Hallucination

Hallucination

Machita

مردمک چشم هاش از استرس میلرزید و هر چند قدم یک بار با وحشت پشت سرش رو نگاه میکرد. توی اون مکان متروکه گم شده بود و نمیتونست راه خروج رو پیدا کنه. احساس میکرد کسی، پشت سرشه و دنبالش میکنه و این ، جیک رو بیشتر میترسوند.

«پ-پشت سرت رو نگاه نکن..»

پشت سرهم درحالی که صداش میلرزید زمزمه میکرد. نفسش بخاطر دویدن های مداوم بند اومده بود و نفس نفس میزد. بی اختیار پشت سرش رو نگاه کرد که با سایه ای سیاه که بشدت بهش نزدیک بود مواجه شد ؛ نوک چاقو در دست سایه برق می‌زد. ترس همه ی بدن جیک رو فلج کرد و برای چند ثانیه حتی نتونست نفس بکشه یا از جاش تکون بخوره. کاملا سرجاش خشک شده بود و نمیتونست نگاهشو از سایه بگیره. آب دهنشو قورت داد و بدون اینکه حواسش به جلوی پاش باشه شروع به دویدن کرد تا از دست موجود فرار کنه. پای جیک به چیزی نامعلوم گیر کرد و سرش با شدت زیادی با زمین برخورد کرد. گرمایی زیر سرش در جریان بود که نشونه ی خونریزی سرش رو میداد. چشم هاش سیاهی رفت و یهو با سفیدی سقف اتاقش مواجه شد.

«خواب دیدم؟»

نفس راحتی کشید. به طرز عجیبی خوابش خیلی واقعی بنظر می‌اومد ، مثل همیشه. چندین ماه بود که این خواب تکراری رو هرشب میدید‌‌ ؛ به همین دلیل شب ها معمولا نمیخوابید و بیدار میموند. چون میترسید دوباره با اون سایه و چاقوی توی دستش  مواجه بشه.

با صدای مادرش از افکار منفیش جدا شد : «شیم جه یون! صدبار صدات کردم!»

مادرش دست به سینه درحالی که اخم کرده بود کنار چارچوب در اتاقش وایساده بود.

«...چیه مامان؟»

صداش صبح ها خیلی گرفته میشد و حتی بزور صداش در می اومد ، جوری که بقیه اگه صداش رو میشنیدن فکرمیکردن مریض شده.

«اون تخت کوفتیتو ول کن و یه شغل درست حسابی پیدا کن! تا کی میخوای تا کله ظهر بخوابی؟»

«که چی بشه؟» با بیخیالی درحالی که پوکر فیس به مادرش نگاه میکرد گفت‌.

«که چی بشه؟! که زندگیت از این وضع دربیاد! تموم اون دوستای دانشگاهت که الان براشون یذره هم مهم نیستی ولت کردن و الان شغل درست حسابی دارن. حتی با زن و بچشون سر خونه زندگیشونن! اونوقت تو با ۲۴ سال سن هرروز تو خونه خوابیدی و نه شغل داری نه کسی که باهاش زندگی کنی! پاشو زندگی کوفتیت رو درست کن! خسته شدم از دستت!»

جیک با خستگی با دستهاش به چشم هاش مالش داد و سردرگم به مادرش نگاه کرد‌.

«هوم باشه»

«مطمئنم مثل همیشه دروغ میگی.. این آخرین شانسته جه یون! اگه تا اخر امروز یا حداقل فردا هیچ شغلی پیدا نکنی و تا آخر هفته یه خونه واسه خودت جور نکنی از این خونه بیرونت میکنم!»

مادرش تچ تچ کرد و درحالی که زیرلب غر می‌زد از اتاق خارج شد.

پسر کلافه گوشیشو از روی تخت برداشت و وارد گروه چت سه نفره اش با تنها دوست هاش نیکی و سونگهون شد. ترجیح میداد الان با دوستاش حرف بزنه تا حالش بهتر بشه.

«سلامم»

جه یون هیچوقت جرعت نداشت راجع به توهماتش و خواب هاش با کسی حرف بزنه حتی نیکی و سونگهون. حتی تصور اینکه نیکی و سونگهون با تعجب بهش نگاه کنن یا فکر کنن دیوونه شده، حالش رو بدتر میکرد.

حتی اگه هم درباره ی توهماتش حرف نمیزد ، موقعی که پیش دوستهاش بود یا باهاشون صحبت میکرد حالش بهتر میشد.


جیک صفحه ی چت رو بست و گوشیشو کنار گذاشت.

