HBD HYUNA

HBD HYUNA

frome chana:)

رگه طلایی نور آفتاب از لای پرده های اتاق خواب روی تخت افتاده بود، سرش رو به دستش تکیه داده بود و هیونجین رو همین جوری که مثل یه بچه‌ی کوچولو خوابیده بود تماشا میکرد. لبخند خاص و تماشایی همیشگیش روی لب هاش نقش بسته بود و و عاشقانه پرنسسش رو نگاه میکردم، پتوی سفید رو آروم از روی خودش کنار زد و سعی کرد بدون اینکه هیونجین رو بیدار کنه از تخت پایین بیاد، پایین اومد و به سمت حموم رفت تا سریع دوش بگیره. بعد از حدود ده دقیقه یک ربع چان حوله به تن بیرون اومد، لباس بیرونش رو پوشید و جلوی آینه وایساد و شروع کرد با حوله موهاش رو خشک کردن، هیونجیم هنوز هم مثل بچه ها خوابیده بود. انقدری خوابش سنگین بود که اصلا با این صدا ها بلند نمیشد. چان کیف و سوییچ ماشینش رو از روی میز کوچیک گوشه اتاق برداشت، خودش رو برای اخرین بار تو آینه بر انداز کرد و سمت هیونجین رفت و خم شد و روی پیشونیش بوسه کوتاهی کاشت.

از خونه بیرون زد و سراغ برنامه های امروزش رفت ، حدود یه هفته ای میشد که برای امروز کلی برنامه چیده بود. اول از همه باید میرفت کیک فروشی بزرگ شهر و کیک مورد نظرش رو سفارش میداد تا شب حاضر بشه. آدرس رو توی مپ ماشین وارد کرد، استارت زد و به سمت مقصدش حرکت کرد.

بعد از گذشت زمانی کوتاه به کیک فروشی رسید، ماشین رو خاموش کرد، کیفش رو برداشت و از ماشین پیاده شد. پله ها رو دو تا یکی بالا رفت و وارد شد؛ به سمت ویترین کیک های تولدش رفت و نگاهی بهشون انداخت.

ویترین پر بود از کیک های مختلف برای انواع و اقسام سلیقه ها، کیک انقدر تازه و خوشگل بودن که باعث میشد آب دهن مشتری ها بدجور راه بیفته. چان باید دو تا کیک میخرید؛ یکی برای تولد هیونجین و یکی دیگه هم برای سالگرد با هم بودنشون.

پشت صندوق رفت تا سفارشش رو ثبت کنه؛ یه کیک ردولوت و یه کیک توت فرنگی انتخاب کرد و ساعتی که میخواست بیاد تحویل بگیره رو هم بهشون اطلاع داد.

فروشنده تشکر کرد برای اینکه چان اونجا رو برای خرید انتخاب کرده بود و فیش کیک رو تحویلش داد و برای احترام کمی خم شد، چان هم متقابلن احترام گذاشت و از مغازه بیرون رفت. حالا باید به طبقه دوم پاساژ بزرگ میرفت تا وسایل جانبی تولد رو بخره؛ با اسانسور به طبقه بالا تر رفت و وارد سومین مغازه سمت راست شد.

اول از همه به سمت بخش بادکنک ها رفت و اونایی که مد نظرش بود رو انتخاب کرد، بعد شمع تولد برداشت، برف شادی و یه سری وسیله های دیگه. همرو حساب کرد و کیسه های خرید رو دستش گرفت و به سمت ماشینش رفت، حدود سه چهار ساعت دیگه باید برمیگشت همینجا تا کیک ها رو تحویل بگیره.

پک های خرید رو روی صپدلی عقب ماشین گذاشت و سوار شد و رفت سراغ کادویی که باید برای هیونجین بخره.

همینجوری که رانندگی میکرد متوجه صدای نوتیف گوشیش شد، هیونجین بود.

