Gravelle
https://t.me/Ostivm« بعضی از قول ها برای روزهای خوش داده نمیشوند، بعضی قول ها داده میشوند تا دیگری بداند هنوز هم راهی برای دوست داشتنش وجود دارد»
خورشید آرام آرام پشت شاخه های بلند درخت ها پنهان میشد و نور نارنجی رنگش روی صورت آن دو نفر میافتاد
کنار هم دراز کشیده بودند، نه حرف مهمی میزدند و نه کار خاصی میکردند فقط کنار یکدیگر نفس میکشیدند
سانتا سرش را روی سینهی پرث گذاشته بود و صدای منظم تپیدن قلب پرث زیر گوشش میپیچید.
همان ریتم آرامی که باعث میشد چشم هاش بسته شوند.
پرث آرام دستی میان موهای سانتا کشید
- خوابیدی؟
- اگه خوابیده بودم جوابتو نمیدادم
پرث خندید، خنده ای که باعث میشد گوشهی چشمهایش جمع شود
- یه چیزی ازت بخوام، قبول میکنی؟
سانتا چشم هایش از هم باز شد.
- بستگی داره چی باشه
- اول قول بده
سانتا نشست و با اخم مصنوعی نگاهی به پرث انداخت، پرث با شیطنت خندید
- میترسی؟
- از تو؟ همیشه
سانتا ضربه آرامی با دست کوچکش به سینهی پهن پرث زد
- بگو ببینم چه نقشه ای تو سرت داری
برای چند لحظه فقط نگاهش کرد، آنقدر طولانی که کم کم لبخند سانتا محو شد، چشم های پرث دیگر نمیخندید انگار تمام دنیا از انعکاس آن چشم رفته بود
- سانتا..
صدایش آرام بود
- بیا یه قول به هم بدیم
سانتا با نگاهی گیج سرش را کج کرد.
- چه قولی؟
پرث نفس عمیقی کشید.
- هر کدوممون که زودتر مُرد..
- پرث
اما او ادامه داد.
- اون یکی باید روزی که میاد سر مزارش.. برقصه
چند ثانیه هیچکدام حرفی نزدند و بعد سانتا خندید آنقدر بلند که اشک از چشمش سرازیر شد.
- تو دیوونهای یعنی من بیام وسط قبرستون برقصم؟ مردم فکر میکنن عقلم رو از دست داد
باز هم سکوت، سانتا کمکم خندهاش را جمع کرد.
فقط نگاهش میکرد، همان نگاه عجیبی که همیشه قبل از جدیترین حرفهای زندگیاش داشت. لبخند از روی صورت سانتا آرام آرام محو شد.
- شوخی نمیکنی...
پرث خیلی آرام سرش را تکان داد، سانتا بلافاصله دستش را روی دهان او گذاشت.
- خفه شو
- ولی من
این بار محکمتر گفت، پرث دست سانتا را از روی دهانش برداشت و میان دو دستش گرفت
دستهای سانتا همیشه گرم بودند درست برعکس دستهای خودش
- ولی تو نه تو حق نداری بمیری
پرث خندید.
- من جاودانه نیستم عزیزم
سانتا با چشمانی که برق اشک آنها را گرفتار کرده بود، ادامه داد
- پس جاودانه شو هر کاری میخوای بکن فقط این حرفا رو نزن
پرث آرام سانتا را به سمت خودش کشید، آنقدر آرام که میترسید حتی باد بینشان فاصله بیندازد، پیشانی اش را نرم بوسه زد
- میدونی چرا گفتم برقصی؟ چون نمیخوام آخرین تصویری از عشق ما فقط گریه میخوام اگه یه روز نبودم همه شاهد باشن که عشق ما حتی مرگ رو هم شکست داده
قطره اشک مزاحمی بی اجازه از چشم سانتا پایین افتاد
- من نمیخوام همچین روزی بیاد
- منم نمیخوام
- پس چرا ازش حرف میزنی؟
پرث چند لحظه سکوت کرد و خیلی آرام گفت
- چون بعضی قول ها رو باید وقتی هنوز وقت داریم از هم بگیریم
- ازت متنفرم
- دروغگو
پرث چشمهایش را بست و دستش را پشت سر سانتا گذاشت، انگشت هایش میان موهای نرم او گم شدند.
