Heart bound chapter 7 p1

Heart bound chapter 7 p1

𝖠𝗋𝖺n

آفتاب تیز ظهر که از لای پرده‌های توری نفوذ می‌کرد، باعث شد هیکلِ جمع‌شده زیر لحاف روی تخت بزرگ، با کلافگی تکون بخوره و بالاخره کامل از خواب بیدار بشه.

یه‌باره درد تیزی از ناحیه‌ی لگنش به سمت مغزش شلیک شد و صاحب اون پیکر از شدت درد ناله‌ای کرد.

آیارا با زحمت خودش رو چرخوند و به پشت خوابید. معمار جوون یواش یواش خودش رو بالا کشید و به بالش‌های بالای تخت تکیه داد، بعد با چشم‌های هنوز گیج و خواب‌آلودش اتاق رو برانداز‌ کرد. حالا دیگه تو اتاق خودش بود.

«یارو بکن درویی‌ چیزیه؟»

دانشجوی جوونی که از خارج کشور اومده بود، با یادآوری این فکر یه نفس عمیق و سنگین کشید. همین خودش مدرک این بود که هیچ‌وقت واقعاً نتونسته بود درباره‌ی اون رابطه‌ی یک‌شبه با اون آدم خطرناک، چیزی رو بفهمه یا بهش اعتماد کنه.

آیارا نگاهش رو پایین انداخت و بدنش رو بررسی کرد و دید یه لباس خواب نخیِ نرم و مرتب تنشه. در مورد قسمت پشت بدنش هم، به‌جز درد و فشار خفیفی که داشت، احساس راحتی می‌کرد؛ دیگه خبری از هیچ مایع غلیظ و چسبناکی که از شب داخلش مونده باشه نبود.
ابروهای باریکش از تعجب بالا رفت...

فکر نمی‌کرد آدمی مثل گان د گاسترو حاضر بشه تن سکس پارتنرش لباس بپوشونه، تمیزش کنه و بهش رسیدگی کنه. البته از طرف دیگه، بعید بود کس دیگه‌ای هم برای اون همچین کاری بکنه.

وقتی اتفاقات شب قبل رو مرور کرد، دوزاریش‌ افتاد که یه چیزی درست نیست.

درسته... یه اتفاقی افتاده بود.

یهویی‌، درِ اتاق خواب بدون هیچ هشداری باز شد.

بوی اشتهابرانگیز تخم‌مرغ و بیکن از سینی‌ای که رئیس یک شرکت عظیم املاک آسیایی در دست داشت، توی اتاق پیچید.

«ببخشید. فکر کردم هنوز خوابی.»

با اینکه خودش صاحب این هتل لوکس بود، ادب و نزاکت خودش رو حفظ کرده بود و بابت اینکه اول در نزده بود، عذرخواهی کرد.

وقتی صورت باریک و زیبای آیارا رو دید که این‌قدر مضطرب به نظر می‌رسید، نتونست جلوی سؤالش رو بگیره.

«دوباره تب کردی؟»

رئیس جوون  جلو رفت و سینی غذا رو روی میز گذاشت. بعد روی لبه‌ی تخت نشست و با پشت دستش، پیشونی صاف و رنگ‌پریده‌ی آیارا رو به‌آرومی لمس کرد.

«هنوز یه کم تب داری. بعد از ناهار داروت رو می‌خوری.»

گرما و مهربونی‌ای که از گان ساطع می‌شد، باعث شد قلب آیارا تندتر بزنه، اما نتونست نگرانی رو از چهره‌اش محو کنه.

«گان، تو هر سه ماه یه بار آزمایش می‌دی؟»

بعد از پرسیدن‌‌ این سؤال، گان د گاسترو برای مدت طولانی ماتش برد. بعد سعی کرد جلوی دهنش رو بگیره تا خنده‌اش درنیاد.

واقعاً پسر موذی‌ و خنگی بود.

اولین حرف‌هایی که آیارا بعد از اولین شب با هم بودنشون به زبون آورد، این بود:

«می‌ترسم ازت ایدز بگیرم.»

