◖𝗔𝗗𝗢𝗣𝗧𝗘𝗗 𝗙𝗔𝗧𝗛𝗘𝗥◗𝗣𝗧-𝟭𝟰

◖𝗔𝗗𝗢𝗣𝗧𝗘𝗗 𝗙𝗔𝗧𝗛𝗘𝗥◗𝗣𝗧-𝟭𝟰

@𝙫𝙠𝙤𝙤𝙠𝙘𝙪𝙥





با دیدن تن و لباسای به خاک نشسته مرد رو به روش شوکه جلو رفت و از شونه هاش گرفت.



-ته...پ-پاشو



اشک دیگه ای از روی گونه هاش سر خوردو از اعماق وجودش با درد زیادی که توی سینه داشت فریاد بلندی روانه اون اتاق کوچیک کرد.



-یعنی چی تمومش‌کردین حرومزاده ها؟



بیشتر خم شدو با نوازش کردن گونه هاش سر مردش رو روی رونش گذاشت.



-التماست میکنم چشماتو باز کن...من... من قسم میخورم بدون تو نمیتونم نفس بکشم


اشک های زیادی که از روی گونه هاش سر میخورد رو از جلوی چشم های پر شده و خیسش کنار زد و دست مرد مقابلش رو محکم بوسید.


-پ-پاشو...من هنوز نگفتم چقدر عاشقتم حرومزاده


مرد زیر دستش رو با هر کلمه ای که به زبون میاورد تکون میدادو نا امید به پلک های بستش خیره بود.


-مگه نگفتی هیچوقت تنهام نمیزاری؟


همراه با گریه های شدیدش بوسه ای روی لب هایی که حالا با قطره اشک خودش خیس شده بود نشوند و سرش رو درون سینه مرد روبه روش فرو برد و شروع کرد به اشک ریختن با صدای بلند


-مگه نگفتی پا به پای پسرم میمونم و میسازم؟پس بساز


با داد بلندی که زد تکون خوردن جسم مرد رو زیر بدن و آغوش خودش حس کرد.


نفسش رو با سکسکه ای بیرون داد و سرش رو از روی سینه مرد برداشت و با چشمایی که باز شده بودن و با گیجی به پسر رو به روش نگاه میکرد مواجه شد.


تهیونگ با چهره ای که سعی داشت موقعیتش رو درک کنه به جونگکوک و اطرافش خیره خیره نگاه میکرد. با کمک دستاش نشست و به پسر رو به روش چشم دوخت.


-جونگکوک..


جلو  رفت و پسر مقابلش رو درون آغوش خودش کشید و شروع کرد به بوسیدن گردن و موهاش.


جونگکوک با انگشتاش اشک هاش رو پاک کردو خودش رو بیشتر به تهیونگ چسبوندو عطر تنش رو نفس کشید.


مرد رو از خودش جدا کردو با گریه های بیشتری که از چشماش سرازیر میشدن با لبای لرزونش گفت:


-حرومزاده ف-فکر کردم...مردی


دستاش رو دو طرف صورتش گذاشت و بوسه ای روی گونش کاشت.


-نه دورت بگردم فقط بیهوشم کردن...


با جدیت کمی جلو اومد.


-کاریت که نکردن؟


گفت و شروع کرد به چک کردنش.

کوک با بالا اوردن چونه تهیونگ  دستاش رو درون انگشتاش فشرد.


-نه نه نگران نباش


نگاهی به اطرافش انداخت و با ندیدن حتی پنجره کوچکی نا امید برگشت.


-نترس هیچی نمیشه دوتامون ازینجا میزنیم بیرون


با استرس به سمت تهیونگ برگشت و ترسیده لب زد.


-اما چطوری؟ همین الانشم نقشه قتل تو و تجاوز به من رو چیدن


عصبی به دیوار تکیه داد و دست پسر رو گرفت.
تهیونگ با گرفتن چونه پسر، نگاهش رو به خودش داد.


-بهم اعتماد کن دورت بگردم



◗نیم ساعت بعد ◖



عصبی فریاد بلندی کشیدو دست مرد رو از روی شونش پس زد که مرد دیگه ای از پشت دستش رو گرفت.


-حرومزاده ها دستتون رو بکشید، پسرم رو کجا بردین؟


مرد کنارش که موهاش رو از پشت توی دستش فشرده بود خنده ای کرد.


-پسرت رفته جای ابدیش


تهیونگ عصبی به سمت مرد چرخید و دادی کشید.

