Green soul
Willow"روحِ سبز رنگت هنوز لا به لای شاخ و برگهای آشفتهی بید مجنون میرقصد."
"صفحهی نخست"
درختِ سبز، رنگ سوختگی به تن کرده بود. نگاه های بید مجنون رنگ غم به خود گرفته بود و جنگل... سبز بودنش را از یاد برده بود. سبز رفته بود!
زندگیِ سبز رنگ سونو هم از این رنگ باختن بی بهره نبود.
همانند روز های گذشته از خانهای که دیگر سبز نبود بیرون زد. خورشید با بیرحمی میتابید. قلب آبی رنگش سوخته بود؛ اما بخاطر گرمای خورشید نبود.
روزهایش مانند صفحه گرامی در گرامافون بودند که پشت سر هم موسیقیای تکراری را پلی میکرد و انگار آهنگ جدیدی برای نواختن نداشت.
در حالی که پیراهن سفیدی به تن داشت و موهای شلختهاش برای پوشش دادن چهرهی خالی از رنگش روی صورتش ریخته بودند، دفتر نقاشی هایش را برداشت، خانهی سبزش را ترک کرد و درون سبد جلوی دوچرخه گذاشت.
سوار دوچرخهی قدیمیاش شد و به سمت ایستگاه متروی متروکهای که شهر را به مقصد جنگل ترک میکرد، پدال زد.
آفتاب وحشیانه میتابید. انگار خورشید تنها به او خیره شده بود و فقط روی تن او میتابید تا جسمش را به آتش بکشد، ولی سونو حسش نمیکرد.
تابش خورشید را حس نمیکرد اما تمام وجودش میسوخت. انگار این روحش بود که درحال سوختن درون آتشی به بزرگیِ خورشید بود، ولی این سوزش از گرمای خورشید نبود.
با رسیدن به ایستگاه آشنایی که انتظارش را میکشید، دوچرخهاش را گوشهای تکیه داد. روی صندلی زنگ زدهی ایستگاه نشست و برای رسیدنِ قطارِ پیر انتظار کشید.
سرش را خم کرد و به آخرین نقطه از ریل که به آن دید داشت خیره شد.
آخرین بار، نیکی هم آنجا بود. آنجا بود تا چهرهی سبزش در قالب یک نقاشی به تصویر کشیده شود. اما حالا ایستگاهی که سبز بود هم رنگش را به فراموشی سپرده بود.
با از راه رسیدن تن پیر و زنگ زدهی قطار، صدای گوش خراش و آزار دهندهای شکنجهگرِ گوشهایش شد.
نگاهش را برگرداند و به قطار آشنایی که مقابلش متوقف شد خیره شد.
درهای زنگ زدهی قطار با صدای وحشتناکی باز شدند و تنها پسری که انتظار میکشید را به داخل واگن راهنمایی کردند.
انگار حالا تنها مسافرِ این قطارِ زنگ زده پسری بود که رنگ غمِ نگاهش آهن های زنگ زدهی قطار را به گریه میانداخت.
قطار همان قطار بود؛ واگن همان واگن بود؛ اما سبز نبود.
روی صندلیای که از آفتاب در امان مانده بود نشست و روانهی دلِ جنگل شد.
انگار خونی بود در رگهای جنگل و خود نمیدانست.
پس از دقایقی طاقت فرسا به وسط جنگلی رسید که همچو دفتر خاطراتی سبز رنگ، خاطراتش را لا به لای تمام درختان و شاخ و برگهایش جا داده بود.
پس از ترک کردن قطار، قدمهایش بی اختیار مسیر همیشگیای را دنبال کردند و تنِ خستهی سونو را به درختی که تنها تماشاگرِ قصهی زندگیِ پر حادثهی پسر بود رساندند.
درخت بید انتظارش را کشیده بود. همان بید مجنونی که دیگر مجنون نبود. همان بیدی که شاید ریشههایش تنِ سبز را به آغوش کشیده بودند.
_سبز؟!
جوابش سکوت بود و صدای خش خشِ برگهایی که با باد میرقصیدند.
توقع شنیدن جوابی نداشت، پس لبخند تلخی به لب اورد و زیر درختِ بیدِ مجنون همیشگی و در کنار قبری که تمام زندگیاش را درونش بلعیده بود نشست.
