Green soul pt.2

Green soul pt.2

Willow

روح سبز "صفحه‌ی دوم(پایانی)"


"قاصدکِ خفته، میشه دوباره متولد شی؟ 

دوباره غنچه شی و این بار بخاطر من باز بشی؟"

درحالی که قاصدک را فوت می‌کرد روزهایی را به یاد آورد که با فوت کردن قاصدک، قاصدکِ خودش را آرزو می‌کرد.

اما نمی‌دانست که قاصدک‌ها پس از شنیدن آرزوها، برای همیشه می‌رفتند...

"هر چه به دنبالش دویدم از پا ننشست.

باد را می‌گویم.

باز قاصدکی را دیده بود و هوایی شده بود تا او را از دستان من بگیرد."

.

.

.


طبق خبری که هفته‌ی گذشته بهش رسیده بود، یک نفر تصمیم به راه اندازی قطار متروکه‌ای گرفته بود که از شهر به وسط جنگل رهسپار می‌شد.

دفتر و چتر بی رنگش را برداشت، دفترش را داخل سبد جلوی دوچرخه گذاشت.

باران نم نم روی تنِ خشکی زده‌ی زمین می‌نشست.

ابر می‌گریست تا زمین از حضورش بی‌بهره نماند.

همه چیز انتظار اشک‌های آسمان را می‌کشید؛ برگ‌های تشنه، گلبرگ‌های سفید رنگِ گل بابونه، خاکِ تشنه‌ای که برای حسِ اشک‌های بی پایانِ آسمان انتظار می‌کشید؛ همه چیز، به جز سونو!

پسرکی که از خیس شدن و باران گریزان بود. چترش را باز کرد، با یک دست آن را بالای سرش گرفت و به سمت ایستگاه، رکاب زد؛ درست مثل عده‌ای از مردم که به جای شیفتگی برای باران، در گریز از باران زیر چترهای خود پناه می‌گرفتند.

باران با عشق بر بوم خانه‌ها رقصِ شیفته به جای می‌اورد و نت‌های بارانی‌اش را بر روی شیروانی‌ها می‌نواخت.

باران هم همچو انسان‌ها عاشق می‌شد؟

تصورش لحظه‌ای از ذهنِ سونو گذر کرد.

شاید او هم مانند مردمِ روستای کوچکشان عاشق بود؛ عاشقِ باریدن، عاشقِ رقصیدن، عاشق نواختن نوای عشق...

رکاب زنان خودش را به ایستگاه قطار متروکه‌ای که روی زمین و صندلی هایش از گیاه های هرزه پر بود رساند.

باران شدید تر شده بود و سونو حالا نگران فر شدنِ موهای بلوندش به سبب نمِ باران بود. 

از دوچرخه‌اش پیاده شد و در حالی که با چترِ روی سرش فقط به پایین دید داشت دوچرخه‌اش را به میله‌ی کنار ایستگاه تکیه داد، دفترش را برداشت و در آغوشش گرفت تا از خیس شدن در امان نگهش دارد.

شاید هم بخاطر لباس‌ِ کمی که به تن داشت، در انتظارِ گرم شدن در آغوشِ دفترش بود! 

هر چه که بود، قدم هایش را به سمت ایستگاهِ زنگ زده کشاند.

با دیدن کسی که بدون هیچ چتری زیر باران، مقابلِ صندلی‌های خیسِ ایستگاهِ متروکه ایستاده بود، متوقف شد.

آب از موهای بلندش چکه می‌کرد و لباس‌ سبز رنگش به لطف خیسی از باران، سبز تر به نظر می‌رسید.

با تعجب چترش را بالا گرفت تا از هر دویشان در برابر باران محافظت کند.

پسری که از باران خیس بود با متوقف شدنِ بارانی که بر تمام وجودش می‌بارید سرش را بالا گرفت و با دیدن چتری که بالای سرش گرفته شده بود، نگاهش را پایین کشید و به پسرک مو بلوندِ کنارش داد.

سونو با بالا اوردن سرش با پسری که خیلی ازش بلند تر بود چشم تو چشم شد.

چهره‌ی جدی‌ای به خودش گرفت و با صدای تقریبا بلندی گفت:

_ هی! می‌خوای با طبیعت یکی بشی که اینطوری زیر بارون وایسادی؟!

