Grey lack hall
Jelisبعد از تموم شدن معاینه های هیسونگ و رفتن اون دو مرد حالا تو اتاقش تنها شده بود .
هاله های سیاه افکار گذشته دوباره به سر سنگین از سوالش هجوم آورده بودن و صبرش رو لبریز میکردن.
دستی روی زخم شونش کشید و یاد حرف هیسونگ افتاد ، چهره عصبی پسری که جونشو نجات داده بود و سونگهون اونجوری باهاش برخورد کرده بود توی ذهن دردمندش نقش بست.
افراد زیادی بود که باید درموردشون فکرمیکرد .
پدرش ، سونو ، مهمان های هتل که حتما تا الان خبر حمله دیشب به گوششون رسیده بود و از همه مهمتر دوست بچگی و همراه همیشگیش!
به سختی از جاش بلند شد و ردای مشکی رنگی که از جنس ساتن بود روی شونه هاش انداخت .
اون رو به سختی پوشید و بند هاشو شل بست ، از اتاق خارج شد و به سمت اتاق حی قدم برداشت.
بی مقدمه درو باز کرد و با دیدن اون صحنه حس کرد قلبش دیگه نمیزنه .
جی ، بی جون و رنگ پریده روی تخت افتاده بود و فقط نفس میکشید ؛ خراش هایی که روی سینه و گونش بودن خودنمایی میکردن و میشد لرزش نفس هاشو حس کرد .
اتاقش جمع و جور به نظر میرسید، داخل شد و درو بست که با حضور ناگهانی چهره ای اشنا رو به رو شد .
+رئیس پارک... شما..شما حالتون خوبه؟
پسری با موهای بلوند که به زیبایی روی صورت بی رنگ و سفیدش ریخته بود به سونگهون چشم دوخت .
سونگهون میتونست بوی ضعف شدید پسر رو حس کنه! ظاهرا بیش از حد خون اهدا کرده بود .
لبخند ساختگی زد و سر خم کرد .
-هنوز بیدار نشده؟
جونگوون سری تکون داد و بالای سر سونگهون که حالا لبه تخت نشسته بود ایستاد .
+هنوز نه..
سونگهون دستای سرد جی رو فشرد و نگاه نگرانش روی صورت بی نقص پسر که حالا خراش ها نقاشیش کرده بودن دوخت .
زیرلب چیزی رو که فقط خودش بشنوه زمزمه کرد .
-متاسفم..
+اون یه هایبرید گرگینهس.. مگه نه؟
نگاه سونگهون روی صورت جی یخ زد و دستاشو بیشتر فشرد ، لب هاشو تر کرد و نفس عمیقی کشید .
-میدونی که زندگی کردن براش راحت نمیش-
+فکرمیکنین رازش رو لو میدم؟
نگاه محکم و تیز سونگهون روی چهره پسر مو بلوند نشست ، لبخند آزاردهنده ای روی لب هاش نشست .
اون چطور جرئت کرده بود سونگهون رو امتحان کنه؟ اونم با کسی که به اندازه برادر براش عزیزه .
-میخوای بگی باید نگران این باشم که میتونی اینکارو بکنی؟
دستشو روی مچ دست جی گذاشت و جای زخم دندون های جونگوون رو نوازش کرد .
-فکرکنم حالا بی حساب شدین ، زندگی دربرابر زندگی .
از جاش بلند شد و رو به روی جونگوون وایستاد .
-خیلی از کمکتون ممنونم جونگوون شی ، از این به بعد خودم ازش مراقبت میکنم .
جونگوون جوری که تزریق شدن خون به مغزش رو حس کرده باشه شروع به حرف زدن کرد .
+این شما نیستین که ازم خواستین اینجا بمونم ، دکتر لی بهم گفتن تا وقتی بهوش میان حواسم بهشون باشه .
بعد از اون مکالمه سنگین سونگهون از اتاق بیرون رفت تا به اتاق خودش برگرده ، هنوز کمی ضعف داشت و احساس درد میکرد .
بعد از اینکه جونگوون متقاعدش کرده بود جز اون به کس دیگه ای نمیتونه اعتماد کنه اونارو تنها گذاشته بود .
سه روز از آخرین باری که سونو رو دیذه بود میکذشت ، هیسونگ و جیک بیشتر کارارو به عهده گرفته بودن تا سونگهون برگرده .
اونطور که از هسیونگ شنیده بود مناطق آلوده داشت بیشتر میشد و گونه های مختلف بیشتری به هتل نقل مکان کرده بودن ، خوشبختانه هتل به اندازه کافی بزرگ بود تا نگران اتاق های خالی برای افراد بیشتر نباشن .