-میگم دستتو بکش عوضی...


تهیونگ عصبی دو مرد رو به روش رو هل دادو دو مرد دیگه ای پشت گرفتنش.


-دهن تک تکتون رو میگام حرومزاده ها


-بپا دهن خودتو پسرت گاییده نشه


و بار دیگه به سمت عقب برگشت و با صدای رسایی حرفش رو به زبون آورد.


-گفتم دستتو بکش حرومزاده یه تار از موهاش کم شه کل این ساختمون رو اتیش میزنم...مخصوصا اون هوسوک حرومزاده رو با خاک یکسان میکنم.


-این کثافت رو ببندین به صندلی


مرد دستاش رو با شدت رها کرد و محکم سه نفر روی صندلی تهیونگ رو نگه داشته بودن.


با دیدن جونگکوک‌ که چهار سیاه پوست دور و برش رو گرفته بودن اب دهنش رو قورت داد


- نه نه جونگکوک..


هردو نفر دستش رو از پشت گرفته بودن و از مچ پا پاهاش توسط طناب محکمی گره خورده بودو توان اینکه بخواد فرار کنه رو نداشت.


با نا امیدی و ترس روبه تهیونگ با صدای بلندی داد زد.


-ته...تورو خدا...-ک-کمکم کن...خ-خواهش میکنم


مرد بالای سرش کمرش رو گرفت و روی زمین نشوندش که عصبی تهیونگ خودش رو روی صندلی تکون داد.


-خم شو پسر خوب


با صدای بلندی فریادی زدو پاش رو محکم روی زمین کوبید و ازینکه چیزی توی دست و بالش نبود و پسرش اینطور توی دست چهارتا حرومزاده دست مالی میشد عذاب میکشید و ذره ذره اتیش میگرفت.


-انگشتای کثیفتو به بدنش نزن


مرد قهقه بلندی زدو با بوسیدن پشت گردن جونگکوک گفت:

-میخوای آزادش کنیم یه تریسام بریم؟



جونگکوک عصبی خندیدو اب دهنش رو توی صورتش تف کرد.


-آزادش کنی که واست سوراخ نمیزاره حرومزاده


مرد با دست صورتش رو پاک کردو با لعنتی که زیر لب گفت سیلی به صورت ظریف پسر روبه روش زد و با صدای گوش خراش اون سیلی تهیونگ رگ های گردنش از عصبانیت بیرون زدن.


-هرچی بخواین بهتون میدم فقط ولش کنید ، هرچقدر پول بخواین میدم


هرچقدر تلاش میکرد طناب دور دست و پاش باز نمیشد و کلافه ازینکه هیچکاری نمیتونست برای نجات پسرش کنه داد میکشید.


مرد از روی شلوار پایین تنش رو به باسن جونگکوک کشید که جونگکوک داد بلندی کشید و خودش رو به جلو متمایل کرد.



تهیونگ واقعا توان اینکه بخواد به صحنه مقابلش نگاه کنه رو نداشت و فقط منتظر بود یونگی برسه...اگه کاری باهاش میکردن عمرا خودش رو نمیبخشید.

پیرهن پسر رو زیر دستاش از تنش خارج کردو دستی به کمرش کشید که صورت جونگکوک مچاله شد.



-تن این بلوری بهتراز هزارتا ساک پوله



تهیونگ عصبی دوباره تکونی توی جاش خوردو عصبی دادی کشید.


-نکن حرومزاده دیک فیس



مرد بلند خنده ای کردو انکشتش رو لای باسن جونگکوک به ارومی کشید.


اشکی از روی گونه های جونگکوک پایین سرازیر شدو با بستن مچ دستاش از همه جهت توان تکون خوردن رو ازش گرفتن.


به چهره عصبی و رگ های بیرون زده بدنش چشم دوخت و با لحن تمسخر آمیزی گفت:


-چیشد سر پسرت غیرتی شدی؟


مرد کنارش خنده ای کردو متعجب پرسید.


-من آخر نفهمیدم این پدرشه واقعا؟


-بکنشه


هر چهار نفر بلند خندیدن و به قیافه نا امید پسر نگاه کرد.


حریص به بدن سفیدو دست نخورده پسر توی دستش نگاه کردو با زبونی که روی لباش کشید شلوارش رو توی یک ضرب همراه با باکسر از پاش خارج کرد که جونگکوک داد بلندی کشیدو اشک دیگه ای از گوشه چشماش سرازیر شد.