_ شاید.

سونو بلافاصله چتر را از بالای سر نیکی کنار کشید.

_ پس یکی شو.

نگاهی به پسرکِ مو بلوند کرد و بی تفاوت، به نقطه‌ای چشم دوخت.

با سکوتِ نیکی پس از چند ثانیه سونو دوباره چترش را بالای سر نیکی گرفت.

_ به هر حال ما قراره هم مسیر باشیم! نمیخوام سرما بخوری و منم مریض کنی.

نیکی لبخند ریزی زد و بی هیچ حرفی نگاهش را به قطره هایی که از روی چترِ بالای سرش روی زمین می‌چکید، داد.

شاید حواسش نبود اما تمام آن چند ثانیه، پسر مو بلوندی که کنارش ایستاده بود به آبی که از طره‌های بلندِ موهای مشکی‌اش می‌چکید چشم دوخته بود.

با شنیدن صدای ناهنجار قطاری که قطعا بعد از چندین سال کار نکردن به روغن کاری نیاز داشت، سرش را بالا اورد و با خم کردن سرش سعی کرد بدون خیس شدن، قطاری که تموم مدت تصورش میکرد را تماشا کنه.

_انگار یه نفر اینجا برای این قطار متروکه خیلی ذوق داره.

تمام حواسش به نزدیک شدن قطار بود که با شنیدن صدایی نزدیک به گوشش از جاش پرید و به سمت پسری که با فاصله‌ی کمی کنارش ایستاده بود برگشت.

چشم‌هایش بی اجازه به تک تک جزئیات پسر کنارش نگاه دوختند. موهای تیره‌ی فر شده‌ای که خیس از باران روی صورتش ریخته بود بامزه‌اش کرده بود و پیراهن سفید که روی آن یک وست بافت سبز بود پوشیده بود، او را درست همرنگ جنگل کرده بود.

_مثل اینکه یه نفرم اینجا اصلا برای رفتن به جنگل ذوق نداره!

پسر سبز رنگ جواب داد، اما صدایش در صدای گوش خراشِ قطاری که مقابلشان متوقف شد، گم شد. 

درهای زنگ زده‌اش با صدای بلندی باز شد. سونو جلوتر وارد واگن شد و پسر سبز رنگ هم پس از چند لحظه مکث وارد واگن شد.

نگاهی به صندلی های قدیمی و دستگیره های زنگ زده‌ی واگن انداخت. گوشه‌های خالی از ترددِ واگن گیاه‌های هرزه‌ی ریزی رشد کرده بودند و تا آن لحظه هیچ بیننده‌ای برای خودنمایی نداشتند.

لبخندی روی لب‌هایش نشست. آن گیاه های هرزه‌ی بی تماشاچی درست مثل خودش بودند. هیچکس با شوقی بی انتها به رشد کردنشان چشم ندوخته بود و انتظار سبز شدنشان را نمی‌کشید. آنها درست مثل خودش بودند "سبز و تنها". 

با دیدن پسری که ته واگن روی یکی از صندلی ها چهار زانو نشسته بود و دفترش را روی پاهایش گذاشته بود، از کنجکاوی‌اش پیروی کرد و قبل از حرکت کردن قطار، با فاصله کنار پسری که لباس سفیدی با طرح بابونه به تن داشت نشست. آن پسر مو بلوند خودش هم بی شباهت به یه بابونه‌ی ظریف نبود!

به دفتری که پسر کنارش درونش چیزی می‌کشید دید نداشت پس نگاهش را به پنجره‌ی روبروی واگن داد و مشغول تماشای فضای سبز رنگ جنگل شد اما افکارش درگیر پسرِ عجیبِ کنارش بود، اون پسر وسط جنگل چیکار داشت؟ توی اون دفتر چی می‌کشید؟ 

سرش را دوباره به سمت پسر کنارش برگرداند و با چشم تو چشم شدن باهاش تمتم افکارش نابود شد و تنها یک فکر در ذهنش نقش بست، "چشم‌هایش... به زیبایی بازتابِ نور ماه درون دریاچه‌ای پر شده از نیلوفرها بودند."

