Hate me softly

Hate me softly

آبان ؛

دانشگاه سئول و نخبه‌هایی که پرورش می‌دن؟ هوسوک می‌تونست قسم بخوره که این مزخرف ترین جمله‌ایه که تا به امروز شنیده. دعوایی که هفته‌ی پیش درست وسط سالن ورزش پیش اومده بود، یه فاجعه‌ی واقعی بود که انتظار داشت هرگز تکرار نشه، اما دو عضو رشته های معماری و تربیت بدنی اینطور فکر نمی‌کردن.

-واو، اینجارو پسر.

نگاهش بالا رفت و همونطور که در نوشابه‌ی شیشه ای رو باز می‌کرد، شونه بالا انداخت.

-تغذیه‌ات از فاضلاب تموم شد، اومدی اینجا برخلاف عادتت غذای انسانی بخوری کیم؟

این تهیونگ و دار و دسته‌ی چهار نفره‌ش بودن که به محض ورود به سلف، سوژه‌اصلیشون رو نشونه گذاری کرده بودن و البته که جونگ‌کوک بی جوابشون نمی‌ذاشت.

-لبت چی‌شده جئون؟

انیگمایی که امروز موهای کوتاه و مشکیِ خوش حالتش، صورتش رو کمی بشاش کرده بود خطاب به شاهکار گذشته‌ش که جونگ‌کوک باشه، گفت و بیخیال مشغول قرار دادن ظرف غذا و نوشیدنیش روی میز مقابل شد.

با دیدن مینا، دختر امگایی که کنار جونگ‌کوک نشسته بود و نگران از بحث دونفر، با علاقه به پسر کوچیکتر نگاه می کرد، صورتش رو نمایشی ناامید کرد و با حالتی عجیب ادامه داد:

-آیگو، واقعا جونگ‌کوکا؟ بهم نگفته بودی‌کینگ تحقیر داری. یه امگارو بوسیدی و انقدر زخمی شدی؟

همیشه همین بود. جوری که انگار از امگاها و بتاها نفرت داشته باشه، به هرنحوی تحقیرشون می‌کرد. فقط مشکل اینجا بود که کسی متوجه نمی شد چرا راجع به جونگ‌کوک بیشتر صدق می‌کنه.

-یا نکنه بتای بی دست و پای کنارت بوده؟ اوه، این خیلی بده! چطور تونسته انقدر کبودت کنه؟

با تمسخر گفت و باعث شد تا نگاه باقی دانشجوهای سالن، به سمتشون برگرده.

این قطعا یه مرگیش بود.

درمقابل، پسری که موهای بلندش رو از پشت بسته بود و ثانیه ای دست از نگاه کردن به دانشجوی معماری برنمی‌داشت، سکوت کرده بود و این برای هوسوک و مینا، حتی نگران کننده تر از قبل بود.

با بلند شدن صدای خنده تهیونگ و اکیپش، هوسوک فاک طویلی نشونشون داد و نگاهش رو به سمت فک تیز شده جونگ‌کوک از فشار برگردوند:

-دنبال توجهته داداش .. ولش کن! فقط بیا بریم.

نگاه آشفته‌اش رو بین حضار سلف گذروند و دوباره به حالت قبلی برگشت.

جدال طاقت فرسایی داشتن. جدال بی سروصدایی که همین حالا هم نگاه خیره‌ی باقی رو روی خودشون گیر انداخته بود.

هفته‌ی پیش، مشتش لب های جونگ کوک رو مورد عنایت قرار داده بود و سه روزِ بعد توی رختکن، تمام تلاشش رو می‌کرد تا مینا، دختری که جدیدا بدجور روی اعصابش می‌رفت به بالاتنه لخت جونگ‌کوک دید نداشته باشه.

رابطه بین دو انیگما هرگز معقول نبود، اما "اکس هم بودن" رو هم بلد نبودن.

این چیزی بود که هرروز به شکل هایی محتلفی از دعوا اثباتش می‌کردن.

مینا بازوی پسر رو نوازش کرد تا کمی آرومش کرده باشه. اما آرامش؟ مو بلند رسما توی هپروت سیر می‌کرد.

دلتنگش بود و این رو مغزش می‌رفت.

رابطه یک ماهه ای که بابت ترسشون تموم شده بود، حالا خودش رو در قالب جر و بحث نشون می‌داد.

بدون ذره ای خجالت، مستقیما توی چشم های قهوه ای تهیونگ زل زده بود و قطعه گوشتی رو با چاپستیک توی دهنش گذاشت، روی غذا خوردنش حساس بود و همیشه، باید با حوصله و تا آخر می‌خورد.

اوه.

به طرز تاسف برانگیزی این جمله قبلا راجع به غذای روبروش هم صدق می کرد.