جی هنوز بیهوش بود و هیسونگ و جونگوون هر روز درحال مداوا و مراقبت اون بودن ، این بین سونگهون با همه انرژی که داشت کنار جی میموند و از حالش خبر میگرفت .
پیگیری کار ها و دیدن نقشه های مناطق الوده حالا دیگه خستش کرده بود ، میشد لرزش دستاشو به وضوح دید و صورتش بیش از حد غیرعادی رنگ پریده به نظر میرسید .
از آخرین باری که تغذیه کرده بود زیاد میگذشت و با کار کشیدن از خودش انرژی زیادی از دست داده بود .
سعی کرد دست از کاغذها بکشه و کمی به خودش استراحت بده که صدای در رو شنید .
با وارد سونو چشماش گرد شدن و دستپاچه شد ، اون قطعا یه معذرت خواهی به اون پسر بدهکار بود اما چطور میتونست مطرحش کنه؟
سونو تعظیمی کرد و وارد اتاق شد ، وسایل دستشو روی پاتختی گذاشت و جلوی سونگهون ایستاد .
-دکتر لی ازم خواستن پانسمانتونو عوض کنم .
سونگهون سری تکون داد و گوشه لبش رو گزید ، روی تخت نشست و لباس ساتن نازکش رو آروم از شونه هاش پایین انداخت .
بالا تنه برهنش جلوی قامت ظریف سونو پدیدار شد و باعث شد نفس کشیدن تو اون فضا برای پسر سخت تر بشه .
دستای لرزونش رو روی بانداژ سونگهون گذاشت و اونارو باز کرد ، زخمش رو تمیز کرد و دوباره مشغول بستن بانداژ جدید شد .
سونگهون که تا این لحظه درحال کلنجار رفتن با خودش بود ، لب های رنگ پریده و خشک شدشو از هم بازکرد تا به سختی حرف بزنه .
+سونو شی.. بابت رفتار دفعه قبلم..ازت معذرت میخوام
دستای سونو لحظه ای از حرکت ایستاد و به شونه سونگهون خیره شد .
+میدونم خیلی تند رفتم و باعث ناراحتیت شدم امیدوارم عذرخواهیمو قبول کنی .
-مشکلی نیست..
اون صدای لطیف و بیگناه ، وجود سونگهون رو بیشتر پر از عذاب وجدان میکرد .
سونو سریغ بستن بانداژ رو تموم کرد و سمت وسایل خم شد تا اونارو دسته بندی کنه .
سونگهون حس کرد قفسه سینش تنگ شده و برای لحظه ای نفس کشیدن براش سخت شده ، به سرفه کردن افتاد و دستاشو روی لبه تخت مشت کرد .
+آقای پارک.. حالتون خوبه؟
سونو جوری که از جا پریده باشه سمت سونگهون برگشت و دستاشو روی شونه اون گذاشت ، با لمس بدن سونگهون بدون مانع متوجه داغی بدن مرد شد .
سریع و دستپاچه دستشو پس کشید و به صورت پر از درد و کلافگی سونگهون خیره شد .
+شما..شما به خون نیاز دارین
سونگهون که تازه از دست سرفه هاش خلاص شده بود دستشو جلوی سونو تکون داد .
-لازم نیست..یکم استراحت کنم بهتر میشم
سونو که از لجبازی پسر بزرگتر کلافه شده بود خودش دست به کار شد .
زانوشو وسط پای سونگهون گذاشت و اونو به عقب هل داد ، سونگهون متعجب و ترسیده ناخودآگاه از حرکات دسر اطاعت کرد و به پشت تخت تکیه خورد .
سونو پاپیونی که روی یقه لباس کارش بود رو باز کرد و دستشو روی دکمه لباسش گذاشت .
سونگهون چشماش گرد شد و دستشو دور مچ کوچیک پسر حلقه کرد .
+داری چه غلطی میکنی کیم؟
سونو مچ دستشو از حلقه دستای قدرتمند و بزرگ سونگهون رها کرد و دکمه بالای پیراهنشو باز کرد .
-دارم زندگیتو نجات میدم پارک
با پارک خطاب شدنش توسط سونو با اون لحن سرکش حس کرد وضعیتی که توش قرارداره جدیه .
سونو گردنشو جلوتر برد و دستاشو روی تاج تخت گذاشت .
-بخور!
+ببخشید؟
سونگهون میتونست عطر تن پسر رو تو اون فاصله کم حس کنه ، فرومون هایی که از دست خودشو سونو در رفته بود و حالا فضای اتاق رو غلیظ پر کرده بودن ! نباید فراموش کرد که الان یه الفا و امگا رو به روی هم قرار گرفته بودن .
-بهت میگم بخور ! تو الان ضعیفی و نیاز به تغذیه داری تنها چیزیم که تا اینجا سرپا نگهت داشته منم
نفسای داغ سونگهون داشت فرومون های سونورو بیشتر میکرد و باعث شده بود از کنترل خارج بشه ، بوی وانیل داشت سونگهون رو به فضای دیگه ای میکشوند .
