Hard touch
@cyberpunkclubateموقع نوشیدن قهوش ریلز های مزخرف اینستاگرام رو اسکرول میکرد، تا اینکه رسید به پست یکی از فن پیج های معروف سان. یکی از فن های معروف سان که تعداد فالوور نسبتا زیادی داره و چندین بار هم به صورت "مثلا" تصادفی سان رو بیرون دیده و ازش امضا گرفته عکس هایی از سان و سونگهوا منتشر کرده بود که دست تو دست هم از خونه ی سان بیرون اومدن. هونگجونگ از فضای سمی و مریض اینستاگرام یا کلا فضای مجازی متنفر بود، درحال حالت عادی شاید کلا یک ساعت در روزش رو وقف چرخیدن توی گوشی میکرد. البته با برنامه ی شلوغی که هونگجونگ هر روز باهاش درگیر بود حتی وقتش رو هم نداشت. قبلا بخاطر مشکوک بودن این فن پیج به استاکر سان ازش شکایت کرده بود و شمارهی "کانگ یوسانگ" ادمین فن پیج رو داشت.
بلافاصله بعد از دیدن پست با جونگهو تماس گرفت و بهش گفت که سریع خودش رو به کافی شاپ برسونه. از اونجایی که قبل تر ها متوجه علاقه ی پنهانی یوسانگ به جونگهو شده بود پس مطمئن بود که اون جواب تلفن جونگهو رو میده. حاضر به ریسک نبود اگر اول خودش بهش زنگ میزد و یوسانگ جواب نمیداد دوباره زنگ زدن جونگهو بی فایده بود. استرس تمام بدن هونگجونگ رو در بَر گرفته بود، با اینکه قبلا هم شایعه های زیادی از مدل های شرکتش در اومده بود و توی دردسر های زیادی افتاده بودن ولی باز هم این خبر ها و عکس های یهویی براش تازگی داشت و مثل دفعه ی اول باعث استرس و اضطرابش میشد. ساعت یک ظهر بود و رسیدن جونگهو نزدیک نیم ساعت طول کشید و توی این نیم ساعت صدرصد اون عکس خیلی بیشتر از یک ادیت یا عکس عادی از سان ویو میخورد!
میکاپ آرتیست حرفه ای و معروفی که شرکت های زیادی برای داشتنش دست و پا میزدن و یکی از سوپر مدل های مرد کره باهمدیگه از یک خونه بیرون اومدن!
اگه چیزی توی فضای مجازی منتشر بشه حتی اگه اونو از منبع دیلیت کنی هیچوقت قرار نیست واقعا پاک بشه و اینو هونگجونگ بهتر از همه میدونست.
-ببخشید آقای کیم دیر کردم ترافیک خیلی شدید بود
-اشکال نداره...بههرحال دیر رسیدن بهتر از هرگز نرسیدنه، جونگهو...میخوام یچیزی رو نشونت بدم.
-چی قربان؟ برای خودتون اتفاقی افتاده؟
-نه....کانگ یوسانگو یادته؟
-آه اون استاکر....مگه میشه یادم نباشه
-دقیقا همون استاکر....یه عکس..... توی اینستاگرامش نیم ساعت پیش آپلود کرده.
-چی قربان؟
-آه....
هونگجونگ گوشیش رو از روی میز برداشت و بعد از باز کردن رمزش اون رو جلوی صورت جونگهو گرفت.
-قربان...این...
-دقیقا
-خب من چه کاری از دستم برمیاد
-خب...اگه متوجه شده بوده باشی کانگ یوسانگ....از تو خوشش میومد.
-چی...واقعا؟
-حالا بعدا درباره ی این موضوع حرف میزنیم الان ازت میخوام بهش زنگ بزنی چون میدونم تماس من رو هم جواب نده صدرصد مال تورو جواب میده.
بلافاصله بعد از تموم شدن جملهاش زنگ گوشیش به صدا درومد. با ظاهر شدن اسم یکی از سهام دار های شرکت که بیشترین سهام رو داشت "سونگ سئونگ هیون" ترس تمام وجودش رو گرفت، مطمئن بود که عکس به دست اون ها هم رسیده و میتونست قسم بخوره قراره کلی سرش داد بزنه.
-بله...آقای سونگ
-کیم هونگجونگ....این چیه؟!