به آرامی نگاهش را پایین اورد و به دفترِ توی دست های ظریف پسر داد.

_چی میکشی؟

_تو رو!

پسر سبز رنگ با تعجب دوباره نگاهش را بالا اورد، به نیم رخ پسری که غرق نقاشیش بود داد و چند ثانیه بهش خیره شد تا وقتی که دوباره صدای ظریفش تنش را به لرزه در اورد.

_امروز روز مهمیه، میخوام هر چیزی که سر راهم قرار میگیره رو نقاشی کنم.

_مـ... مگه امروز... چه روزیه؟

_روز تولدمه!

پسر سبز رنگ که نگاهش بیشتر رنگ تعجب به خودش گرفته بود نگاهش را پایین اورد و به دست های پسر داد.

_ برای من... روز تولدم یه روز عادیه! مثل تموم روزهای دیگه.

منتظر بود پسرِ بابونه‌ای بیشتر بحث را ادامه دهد یا باهاش مخالفت کند اما با دیدن سکوتش نگاهش را از دست‌های هنرمندِ پسر کنارش گرفت و به دست‌های خودش داد که در کمال ناباوری دفترِ نقاشی‌ مقابلش قرار گرفت.

سرش را بالا اورد و با دیدن تایید پسر کوچیکتر با تردید دستش را جلو اورد و دفتر را از دست‌ پسر مو بلوند بیرون کشید. 

صفحاتش را ورق زد و لحظه‌ای با دیدن نقاشی‌ای از تصویر خودش، با همان لباس سبز رنگ و موهای بلند و خیس از بارانش، نفسش درون سینه حبس شد.

_این... این زیادی قشنگه.

_چون تصویر توعه! همه‌ی آدما قشنگن!

چیزی درونِ رشته‌ی افکار نیکی معلق ماند. 

آن پسر جور دیگری به دنیا و آدم‌های دورش نگاه می‌کرد.

همه چیز از نگاهِ سرخوشِ او زیبا و دوست داشتنی بود! 

شاید باید ازش می‌خواست نیمی از دنیایش را به دنیای سبز رنگِ او هدیه بده!

_اسمت چیه؟

_نیکی.

_انتظار داشتم بگی سبز!

_چی؟

سونو نگاهی به سر تا پای نیکی کرد و با نگاهش به لباس سبز رنگِ پسرِ قد بلند اشاره کرد.

نیکی نگاهی به لباس‌های تنش کرد.

_ اوه خب... من سبز رو دوست دارم!

دروغ گفت! تمام وجودش را همرنگ طبیعت کرده بود چون به آنجا در کنار آدم‌ها احساس تعلق نمی‌کرد. شاید سبز تنها نشانی از تنها بودنش بود. تنهایی‌ای که تنها با یکی شدن با طبیعت و همچو درختان رختِ سبز به تن کردن پر می‌شد.

_پس سبز رنگِ مورد علاقه‌ته!

نگاهش به سبز بودن عادت کرده بود. درست مثل درختی که ریشه در خاکِ جنگلی عظیم دارد و چیزی جز رخِ سر به فلک کشیده‌ی سبز رنگِ درختان را نمی‌بیند.

_آره... میشه گفت. رنگِ مورد علاقه‌ی تو چیه؟

سونو لبخند شیرینی زد که توسط نگاه نیکی شکار شد.

_ من همه‌ی رنگ‌ها رو دوست دارم! نباید بین رنگ‌ها تبعیض قائل شد!

نیکی لبخندی زد و با صدای بمش ریز خندید.

دیدگاهِ آن پسر قلب سبز رنگش را پر از رنگ‌ها می‌کرد.

رنگ‌هایی که قلبِ سبز رنگش تا کنون به خود ندیده بود.

اما سونو کنار نقاشی‌ اش نوشت "پسرکِ سبز رنگ".


.

.

.


جنگل لبریز بود از سبز بودن و بوی زیستن را به هوا هدیه می‌گرد.

صدای خش خش برگ‌های خزون زیر پاهایشان ناله میکرد.

با بر خوردن به بید مجنون بزرگی که شاخه‌های ظریفش در دستان باد می‌رقصیدند، هر دو از قدم ایستادند.

_ همیشه آرزو داشتم یه بید مجنون باشم.