-ولی تو همین الانشم کلی خون دادی..نمیتونی بیشتر از این از دستشون بدی
لجبازی سونگهون داشت جفتشون رو کلافه میکرد .
+نمیخواد نگران من باشی خودم حواسم هست ! در ضمن اگه هنوز فکرمیکنی دارم حسابمو باهات صاف یا بهت لطف میکنم باید بگم اون پایین بیشتر از هزارتا ادم وجود داره که من نمیدونم در نبودن رئیس چجوری از پسشون بربیام .
از سونگهون کمی فاصله گرفت و تو چشمای پر از نیازش زل زد .
+پس اگه این باعث میشه زودتر بهتر بشی و این بارو از رو دوشم برداری مجبوری که انجامش بدی .
نگاه سونگهون روی چشمای سونو خیره موند ، اون پسر واقعا میتونست از یه الهه زاده شده باشه دریای چشمای کهرباییش میتونست هرکسی رو با خودش غرق کنه و دوباره به زندگی برگردونه .
با حس فرومون های بیشتر امگا ، چشماش به سرخی زد و دندون های نیشش به بیرون کشیده شدن ، سونو گردنش رو خم کرد و الفا دندون هاشو درست روی رگی که فاصله کمی با شاهرگ داشت فرو برد .
سونو اخی از درد گفت و دست هاش روی شونه لخت سونگهون افتاد ، سونگهون با هر مکی که میزد وجود سونو رو میمکید .
سونو اخم هاش توهم رفته بود و لب علشو توی دهنش کشید تا صدایی ازش خارج نشه ، مک های عمیق و تموم نشدنی سونگهون رو روی گردنش حس میکرد .
سونگهون لب عاشو روی پوست گردن پسر گذاشته بود و با میل سیری ناپذیری اون رو مک میزد!
انگار سونو دسر شیرینی بود که هیچوقت از چشیدن طعمش سیر نمیشد و بیشتر میخواست...
با لرزش بدنش و احساس ضعف شدیدی که بهش دست دستاش روی شونه سونگهون شل شدن .
سونگهون با حس قوت کردن قلبش و ضعف سونو ، بالاخره به خودش اومد و عقب کشید .
چشماش حالا حالت عادی گرفته بودن و رنگ پوستش مثل همیشه شده بود ، دمای بدنش متعادل بود و انرژی جدیدی رو داخل رگ هاش حس میکرد .
به سونو خیره شد که داشت نفس نفس میزد و خونی که از گردنش درحال چکیدن بود ، خدای من اون پسر تو این فاصله نزدیک اونم درحال نفس نفس زدن واقعا دیدنی بود!
سونگهون دستشو روی گردن سونو کشید و قطره های خون رو پاک کرد ، مچ دستش رو گرفت و کمک کرد تا روی تخت کنار اون بشینه .
از روی تخت بلند شد و از داخل یخچال کوچیک اتاقش شربت تقویت کننده ای که جی همیشه برای شکار هاش استفاده میکرد رو توی لیوان ریخت و برای سونو آورد .
جلوش زانو زد و دستشو روی تخت گذاشت .
اون پسر حتی برای تعجب کردن از دیدن این ساید رئیس هتل گری لاک هال زیادی خسته و بی جون بود .
-چرا انقد باهام خوبی و بهم کمک میکنی؟
سونو لیوان رو سر کشید و لبخند بی جونی به سوال همیشگی سونگهون تحویل داد .
+شاید چون دنیا..هنوزم ادمایی مثل من رو داره که از دیدن درد کشیدن بقیه قلبشون میشکنه
-یعنی واسه همه اینکارو میکردی؟
سونو صورتش رو جلو آورد و با لبخند سرمستی زمزمه کرد .
+دوست داری فقط برای تو اینکارو بکنم؟..
سکوت بینشون فضای اتاق رو رنگین کرد ، اون چشمای روباهی سرکش .. اون لبخند .. اونا همشون خاص بودن و برای از پا درآوردن یه ادم عاقل کافی!
همونطور که به چشم های خسته سونو خیره بود طولی نکشید که پسر از حال رفت و سونگهون اونو توی تخت خودش خوابوند و اجازه داد تا استراحت کنه .
اون پسر چی داشت که سونگهون درموردش کنجکاو تر میشد؟ حق با سونو بود ؟ این حس چی بود ؟ اون میخواست سونو فقط برای اون نگران بشه و تا حد بیهوش شدن بهش اجازه بده تا شکارش کنه؟ حتی فکرکردن به اینکه لب های یکی دیگه روی گردن سونو باشه خونش رو به جوش میاورد .