-چی...
-سوال داره؟عکس پخش شده رو ندیدی؟!
-اها اون قول میدم درستش کنم آقای سونگ
-درستش کنی؟ همین الانشم کل فضای مجازی پر شده از این عکس و همه شروع کردن هیت دادن به سان حتی اگه پاکش هم بکنی هیج فایده ای نداره!
لحن عصبانیش هونگجونگ رو به ترس مینداخت و هردفعه این اتفاقات تکرار میشد پدرش که الان بعد از بدبخت کردن هونگ توی این سن پایین با آرامش توی قبر خوابیده بود رو به یاد میآورد. هنوز نمیتونست به سر و کله زدن با آدم های پیرتر از خودش عادت کنه. برای پسر جوونی مثل هونگ اینها زیادی بود!
-کیم هونگجونگ باید این قضیه رو هم یجوری ماستمالی کنیم به سرعت برگرد شرکت همه رو برای جلسه آماده میکنم تا برسی
-چشم آقای سونگ
تلفن قطع شد و هونگجونگ نفسی که تمام مدت تماس حبس کرده بود رو با شدت زیادی به بیرون فرستاد.
-جونگهو وقت برای زنگ زدن به یوسانگ نداریم همین الان باید برگردیم شرکت
-قربان...حالتون خوبه؟
-اره من خوبم بیا بریم
-چشم
بعد از پارک شدن ماشین هونگجونگ به سرعت در رو باز کرد و از ماشین پیاده شد. بعد از گذشتن از در شیشه ایه شرکت و گذر کردن از لابی دکمه آسانسور رو فشار داد و بعد به یاد آورد که آسانسور درحال تعمیره و مجبوره با پله ها تا طبقه آخر که اتاق جلسه قرارداشت بره.
با نفس نفس زدن به طبقه ی آخر رسید در اتاق جلسه رو باز کرد، بخاطر زیاد بودن پله ها کمی دیر تر از بقیه رسیده بود و همگی منتظر هونگجونگ بودن تا جلسه رو شروع کنن. به سرعت روی صندلی ای که اول میز قرار داشت نشست و بلافاصله سن بالا ترین سهام دار شرکت، یا بهتره بگیم کسی که با هر کلمهاش بدن هونگجونگ از شدت استرس به لرزه در میاومد "سئونگ هیون" شروع به صحبت کرد.
-هیچ خبر داری چه گندکاری ای اتفاق افتاده و به عنوان رئیس شرکت دیر میکنی؟
-ببخشید من واقعا متاسفم آسانسور خراب بود و مجبور شدم با پله.... بیام بالا
بعد از تموم کردن جملهاش بطری آب روی میز رو برداشت و جرئه ای ازش وارد گلوش کرد. خنکی ای که کل فضای دهنش رو پر کرد احساس زنده بود کرد، بعد از بالا اومدن از اون همه پله واقعا به همچین چیزی نیاز داشت.
-به پارک سونگهوا و چوی سان زنگ زدیم الانه که بر-
قبل از تموم شدن جملهی سئونگ هیون سان در اتاق رو با شتاب زیادی باز کرد و سرمای فضای راهرو با شدت زیادی به داخل اتاق واردش شد.
-ببخشید دیر رسیدیم... سونگهوا بیا داخل
بعد از نشستن سان و سونگهوا روی صندلی هایی که چپ و راست هونگجونگ قرار داشت سئونگ هیون دوباره شروع به صحبت کرد.
-چرا ازشون توضیح نمیخوای آقا هونگ؟
-چون که به عنوان رئیس شرکت دلیلش رو میدونم و لزومی نداره ازشون توضیح بخوام.
-پس....نکنه شما دوتا....واقعا باهمید؟!
هر سه نفرشون تصمیم به سکوت گرفته بودن و این سئونگ هیون رو عصبانی تر از قبل کرده بود. مدل معروف شرکتی که روش بیشترین سرمایه گذاری رو کرده بود همجنسباز بود! آرامش خودش رو حفظ کرد و زودتر چیزی که باید قضاوت نکرد. شاید داستان چیز دیگه ای بود! گرچه سکوتی که اتاق رو در بَر گرفته بود این رو نمیگفت.
-اقای هونگ....
