Heart Of Stone

Heart Of Stone

Hava

تمام روز را بدون تو در شهر می‌گردم فلیکس. قلبِ من، هر صبح تمرين می‌كنم زندگى كردنِ بی تو را، يادت اما برعكس توست؛ وفادار.

ذهنم در اسارت توست، به جاى تو چک پاس می‌كند، به جاى تو اداره‌ی گذرنامه می‌رود و تصمیم می‌گیرد کدامین مسیر را در پیش بگیرد… حتی به جای تو به همه بى‌اعتماد است.

هر روز از تو می‌نويسم، از کسی که داخل ذهن و جسمم لانه کرده‌ست. هوشيارترين، سخت‌گيرترين و مرموزترين كسى كه می‌شناسم.

از کوچه‌ى ما و شما گذشتم، تلاش كردم همه‌چيز را فراموش كنم و در تلفن همراهم نوشتم: "چطور می‌توان از کسی متنفر شد؟"

براى متنفر شدن گزينه‌اى كار نمی‌كرد. من سراپا خاطره‌ام، طنابى دور گردن، پنبه‌اى در گوش و پوششى به چشم دارم.

 تا صبح همه‌چيز را خوب به خاطر می‌آورم و باز حيرت‌زده می‌شوم. اگر بودى می‌پرسيدم به جاى مرورگرم از خودت، كه "چطور می‌توان سنگین‌دل بود؟"، "چگونه می‌شود بدون قلب زندگی کرد؟"

كوچه سرد بود اما اين‌بار باران نمى‌باريد. من و تو قدم‌زنان رد نمی‌شدیم و لباس‌هایم حتی از شاخه‌های درختان‌ هم خشک‌تر بودند. درخت و نيمكت پر بود از نبودن تو…

امسال بهار سرد است، خيلى سرد. قلبم هنوز جوانه نزده است از وقتى سنگ شدى.

•Unknown
{SKZFICTION}

Report Page