-جونگ‌کوک..

-تنها برمی‌گردم.

کوتاه لب زد و همراه لیوان نوشابه‌ش که حالا چیزی جز یخ ازش باقی نمونده بود، از جا بلند و در ظاهر به سمت خروجی رفت. اما بین راه، به طور عمدی ای مسیر رو دور زد و پشت سر تهیونگ قرار گرفت.

پسر حتی متوجه انیگمای پشت سرش نبود و تنها وقتی که موهای مشکی و ژل خورده‌ش لای دست های پرتتوی جئون قرار گرفت و تار به تارش کشیده شد، پوزخند و نگاه سنگین جونگ‌کوک رو روی خودش حس کرد.

اعتراف سختی بود اما تهیونگ لحظه ای فکر کرد که چطور از این زاویه هم مزخرف و .. جذاب به نظر می‌رسید؟

یه آشغال خوشگل، یه طلای کثیف.

با داد بلندی، چینی به بینیش داد و به مچش چنگ زد.

پشتش صندلی بود و به حدی سرش به عقب کشیده شده بود که اطمینان داشت به محض بلند شدن، خفه می شه.

-چه غلطی می‌کن-

-آ آ، سونبه.

پسر کوچیکتر، با تک خنده بمی بین فریاد تهیونگ پرید.

قالب های نسبتا کوچیک شده‌ی یخ رو که مطمئن بود بعدا به داخل تیشرت تهیونگ نفوذ می‌کنن، با دو انگشت از جا دراورد و رسما روی کبودی پای چشمش‌کوبید.

تلافی می‌کرد یا تسکین می‌داد؟

-نگرانت بودم، آخه برای چی باید انقدر بد کتک بخوری؟

تحقیرش کافی نبود و جو به اندازه ای متشنج بود که هیچ یک جرئت تکون خوردن نداشتن. فرومون های دو انیگما کل سالن رو پر کرده بود و حتی کاری از دست آلفا و بتاهای نشسته دورش برنمیومد.

باید حرصش رو خالی می‌کرد.

-کی چیکارت کرده؟

-جئون!

صدای تهیونگ رو نادیده گرفت و سرش رو نزدیک صورت پسر، تقریبا جایی نزدیک به شقیقه و چشم چپش خم کرد. یخ رو به طوری که مژه‌هاش رو خیس کنن، محکم به پایین پلکش فشرد و به تقلید از لحن گذشته‌ش ادامه داد:

-آه، بذار ببینم. اصلا یادم نبود! اونقدری عرضه مبارزه نداری که حتی از کوچیکتر از خودت هم کتک می‌خوری.

کشش پوست سرش حس می‌شد.

-می‌بینی؟ زمین بدجور گرده عسلم. دفعه بعدی جوری می‌چرخه که حتی به این‌ها هم رضایت نمی‌ده.

آروم لب زد و با اکراه سرش رو عقب برد. بوی ترنج تلخی که ازش ساطع می‌شد تقریبا داشت روانیش می‌کرد.

تهیونگ هرلحظه بیشتر ناخناش رو توی پوست دست جونگ‌کوک فرو می‌برد، پوستی که همین حالا هم به خون افتاده بود.

-گاییدمت جئون جونگ‌کوک!

نگاه خشمگین انیگما بوی خوبی نمی‌داد و دست های مشت شده‌ش هرلحظه برای کوبیدن توی صورت خوش تراش جئون آماده بودن. اما موهای گرفتارش، فرصت تکون خوردن بهش نمی‌دادن.

-فاک. ولم کن!

تهیونگ غرید و ناخنش رو توی پوست جوهر خورده‌ی پسر فرو کرد.

اهمیتی نمی‌داد.

از شکستن غروری که قبلا شکسته شده بود، احساس رضایت می‌کرد و این رو مدیون نگاه های دختر امگای کنارش که با ظاهر نمایشی و ترسیده خودش رو به سمت تهیونگ مایل می‌کرد، بود.

اگر یکم دیگه به این وضع ادامه می‌داد، احتمالا از سمت حراست توبیخ میشد پس بعد از کوبیدن لیوانش روی میز،‌ محکم موهاش رو ول کرد و عقب رفت.

بند کوله‌ش رو روی شونه‌ش چفت کرد و با نگاه سردی، جمع رو ترک کرد.

.

.

ناک‌ناک، چطورید؟

به سرم زد این‌بار یه ایوی کوتاه بنویسم اما می‌دونید که برای ادامش، انتقادتون رو می‌طلبه.

توی دایرکت رو بات، هرجا که راحت بودین. نقد های بد و‌خوبتون رو می‌شنوم🩶.

╰─► un067 ᬄ

Report Page