گان بدون اینکه ذره‌ای خجالت‌ بکشه جواب داد:

«چرا باید بترسی؟ من که نمی‌ترسم ازت‌ ایدز بگیرم.»

«من به اندازه‌ی تو بی‌بندوبار نیستم! با اینکه فقط گاهی سکس میکنم،  همیشه از محافظ(کاندوم) استفاده می‌کنم. ولی دیشب تو اصلاً هیچی تنت نبود!»

معمار جوون با صدای آرومی غر زد. از خودش عصبانی بود که گذاشته بود احساساتش کنترلش کنن و یادش رفته بود به عواقب کاراش فکر کنه.

رئیس مافیا، در حالی که یک دستش رو دور کمر پسری‌ که هنوز اخمو بود انداخته بود، گفت: «من هر سال آزمایش خون می‌دم. اونایی که هر سه ماه یه بار آزمایش می‌دن اعضای‌ کلابی ان‌ که من همیشه می‌رم. نگران نباش، قرار نیست به خاطر همچین بیماری‌ای بمیرم.»

چشم‌های باریکش با تیزی به طرف مقابل زل زد؛ کسی که داشت بیش از حد نسبت بهش‌ حس مالکیت نشون می‌داد. نتونست جلوی خودش رو بگیره و...

تیکه ای که از روی عصبانیت پروند، اصلا جالب نبود.

«معلومه!شاید از ایدز نمیری، ولی با گلوله‌ی کالیبر 38 که قراره توی جمجمه‌ات فرو بره، می‌میری.»

گان خم شد و برای تنبیه پسر‌ بی ادب، یه بوسه‌ی گرم روی گونه‌اش گذاشت. بعد خیلی آروم، طوری که فقط خودشون بشنون، زمزمه کرد: «با من دربیفت، ولی مواظب باش آخرش بیوه نشی.»

«خون گان!»

آیارا با حرص هیکل بلند و گنده‌ رو که محکم بغلش کرده بود، پس زد؛ از این شوخی درباره‌ی موضوعی که ازش متنفر بود و بهش اشاره کرده بود حسابی کفری شده بود.

«باشه، بیا دیگه درباره‌ی این حرف نزنیم، وگرنه غذا سرد می‌شه. هنوز باید داروی تب و داروی ضدالتهابت رو بخوری.»

شنیدن اسم دارو باعث شد مرد به طرز مسخره و عجیبی احساس خجالت کنه.
اگه قرار بود تقصیر رو گردن کسی بندازه، تقصیر همون پسر نیمه‌لاتین بود که انگار زیادی از ژن‌های پدرش رو به ارث برده بود. دیشب اون کاملاً آیارا رو از رو برده بود.

آیارا سریع سینی غذا رو از روی میز کنار تخت برداشت، گذاشت روی پاهاش و شروع کرد به خوردن. نمی‌خواست دوباره بحث اعتمادبه‌نفس و پوریشنشون توی اتاق‌خواب رو پیش بکشه؛ مخصوصاً با اینکه اون یارو کل وقت غذا خوردن آی، با دستای‌ هشت‌پا‌ طورش مدام بدن آیارا رو لمس می‌کرد.

آیارا که حسابی خسته بود، تمام بعدازظهر رو عمیق و راحت خوابید. وقتی عصر بیدار شد، سرش حسابی درد می‌کرد. به زور خودش رو کشون‌کشون برد تا یه دوش حسابی بگیره و سرحال بشه، بعد از اتاق بیرون رفت.

همون موقع فهمید گان از ظهر برای کار به دفتر اقامتگاه رفته و هنوز برنگشته. مرد جوون که این بار خودش نقش مریض رو به عهده گرفته بود، یه وعده‌ی دیگه غذا صرف کرد و برای قدم زدن و لذت بردن از هوای خنک، از اقامتگاه بیرون رفت.

فضای کنار دریا هنگام غروب، هم قشنگ بود و هم یه جور عجیبی دلگیر و تنها.