سانتا همانطور که صورتش را به سینهی او چسبانده بود، با بغض گفت
-...آره
انگشت کوچکش را دور انگشت کوچک پرث حلقه کرد، پرث آرام زمزمه کرد
- هرکس زودتر رفت
سانتا ادامه داد:
- اون یکی
اما دیگر نتوانست جمله را تمام کند انگار گلویش با چیزی بسته شد پس پرث خودش ادامه داد.
- بالای مزارش میرقصه
هیچکدام نمیدانستند که دنیا همان لحظه، بیصدا مشغول تماشای آخرین غروبِ عاشقانهی آن دو بود.
و هیچکدام نمیدانستند فقط چند ماه بعد سانتا
همین قول را، با قلبی شکسته میان سکوت یک قبرستان وفا خواهد کرد
بعد از مرگِ کسی که دوستش داری، دنیا ادامه پیدا میکند، خورشید طلوع میکند، مردم میخندند اما هیچکس نمیداند زمان، همان لحظهای میمیرد که قلبِ عزیزترین فرد کسی از تپش میایستد
فقط هفت روز از مراسم خاکسپاری گذشته بود اما برای سانتا هنوز همان روز بود، همان روزی که دست سرد پرث را برای آخرین بار میان انگشت های لرزانش گرفته بود، همان روزی که دنیا بدون اجازهی او، تمام شد
سانتا هنوز تخت را مرتب نکرده بود سمت راست تخت همان جایی که پرث میخوابید هیچ کسی حق نداشت آن قسمت را لمس کند چون هر شب دستش را روی همان چروک ها میکشید و با تمام وجودش دروغ میگفت که هنوز هم گرمه در حالی که میدانست هفت روز است که گرمای پرث از این خانه رفته..
صبحها برای دو نفر قهوه درست میکرد وقتی فنجان دوم را روی میز میگذاشت انگار قرار بود پرث، با موهای نامرتب و صورتی خوابآلود از اتاق بیرون بیاید و با لبخند همیشگی بگوید ' بازم قهوهمو تلخ درست کردی.
اما سکوت بود، سکوتی که از هر فریادی بلندتر بود..
برای اولین بار بعد از یک هفته کمد لباسش را باز کرد دستش روی پارچهها میلغزید، لباس سفیدی را بیرون آورد که پرث برای تولدش خریده بود. پرث آن روز، بعد از دیدنش، چند دقیقه فقط نگاهش کرده و بعد از جلو آمدن دستش را دور کمر سانتا حلقه کرده بود و آهسته در گوشش نجوا کرد ' فکر کنم خدا موقع ساختنت، زیادی حواسش پرت زیباییت شده
لباس از دست سانتا روی زمین افتاد زانوهایش خم شد، کنار کمد نشست و بیصدا گریه کرد و فرو ریخت آنقدر که نفس کشیدن برایش درد داشت.
لباس سفید را پوشید با دستهایی که از شدت لرزش حتی دکمهها را درست نمیبست، کشوی میز را باز کرد و چشم بند توری قرمز را بیرون آورد.
همان چشم بندی که پرث یک بار با خنده روی چشمهایش بسته بود ' حالا حدس بزن کی روبهروته ' دستش محکم دور چشمبند جمع شد جوری که بندهای توری میان انگشت هایش در حال مچاله شدن بودند.
- دیگه بوی عطرت مونده یا اونم با خودت بردی ؟
آینه روبهرویش بود به خودش خیره شد چشم هاش شبیه گذشته نبودند، لب هاش رنگ نداشتندو لبخندی که پرث عاشقش بود یک هفته پیش، همان روز دفن شده بود در آینهمردی ایستاده بود که لباس سفید به تن داشت اما از درون تمام وجودش سیاه و عزادار بود.
به طرف در خروج رفت و بعد خارج شدن از خانه آرام در را بست و کلید را چرخاند همان لحظه فهمید این اولین باری است که دارد خانه را تنها ترک میکند
مسیر قبرستان را تقریباً حفظ بود همان مسیر لعنتیای که یک هفته پیش پشت ماشین حمل تابوت آمده بود.
تمام راه را سرش پایین بود. سانتا با خودش زمزمه کرد
- چقدر دنیا بیانصافه چطور جرأت کردی بعد از رفتن اون بازم صبح بشی..
