در سوگ استاد حکیمی
فرهیختگان
نمیتوانم درسوگ استاد مرحوم محمدرضا حکیمی چیزی ننویسم که در سلوک اخلاقی، حریت علمی و خصال انسانی یکی از بزرگان روزگار ما بود و حق صحبت داشت. با نام او از راه آثار در همان روزهای اول انقلاب آشنا شدم اما اولین دیدارهای ما بصورت کاملا تصادفی در صحن آستانه قم اتفاق افتاد. شبی در اوایل دهه شصت، با سلاموعلیکی لطف ایشان شکفت و مرا به سکوی مقبره مرحوم مفتح دعوت کرد و نشستیم و در خلوت شبانه و هوای خوب صحن چندساعتی گپ زدیم. من جوانی مشتاق و او حکیمی نامدار بود اما بی پیرایگی و صمیمیت او مرا گرفت و با لطف ایشان دوسه جلسه دیگر شبهای بعد در همانجا ادامه یافت. سالی پس از آن چندباری او را در دانشگاه امام صادق دیدم، همچنان لطیف و صمیمی و مهربان. برخی از آشنایان خانوادگی تماس نزدیک داشتند و میدانستم که با رعایت و امانت مراقب احوال جناب حکیمیند و باخبر میشدم. اوایل دهه هفتاد در دانشگاه تهران، دانشجوی فاضلی در کلاس درس این کمترین، واسطه تماس ما و پیگیر زندگی بسیار ساده و مختصر استاد در جنوب تهران بود. حکیمیِ وارسته، روحی بلند و استغنایی عجیب داشت.
سرانجام خانه ایشان روبروی حسینیه ارشاد شد و ازقضا روزی سواره که بالا میرفتم دیدم حضرتش با دستی پر در پیادهروی آنسوی خیابان سرازیر است. خودم را رساندم و بعد از احوالپرسی پرسیدم با این کیسه کجا تا همراهی کنم؟ گفت فلانی، کتابی است در باره امام حسین (عنوان دقیق را من فراموش کردم) چاپ شده اجازه توزیع نمیدهند! از علت پرسیدم، گفت: چون من روایاتی در آن آوردهام که این حضرات از ترس بر سر منبر نمیخوانند و اگر بخوانند مردم میفهمند که چطور با تاسی به حسین و علی باید حقشان را بستانند ! ... و قدری گفتگوی ماندنی دیگر که از ضمیر خروشان و روح جوشان او در ستیز با ظلم زمانه حکایت میکرد.
گفت چند جلدی را میبرد تا دستی به برخی دوستان بدهد، یکی را همانجا با همان مهربانی و لطف همیشگی دراورد و برای من نوشت و داد.
چندسال بعد در پاریس بمناسبتی دکتر مهدوی دامغانی را دیدم و ذکر خیر حضرت حکیمی شد. گفتم چه بد که هنوز در بزرگداشت زحمات و خدمات ایشان اثری درنیامده است ! فرمود چه خوب گفتید و حیف که تاکنون نشده، من حاضرم به سهم خود چیزی برای ان اثر بنویسم اگر شما دنبال کنید. در سفری به تهران و در جمعی از فضلا موضوع را طرح کردم دیدم آن مایه جرات و جسارت نیست و عدالتطلبی و قدرتگریزی حکیمی اتهام بزرگ اوست ! خوشبختانه بعدها دیدم همت شده مجموعه مقالاتی ارزشمند با عنوان "مرزبان توحید: کارنامه محمدرضا حکیمی" بچاپ رسیده است.
اینها خاطراتی کوتاه و گذرا از آن پیر صافیضمیر و علامه گوشهگیر بود. اما چند نکته:
حکیمی نواندیش بارزی بود و نویسندهای صاحب سبک اما عقلی مشرب نبود و ریشههای این فلسفهگریزی را در تعلقات تفکیکی و بخصوص مشرب باطنی مربیان سلوکی چون سیدابوالحسن حافظیان مرحوم باید جست. او از نمایندگان برجسته شیعه حماسی بود و شیعه حماسی حتی در پارادایم تمدنی آن، رازورز و باطنی است، و این نکته مهمی است !
حکیمی اهل ادا و تعلقات ظاهری و عناوین صنفی نبود و این خاصیت خجسته بخصوص در میان فضلای مسلمین با همه تظاهر و ادعاهای زبانی، سخت نایافتنی است.
حکیمی با وجود امکان تمکن، به معنای دقیق کلمه زاهد بود یعنی مصداق همان تعبیر قرانی معروف: لِّكَيْلَا تَأْسَوْا عَلَىٰ مَا فَاتَكُمْ وَلَا تَفْرَحُوا بِمَا آتَاكُمْ، بود
حکیمی به اسلام اجتماعی و غیرطبقاتی اعتقاد عملی داشت و هزینه این اعتقاد را هم در متن مسلمانان اشرافپیشه بیمسئولیت و دلالان سودجوی مذهب میپرداخت.
حکیمی زیست حکیمانه داشت یعنی مفهوم عدالت را برای مشق و منبر نمیخواست و چنان که فکر میکرد بیواهمه میزیست و شاقترین بخش اندیشه یعنی پراکسیس آن را انتخاب کرده بود که حتی نامدارترین فیلسوفان هم نمیکنند.
سالهای آخر عمر او به تیمارداری مستمندان و دغدغه ضعیفان و فقیران گذشت و این نقطه قوت هر انسان و مسلمانی است که اغلب عالمان از داشتن این فضیلت محرومند.
جامعه آسیب دیده ایران یکی از مهربانترین پدران دانای خود را از دست داد و بعید است به آسانی و زودی بتواند جبران کند. ممکن است برخی آثار حکیمی با تبدیل نیاز بدرد فردای ایران نخورد اما همیشه خواندنی و آموختنی است چون عصاره جان صادقی است که برای نام و نان نزیست و برخی آثار او البته افتخار هر مسلمانی است.
من با دیدن بسیاری از کسبه علم در میان ما که به هیچ اخلاق و شرافتی پایبند نیستند و برای شهرت و قدرت، با تظاهر به دین و تبلیغ معارف ایمانی، مرتکب هر رذالتی میشوند، فقدان این حکیم وارسته و عالم عامل را خسارتی بزرگ میدانم. به برخی جوانان که ممکن است حکیمی را نشناخته یکی از نمایندگان شرایط موجود بدانند میگویم که اگر این نظام تنها آن عدالت پیگیر حکیمی را جدی گرفته و محقق میکرد شرایط ما این نبود. چشم باز کنید و ببینید تاریخ این کشور پر است از عالمانی آلوده و ریاکار که با فضلفروشی و بیعملی نان زرنگی خورده، بریش خلق خندیده، کنج عافیت خریده و آبروی حکمت و دانش بردهاند. با رفتن حکیمی از خود بپرسید کو خواجهای كه دلش با زبان یكیست ؟!