیمتش انداخت و گفت:

ـ «ولی ما واقعاً باید بریم»


بعد از جیبش یه کارت ویزیت درآورد و به سمت آیارا گرفت.

ـ «ما هم با شرکت بیمه تماس میگیریم. لطفاً این کارت رو بهشون بدین.»

بعد تأکید کرد:

ـ «این کارت رو حتما به مأمور بیمه تحویل بدین»


همین جمله کافی بود تا انگار آخرین ذره‌ی صبر آیارا منفجر بشه.

کارت ویزیت مشکی و ضخیم با نوشته‌های طلایی رو از دست مرد قاپید، با بی‌اعتنایی پرت کرد روی زمین و بعد با قدم‌های محکم رفت جلوی رولزرویس وایساد..

با صدای بلند گفت:

ـ «اصلاً برام مهم نیست کی هستی یا چقدر آدم مهمی هستی! اگه جرئت داری، حرکت کن... و زود از روم رد شو!»


--------


داخل صندلی عقب رولزرویس مجلل، مرد جوون و لاغراندامی از پشت شیشه‌های دودی با نگرانی داشت درامای بیرون رو نگاه میکرد؛ اوضاع هر لحظه بدتر میشد.


با احتیاط نگاهی به مردی انداخت که کنارش نشسته بود؛ مردی که با وجود اون همه شلوغی، مثل مرکز یک طوفان کاملاً آروم و بی‌حرکت بود.


جوون با تردید پرسید:

ـ «فکر کنم به توافق نمیرسن... اجازه میدین من برم پایین و باهاشون صحبت کنم؟»


اون مرد فقط خیلی آروم سرش رو تکون داد؛ بدون اینکه حتی یک کلمه حرف بزنه..


به محض اینکه اجازه گرفت، سریع درِ ماشین رو باز کرد و پایین رفت، به امید اینکه این دعوا رو تموم کنه.

اما همین که چشمش به صاحب فراری افتاد، از شدت شوک چشماش گرد شد..

ـ «آی!»


آیارا هم مثل مجسمه همون‌جا خشکش زد.

چند ثانیه طول کشید تا بالاخره بتونه حرف بزنه..

ـ «...نارین؟!»


با ناباوری اسم دوست دوران دبیرستانش رو صدا زد..

نه اینکه نارین اونقدر عوض شده باشه که نشناسدش...

بلکه اصلاً باورش نمیشد همون دانش‌آموز بورسیه‌ای که اون زمان می‌شناخت، حالا به جایی رسیده باشه که صاحب ماشینی به ارزش چند ده میلیون باتی باشه..


درست وقتی که میخواست چیزی بگه، نارین سریع حرفش رو قطع کرد..

ـ «خواهش میکنم... التماست میکنم. امروز واقعاً یه کار خیلی فوری داریم»


نارین که از سر تا پا لباس‌های برند پوشیده بود، با دستپاچگی کارت ویزیت مشکی رو از روی زمین برداشت و دوباره توی دست دوست قدیمیش گذاشت.

ـ «فقط همون کاری رو بکن که آقای گان گفت. وقتی مأمور بیمه اومد، فقط این کارت رو بهش بده»


آیارا با سردرگمی به رفتار عجولانه‌ی نارین نگاه می‌کرد.

همین که نارین خواست برگرده و سوار ماشین بشه، آیارا سریع مچ دستش رو گرفت.

ـ «صبر کن! نارین، چی شده؟ چه خبره؟»


نارین با همون صورت ظریف و زیبایی که با وجود گذشت سال‌ها هنوز تغییر چندانی نکرده بود، با چهره‌ای مضطرب برگشت و گفت:

ـ «شنیدم برای ادامه‌ تحصیل رفتی خارج. خوشحالم که برگشتی. اگه وقت شد، یه تایم دیگه با هم حرف میزنیم»


آیارا با دقت به رفتار عجیب و دستپاچه‌ی دوستش نگاه کرد، بعد چشمش رو از نارین گرفت و به رولزرویس مشکی و لوکسی که جلوی هتل پارک شده بود دوخت.

با شک پرسید:

ـ «از چی می‌ترسی؟»


همین سؤال باعث شد نارین ناخودآگاه جا بخوره.

از نظر آیارا، نارین دقیقاً مثل یه حیوون کوچولوی ترسیده بود که گوشه‌ای گیر افتاده.

همون لحظه، حس عذاب وجدان کوتاهی سراغ آیارا اومد؛ یادش افتاد زمانی خودش هم جزو اونایی بود که دوران مدرسه نارین رو اذیت میکردن.


اما خیلی زود دست دیگه‌ش رو بالا برد و محکم روی شیشه‌ی دودی صندلی عقب رولزرویس کوبید.

ـ «اون تو کدوم خریه؟! اگه جرئت داری، بیا بیرون!»


نارین با وحشت داد زد:

ـ «آیارا، نه...!!!»


اما دیگه دیر شده بود.

درِ بسته‌ی ماشین به‌آرومی باز شد.

اول یک جفت کفش چرمی براق روی زمین قرار گرفت.

بعد مردی قدبلند و باابهت از ماشین پیاده شد.

کت‌وشلوار کاملاً اندازه و خوش‌دوختش، اندام کشیده، کمر باریک و شونه‌های پهنش رو بیشتر به چشم می‌آورد.