کتابِ درون دستش را کنارش گذاشت. زانوهایش را در آغوش گرفت. چانهی لرزانش را روی زانوهایش گذاشت و به بابونههایی که به تازگی روی قبر گِلیاش کاشته بود چشم دوخت.
_سبز! من تا پنج روز بعد از رفتنت بدون آب و غذا اینجا موندم تا شاید منم مثل تو... روحم ترکم کنه و بیاد پیش تو...
زانوهایش را محکم تر به آغوش کشید. انگار چیزی جز زانوهایش برای به آغوش کشیدن نداشت.
متوجه نشد کی قطره اشکی از چشم های کم سو شدهاش گریخت و روی زانواش سقوط کرد.
در همان حال که زانوهایش را در آغوش گرفته بود به بغل خم شد و کم کم روی زمینِ گِلی کنار قبرِ پر شده از بابونه و قاصدک دراز کشید.
_منم تموم نفس هامو همینجا کنار نفس های تو خاک میکنم.
سرش روی گِل نیمه خشک بود و عطر نمِ خاک و گل به وضوح زیر بینیاش پیچید.
_از هر چیزی که بوی زندگی میده متنفرم سبز! از خورشید، از آدما، از خودم، از این جنگل...
ناگهان با یادآوری چیزی چشم هایش گرد شد و سرش را به چپ و راست تکان داد.
_نه، نه این جنگل بوی تو رو میده، از وقتی که رفتی... بوی مرگ میده.
نفس عمیقی کشید تا شاید بوی مرگِ آن جنگل وجود خودش را هم در بر بگیرد.
_بهم میگفتی سبزی؛ روحت سبزه. میگفتی میخوای همرنگ روحت باشی. میگفتی اگه یه روزی گمت کردم دنبال رنگ سبز بگردم حتما پیدات میکنم. سبز... رفتی... دقیقا وقتی که ریشه های سبزت تموم وجودمو پر کرده بود. اون شب تو جنگل توی رنگ سبز حل شدی و برای همیشه رفتی... رفتی ولی فراموش کردی ریشههات رو ببری. ریشه هات وجودم رو تموم کرد بید مجنونِ من.
دستش را نوازشوار روی گِلی که تنِ عزیزترینش را به آغوش کشیده بود کشید. انگار میتوانست با لمسِ خاک و گلِ روی قبر، تنِ بی جانش را به نوازش بگیرد.
_کل خونه رو سبز کردم تا شاید روحت اونجا پیدا شه، ولی خیلی وقت بود که بوی حضور سبزت بار سفر بسته بود. حالا منم سبزم! بعد رفتنت خزه بستم! بعد رفتنت منم سبز شدم! حالا روحت تو وجود منم پیدا میشه؟
با صدای لرزانش فرد دفن شده زیر بابونه ها را مخاطب قرار داد.
با یادآوری چیزی از روی زمین بلند شد، سرش را به سمت چپ چرخواند.
نگاهش را پایین اورد و به سنگ بزرگِ رنگ شدهی کنار درخت داد.
خم شد و به جملهی نوشته شده با دستخط سبز خیره شد.
روزی که همراه نیکی تک تک سنگهای کنار رودخانه را رنگ کرده بودند از ذهنش گذشت.
سونو روی سنگها نقاشی کشیده بود و نیکی روی هر کدامشان متنی عاشقانه برای آبیِ پرستیدنیاش به جا گذاشته بود.
انگشت های لرزانش را بلند کرد و روی متن کمرنگ شدهی سنگ کشید "سبز تا ابد ملودی بلوبری رو میپرسته"
با خوندن لقبی که سبز بهش داده بود در حین گریه خندید.
با لبخندی که روی لبش جا ماند بیشتر به سمت سنگ خم شد و سنگ را از بین خاک و گِل دورش بیرون کشید.
پس از اینکه بوسهای رویش گذاشت آن را کنار پاهایش روی زمین رها کرد و به سمت جای قبلی سنگ که حالا خالی بود برگشت.
بی توجه به زخمی شدن انگشتهای ظریفش، با دست هایش شروع به کندن خاک ها کرد تا به جعبهی چوبی مستطیل شکلی رسید.