نمیتونست به تهیونگ نگاه کنه...حداقل نه توی این وضعیت.


پس نگاهش رو برگردوند و با درد توی قفسه سینش شروع کرد به اشک ریختن.


تهیونگ عاجز داد بلندی کشیدو به وضعیت پسرش نگاهی انداخت.

نفسش رو بیرون داد و با صدای بلندی لب زد.


-قسم میخورم سر تک تکتون رو از تنتون جدا میکنم‌، دست بهش نزنید پشیمونتون میکنم


مرد ابرویی بالا داد و نیشخندی زد.


-دست بهش نزنم؟مگه دلم‌میاد؟اونقدر میکنمش که بین پاهاش سرخ و خوش رنگ بشه


دستی روی باسن لختش کشیدو اسپنک محکمی زد که جونگکوک نفس درون سینش حبس شد.


چهار مرد دور رو برش به سمت جونگکوک حلقه زدن.


با ترس و استرس به دور و برش نگاه کردو نفس عمیقی کشیدو با بغض لب زیرینش رو درون دهنش کشیدو بی صدا اشک ریخت.


تهیونگ  با باز کردن طناب دستش در یک حرکت با دیدن اینکه دو مرد بالای سرش حواسشون به جلوعه دستش رو بالا آورد و با هدف گیری ریزی تیغه رو درست سمت مردی که باسن جونگکوک رو درون دست گرفته بود پرتاب کردو این خون سرخ بود که روی تن پسرش و کف کاشی ها ریخته شده بود.


مرد بلند قد کف زمین افتاد و با تکون خوردن های ریزی نفس های اخرش رو کشید..


جونگکوک با دیدن مردی که روی زمین افتاد به سمت تهیونگ چرخید.


مرد عصبی دست تهیونگ رو از پشت گرفت و بست.


-این حرومزاده رو ببندینش و چکش کنید چیزی همراهش نداشته باشه


تهیونگ عصبی به پسر مقابلش نگاه کرد.


-بلایی سرش بیارید قسم‌میخورم خودتون و اون هوسوکه حرومزاده رو طوری میکنم که از دهن روده هاتون رو بالا بیارید


مرد موهای تهیونگ رو از پشت گرفت و محکم کشید.


-قبلش مطمئنی اسبای تویله نمیکننت؟اون پسره هرزه رو بکنید بره دیگه وقت نداریم


مرد با مالیدن دیکش به سمت جونگکوک قدم برداشت و تهیونگ داد بلندی پشت سرهم میکشید و ناچار خودش رو تکون میداد.


-حرومزاده دست بهش نزن


جونگکوک ترسیده بلند فریادی زد.


-ته...تورر خدا کمکم کن..


با حس کردن دیک مرد روی باسنش دادی کشید.


-نه نه نه خواهش میکنم نه نه



با صدای خورد شدن شیشه ها و ریخته شدنشون از بالا به پایین همه خودشون رو خم کردن و ترسیده به بالا نگاه کردن


با شنیدن صدای رگبار به سمت در ورودی قدم برداشتن.


-زود باشید فرار کنید


قبل ازینکه جرعت کنن و پاشون رو از در فراتر تر بزارن با افتادن تک تکشون روی زمین ، تهیونگ توجهش به جیمین و اسلحه داخل دستش جلب شد و با فریاد زدن اسمش جیمین با عجله سمتش اومد طناب دور دست و پاش رو باز کردو مرد به سمت جونگکوک دویید.


با باز کردن طناب تن لختش رو درون آغوشش کشیدو بوسه ای روی موهاش کاشت. پیراهن تنش رو بیرون کشید و تن جونگکوک کرد و دکمه هاش رو بست..


مقابلش ایستادو با قاب گرفتن صوردن گردش به چشمای خیس و لبای لزرونش چشم دوخت.


-تموم شد...هرچی بود تموم شد


نفس های پسر میلرزید..دست‌هاش میلرزید..ک

ل تنش توی ترس بود..


- قسم میخورم نمیزارم کسی ازاون حرومزاده ها زنده بمونه، میزارم گوشت تنشون رو سگ ها زنده زنده بخورن



◗⋆⋆⋆⋆⋆⋆⋆⋆⋆⋆⋆⋆◖



-الکسا جون مارو نجات داد...ممکن بود یونگی و جیمین دیر تر برسن...


پسر چشمای خستش رو به مرد مقابلش دادو سری تکون داد.