-اشکال نداره چوی سان براشون توضیح میدیم....بهرحال ما داریم توی دههی مدرنی زندگی میکنیم و هرکسی...یک گرایشی داره. مگه نه آقای سونگ؟و البته بقیه کسایی که اینجا حضور دارن
هونگجونگ سعی بر قلبه کردن به استرسش کرده بود. بهرحال این چیز جدیدی نبود پس با یه ماستمالی و توضیح ساده میشد توی عموم جمعش کرد!
-اقای کیم البته که همینطوره! ولی بهتر نیست آقای پارک و آقای چوی مدتی از همدیگه دور باشن تا این قضیه رو بتونیم راحت تر جمع بکنیم؟
کیم جه یونگ یکی از بهترین کارمند های شرکت بود و با اینکه نزدیک هفت سال از هونگجونگ بزرگتر بود باز هم به عنوان رئیس به اون احترام زیادی میذاشت و نظرهایی که میداد به عنوان "هیونگ" برای هونگجونگ خیلی قابل احترام بودن.
-اوه درسته آقای جه یونگ پس نظرتون چیه سان یه مدت بیشتر با.....دخترا دیده بشه تا این قضایا کمی بخوابه؟
بعد از تموم شدن جمله ی سئونگ هیون چشماش از تعجب تبدیل به دوتا توپ گرد شده بود، سرش رو سمت صورت عصبانی سونگهوا چرخوند که نزدیک بود از شدت عصبانیت کل شرکت رو روی سر همشون خراب کنه. همه ی اینا تقصیر خودش بود اینکه مجبور بودن از همدیگه جدا بشن تقصیر خودش بود باید احتیاط میکرد. از زمانی که زنگ هونگجونگ روی گوشیش نشست و زنگ رو جواب داد درحال سرزنش کردن خودش بود و سونگهوا بارها بهش گفت که تقصیر سان نیست.
-ولی آخه واقعا منصفانه نیست مگه نمیشه همینجوری جمعش کر-
-عزیزم من مشکلی باهاش...ندارم بنظرم یه مدتی از همدیگه دورتر باشیم سریعتر این وضعیت آروم میگیره.
بغض سونگهوا توی گلوش مثل یه خار گیر کرده بود، تمام تلاشش رو کرد که بدون لرزیدن صداش جملاتش رو بیان کنه، شکستن بغضش بین اونهمه آدم خجالت آور ترین چیزی بود که درحال حاضر میتونست اتفاق بیوفته.
بعد از تموم کردن جملهاش از روی صندلیِ روبروی سان بلند شد و سمتش رفت با تکون دادن سرش سعی کرد به سان بفهمونه که حالش خوبه و مشکلی با این وضعیت نداره. البته که مشکل داشت خیلیم مشکل داشت از این وضعیتی که توش قرارگرفته بودن متنفر بود ولی تنها چیزی که الان براش مهم بود سان بود نه حتی خودش فقط و فقط سان.
-ایده ی خودتون چیه...آقای سونگ...با کدوم دختر؟
برق از سر سان بخاطر جمله ی سونگ پرید، با کدوم...دختر؟!یعنی حتی یذره هم ناراحت نشده بود؟آدمی مثل سونگهوا که به دست زدن طراح لباسا به بدن سان حسودی میکرد الان جوری رفتار میکرد که انگار جدا شدنشون موضوع مهمی نیست و کاملا عادیه. صدای پچ پچ بقیه ی افراد جلسه رو به خوبی میتونست بشنوه، حتی کسایی که از شدت تعجب حتی نمیدونستن نظری بدن یا حرف بزنن!
صدای کفشای پاشنه بلندی که قدم های سریعی برمیداشتن از پشت در شنیده میشد، یکی از منشی های شرکت در اتاق جلسه رو با شتاب تمام باز کرد و شروع به حرف زدن کرد.
-آقای هونگ هشتگ مدل همجنس باز توی فضای مجازی داره ترند میشه و کامنت ها و توییت هایی خیلی زیادی توی این مدت کم به این اتفاق واکنش نشون دادن.
-ببینم
منشی روی بیگ اسکیرین جلوی میز جلسه عکس هایی از کامنت ها و توییت هارو انداخت که شامل هیت یا حتی طرفداری از سان بودن.