گفت و بلافاصله نگاهش را به سونو داد و انتظار کشید تا مثل همیشه طرف مقابلش به عقلش شک کند و جوابی جز خنده‌های تمسخر آمیز برای این حرفِ نیکی نداشته باشد.

اما سونو نخندید. حتی حرف تمسخر آمیزی نزد. تنها نگاه مهربانی بهش انداخت و دوباره نگاهش را به بید مجنونِ کهن‌سال داد.

_ کی میدونه؟ شاید تو زندگی بعدی‌ت یه بید مجنون شدی!

نیکی لبخند کمرنگی زد و روزهایی را به یاد آور که وقتی بچه بود و کسی ازش می‌پرسید "دوست داری در آینده چه کاره بشی؟ "نیکی با "بید مجنون شدن" جوابی می‌داد که همه با خنده و تمسخر ازش استقبال می‌کردند.

_ آرزوی تو چیه؟

نیکی گفت و نگاهش را به سایه‌ی رقصانِ گیسوان بید مجنون روی چهره‌ی سونو داد.

_ مامانم همیشه می‌گفت آرزوهات‌ رو به کسی نگو.

_ خب پس... بیا آرزوهامون رو بنویسیم و آویزونشون کنیم به شاخه‌های بید مجنون، و هر آرزویی که از درخت بیفته برآورده میشه.

سونو ذوق زده از ایده‌ی بامزه‌ی نیکی روی چمن‌های سبز رنگ نشست و با باز کردن دفترش شروع به نوشتن آرزوهایش کرد.

سبز هم کنارش نشست و با نوشتن آرزوهایی که تمام نوزده سال عمرش جایی در پس ذهنش خاک خورده بودند روی خرده کاغذها، سونو را همراهی کرد.


"آرزوهایمان را آویختیم به گیسوان بید مجنون.

بی آنکه بدانیم گیسوان بید در آغوش باد تمام دارایی‌شان را می‌بازند.

در نهایت تمام آرزوها فرو ریختند به جز یکی...

آرزوی تباهِ من، "داشتنِ سبز برای همیشه!"

_کیم سونو".


.

.

.


قاصدکی را که به جای بوک‌مارک میان دفتر خاطراتشان جا داده بودند را دوباره سر جایش گذاشت و دفتر خاطراتی که دوتایی باهم از ابتدای دیدارشان پر کرده بودند را بست.

ویالونِ خاک خورده را برداشت و بی آنکه دستی روی غبارِ نشسته روی ویالون بکشد شروع به نواختن نت‌های غم زده‌ی ذهنش کرد.

شاید تنِ خودش از تنِ ویالون غبار گرفته‌تر بود.

_سیم‌های ویالون رو شکنجه نکن آبی!

آرشه روی سیم‌های محکوم به شکنجه‌ی ویالون از حرکت ایستاد.

با یادآوری نت‌های آشفته و گوش خراشش، برای گوش‌ درختان نگران شد. باید بعدا ازشون معذرت میخواست!

دست از شکنجه‌ی سیم‌های ویالون کشید، نگاهش را به مقابلش داد و با دیدن تنها یاورِ تنهاییِ آن روزهایش لبخند کمرنگی زد "لبخندش از آبیِ آسمانی هم کمرنگ تر بود".

_بیا توام بشین کنار دردام جسم برگی!

در حالی که به جایی کنار خودش اشاره می‌کرد خطاب به جسم برگی گفت و کمی خودش را عقب کشید تا جا برای جسم برگی باز تر شود.

جسم برگی بی هیچ حرفی کنار پسر مو بلوند جای گرفت، چشمانِ برگی‌اش را به نگاهِ غم زده‌اش دوخت و انتظارِ گوش سپردن به دلتنگی‌هایش را کشید.

_دلم تنگ شده که اسمم رو از زبونش بشنوم جسم برگی.

تمام رنگ‌ها را از یاد برده بود ولی رنگ بی رنگ دلتنگی را به خاطر داشت.

نگاهش لبریز از رنگ دلتنگی بود._بوی درک کردن میدی جسم برگی، همه فکر می‌کنن من دیوونه شدم!