آیارا همین‌طور قدم زد تا به اسکله‌ی تفریحی اقامتگاه لوکس رسید؛ جایی که حتی یک قایق هم به چشم نمی‌خورد. پا روی اسکله‌ی چوبی سفید گذاشت و تا انتهاش رفت. بعد خیره و بی‌حالت، به جزیره‌های کوچیکی نگاه کرد که دوردست‌های دریا پراکنده بودن و زیر نور نارنجی‌قرمز خورشیدِ در حال غروب، غرق شده بودن.

وقتی توی سکوت و تنهایی خلوت کرد، شروع کرد به فکر کردن به اتفاقات زیادی که پشت سر گذاشته بود و چطور همه‌چیز به اینجا رسیده بود.

اما عجیب این بود که هرچی فکر می‌کرد، هیچ تصویری از آینده نمی‌تونست ببینه.

آیارا خودش رو بغل کرد. نمی‌دونست سرمایی که توی وجودش می‌پیچید، از باد سرد بود یا از احساس ناامنی و تردیدهایی که ته دل خودش داشت.
متوجه نشد چقدر اونجا ایستاده و غرق فکر و خیال بوده، تا اینکه فهمید یکی کنارش ظاهر شده.

وقتی معمار جوون برگشت، نیم‌رخی از چهره‌ی گان دِ گاسترو رو دید؛ فک تیز و بینی برجسته‌ای که به‌راحتی قابل تشخیص بود.

«چرا اومدی توی این سرما؟ الان دوباره مریض می‌شی.»

مرد تازه‌وارد این جمله رو با لحنی سرد و بی‌تفاوت گفت؛ انگار فقط از روی ادب حرف می‌زد و هیچ احساس خاصی پشت حرفش نبود.

«من اون‌قدرا هم ضعیف نیستم.»

آیارا جواب داد، با یکم کلافگی توی صداش؛ اما اون‌قدر که کاملاً به چشم بیاد.
گان به مرد جوان، بلندقد و لاغری که با اخمی روی صورتش انگار عمیقاً توی فکر فرو رفته بود، نگاهی انداخت و کنجکاو شد.

« چیزی اذیتت می‌کنه، یا از دست من ناراحتی؟»

سؤال خیلی خوبی بود.

چشم‌های کشیده و زیبای آیارا فوراً بالا اومد و مستقیم بهش خیره شد. گان یک دقیقه منتظر موند، اما آیارا فقط آهی کشید و همین باعث شد بیشتر بهش شک کنه.

بالاخره آیارا زبون باز کرد : «داشتم به یه‌سری چیزای بی‌ربط فکر می‌کردم، ولی چیزی که مدام توی سرم می‌چرخید، تو بودی.»

ابروهای پرپشت و تیره‌ی گان از این حرف مستقیم و غیرمنتظره با تعجب بالا رفت. این بار، گان برگشت و کاملاً روبه‌روی آیارا ایستاد.

«خوشحالم که دارم کم‌کم وارد فکر و ذهنت  می‌شم.»

آیارا با کلافگی پوزخند زد: «این حرفای شیرینت رو برای قربانیای‌ بدبخت دیگه‌ت نگه دار. من دستت رو خوندم.»

دیدن لبخند پهن گان که انگار طعنه‌ی آیارا رو پذیرفته بود، بیشتر حرصش رو درآورد.

«فقط داشتم فکر می‌کردم که تو از اول، فقط به خاطر اون زمینی‌ که‌ به ‌من ارث رسیده بهم نزدیک شدی و...»

آیارا مکثی کرد و ادامه داد:

«من که قبلاً به وکیلت گفتم باهام تماس بگیره. پس چرا هنوز این کارو نکردی؟ برای یه تاجر مثل تو، این بهترین فرصت نیست که این موقعیت رو تو هوا شکار کنی؟»

رئیس جوون مافیا برای یه لحظه خشکش زد. بعد نگاهش رو از آیارا گرفت و به موج‌های سفیدی دوخت که وسط دریا شکل می‌گرفتن.

«دیگه نمی‌خوامش.»