<<واقعا انتظار نداشتم اون مدل مورد علاقم و الگوم بود، واقعا که>>
<<وای خیلی قشنگن خیلی بهم میان، کاش این عکس واقعی باشه!>>
<<این الان یعنی چی؟>>
و کلی چیز های دیگه.
فضای اتاق یخ زده بود. سونگهوا دستاش رو به حدی محکم مشت کرده بود که جای رد ناخناش رو پوستش مونده بود. صدای تیک تاک ساعت رو توی اون سکوتی که توش فرو رفته بودن یه خوبی میتونست بشنوه. نفس نفس زدن های سان از شدت استرس و عصبانیت شدت گرفته بود. وویونگ که تا اون لحظه سرش رو پایین انداخته بود، بی مقدمه لبخند کجی زد و گفت:
- هشتگ gay_model؟ واقعاً خندهداره. انگار هنوز نفهمیدن تو چه دنیایی زندگی میکنیم.
صدای قاطعش همهی نگاهها رو به سمتش کشوند. حتی سان و سونگهوا هم برای لحظهای از نفسنفس زدن و مشتهای گرهشده دست کشیدن و به اون خیره شدن. یکی از سهامدارها زیر لب زمزمه کرد:
-تو… خیلی راحت حرف میزنی، وویونگ. انگار یادت رفته خودت بخاطر یه شایعه چطور از صحنه پرتاب شدی.
چشمای وویونگ برای لحظهای تار شد. زبونش میخواست چیزی جواب بده، اما گلوی خشکشدهاش فقط یه خندهی عصبی بیرون داد. اون خندهی کوتاه، چیزی بین تمسخر و تلخی. بعد هم بیخیال شونههاشو بالا انداخت، انگار که اون گذشته دیگه مهم نیست.
اما هونگجونگ، پشت میز، بهتر از هرکسی میدونست.
میدونست که سقوط وویونگ هنوز مثل یه سایهی سنگین روی شونههاش سنگینی میکنه.
سان بیاختیار نگاهش کرد، توی اون خندهی کوتاه چیزی بود که قلبش رو تکون داد. نه دلسوزی، نه ترحم… یه جور فهمیدن؛ یه جور حس مشترک. و همین باعث شد نگاهش کمی بیشتر از حد معمول روی وویونگ بمونه.
هونگجونگ نفسش رو با صدا بیرون داد و سعی کرد بحث رو دوباره به سمت کنترل اوضاع بکشونه، اما سان همونجا خشکش زده بود. قلبش با ریتمی عجیبتر از همیشه میزد. انگار کلمههای وویونگ یه جایی توی وجودش گیر کرده بودن و نمیخواستن ول کنن. نگاهش برای چند ثانیه روی صورت وویونگ موند؛ همون لبخند نصفهنیمه و نگاه بیپروا که اصلاً به جلسهی رسمی نمیخورد.
سونگهوا متوجه شد. دندونهاشو محکم روی هم فشار داد و سعی کرد خودش رو کنترل کنه. دستهاش هنوز مشت بود، حتی محکمتر از قبل.
یکی از سهامدارها با صدایی سرد سکوت رو شکست.
-آقای جونگ... فکر نمیکنید خیلی وقت بود باید یاد میگرفتید سر جایی که بهتون تعلق نداره حرف نزنید؟
صدای خندهی کوتاه و بیتفاوت وویونگ توی سالن پیچید.
-شاید، ولی اگه همه قرار باشه فقط سر جاشون بشینن، اونوقت هیچچیزی هیچوقت تغییر نمیکنه.
همهمهی ریزی بین اعضای جلسه پیچید. هونگجونگ عرق سردی روی پیشونیش حس میکرد. دستش رو بالا گرفت تا جمع رو آروم کنه.
-تمومش کنید. ما اینجاییم تا بحران رو جمع کنیم، نه برای اینکه با هر جملهی کوچیک بحث تازهای شروع بشه.
سان نفس عمیقی کشید و سعی کرد نگاهش رو از وویونگ بدزده. ولی تصویرش هنوز جلوی چشمش بود. اون لحن، اون شجاعت بیجا یا شاید هم بهجا... چیزی توی وجودش رو به لرزه انداخته بود.
سونگهوا زیر لب و با لحنی که بیشتر از اینکه آرام باشه، زخمی بود، زمزمه کرد.