زانوهایش را طبق عادت در آغوش گرفت، انگار بدون در آغوش گرفتن زانوهایش احساس تنهایی و بی‌پناهی می‌کرد.

_اون روز پلیور سبز رنگش رو که وقتی برای اولین بار دیدمش تنش کرده بود پیدا کردم. هنوز بوی تنش رو می‌داد.

تک خنده‌ای کرد و برگ زرد رنگی را که دقایقی پیش کنار پاهایش سقوط کرده بود را برداشت و شروع به بازی کردن باهاش کرد.

لحظه‌ای با یادآوری چیزی با نگرانی به سمت جسم برگی چرخید.

_ نکنه عطرش از روی همه‌ی لباس‌هاش پاک بشه و فراموش کنم که عطر تنش چه بویی داشت؟

با نگرانی به جسم برگی نگاه کرد و ازش انتظار راهی برای از یاد نبردن عطرِ تن نیکی را داشت.

_ این جنگل رو نفس بکش سونو. عطر سبز توی همه‌جای این جنگل حس میشه.

_بوی درک کردن میدی جسم برگی.

سونو گفت، نفسش را آسوده بیرون داد و لبخند غم‌زده‌ای زد.

شاید اگر می‌دانست تک تک درختان و شاخ و برگ‌ها انتظار لبخندِ خالی از غمِ سونو را می‌کشیدند به غم اجازه‌ی نشستن بر رخِ لبخندهایش را نمی‌داد و لبخند پلاستیکی بر لبانش می‌نشاند.

جسم برگی‌هم همرنگ درختان بود و دیدن پسرکِ مقابلش، فرو رفته در مردابِ غم‌زده‌گی برایش دشوار بود.

لبخند پر شیطنتی بر لبان برگی‌اش نشاند و سعی کرد ذهن سونو را از احساسات غم‌زده‌اش خالی کند.

_ خیلی کنجکاوم تا درمورد شیطنت‌هاتون بدونم.

سونو با چشم‌های درشت شده نگاهش را به جسم برگی دوخت.

_ هی تو چقدر شیطونی! روابط درون تختیِ ما به چه درد جسمِ برگیِ تو می‌خوره؟

جسم برگی لبخند برگی‌ای زد.

_ به دردم نمیخوره. فقط دوست دارم لبخندت رو موقع تعریف کردنش ببینم.

سونو که هدف جسم برگی را متوجه شده بود گاردش را پایین اورد و شروع به تعریف کردن کرد.

_خب راستش دروغ گفتم، اولینِ ما توی تخت نبود!

نگاهِ برگیِ جسم برگی رنگِ تعجب به خود گرفت:

_ پس کجا بود؟

_ همینجا! وسط جنگل و زیر همین درخت بید.

" درخت بید، هر روز دو پسرِ دلباخته‌اش را در زیر سایه‌اش به تماشا می‌نشت.

در تمام روزهای قبلی، بابونه نقاشی می‌کشید، سبز درون دفترش چیزی می‌نوشت. با غروب خورشید، رهسپارِ قطار می‌شدند و به ایستگاهِ نزدیک شهر برمی‌گشتند. بابونه با دوچرخه‌اش در حالی که سبز پشتش می‌نشست به سمت شهر پدال می‌زد و گاهی حواسش به دست‌های کشیده‌ی نیکی که دور کمر و پهلو‌اش حلقه شده بودند پرت می‌شد!

سبز هر روز بیشتر از بابونه‌ای که دور قلبش پیچیده بود می‌نوشت تا روزی که دفتری که از سونو پر کرده بود توسط سونو خوانده شد و رابطه‌ی آنها عمیق تر از گذشته در خاکِ آن جنگل ریشه کرد! 

اما آن روز، انگار دو پسرِ دلباخته چیزِ جدیدی برای چشمانِ تماشاگرِ بید داشتند!

روی پاهای نیکی زیر درخت بید نشسته بود و گل‌های ریزِ بابونه را درون طره‌های سیاه رنگش می‌گذاشت.

نیکی بی هیچ حرفی به سونو چشم دوخته بود و بی هیچ اعتراضی سرش را کمی خم کرده بود تا سونو به راحتی گل‌های بابونه‌ را درون موهایش بگذارد.