لبخندش به لبهایش بازگشت و به سختی جعبه را از زیر خاک بیرون کشید.
به تنهی پیرِ بید مجنون تکیه داد. چند ثانیه ای به جعبه خیره شد.
سرش را جلو برد و با فوت کردن سعی کرد خاک های روی جعبه را فراری بده.
جعبه را روی زمین گذاشت، بعد از اینکه سطح چوبی جعبه را نوازش کرد با آرامش قفلش را باز کرد و ویالون قهوهای رنگ باران خورده را از جعبه بیرون اورد.
_تو قرار بود تا ابد ملودی منو به صدا در بیاری سبز؛ پس بجات من تا روزی که نفس میکشم این جنگلو با ملودی سبز رنگ میکنم.
سر ویالون را روی شانهاش گذاشت، پلکهای خیسش را روی هم گذاشت و با آرشهی قدیمیِ سبز، شروع به نواختن ملودی سبز کرد.
ملودی سبز و صدای رقصِ باد با برگ ها تنها سمفونیای بود که سکوت جنگل را در هم میشکست.
با تمام دلتنگیای که چهل روز گذشته تنها همدمش بود نواخت.
احساس لا به لای نتهایش پرسه میزد و دلتنگی هایش اشک میشدند و روی ویالون میچکیدند.
با هر نت خاطرات همانند لحظهی قبل از مرگی که ازش حرف میزدند از جلوی چشمانش میگذشت؛ شاید هم او پس از سبز مرده بود!
"صدای خنده های این دو عاشق تنها صدایی بود که سکوت و آرامش جنگل را زیر سوال میبرد. سرش را کمی از روی پاهای سبز بالا تر اورد تا از نوری که از لا به لای شاخه های آویزونِ بید چشم هایش را هدف گرفته بود در امان بماند.
نیکی با لبخند کتاب را کنار گذاشت و به سمت پسر بزرگتر خم شد.
بوسه ای روی موهای ابریشمیاش گذاشت و همانجا توی امن ترین نقطهی جهان متوقف شد.
دقایق سپری میشد و سبز از عطر موهای ابریشمی پسرش بهشت را تنفس میکرد.
گذر زمان در آن لحظه بی اهمیت ترین حقیقتِ دنیا بود.
_سبز؟!
نیکی باز هم بوسهاش را جای همیشگی گذاشت و کمی فاصله گرفت تا به خوبی به چهرهی پسرش دید داشته باشد.
_جانم؟
_این آرامش تا کی ادامه داره؟
سبز لبخندی به نگرانیِ پسرش زد.
_فعلا که ما آرامشرو از جنگل گرفتیم.
پسر به آرامی خندید و سبز غرق شد در موج آبی رنگِ خندههایش.
لحظهای به این فکر کرد که کاش هنگامی که مرگ به سراغش آمد او را دفن کنند درون انحنای لب های پسری که به زیبایی میخندید.
_اینجوری نخند بلوبری...
پسر باز هم خندید و آرام سرش را از روی پاهای سبز بلند کرد و چهارزانو مقابلش نشست.
با چشمهای معصوم و لب های پوت شده نگاهش را به سبز داد.
_چرا؟ سبز خنده هامو دوست نداره؟
سبز باز هم لبخند زد سرش رو به چپ و راست تکان داد. به سمت پسر خم شد و با گرفتن چانهاش، لب های پوت شدهاش را نرم بوسید.
_ سبز خنده هاتو میپرسته آبیِ من.
پسر از جواب گرفته شده راضی بود اما کمی شیطنت برای آن روزِ سبز بد نبود.
با تک خنده ای از روی زمین بلند شد، پشتش را تکاند، دست سبز را گرفت و بلندش کرد.
_اگه نتونی منو بگیری دیگه برات نمیخندم.
این را گفت و از نیکیِ شوکه شده فاصله گرفت. با دو، به سرعت ازش دور شد و سبز هنگامی به خودش آمد که بابونهی کوچکش را میان تنِ سبزِ جنگل گم کرده بود.
_صبر کن بابونه.