-حتی الان هم نمیفهمی داری چهجوری نگاهش میکنی، نه؟
سان لبهاشو محکم روی هم فشار داد. میخواست چیزی بگه، توضیحی بده، یا حتی دروغی سر هم کنه که سونگهوا آروم بشه، ولی صداش درنمیاومد. نگاه کوتاه دیگهای به سمت وویونگ انداخت و سریع سرشو پایین انداخت، انگار این نگاه ممنوعه باشه.
وویونگ با بیخیالی کامل، پا روی پا انداخت.
-حالا که همه دارن حرف از راهحل میزنن، بذارید یه چیزی بگم. به جای اینکه سان و سونگهوا رو مجبور کنید از هم فاصله بگیرن چرا روی این تمرکز نمیکنید که تصویر شرکت رو تغییر بدید؟ نشون بدید مدرنید. بهجای فرار کردن از شایعه، چرا ازش استفاده نکنیم؟
صدای چند نفر بلند شد.
-این حرف غیرمنطقیه!
-مردم هنوز آمادهی این چیزا نیستن.
هونگجونگ به سختی نفسش رو بیرون داد.
-وویونگ، لطفاً... اینجور ایدهها الان فقط اوضاع رو بدتر میکنه.
اما سان بیاختیار به سمتش برگشت.
-...نه، صبر کن؛ بذار ادامه بده.
همه به سان نگاه کردن. حتی خودش هم تعجب کرده بود که چرا اینو گفت. ولی واقعاً میخواست بیشتر بشنوه. وویونگ نگاه کوتاهی به سان انداخت، و برای لحظهای لبخندش واقعیتر از قبل شد.
-گفتم که، بعضی وقتا باید یکی برخلاف جریان شنا کنه. وگرنه همیشه همین آش و همین کاسهست.
سونگهوا دیگه نتونست تحمل کنه. صداشو بالا برد.
-بس کنین! این جلسه قرار بود برای حل مشکل باشه، نه برای اینکه هر کسی رؤیاپردازی کنه یا وسطش نگاههای عجیبغریب رد و بدل بشه.
صدای محکم و پر از خشمش، همه رو برای چند ثانیه ساکت کرد. سان سرشو پایین انداخت، و توی دلش میدونست منظور سونگهوا فقط حرفای وویونگ نبود.
جلسه با فشار سئونگهیون و بقیه سهامدارها تموم شد. تصمیم موقتی که گرفتن این بود که سان و سونگهوا مدتی فاصله بگیرن. همه داشتن وسایلشون رو جمع میکردن و اتاق پر از صدای صندلیهایی شده بود که روی زمین کشیده میشدن. سان هنوز توی شوک بود. سرش پر از فکرهایی که حتی نمیتونست یکیشون رو واضح بگیره. همونطور که از اتاق بیرون میرفت، صدای قدمهایی پشت سرش شنید.
-هی.
سان برگشت. وویونگ بود. دستاشو توی جیب شلوارش فرو برده بود و یه لبخند محو، نیمهجدی روی صورتش داشت.
-ولی تو چرا همچین چیزی گفتی؟ مگه نمیدونی میتونن دوباره برات دردسر درست کنن؟
وویونگ شونه بالا انداخت.
-بهتر از اینه که همه سکوت کنن. تو نمیدونی سکوت چه جوری آدمو خفه میکنه… من تجربهش کردم.
یه لحظه نگاهشون به هم قفل شد. توی نگاه وویونگ یه چیزی بود که سان نمیتونست درست اسم روش بذاره. نه دلسوزی بود، نه تمسخر… بیشتر شبیه دعوت بود. دعوت به فهمیدن، به همراهی.
سان چیزی نگفت. فقط نگاهشو دزدید و نفس عمیقی کشید.
وویونگ لبخند کج و نیمهشیطنتآمیزی زد و آروم گفت:
-حواست باشه، این بازی تازه شروع شده.
بعد بدون اینکه منتظر جواب بشه، از کنارش گذشت و توی راهرو ناپدید شد.
سان همونجا خشکش زده بود. قلبش با ریتمی عجیبتر از همیشه میزد. انگار کلمههای وویونگ یه جایی توی وجودش گیر کرده بودن و نمیخواستن ول کنن.