-الان کجاست؟


-خونش..بهش گفتم فردا بیاد اینجا باید باهاش حرف بزنم


‌گفت و به چهره غمگین و رنگ پریدش نگاه کرد.


-هانول مُرده؟


قاشق غذارو درون دهانش گذاشت و با قیافه خنثایی زمزمه کرد.


-نمیمردم خودم‌ میکشتمش


با دیدن سکوت پسر و و غذایی که فقط با چشمای سرخش شدش بهش خیرست نفسش رو بیرون داد.


-منو ببین

پسر سرش رو بالا گرفت و به تهیونگ نگاه کرد‌.

تهیونگ دستش رو محکم‌گرفت و بوسه ای روش نشوند که جونگکوک نگاه تلخی بهش انداخت.


-غذا بخور دورت بگردم...میدونم اشتها نداری اما ضعف کردی از گرسنگی


-نمیتونم


گفت و دوباره به غذاش خیره شد‌.


-به زور بخور عزیزکم...سعی کن به چیزی‌فکر نکنی،‌میدونم سخته اما با من حرف بزن


-خیلی خفن بود.


با شنیدن جمله عجیبی از زبون‌پسر ابرویی بالا دادو کمی جلو اومد.


-ها؟


-یهو چاقو رو دراوردی...کشتیش


بی‌جون خندیدو قاشقش رو توی دهنش گذاشت.


-خوشم‌اومد


مرد خنده کوتاهی کرد و گفت:
-چون منو توی این موقعیت نشد که ببینی


-چی؟


جونگکوک گفت و متعجب سرش رو بالا آورد.


-منظورم اینه آدمای زیادی زیر دستام جون دادن


پسر سری تکون داد و از سر جاش بلند شد.


-من اشتها ندارم تو بخور...من بعدا میخورم


و با پاهای لرزونش به سمت اتاق حرکت کرد.


تهیونگ کمی از آب درون لیوان سر کشیدو با هردو انگشتش شقیقش رو ماساژ داد.


سردرد شدیدی که داشت مانع فکر کردن و تصمیم گیریش شده بودو حتی نمیتونست درست حسابی نگاه کنه چون جلوش رو تار میدید.


از روی صندلی بلند شدک به سمت اتاق حرکت کرد.

با دیدن جسم پسر لای پتو لبخندی زدو کنارش دراز کشید.


جونگکوک با حس تکون خوردن تخت سرش رو بالا گرفت و به تهیونگ نگاه کرد.


مرد با لبخند یکی روی تخت زد.

-بیا اینجا


پسر خودش رو جلو کشیدو محکم دستاش رو دور کمرش حلقه کرد و به خودش فشرد‌ تا بهتر بتونه بو و لمسش کنه.


تهیونگ همینطور که موهاش رو با انگشتاش نوازش میکرد با لحن ملایمی گفت:


-الان میدونی مهم ترین چیز چیه؟


-چی؟


-اینکه الان توی بغلمی و جات امنه ، قرارم نیست دیگه چنین  اتفاقاتی رخ بده...برای همیشه تموم شد.


سر پسر رو از بغلش بیرون کشیدو به تیله های مشکی و براقش چشم دوخت.


-هرچی بود تموم شد رفت...اون حرومزاده ها هم تک تکشون مردن...هر اتفاقی بود فراموشش کن...با هر سختی که داره بهش فکر نکن و فقط الان به من فکر کن...به من نگاه کن.


بوسه ای روی هر دو پلک هاش نشوند.


-اون تیله هایی که دلیل نفس کشیدنمه رو انقدر خیس و بارونی نکن خب؟


جونگکوک بغض درون گلوش رو قورت دادو لبخندی زد.


با صدای ضعیفی مقابل صورت تهیونگ گفت:


-از اولشم تنها چیزی که برام مهم بودو هست وجود تو بود...وگرنه من چیزی برای از دست دادن ندارم وقتی تو نباشی، تو چیزیت میشد من میموندم برا چی؟


تهیونگ لبخندی زدو گونش رو با انگشت شصتش نوازش کرد‌.


-اون زبون خوشگلت رو باید بوسید


پسر با حسرت به جزئیات صورت مرد نگاه کرد.
-دلم برات تنگ شده


-من بیشتر


-من خیلی بیشتر


تهیونگ خندیدو ادامه داد...


-من بیشتره بیشتر


پسر با دندون های خرگوشیش خندیدو گردن تهیونگ رو زیر انگشتاش نوازش کرد.