و با تمام سرعتی که داشت دنبالش دویید. از پشت تن سونو را درون آغوشش کشید و بابونهاش با صدای بلندی خندید.
سبز دست هایش را دور شانهی پسرش حلقه کرد و لبهایش را به گوش پسر چسباند.
_اگه برا من نخندی میخوای برا کی بخندی آبی؟
پسر کمی وانمود به فکر کردن کرد.
_امممم نمیدونم شاید... شاید برای جنگل هوم؟
به سمت سبز برگشت که دید نیکی به سمت گل های بابونه رفت و کنارشان زانو زد.
سونو با تردید به سمتش رفت و او هم کنارش زانو زد.
نیکی با افکاری که درون ذهن سبز رنگش پرسه میزد به سمت پسرش برگشت.
_میخوام تبدیلت کنم به الههی این جنگل که فقط برای من میخنده.
پسر باز هم خندید. و روحِ سبز رنگِ نیکی هزاران بار برای خوش خنده بودن پسرکش لبخند زد.
_ معلومه که من فقط برای تو میخندم سبز!
سبز لبخندی زد و شروع کرد به چیدن بابونه ها، تنِ بی جانِ بابونههارا به هم پیوند زد و تاج گل درست کرد.
تمام مدت با تصور دیدن تاج گل بابونه روی موهای ابریشمی پسرکِ آبیش با ذوق خاصی دقایق طولانی مشغول درست کردنش بود.
با به پایان رسیدن روند ساخت تاج گل، سونو سرش را کمی به جلو خم کرد و سبز تاج را روی سرش گذاشت.
با تردید کمی ازش فاصله گرفت تا با دقت نگاهش را بهش پیوند بزند، اما لحظهای با دیدن زیبایی بیش از اندازهاش متوقف شد.
قلبش تپش هایش را جا انداخت، به سختی آب دهانش رو فرو برد و غرق شد درون موجِ آبی رنگِ زیباییِ پسرِ آبی رنگ.
_ فـ.. فکر نمیکردم... ترکیب بابونهها با بابونهی من انقدر پرستیدنی بشه.
سونو با گونههای سرخ شده سرش را کمی به سمت چپ مایل کرد و سبز هم با لبخند شیرینی سرش را به سمت چپ خم کرد.
سونو با ذوق شیرینی خم شد، گونهی سبز را بوسید و همانجا زمزمه کرد.
_تا بینهایت دوستت دارم سبزِ من.
سبز بغضش را فرو برد، یک دستش را بالا اورد و روی گردن پسرش گذاشت و دست دیگهاش را دور کمرش حلقه کرد و اون رو درون آغوشش کشید.
شاید باید آرزو میکرد دنیا توی اون لحظه متوقف شود، اما چه کسی میدانست در آینده چه چیزی انتظارشان را میکشید؟
سونو در حالی که خط های فرضی روی کمر نیکی میکشید متوقف شد و کمی ازش فاصله گرفت.
_سبز؟! با من میرقصی؟
سبز با تعجب نگاهش کرد و پرسید:
_چی؟!
_با من برقص، وسط این جنگل، با این تاج گل، با موسیقی طبیعت و با عشقی که با مرگم از بین نمیره. فکر کن من بادِ شیفتهام! با من برقص بیدِ مجنون!
سبز چند ثانیهای به چشم های پسر خیره شد و بلافاصله از روی تنِ پر از گیاهِ زمین بلند شد.
یک دست و یکی از پاهایش را پشتش برد، به سمت پسر خم شد و یک دستش را مقابلش گرفت.
_به این بیدِ مجنون افتخار رقصیدن میدید بادِ شیفته؟
سونو که به سختی خندهاش را کنترل میکرد یک دستش را توی دست سبز گذاشت و دست دیگرش را روی شانهش گذاشت.
او را بیشتر به خودش نزدیک کرد و درحالی که دست آزاد سبز روی پهلواش مینشست کنار گوشش زمزمه کرد.
_البته سبزِ من.
و هر دو با موسیقی طبیعت شروع به رقصیدن کردند و آرامش را به طبیعت هدیه دادند.
شاید هم از اول، آنها آرامش طبیعت را نگرفته بودند بلکه خودشان آرامش طبیعت بودند"
بی توجه به گونههایی که از طغیان اقیانوسِ درون چشمانش میسوخت، پلک هایش را به هم فشرد تا چشمانش را از غرق شدن نجات دهد.