«گوه نخور! می‌دونی بعد از اینکه افرادت محله‌های فقیرنشین رو به آتیش کشیدن و همه رو مجبور کردن فرار کنن، من چقدر مجبور شدم آزار و اذیت والدینمو رو تحمل کنم؟ همونایی که متهمم می‌کردن با گنگسترها دست به یکی کردم تا کارهای غیرقانونی انجام بدم! وقتی یه چیزی می‌خوای، برای به دست آوردنش دست به هر کاری می‌زنی، ولی وقتی دیگه نمی‌خوایش، خیلی راحت ردش می‌کنی؟ آقای مافیا، داری کسکلک بازی درمیاری؟»

آیارا با عصبانیت کلی غر زد و بعد ساکت شد؛ انگار یهو متوجه چیزی شده باشه.

یه نفس عمیق کشید تا اضطرابی رو که کم‌کم داشت وجودش رو پر می‌کرد، آروم کنه.

«یا نکنه به خاطر دیشبه؟ دیشب مجبورم کردی باهات سکس کنم و دیگه بازیت تموم شده؟»

درست آخر جمله، وقتی خون گان دستش رو دراز کرد و پشت گردن آیارا رو گرفت و صورتش رو پایین کشید تا لب‌هاش رو به لب‌های خودش برسونه، معمار جوان از شدت شوک محکم چشم‌هاش رو بست.

این بوسه از روی محبت نبود؛ بیشتر انگار برای خفه کردنش‌ بود بود!

لب‌هاش از شدت فشار درد گرفت. آیارا تقلا کرد و بالاخره صورتش رو برگردوند، بعد مرد قدبلند رو به عقب هل داد. دستش رو روی لب‌های ورم‌کرده‌اش گذاشت و با صدای بلند فریاد زد:

«چه گوهی داری میخوری؟!»

«تو داری چه مزخرفی می‌گی؟!»

گان مچ باریک دستش رو گرفت و با یه حرکت محکم، آیارا رو به سمت سینه‌اش کشید. چشم‌های قهوه‌ای مایل به سبزش با شدت و خشم می‌درخشید.

«من از چیزای غیرقابل‌کنترل بدم میاد، و تو... کسی ای که آخر از همه کمتر انتظار داشتم وارد زندگیم بشی. پس فکر می‌کنی چه دلیلی دارم که این‌قدر نزدیک خودم نگهت دارم؟»

«انتقام، معلومه! تو کینه‌ای‌ترین آدمی هستی که می‌شناسم، و من هم بارها و بارها تحقیرت کردم.»

هرچی بیشتر حرف می‌زد، بیشتر داشت برای خودش دردسر درست می‌کرد. آیارا به زور لبخندی زد و با صدای پایین از خودش دفاع کرد:

«ولی خودت همه‌چی رو شروع کردی.»

گان دِ گاسترو لبخند بی‌رحمانه‌ای زد؛ انگار دلش می‌خواست گردن اون توله‌ی شیطون و بازیگوشی رو که هیچ‌وقت نمی‌فهمید تو چه مخمصه‌ی بزرگی گیر افتاده، بپیچونه.

رئیس جوان مافیا با دندان‌های به‌هم‌فشرده غرّید:

«انتقام، جدی ای؟ باورم کن، آیارا، می‌تونم کاری کنم بیشتر از وقتی که زیر دست من از شدت لذت ناله می‌کنی، عذاب بکشی.»

«باور می‌کنم! باور می‌کنم!»

معمار جوون با اضطراب داد زد، در حالی که دست بزرگ گان که دور کمرش حلقه شده بود، کم‌کم پایین‌تر می‌رفت.

«بیخیال این بحث. چند روز پیش آقای تانِت بهم گفت که یه قایق تفریحی دیگه خریدی، حتی بزرگ‌تر از قبلیه، ولی من هنوز ندیدم توی اسکله پهلو گرفته باشه.»

گان با کلافگی سرش رو کمی تکون داد، ولی همراهش شد.