حوصله‌اش سر رفته بود. از روی تخت بلند شد و به سمت میز کوچیکی که گوشه‌ی اتاقش قرار داشت رفت. روی میز، دسته‌ی کنسول، هدفون و چند بازی که صد بار بازیشون کرده بود، به‌هم ریخته روی هم افتاده بودن. روبه‌روش، تلویزیون کوچیکی روی میز قرار داشت. کنسول رو روشن کرد و خودش رو روی صندلی جلوی تلویزیون انداخت.

صدای منوی بازی سکوت اتاق رو شکست. جیک بی‌حوصله دسته رو توی دستش چرخوند و وارد بازی شد.

نمی‌دونست چندین ساعت گذشته ، فقط بازی کردن رو متوقف نمیکرد.

انگشت‌هاش هنوز بی‌اختیار دکمه‌ها رو فشار میدادن، اما پلک‌هاش هر لحظه سنگین‌تر میشدن. چند بار خمیازه کشید و سرش رو تکون داد تا خواب از سرش بپره.

«فقط یه دست دیگه...»

اما خستگی چند شب بی‌خوابی از هرچیزی قوی‌تر بود.

دسته از بین انگشت‌های جه یون سر خورد و روی فرش افتاد. صدای تلویزیون هنوز توی اتاق میپیچید، اما سر جیک آروم روی پشتی مبل خم شد و چشم‌هاش بی‌اختیار بسته شدن.

با صدای زنگ گوشیش از خواب پرید. با خستگی به دور و برش نگاهی انداخت. چشم هاش رو مالوند و از روی مبل پاشد. هنوز تلویزیون روشن بود و صدای گیم توی اتاق پیچیده بود. دکمه ی خاموش رو زد و گوشیشو از روی تخت برداشت. نیکی داشت بهش زنگ میزد. روی دکمه ی پاسخ زد‌ که بلافاصله صدای داد نیکی توی گوشش پیچید.


«هی جیک هیونگ کجاییییی؟!»

«چی؟...»

«ساعت ۸ شده ولی تو هنوز نیومدی هیونگ! رئیسمون خیلی رو ساعت و نظم و انضباط حساسه!»

جیک با تعجب به ساعت بالای در اتاقش نگاه کرد. ساعت کی ۸ شده بود؟ مگه چقدر خوابیده بود؟

«الان آماده میشمم خدافظظ»

سریع کال رو قطع کرد ؛ گوشیش رو روی تخت انداخت و با عجله به سمت کمد لباسش دوید. اگر همین روز اول دیر میرسید، احتمالاً شانسش برای داشتن یه شغل رو هم از دست میداد!

با عجله کلید، کیف پول و گوشی‌ش رو برداشت. کفش‌هاش رو نصفه‌نیمه پوشید و از خونه بیرون دوید.

خوشبختانه بار فقط چند خیابون با خونه‌ش فاصله داشت. نیکی لوکیشنش رو از قبل براش فرستاده بود. پس جیک بدون معطلی تا بار دوید.

چند دقیقه بعد، نفس‌زنان جلوی بار ایستاد.

نیکی که پشت در منتظرش بود، همین که جیک رو دید، چند ثانیه خشکش زد.

«...هیونگ»

«چیه؟»

«یه سوال...»

«هوم؟»

«تو...»

چشم‌هاش روی پاهای جیک قفل شد‌.

«با شلوارک و دمپایی اومدی؟!»

جیک اخم کرد و بیخیال گفت :

«خب که چی؟!»

نیکی با ناباوری به پاهای برهنه‌ی جیک که از زیر شلوارکش پیدا بود اشاره کرد.

«قرار بود بیای مصاحبه‌ی کاری، نه ساحل!»

جیک چند ثانیه بی‌حرکت موند و آروم سرش رو پایین آورد.

نگاهش روی دمپایی های لا انگشتیش، شلوارک ساحلی خونگیش و پاهای نیمه لختش ثابت موند.

«...لعنتی!»

از روی خوابالودگی یادش رفته بود لباس های خونگیش رو با لباس های مناسب مصاحبه ی کاری عوض کنه! قطعا به دردسر میفتاد.

نیکی زد زیر خنده و بلند بلند خندید. جیک هم شوکه از کاری که کرده بود ، تو جاش خشک شده بود.

«نخند!»

«باشه باشه دنبالم بیا اتاق رئیس لی رو بهت نشون بدم ، البته فکرنکنم با این شلوارکت و دمپایی های لا انگشتیت قبول بشی»

نیکی میون خنده هاش گفت و جیک زیرلب دعا دعا میکرد که وقتی وارد اتاق رئیسش شد ، اون به شلوارکش توجهی نکنه.

Report Page