پس از ساعت ها نواختن ویالون را پایین اورد و در حالی که سرش پایین بود چشم های سرخ شدهاش را باز کرد.
_غمت طبیعت رو نا آروم کرده پسر.
سونو با صدای غریبی که شنید سرش را بالا اورد.
کسی را ندید. بخاطر دید تارش چند بار پلک زد و تصویر کمی برایش واضح تر شد.
ناباورانه با چشم های درشت شده به جسمِ برگیای که مقابلش بود چشم دوخت.
با وحشت ویالون را درون آغوشش فشار داد و عقب عقب رفت طوری که کاملا به تنهی درخت بید چسبید.
_تـ.....تو......تو...
_آروم باش، چیزی نیست.
_یا مسیح، حرفم میزنه؟!
جسم برگی کلافه کف دستش را به پیشانیِ برگیاش کوبید.
_هی میگم نترس! منم مثل تو ام. قرار نیست بهت آسیبی برسونم.
_تو مثل من نیستی، تو... تو اسکلت نداری، پوستم نداری، تو فقط کلی برگی که شبیه یه انسانه، و... ولی چجوری حرف میزنی؟
جسم برگی شانههای برگیاش را بالا انداخت.
_خودمم نمیدونم، شاید یه روح توی جسم برگیِ من نفوذ کرده.
_ر...رو.....روح؟!
_آره بچه، حالا ام لطفا ازم نترس دلم نمیخواد دلیل اینجوری لرزیدنت باشم.
سونو آرام ویالون درون آغوشش را پایین اورد و بهش نگاه کرد.
بعد با یادآوری چیزی دوباره سرش را بلند کرد و به جسمِ برگی مقابلش خیره شد.
_تو هم.... تو هم شیفتهی ملودی سبز شدی؟
جسم برگی با غم خاصی به ویالون بین دست های ظریف پسر خیره شد.
_شاید.
_ازم چی میخوای؟
_هیچی... واقعا هیچی، شاید من فقط شیفتهی اینطور نواختنت شدم.
سونو چند ثانیه به جسم برگی خیره ماند، سپس سرش را پایین انداخت و با یادآوری سبزی که لحظهای خاطرش را ترک نمیکرد شروع به توصیف کردنش کرد.
_تموم وجودش غم داشت، حتی وجود نداشتنشم غم داره. ملودی سبز، قرار بود اونرو توصیف کنه... سبزِ غم دار...
_اسمش سبز بود؟
سونو سرش را به چپ و راست تکون داد.
_نیکی... ولی من سبز صداش میکردم چون مثل تو سر تا پاش سبز بود، نگاهاش، حرفاش، صداش، حتی تمومِ لباساش، اون حتی از این جنگلم سبز تر بود.
_پس خیلی سبز بود.
سونو سرش را به علامت تایید تکان داد.
خواست بحث را عوض کند که جسم برگی دوباره زبان باز کرد:
_اگه... اگه اون سبز بود، تو چی بودی؟
لحظه ای افکار گوناگون مانند ریشهها و شاخههایی سبز دور ذهنش پیچیدند.
با فکر به لقبی که همیشه لبخند روی لب هایش مینشاند لبخند زد.
سرش را بلند کرد و به چشم های برگیِ جسم برگی نگاه کرد.
_آبی! همیشه آبی صدام میکرد. حتی هیچوقت دلیلش رو بهم نگفت. میگفت مطمئنم تو وقتی پیر بشی موهات بجای سفید، آبی میشه، بعد دیگه تفاوتی با یه بلوبری توی باغ بلوبری نداری و منم تا ابد باغبون اون بلوبری میمونم.
لبخندش روی لبهاش خشکید.
_ولی دروغ میگفت! دروغ گفت! تا ابدی که ازش حرف میزد... به اندازهی عمر گنجشگها کوتاه بود.
جسم برگی که نمیخواست بیشتر از این حال پسر روبرویش را بد ببیند دستش را جلو برد و با انگشت های برگیاش دو تا از تار های ویالون را به صدا در اورد.
