Growing pain
Monaدارم در خلأ سقوط میکنم...
درست پایینِ صخرهای که انتهای بهشته.
نمیدونم چطور باید پرواز کنم،
اما میخوام خودمو رها کنم.
هوای سرد و تیز،
تمام وجودم رو خراش میده.
جاذبه منو به سمت خودش میکشه...
نمیدونم چطور پرواز کنم،
اما میخوام یاد بگیرم رها بشم.
رویای دوران کودکی...
یک سقوط بیپایان.
شاید این همون نشونهی بزرگشدن بود؛
خوابی که با باز کردن چشمهام به پایان میرسید.
اما این بار فرق داره...
این بار تمام وجودم درد میکنه.
دیگه راهی برای متوقف کردنش نیست.
پس خودمو رها میکنم...
خودمو به این مسیر میسپارم.
سقوط میکنم،
باز هم سقوط میکنم،
و همچنان پایین میرم.
بیپایان سقوط میکنم.
این بار، خودم انتخاب میکنم تا پایین برم.
خودمو به دلِ درد میسپارم.
بدون ترس با سختیها روبهرو میشم.
بیمحابا پیش میرم...
خودمو به دلِ واقعیت میسپارم.
چشمهاتو باز کن...
زمین رو اون پایین ببین.
هیچوقت فرار نکن.
فقط باید باهاش روبهرو بشی.
حتی اگر این مسیر سخت و دردناک باشه...
باید راه خودمو از میانش پیدا کنم.
هنوز دارم سقوط میکنم.
باز هم پایین میرم،
اما از روبهرو شدن با این مسیر نمیترسم.
خودمو به دلِ درد میسپارم.
بدون ترس باهاش روبهرو میشم.
خودمو به دلِ واقعیت میسپارم.
برو...
فقط برو.
هیچ پشیمونیای وجود نداره.
خودمو به رویایی میسپارم
که هیچ دروغی درونش نیست.
و من...
هنوز در حال سقوط کردنم.