با جابجا شدن سونو روی پاهایش و کشیده شدن پایین‌تنه‌ی سونو روی عضوش، نفسش را درون سینه‌اش حبس کرد و دست‌های لرزانش را جایی روی پهلوی سونو گذاشت.

نگاهش روی تن ظریف سونو که زیر پیراهن سفید و شلوار راسته‌ی سیاه رنگش خودنمایی می‌کردند نشست.

به خواست سونو آن روز لباس‌هایشان را با هم ست کرده بودند. پیراهن سفید، شلوار راسته‌ی مشکی و کروات!

دست نیکی از پهلوهای ظریف سونو پایین سر خورد و روی رون‌های سونو کشیده شد.

حواس سونو بالاخره از گذاشتن گل درون موهای نیکی پرت شد و نگاهش، به چشم‌های خمارِ نیکی گره خورد.

_سبز-

نیکی با بالا گرفتن سرش لب‌هایش را روی لب‌های سونو گذاشت و نرم بوسیدش.

با فاصله گرفتن لب‌های سونو از یکدیگر لب بالاییِ سونو را به لب گرفت و مکی بهش زد.

سرش را کج کرد و اینبار زبانش را وارد دهان گرم و خیس سونو کرد تا حفره‌ی گرم دهانش را با زبانش فتح کند.

همزمان با گره خوردن زبان‌هایشان، سونو با ریتم خاصی خودش را روی پایین‌تنه‌ی نیکی می‌کشید.

دست‌های سونو دور گردن نیکی حلقه شده بودند و دست‌های نیکی روی پهلو و پشت کمرش نشستند.

کم کم سفت شدن عضو‌ نیکی را زیرش احساس می‌کرد و البته برجستگیِ عضو خودش هم از زیر شلوار راسته‌ی سیاه رنگش از چشمانِ شکارچی و خمارِ نیکی پنهان نماند!

نیکی بوسه‌هایش را به زیر فک و گردن سونو رساند.

درحالی که کروات سونو را با کلافگی می‌کشید، بازش کرد و پوست شیری رنگ گردن سونو را مارک کرد.

با باز کردن دکمه‌ی اول و دومِ پیراهنِ سفید سونو رد مارک‌هایش را تا روی سینه و نیپل‌های سونو به جا گذاشت.

_ اههه نیکی... باید... اه... بریم خونه.

نیکی جایی روی نیپل سونو را مارک کرد و با عقب کشیدنِ سرش نگاهش را به رد نقاشیِ بنفش رنگش روی تن سونو داد و به این فکر کرد که چقدر برای حس کردن این تن زیر لب‌هاش تشنه بوده.

_ این قاصدکِ شیفته تا خونه دووم نمیاره بابونه!

سونو ریز خندید و درحالی که دستش را روی فک نیکی می‌کشید جایی روی لب‌های متورمِ نیکی لب زد:

_ پس قراره یه نمایشِ پر سر و صدا برای درخت‌های پیرِ جنگل داشته باشیم؟

_ مطمئنم درخت‌ها از سکوتِ بی هیجانِ جنگل خسته‌ن و انتظار نمایشِ یکی شدنِ قاصدک و بابونه رو می‌کشن... 

لحظه‌ای با نگرانی نگاهش را به مو بلوند داد و ادامه داد:

_البته... اگه تک بابونه‌ی این جنگل بخواد.

سونو لبخندی زد و به نشانه‌ی تایید بوسه‌های نرمش را روی صورت نیکی به جا گذاشت و نیکی می‌توانست درون دفترش بنویسد "رخِ بی‌جانم با بوسه‌های بابونه جان گرفت."

با نشستنِ سونو روی عضو سفت شده‌ی نیکی، سبز به پهلوهای سونو چنگ زد و به صدای بلند ناله‌های بابونه‌اش گوش سپرد.

سونو از درد به تنه‌ی سر سختِ درخت بید چنگ می‌زد اما بید شکایتی نداشت.

صدای ناله‌های پر لذتشان را به گوش‌های چوبیِ درختان هدیه می‌کردند و نمایشِ پر هیجانشان مقابل نگاهِ تماشاگرهای بی هیاهویشان اجرا می‌شد.