وقتی به قبرستان رسید پاهایش ایستادند، نفس کشیدن سخت شد قلبش آنقدر محکم میکوبید که گویی میخواست از سینهاش بیرون بزند.
او هنوز آماده نبود و هیچ وقت آماده نمیشد اما قول داده بود به همان پسری که روزی میان موهایش دست کشیده بود و پیشانیاش را بوسیده بود
- همونطور که ازم خواستی قولم رو نشکستم کاش تو هم قولت رو نمیشکستی کاش هنوز هم کنارم بودی
با قدمهایی لرزان از میان ردیف قبرها عبور کرد تا جایی که نامی که بیشتر از هر چیز دوستش داشت روی سنگی سرد حک شده بود همان لحظه، دیگر نتوانست روی پاهایش بماند زانو زد و مقابل نامی نشست که زمانی تمام زندگیاش بود
باد آرام از میان درختهای بلند عبور میکرد صدای خشخش برگ ها شبیه زمزمهی آدم هایی بود که سالها پیش، حرفهایشان را با خودشان زیر خاک برده بودند
پنج حرف فقط پنج حرف که روزی تمام معنای زندگیاش بودند انگشت های لرزانش آرام جلو رفتند و سنگ سرد را لمس کردند سانتا ناخودآگاه چشم هایش را بست
- سرده ازت متنفرم، همیشه دستات از من سردتر بود ولی نه اینقدر
آرام پیشانیاش را روی سنگ گذاشت مثل هزار بار دیگری که پیشانیاش را روی سینهی پرث گذاشته بود تا صدای قلبش را بشنود اما این بار هیچ تپشی نبود فقط سکوت
- میدونی من هنوز هر شب جاتو باز میکنم که اگه دیر اومدی بتونی راحت بخوابی بعد یادم میاد دیگه هیچوقت دیر نمیکنی چون دیگه هیچوقت نمیای خیلی نامردی
باد آرام از کنار گوشش گذشت و موهایش را تکان داد، سانتا ناخودآگاه برگشت با تمام وجودش برای کمتر از یک ثانیه قلبش مطمئن بود که پرث پشت سرش ایستاده اما پشت سرش فقط ردیف سنگ های سرد و بی روح بود
- هنوزم منتظرتم هنوز هر صدایی رو با صدای تو اشتباه میگیرم، میدونی دیروز چیشد یه نفر از دور لباس مشکی پوشیده بود شبیه تو بود انقدر دویدم که نفسم برید فقط برای اینکه بفهمم تو نبودی، آدم چقدر باید دیوونه بشه که سایهی عشقشو دنبال کنه؟
سانتا دستش را داخل جیب لباسش برد و حلقه طلایی رنگ رون آورد، حلقهی پرث همان حلقهای که روز خاکسپاری با هزار التماس اجازه نداده بود همراه او دفن شود.
- گفتی گمش نکنم، هنوز پیش خودمه، دیشب که داشتم موهام رو شونه میکردم منتظر موندم بیای و انگشت هات رو لا به لاشون بکشی..اما نیومدی تا برام شونشون کنی
خیلی آرام از جا بلند شد پاهایش میلرزید و زانو هایش تحمل نگه داشتن بدنش را نداشت اما قول داده بود.
- همیشه میگفتی رقص من افتضاحه و امروز آخرین تماشاگر فقط تویی
اولین قدم را برداشت، خیلی آرام و بعد قدم دوم، بدنش با موسیقی نامرئی خاطرات حرکت میکرد.
صدای خندههای پرث را میشنید، همان خندههایی که زمانی تمام خانه را پر میکرد.
لباس سفیدش در باد پیچ میخورد و اشک از چشم هایش میریخت، هر بار که میچرخید خاطرهای جلوی چشمش جان میگرفت.
پرث که با دهان پر از غذا حرف میزد، پرث که نصف شب از خواب بیدارش میکرد فقط برای اینکه بگوید ' دوستت دارم '، پرث که بیدلیل پیشانیاش را میبوسید و میگفت تا آخر دنیا کنارتم
- دیدی آخر دنیا زودتر از چیزی که فکر میکردیم رسید
و دوباره شروع به رقصیدن کرد اما این بار حرکاتش دیگر شبیه رقص نبود، شبیه کسی بود که داشت میان خاطرات غرق میشد.
