Grano Painter
𝐾𝑦𝑙𝑒
+دفتر خاطرات عزیزم، من یه پسری رو ملاقات کردم که قلب منو پر از خوشحالی کرد؛ وقتی برای اولین بار دیدمش بین خوشههای طلایی گندم با لباسی که به رنگ آسمان نقاشی شده بود و موهایی که خودشون رو با گندمزار هماهنگ کرده مشغول کشیدن منظره مقابلش بود. نقاش مرموزی که وقتی خورشید وسط آسمان قرار میگرفت با بوم و قلم نقاشیش وسط اون گندمزار مشغول کشیدن نقاشی میشد. طرحهاش نامفهوم بود انگار نشان از درد عمیقی بود که پسرک تو سینه خودش پنهان کرده بود، اینها تصورات من بود کسی که هر روز پشت بلندترین خوشهها پنهان میشد تا بتونه اون رو تماشا کنه. نمیدونستم از کجا اومده و بعد از تموم کردن نقاشیش به کجا میرفت؛ هربار که به دنبالش راه میافتادم گمش میکردم و من میموندم و یه دشت طلایی. وقتی از اهالی روستا سراغ همچین فردی با این مشخصات گشتم گفتن که نمیشناسن و بعد از مدتی گفتن دیوانه شدم، میگفتن شاید تو خواب راه میرم یا بخاطر فعالیت زیاد زیر گرما توهم زدم شاید هم پری قصهها رو میدیدم! پری... اون واقعا شبیه یک پری بود یک پرنس از سرزمین پریان.
با خودم تصمیم گرفتم یک روز زودتر از همیشه به همون محل همیشگی برم، میخواستم سر صحبت رو با اون پسر مرموز یا شاید هم پری باز کنم. منتظر موندم تا از راه برسه دقیقا همون زمان همیشگی... طبق عادتی که طی یک ماه ازش دیده بودم اول بوم رو روی بالاترین ارتفاع تنظیم کرد پهنترین قلمو رو به رنگ طلایی آغشته و روی ورقه سفید فرود آورد.
مدتی به حرکات دستهاش نگاه کردم، قلموی توی دستهاش طوری حرکت میکرد که انگار درحال رقص بود. بالاخره اِرادهام رو جمع کردم و به جلو قدم برداشتم اونقدری غرق کارش بود که متوجه حضور من در یک متری خودش نشد.
+اممم سلام..
پسرک سرش رو بالا آورد و یونجون برای اولین بار چهره اون پسر رو دید و مطمئن شد که با یه پری روبرو شده.
-اوه سلام. تو کی هستی؟
+آه.. خب راستش.. راستش دیدم اینجا سخت مشغول نقاشی کشیدنی برای همین کنجکاو شدم...
-که اینطور.
+اهل کجایی؟ تا به حال اینورا ندیدمت.
-اونجا
پسرک با انگشت اشاره به سمت کوه اشاره کرد. پس حتما به تنهایی اونجا زندگی میکرد.
+تنها زندگی میکنی؟
+جالبه، چطوری میتونی تنهایی زندگی کنی؟ پس خانوادت کجان؟
-خانوادم پنج سال پیش از دنیا رفتن.
یونجون بالاخره به خودش اومد، ایکاش هیچوقت اون سوال رو ازش نمیپرسید...
[پنج سال پیش - روستایِ گرانو]
"اون سال یکی از گرمترین تابستونها بود و اهالی روستای کوچک کلی سختی برای پرورش گندمها کشیده بودن. یک شب قبل از برداشت محصول جشنی بپا کردن تا تمام خستگی این مدت از تنشون در بره، یک سهلانگاری و یک عمر پشیمانی.
آتش تمام گندمزار رو فرا گرفت انقدری گسترش پیدا کرد که به خونههای بالای کوه هم رسید، صدای فریادهای زن و بچهها گوش آدمی رو خراش میداد، زبانههای آتش جان چندین نفر رو گرفتن. سوبین برای خریدن داسهای جدید به شهر رفته بود و زمانی که برگشت دیگه خیلی دیر شده بود، از اون گندمزار طلایی چیزی جز خاکستر باقی نمونده بود صدای گریهها توجهش رو به سمت خونههایی که الان جاشون رو تپههای سیاه رنگ داده بودن جلب کرد، توی یک شب تمام آرزوها و خونهی پسرک به خاکستر تبدیل شده بود..."
+من... بابت این قضیه متاسفم. نمیخواستم باعث یادآوریش بشم..
-مهم نیست.
دوباره توجهش رو به تابلوی مقابلش داد و شروع کرد به کشیدن نقاشی. یونجون ایندفعه با دقت بیشتری نگاه کرد متوجه شد که داره صحنه پنج سال پیش رو میکشه.
+اسمت چیه؟
-سوبین.
+منم یونجونم. نظرت چیه من رو به خونت دعوت کنی؟
این واقعا پررویی محض بود اما یونجون کسی نبود که به این راحتیا بیخیال بشه!
-نه.
+چرااااا
-از غریبهها خوشم نمیاد.
+انقدر باهام خشن نبااااش
سوبین وسایلش رو جمع کرد و راهی خونش شد.
+سکوت به معنی رضایته پس منم باهات میام~
تا وقتی به خونه سوبین برسن سکوت بینشون خیلی سنگین بود و حتی الان هم ادامه داشت، این یونجون رو آزار میداد پس برای عوض کردن جو سلولهای خاکستری مغزش رو به کار انداخت.
+اهم... میگم که، از کی نقاشی میکنی؟
-از بچگی.
بالاخره تونسته بود پسر رو وادار به حرف زدن کنه دستهاش رو بهم کوبید و با ذوق شروع کرد به حرف زدن.
+وای این خیلی عالیه! از استعدادت مشخص بود که توی این کار خیلی خبرهای، من هیچوقت نتونستم خوب نقاشی بکشم اما بجاش خواننده خوبی هستم~
با جمله آخرش توجه سوبین رو به خودش جلب کرد.
+میخوای برات بخونم؟
بدون این که منتظر پاسخی از سمت مخاطبش باشه شروع کرد به خوندن؛ سوبین تمام مدت با نگاه خاصی که به رنگ لباسش بود یونجون رو تماشا میکرد.
+خب؟ چطور بود؟
-قشنگه...
+چی؟ نشنیدم چی گفتی
صداش اونقدر ضعیف بود که به سختی شنیده میشد.
-صدات... صدات قشنگه.
یونجون مطمئن بود که الان تمام صورتش سرخ شده. سرش رو پایین انداخت و ریز خندید.
-میگم که..
+هوم؟
-میخوای.. میخوای با من دوست بشی؟