«این یکی از آفتاب‌پرست هم سریع‌تر تغییر رنگ می‌ده.»

گان با اشاره به قایق گفت:

«دادم به مکانیک تا یه چکش‌ بکنه. به‌زودی برمی‌گرده. اگه می‌خوای ببینیش، فردا می‌برمت.»

آیارا با رضایت چند بار پشت سر هم سر تکون داد. هرچقدر هم سعی کرد خودش رو از آغوش گان بیرون بکشه، آخرش باز خودش رو گرفتار اون بازوهای قدرتمند دید.

به خاطر اختلاف قد تقریباً به اندازه‌ی نصف سر و گردن، بینی رئیس جوون مافیا درست لای موهای نرم و خوشبوی کسی که در آغوشش بود قرار گرفته بود. گان به‌آرومی شقیقه‌ی صافش رو بوسید؛ انگار داشت یه بچه‌ی لجباز رو دلداری می‌داد.

«امشب ماه کامله، واسه همین رستوران کنار استخر یه میز VIP آماده کرده. چطوره برای عوض شدن حال‌وهوا، شام رو اونجا بخوریم؟»

«خوبه. ولی بذار بهت بگم که دیگه تب ندارم. پس برای شام و تماشای ماه، زحمت سفارش دادن حریره‌ی برنج به‌عنوان غذای اصلی رو نکش.»

آیارا سریع حرفش رو زد تا جلوی هرجور بدبختی احتمالی رو بگیره. اما همین حرف معمولی باعث شد تاجر قدرتمند روبه‌روش از خنده پاره‌ بشه.

«چیزی هست که دلت بخواد مخصوصاً بخوری؟ حتی اگه چیزی باشه که آشپزم نتونه درستش کنه...»

گان با لحن‌ سرخوش و برای سربه‌سر گذاشتنش گفت:

«اون‌وقت خودت باید بپزیش.»

اما آیارا اصلاً نترسید. برعکس، با خنده تهدیدش کرد:

«مشکلی نیست. فقط مطمئن شو قرص اسهال داشته باشی.»

اونا در حالی که از اسکله‌ی ماهیگیری به سمت ساحل برمی‌گشتند، سر اینکه آشپز چه غذایی برای شام آماده کنه با هم جر و بحث میکردن و وانمود کردن که بحث قبلی‌شونو فراموش کردن.

چون اگه می‌فهمیدن توی دل همدیگه چه حقیقتی رو قایم کرده بودن...

آرامشی که امروز دارن، برای همیشه تبدیل می‌شد به یه رؤیای محو و دست‌نیافتنی.

فردای اون روز،  گان به قولش عمل کرد و صبح زود آیارا رو بیدار کرد تا با قایق تفریحی جدیدشون راه بیفتن و غروب خورشید رو روی دریای آبی و زلال تماشا کنن.

بعدش صاحب قایق دور چندتا جزیره چرخید و آخر سر کنار صخره‌های بلند و شیب‌دار یه جزیره‌ی کوچیک نگه داشت تا یه کم استراحت کنن.

روی عرشه‌ی نیم‌طبقه‌ی کشتی تفریحی لوکس، یه مرد قدبلند و لاغر که یه تاپ رکابی رنگارنگ زیر پیراهنش پوشیده بود، به نرده‌ها تکیه داده بود و در حالی که یه قوطی آبجو دستش بود، از نسیم و منظره لذت می‌برد.

عینک آفتابیش رو از روی بینیش بالا کشید و گذاشت روی سرش تا موهای بلند و شلخته‌ای رو که به صورتش چسبیده بود، کنار بزنه. بعد یه نفس عمیق کشید و هوای تازه‌ی صبح رو فرستاد توی ریه‌هاش.

وقتی گان دِ گاسترو از پله‌ها پایین اومد، چشمش افتاد به ساندویچ‌های نصفه‌نیمه‌ای که توی سبد مونده بودن و آجیل و تنقلات صبحونه که روی میز تلنبار شده بودن. با دیدنشون یه تکون سر از روی تأسف داد.

Report Page