- همه میگن کمکم عادت میکنی، من نمیخوام عادت کنم نه... نه من حتی حاضر نیستم خوب بشم اگه خوب شدن یعنی کمتر دوستت داشته باشم
چشمبند توری قرمز روی صورتش میلرزید سانتا آن را آرام لمس کرد.
- یادته گفتی قرمز رنگ قلبمه ؟ قلبم هنوز قرمزه ولی دیگه نمیتپه، فقط درد میکنه
چرخید، دوباره و دوباره تا جایی که تعادلش را از دست داد و با زانو روی خاک افتاد خاک مرطوب زیر ناخنهایش جمع شد و هق هقش دیگر قابل کنترل نبود انگار تمام قبرستان با او گریه کرد.
- من قولم رو نگه داشتمو رقصیدم ولی تو نگفته بودی بعدش چی کار کنم
-بغل کردنت یادم نرفته، بوی عطرت یادم نرفته، گرمای دستات یادم نرفته، صدای خندهات یادم نرفته ولی میدونی از چی میترسم ؟ اینکه یه روز صدات یادم بره، لطفاً هر شب توی خوابم حرف بزن هرچی میخوای بگو فقط نذار صدات از خاطرم بره از روزی که رفتی من دیگه از مرگ نمیترسم از زندگی کردن بدون تو میترسم
و قبرستان برای چند لحظه جز صدای گریهی مردی که هنوز عاشق بود هیچ صدایی نداشت
آرام کنار قبر دراز کشید و سرش را به سنگ تکیه داد درست مثل وقت هایی که سرش را روی پای پرث میگذاشت و او میان موهایش دست میکشید.
- یادته یه شب ازت پرسیدم اگه یه روز من نباشم چی کار میکنی تو گوشامو گرفتی و گفتی خفه شو و از این حرفا نزن، بعد خودت همین کارو با من کردی تو حتی فرصت خداحافظی هم بهم ندادی، من هنوز اون آخرین بوسه، آخرین بغل و آخرین دوستت دارم رو هزاز بار توی ذهنم مرور میکنم
چشم بند قرمز را با احتیاط روی سنگ قبر گذاشت.
- اینم مال تو، بگیرش، قلبمم باهاش بردار دیگه به درد من نمیخوره
دستش را روی سینهاش گذاشت، ضربان قلبش را حس میکرد هر تپش مثل ضربهی چاقویی بود که در آن زخم فرو میرفت
- اون دنیا هم وقتی اسمتو صدا میکنم سرتو برمیگردونی ؟ هنوزم وقتی بارون میاد یادت میافته که من از رعد و برق میترسم ؟ هنوزم... هنوزم دوستم داری؟
چشمهایش را بست.
جوابی نیامد، فقط سکوت مرگ بار حکم فرما بود.
- از تظاهر کردن خستهم از اینکه هر شب وانمود کنم میتونم بخوابم، میدونی آخرین باری که خوابیدم کی بود؟ شبی که تو کنارم بودی
قطرهای باران روی صورتش افتاد، باران دوباره شروع شده بود لباس سفیدش آرام خیس میشد.
- دیدی آسمونم طاقت نیاورد
برای آخرین بار، گونهاش را به سنگ قبر چسباند و با صدایی که دیگر به سختی شنیده میشد، گفت
- پرث من امروز به قولم عمل کردم فقط یه چیز مونده ازت خواهش میکنم اگه یه جایی بعد از مرگ دوباره همدیگه رو دیدیم این بار قبل از اینکه عاشقم بشی یه دروغ بهم بگو، بگو که هیچوقت نمیری
بوی خاک خیس و مردی که کنار سنگ قبری دراز کشیده بود، انگار میخواست فاصلهی میان خودش و عشقش را با آغوشی که دیگر پاسخی نداشت، از بین ببرد. دیگر هیچکس نمیتوانست تشخیص بدهد که کدامشان اشکِ آسمان و کدامشان اشکِ عاشقی بود که هنوز نتوانسته بود باور کند کسی که تمام دنیایش بود، حالا فقط اسمی حک شده روی یک سنگ سرد است
از آن روز به بعد هر بار که باران روی آن قبر میبارید، نگهبان پیر قبرستان زیر لب میگفت
- باز هم انگار آن پسر آمده همانی که یک روز با لباس سفید، روی مزار عشقش رقصید و موقع رفتن نیمی از قلبش را جا گذاشت...