لبخندی از روی خوشحالی زد و گوشیش رو خاموش کرد و کنار گذاشت، کادو انتخاب کردن برای هیونجین یکی از سخت ترین کار های دنیا بود....همیشه استرس اینو داشت که شاید اون چیزی که واقعا هیونجین دوست داره نباشه ، یا خوشش نیاد. ولی از قبل همه چیز رو آماده کرده بود، یک ساعت گذشت چان همه چیز رو خریده بود. کیک،کادو،لباس،وسایل تولد و هر چیز لازم دیگه ای....الان دیگه باید میرفت کیک رو تحویل میگرفت.

اخر وقت بود و تقریبا دیگه سفارش نمیگرفتن، خوشحال بود که همون موقع سفارش داده بود. به سمت پیشخوان رفت و فیش تحویل رو به فروشنده داد.

+کیک رو با بسته بندی تولد میبرید یا ساده؟

-عام...اگر میشه لطفا بسته بندی تولد

+خیلی هم عالی، ما معمولا به مشتری هامون میگیم اگر دوست دارن نامه ای رو هم کنار کیک بذارن

-اوه...بله حتما

فرشونده از توی یکی از کشو های صندوق کاغذ کاهی ای در اورد و با یه خودکار به چان داد و بهش اشاره کرد که میتونه روی میز صندلی های بخش کافه بشینه و تا وقتی بسته بندی رو آماده میکنن نامش رو بنویسه.

چان کاغذ خودکار رو گرفت و به سمت میز صندلی رفت و کیفش رو کنارش روی صندلی گذاشت و شروع کرد به نوشتن نامه. چند دقیقه گذشت، نامه رو تا کرد و به سمت صندوق قدم برداشت. جعبه کیک ها روی پیشخوان بود، نامه رو به فروشنده داد تا توی بسته بندی بذاره. کیک ها رو برداشت و تو بغلش گرفت تا امن تر باشن.

از مغازه بیرون اومد؛ خورشید کم کم داشت غروب میکرد. کیک ها رو بغل پک های خرید روی صندلی عقب ماشین گذاشت و در رو بست و سوار ماشین شد.

همه چیز طبق برنامش پیش رفته بود؛ الان فقط باید به سمت خونه میرفت و هیونجین رو سوپرایز میکرد. امیدوار بود از اینکه امروز اصلا به روی خودش نیاورده بود که تولد هیونجین عه ناراحت نشده باشه.

ماشین رو روشن کرد و به سمت مقصد اصلیش حرکت کرد؛ یعنی خونه.

بعد از گذشت چند دقیقه به یک چهار راه رسید، چراغ قرمز بود بنابراین ترمز کرد و یه دور گوشیش رو چک کرد...نوتیف خاصی وجود نداشت، ذوق توی چشماش برای سوپرایز کردن هیونجین باور نکردنی بود.

سه....دو...یک

چراغ سبز شد، آروم پاش رو روی گاز فشار داد و حرکت کرد؛ برعکس روز های تعطیل همیشگی، امروز خلوت تر بود. صدای ترمز چرخ ماشینی توی گوشاش پیچید...به سمت صدا برگشت و نور چراغ های جلوی ماشینی که داشت به سرعت به سمتش میومد چشماش رو کور کرد. خیلی دیر بود برای ترمز کردن.

صدای برخورد شدید دو ماشین بهم به قدری بلند بود که توی فضا اکو شد؛

همه چی توی چند لحظه تموم شد...ماشین چرخید و چند متر اونور تر چپ کرد.

شیشه های خورد شده ماشین ها روی زمین تضاد زیبایی با اتفاقی که افتاده بود داشت.

نور چراغ های شکسته ماشینی که با ماشین چان برخورد کرد همه چیز رو واضح روشن کرده بود....رگه های سرخ خون رو صورت چان روان شده بودن، جعبه کیک های له شده روی صندلی عقب...پک های خرید، جعبه کوچیک حلقه های سِت...یه نامه دست نویس کاهی که روی آسفالت افتاده بود و هیچ وقت قرار نبود به دست صاحبش برسه.





Report Page