موهای تیره‌ش رو به عقب شونه کرده بود و چهره‌ی بی‌نقصش کامل پیدا بود؛

چشم‌هایی تیز و نافذ، شبیه چشم‌های یه شاهین...

بینی کشیده و خوش‌فرم...

و لب‌های پر و خوش‌تراشی که محکم روی هم قرار گرفته بودن.

همه‌چیز تو ظاهرش اون‌قدر بی‌نقص بود که انگار یه مجسمه‌ساز مشهور، تک‌تک جزئیاتش رو با دقت تراشیده باشه.


آیارا با حسی عجیب به مردی که از ماشین پیاده شده بود خیره موند.

تا اون روز، هیچ‌وقت مردی رو ندیده بود که هم این‌قدر کامل باشه و هم چنین ابهت و فشار عجیبی از حضورش احساس بشه.


مرد با صدایی عمیق، محکم و به تایلندی کاملاً روون گفت:

ـ «...منو میخواستی ببینی؟»

ظاهرش بیشتر به یه مرد غربی با ریشه‌ی لاتین شباهت داشت.


آیارا ناخودآگاه آب دهنش رو قورت داد و نگاهی به نارین انداخت.

صورت نارین از ترس رنگش پریده بود؛ انگار مجرمی بود که سرصحنه جرم گرفتنش.


نارین خیلی آروم، طوری که فقط خودشون بشنون، گفت:

ـ «آی... ایشون رئیس ماست... آقای گان»


با اینکه هنوز هم باورش نمیشد، اما وقتی حرف نارین رو تأییدشده دید، بالاخره مچ دست دوست قدیمیش رو ول کرد.

بعد سرش رو بالا گرفت، غرورش رو حفظ کرد و بدون ذره‌ای ترس به اون مرد خارجیِ قدبلند خیره شد.

ـ «عه پس تو صاحب این ماشینی. برام مهم نیست کجا قرار داری یا چقدر کارت مهمه. چون راننده‌ات بی‌احتیاطی کرده و به ماشین من زده، باید همین‌جا بمونی تا شرکت بیمه بیاد و تکلیف همه‌چیز رو روشن کنه»


چشم‌های قهوه‌ای روشن مرد، که ته‌رنگ سبز هم توشون دیده میشد، بی‌حرکت روی آیارا ثابت موند.

از نگاش اصلاً نمیشد فهمید به چی فکر میکنه، اما همون نگاه باعث شد مو به تن آیارا سیخ بشه..


چند لحظه بعد، اون مرد قدبلند و باابهت، که رفتارش آدم رو یاد رئیس یه امپراتوری می‌نداخت، رو به زیردستاش که منتظر دستور وایساده بودن گفت:

ـ «از هر دو ماشین عکس بگیرید و برای شرکت بیمه بفرستید. اگر برای این ماشین درخواست خسارت ثبت بشه، تمام مسئولیتش با ماست»


بعد دوباره رو به آیارا کرد.

ـ «من کار مهمی دارم و نمیتونم منتظر بمونم. تو هم لازم نیست اینجا معطل بشی. ما خودمون تموم خسارت رو پرداخت میکنیم»


آیارا خیلی جدی و محکم گفت:

ـ «از کجا مطمئن باشم میشه بهت اعتماد کرد؟»


اما درست همون لحظه، مرد چند قدم بهش نزدیک شد، که باعث شد بدنش ناخودآگاه خشک بشه..

گرمای نفس مرد رو روی گونه‌ش حس میکرد؛ فاصله‌ی صورتشون فقط چند سانتی‌متر بود.

مرد با صدایی بم، آروم و خش‌دار، نزدیک گوشش زمزمه کرد:

ـ «جوابش روی همون کارت ویزیته»

اونقدر نزدیکش بود که آیارا سریع یک قدم عقب رفت تا دوباره بینشون فاصله بیوفته.

----------

آیارا اصلاً نمی‌خواست اجازه بده راننده، نارین و رئیسش این‌قدر راحت سوار رولزرویس بشن و برن.

اما اتفاقا اونقدر ناگهانی و غیرمنتظره پیش رفت که برای چند لحظه کاملاً ماتش برده بود..

وقتی بالاخره ماشین حرکت کرد و رفت، خم شد و کارت ویزیت مشکی و فلزی رو از روی زمین برداشت.


روی کارت نوشته شده بود:

«Gun De Gustro»

«گان دِ گاسترو...»


یه دورگه؟


آیارا با گیجی سرش رو خاروند و هر اسمی که توی ذهنش بود مرور کرد، اما اصلاً این اسم براش آشنا نبود.

با این حال، از روی ابهت اون مرد، رولزرویس لوکسش و حتی همون کارت ویزیت فلزی و گرون‌قیمتش، کاملاً معلوم بود که با یه آدم معمولی طرف نیست..


اون روز نه همدیگه رو میشناختن و نه آیارا فکر میکرد که قراره دوباره همدیگه رو ببینن...


اما هیچ‌کدومشون خبر نداشتن که در آینده‌ای نه‌چندان دور، قرار بود گان دِ گاسترو به نزدیک‌ترین و تأثیرگذارترین آدم زندگی آیارا تبدیل بشه..

End of chapter⁰⁰


((خاکتوسر لونا))

Report Page