_این... مال سبز بود؟
سونو سرش را به علامت تایید تکون داد.
_یجی نونا، همسایهی مادربزرگِ سبز، هر هفته میومد و به من و سبز ویالون یاد میداد، سبز هر بار میگفت دوست دارم وقتی نواختنو یاد گرفتم ملودیِ تورو پیدا کنم. ملودی آبی رو پیدا کرد؛ ولی هیچوقت اونو برام نزد. هر بار میگفت میخوام یه روز خاص به گوشات هدیه بدمش. آخر نفهمیدم اون روز خاص کی بود که هیچوقت نرسید.
جسم برگی ویالون را از دست سونو بیرون کشید، کنارش تکیه به درخت نشست و ویالون را روی شانهاش گذاشت.
_جسم برگیها ام میتونن ویالون بزنن؟
جسم برگی از لقب کیوتی که گرفته بود برای اولین بار لبخند زد.
_معلومه که میتونن آبی.
قلب آبی رنگِ بلوبری از شنیدن این لقب لحظهای تپش هایش را از یاد برد.
_سونو!
_چی؟
_اسمم سونوعه، دیگه اونجوری صدام نکن.
_اوه... خب، باشه... سونو شی.
بلوبری لبخند کمرنگی به لب اورد که ناگهان صدای ویالون نواختن جسم برگی، ریشهها و شاخههای اطراف ذهنش را کنار زد.
سرش را چرخواند و به جسم برگی که با تمام وجودِ سبز رنگش درحال ویالون زدن بود خیره شد.
چند دقیقه گذشت، بلوبری سرش را پایین انداخته بود و به این فکر میکرد که ملودی چقدر برای گوشهاش آشنا بود.
با قطع شدن صدای ویالون سرش را بالا اورد و با جای خالی جسم برگی مواجه شد.
روی زمین تنها یک تپهی کوچکِ برگی دید.
خم شد، ویالونِ افتاده روی برگها را برداشت و از روی زمین خاکی بلند شد.
_جسم برگی؟!
با نگرفتن جواب، چرخی دور خودش زد تا شاید جسم برگی را پیدا کند اما با ندیدنش تنها سرش را پایین انداخت و به ویالون درون دستهایش خیره شد که نگاهش به برگی جا مانده میان سیم های ویالون افتاد.
برگ را از دستهای سیمیِ ویالون بیرون کشید و نگاهی به پشت و روش انداخت.
ناباورانه با نوشتهی کنده کاری شده روی برگ مواجه شد "ملودی سبز رو بنواز"
کمی فکر کرد و به سمت تکه سنگ عمودیِ فرو رفته درون خاک، کنار تنهی درخت بید برگشت.
آرام به سمتش قدم برداشت. کنارش روی زمین زانو زد و دستش را روی نوشتهی روی سنگ کشید "نیشیمورا ریکی".
_ هی سبز تو ام دیدیش مگه نه؟
دستش را پایین اورد، برگ های ظریف بابونه هایی که روی قبرِ سبز کاشته بود را لمس کرد و مراقب بود تا دستش به تک قاصدکی که میون بابونهها سبز شده بود برخورد نکند.
قاصدکِ خودش رفته بود و حالا اصلا دلش نمیخواست اون قاصدک تنها و تک افتادهی میان بابونهها هم از جلوی چشمانش محو شود.
_عجیب بود...
با یادآوری بابونهها لبخند دندون نمایی زد.
_ راستی این بابونه هارو دوست داری؟ یه قاصدک مثل تو هم بینشون سبز شده!
با آرامش خندید و بوسهای روی اسم حک شده روی سنگ قبر گذاشت و همانجا متوقف شد.
پس از چند ثانیه پیشانیاش را به سنگ تکیه داد و بازوهایش را دور سنگ قبر پیچید.
قلبش برای آغوشهای سبز رنگِ نیکی دلتنگی میکرد و او کاری برای رفع دلتنگی قلبِ آبی رنگش بلد نبود.
"دیدی قاصدک؟ من آرزوم رو دم گوش تو گفتم و تو با اولین بادی که وزید برای همیشه رفتی!
شاید هیچوقت نفهمیدی که آرزوی من، خود تو بودی!
_بابونه."