تهیونگ جلو اومدو با بوسیدن پیشونیش اروم زمزمه کرد
-دور خنده هات بگردم


پسر پلک هاش رو بست و نفس عمیقی از نفس های نزدیک مرد به روی لباش کشید.


-منم دور تو بگردم


تهیونگ نگاهش به سمت لب های پسر رفت و با خیس کردن لبای خودش توسط زبونش گفت:


-میدونی چقدر خنده هات خوردنین؟


-خنده های تو هم خوردنین


-پس بیا بخور


جونگکوک لبخندی زدو گفت:


-دهن خوشگلت رو ببند


تهیونگ پلک هاش رو بست و منتظر گفت:


-بیا ببندش


جونگکوک اخمی کردو با خنده حرفش رو به زبون آورد.


-چرا هرچی‌میگم میگی بیا؟خودت نمیتونی انجامش بدی؟


تهیونگ خندید.


-تو بهتر انجامش میدی


-بکش بیرون ازش لطفا


پسر خواست کمی عقب بره که تهیونگ کمرش رو گرفت و به خودش نزدیکش کرد.


-بیا نزدیک تر بیبی


با شنیدن کلمه بیبی و لحنی که بیانش کرد لبش رو ناخوداگاه گاز گرفت.


-خفم کردی


-نمیشی نترس


تهیونگ بینیش رو به بینی پسر مقابلش چسبوندو جونگکوک قلبش هزاران تپش رو رد کرد.


ازین حجم از نزدیکی لبخندی زدو پلک هاش رو بست.

نفس های داغ مرد روی لباش خالی میشدن و این باعث چرخش چیزی زیر شکمش میشد.


تهیونگ که میدونست جونگکوک داره به چه چیزی فکر میکنه و چقدر استرس داره بینیش رو به بینی پسر مقابلش دوباره مالید.


جونگکوک هر لحظه استرس اینکه مبادا لباشون بهم بخوره رو داشت و اینکه تپش های قلبش بالا میرفت تهیونگ رو میخندوند.

صورتش رو کمی فاصله داد و شروع کرد به بوسیدن تمام اجزای صورت جونگکوک.


پسر خندید و پاش رو دور بدن تهیونگ حلقه کرد.

وقتی به خال زیر لبش رسید لبخندی زدو بیخیال زیر لبش رو بوسید که جونگکوک نفسش رو با صدا خالی کردو  کمی خجالت زده خندید.


تهیونگ بالبخندی به لب هاش چشم دوخت.


حس میکرد الانه که باید انجامش بده...چرا؟
چون مطمئنن بعدا کمتر موقعیتش‌پیش میومد.


جونگکوک واقعا دیگه نمیتونست آدم صبوری باشه پس هر اتفاقی قرار بود بیوفته براش اهمیتی نداشت.


با استرس پلک هاش رو باز کرد.
-ته


تهیونگ موهای پسر رو از روی صورتش کنار زد.
-بگو عسلم



-دوست دارم


با انگشتای همینطور کمرش رو نوازش میکردو پسر رو بیشتر به خودش مچسبوند.


-منم دوست دارم


جونگکوک خندید.


-این دوست دارمه با اونایی که همیشه بهت میگفتم فرق داره


تهیونگ خنده ای کردو بوسه ای روی بینی دکمه ای و کوچکش گذاشت.


-فرقش چیه؟


پسر نفس تندی کشیدو با استرس بینیش رو به بینی تهیونگ مالید.


با تنش زیادی  روبه لبای تهیونگ گفت:


-اینکه من الان میخوامت


-از چه لحاظ میخوای؟


حرف جونگکوک دو پهلو بود و تهیونگ از افکاری که داشت مطمئن نبود.


-میخوامت برای خودم...میخوام مال تو باشم،میخوام دوسم داشته باشی


تهیونگ نیشخندی زد.

-مگه از اولش مال تو نبودم؟


لذت میبرد ازینکه با سوالات پیچیده‌ش اذیتش میکنه و این مشتاقش میکرد برای ادامه دادن.


-اینبار فرق داره، جور دیگه ای میخوامت، اونقدر میخوامت که...


به لحن گفتار خودش خندیدو هیسی کشید.

تهیونگ دستش رو درون موهای پسر فردو کردو با چنگ ارومی که بهش زد بی پروا جملش رو به زبون آورد.


-به اندازه خواستنت ببوسم تا بهم ثابت شه




Report Page