Hallucination
red,هوانگ هیونجین، آرتیست معروفی بود که آثارش هر گالریای رو زنده میکرد، زیبایی و سبک خاصش همه رو به وجد میآورد. اما پشت موفقیتهاش، یک راز بزرگ داشت — توهمی که هیچوقت از اون رهایی پیدا نکرده بود.
اون هر شب خواب پسری رو میدید که خیلی زیبا بود و جثه کوچیکتری از هیونجین داشت.
با این حال که هیونجین دائما درگیر این توهم در خواب و بیداری بود، ولی هیچ وقت موفق به دیدن صورت اون پسر به صورت واضح نشده بود.
انگار که یه حضور مبهم و جادویی در دنیای خواب هاش و توهماتش بود، توهمی که هربار میدیدش، علاقهش به اون بیشتر و بیشتر میشد؛ طوری که دیگه به اون توهم دل داده بود.
اون پسر، اوایل فقط یه سایه بود، یه توهم، چیزی شبیه به یه رویا.
اما کمکم این احساس تبدیل به چیزی قویتر شده بود؛ هوانگ هیونجین عاشق کسی شده بود که نه تنها چهرهش رو ندیده بود بلکه حتی اسمش رو نمیدونست!
بعد گذر دوسال درگیر این توهم بودن، و در به در دنبال اون پسر گشتن، هیونجین از واقعی بودنش ناامید شده بود ولی همچنان توهم اون پسر رو داشت، و همچنان اون پسر زیبا، الهام بخش برخی از آثارش بود.
شب دوم دسامبر بود، شب قبل از برگزاری بزرگترین گالری هوانگ هیونجین؛
زودتر از همیشه به تختش رفت و تصمیم گرفت بخوابه تا برای روز مهمش، آدم خوشرو و با انرژیای باشه. بدون اینکه بدونه اون توهم امشب هم به سراغش میاد.
اون شب، رویای شیرین و بامزه ندید، دیت های کوچیک و سرخوشی های کوتاه ندید، اون شب رویاش تغییر کرد، این بار فقط صحبت های کوتاه عاشقانه نبود؛
همه چیز عمیقتر بود، واقعیتر بود
پسرک زیبا در آغوشش بود، و این رویا راجع به رقصیدن روی تخت بود، طوری که بدنهاشون با یک ریتم زیبا به هم برخورد میکردن؛
هیونجین اون رو چنان با دقت و حساسیت لمس میکرد انگار که این پسر، حساس ترین و ارزشمندترین موجود کل دنیا باشه.
اون شب، غیر از خود هیونجین، تموم احساساتش هم به اوج رسیدن؛ چیزی که توی دلش پنهان شده بود توی رویاش به واقعیتی تمام عیار تبدیل شد.
عشق به پسری که هیچوقت در دنیای واقعی نمیدیدش؛ حالا توی خواب به یک حقیقت شیرین اما تلخ تبدیل شده بود.
در کنار هم نفس نفس میزدن؛ بدن هاشون به هم فشرده میشد،
و هیونجین؛ پسرک رو پر کرده، و داغی عشقش رو به بدن اون منتقل کرده بود.
اون میخواست جزء به جزء بدن پسرک رو مزه کنه، میخواست تا طعم وانیل اون رو بچشه.
__________________________
یانگ جونگین، مدل و ستارهی جوان و چهرهی جدیدی که چشم همه رو گرفته بود؛
پسری که از بچگی به هنر علاقه داشت و هر فرصتی پیش میومد، اون رو توی آرت گالری پیدا میکردی.
اما یک هنرمند خاص قلب او را تسخیر کرده بود—هوانگ هیونجین.
آثارش، دقت و ظرافتش، رنگها، سبک خاصش، همه و همه مثل یک دنیای جدید بودن؛ دنیایی که جونگین رو غرق خودش میکرد و در اون گم میشد.
با تمام علاقهای که به این هنرمند داشت، هیچوقت نتونسته بود اون رو از نزدیک ببینه.
یه روز؛ سر پروژهی عکسبرداری، تصادفا مکالمهی استف های پشت سرش رو شنید؛
اونا داشتن راجع به آرت گالریای که نزدیک محل عکسبرداری بود صحبت میکردن؛ که توجه جونگین بهشون جلب شد و به طرفشون رفت.
جونگین پرسید، "تصادفا مکالمتون رو شنیدم، میشه بپرسم چه ساعتی اون گالری باز میشه؟"
استف اول، به طرف جونگین چرخید، " همین الان بازه! و تا دو ساعت دیگه فعالیت دارن"
جونگین سر تکون داد و چرخید تا به سمت محل عکسبرداریش بره ولی حرف استف دوم، توجهش رو کاملا جلب کرد، "خب، گالری آقای هوانگه، و اون اونجاست! من وقتی رسید دیدمش! خیلی جذاب بود!!"
تپش قلب شدید یانگ جونگین باعث شد اون دیگه صدایی نشنوه و شور درونش اون رو به سمت گالری کشوند؛
بدون توجه به استف ها که صداش میکردن، به سمت خروجی دوید و از محل عکسبرداری خارج شد.
طوری میدوید انگار قرار بود معشوقش رو بعد مدتی طولانی ملاقات کنه؛
حواس پرت و هیجان زده
بیقرار و سرخوش
به ورودی آرت گالری رسید و به داخل دوید؛
پاش به پاگرد ورودی سالن گیر کرد و داشت میافتاد که مرد جوانی بازوش رو گرفت؛ کسی که به وضوح کمی درشت جثهتر از جونگین بود.
کت قهوهای،
ایستاد و سرش رو بالا آورد تا چهرهی کسی که نجاتش داده بود و همچنان بازوی جونگین رو در دست داشت ببینه؛
مرد جوانی با کت قهوهای و موهای بلند مشکی؛
صدای درونش فریاد زد، "هوانگ هیونجین!! این مرد، همونه!!"
چشمای متعجب جونگین به هیونجینی که شوک شده بهش نگاه میکرد، خیره شد.
__________________________
سوم دسامبر؛
هوانگ هیونجین درحال قدم زدن همراه طرفدارهای ثروتمندش بود؛ پیرمرد و پیرزن هایی که شیفتهی هنر و خود هیونجین بودن.
نه تنها خودشون، بلکه فرزندانشون شیفتهی اون بودن. خودشون رو به هیونجین نزدیک میکردن، از هر فرصتی برای مکالمه داشتن باهاش استفاده میکردن، و تمام تلاششون رو میکردن تا باهاش لاس بزنن.
درست جلوی ورودی رسیده بودن که یه پسر به داخل سالن، به معنای واقعی پرتاب شد و در حال افتادن بود.
هیونجین به سرعت بازوش رو گرفت و اون رو بالا کشید.
پسر، جثهای کوچیکتر داشت و رایحهای آشنا.
سیب و وانیل؛
وقتی پسر جوانتر ایستاد و سرش رو بالا آورد؛ هیونجین همچنان بازوی اون رو توی دست داشت و با شوک به اون خیره بود.
پسرک با دیدن هیونجین، نگاه خیره و متعجبش رو بهش دوخت.
صدای درون هیونجین داد زد، " این همونه! توهم منه!"
با صدای آرومی رو به پسرک گفت، "پسر! یعنی... کسی که اسمت رو نمیدونم...
من بدن برهنهی تورو دیدم! زیباترین اثر هنری... چون تو، اون شخص بودی؛
تو، توهم من بودی ...!"