با موسیقیِ بلند ناله‌هایشان هم آوا با صدای خش خش برگ‌های رقصان، در آغوش یکدیگر به اوج رسیدند و کروات سیاه رنگِ نیکی به سفیدی رنگ باخت.

درحالی که صدای نفس نفس زدن‌هایشان تنها صدایی بود که سکوت جنگل را در هم می‌شکست، دست بابونه‌اش را به دست گرفت و نوک انگشتان ظریفش که بخاطر چنگ انداختن به تنه‌ی درخت زخمی شده بود را نرم بوسید.

سونو لبخند کمرنگی زد و نگاهش را به تن خودش داد که پر از رد‌های بنفش بود.

_ اینا هم... با بوسه خوب میشن؟

نیکی لبخندی زد و دستش را نوازش‌وار روی موهای بلوندِ سونو کشید.

نگاهش را به قاصدک‌هایی که درست کنارشان رشد کرده بودند داد.

چسب زخم‌های فانتزی‌ای که همیشه به همراه داشت را برداشت و تن قاصدک‌ها را با چسب زخم روی رد مارک‌های تن سونو آشیانه داد.

_قاصدک ردشونو می‌بوسه بابونه!

"درختان رقصِ شیفته کردند. خنده‌ی جان بر لبانِ چوبی شان تراشیدند. غم را از گیسوانِ برگی‌شان تکاندند و صدای خنده‌شان در گوشِ باد نجوا شد. گویا یکی شدن تن‌های بید مجنون و بابونه‌ را به تماشا نشسته بودند!"



اشک‌های بی اختیارِ سونو چیزی نبود که جسم برگی انتظارش را می‌کشید.

_ گفته بودی دریا دوست داری... بیا از اشکام برات دریا بسازم قاصدک.

_ابرِ کوچیکِ نگاهت نباره پسرِ من!

سونو با شنیدن صدای سبز و جمله‌ی همیشگی‌‌اش از جا پرید.

_ سبز؟ 

اما دریغ از هیچ حضورِ سبز رنگی.

با بالا اوردن سرش و دیدن یجی، همسایه‌ی مادربزرگِ سبز که در گذشته همراه نیکی ازش نواختن ویالون را یاد می‌گرفتند به سرعت از جایش بلند شد.

_ اون... سبز بود... یجی نونا... باور کن راست می‌گم.

_ سونو... همه جا رو دنبالت گشتم، می‌دونی مادربزرگت چقدر نگرانت شده بود؟

_ بهش بگو نگران نباشه. من هر از گاهی میام اینجا پیش جسم برگی!

و به جسم برگی که زیر درخت بید نشسته بود اشاره کرد.

_ از... چی حرف میزنی سونو؟

_ ازش نترس نونا. یکم عجیبه که یه مشت برگ شبیه انسان باشن و حتی حرف بزنن ولی اون همیشه بدون قضاوت به حرف‌های من گوش میده!

نگاهِ یجی رنگ نگرانی به خود گرفت و دوباره نگاهش را به جای خالیِ زیر درخت بید داد تا شاید کسی یا چیزی را پیدا کند، اما نبود!

_ سونو... قرصاتو... خوردی؟

سونو کلافه نگاهش را از یجی گرفت و رویش را برگرداند.

_ شماها... هیچوقت قرار نیست حرف‌های من رو باور کنید.

در حالی که از عصبانیت نفس نفس می‌زد گفت و دستش را محکم روی تنه‌ی بید کشید، اما دیگر سبز نبود تا قاصدک‌ها را با چسب زخم روی زخم انگشتانش آشیانه دهد.

_ سونو... ما... فقط نگرانتیم.

_ از اینجا برو.

یجی با رنگِ غمی که در نگاهش نشسته بود سرش را پایین انداخت.

_ فردا... وقت دکتر داری. یادت نره!

و بلافاصله راهش را گرفت و با سرعت از آن درخت بید دور شد.


"و غمگین ترین قصه‌ی جهان، قصه‌ی دل‌تنگی‌ بود.

شاید توهمِ حضور، تنها راهِ پر کردن تنهایی‌ای بود که نه فقط بخاطر نبودن انسان‌ها بلکه به سبب نبودنِ او بر دلش سنگینی می‌کرد. "



‌‌

Report Page