Grace pt⁴

Grace pt⁴


همه چیز برای سونگهون مانند خواب بود، پیکره های در حال رقص پدر و مادرش در آتش، پشت پلک هایش به تصویر در می آمدند و مانند فیلمی تمام ناشدنی ادامه می‌یافتند.


انگار روح ها منتظر بودند تا سونگهون چشم از جهان ببند تا به سراغ‌ش بیایند.


نمی‌دانست آنها چه می‌خواهند، اصلا برای چه سونگهون را انتخاب کرده اند؟


هیچ نمی‌دانست اطرافش چه خبر است؛ حس می‌کرد سرش آنقدر سنگین شده که باید از شخصی کمک بخواهد تا ثانیه ای سرش را برایش نگه دارد.


چشمانش باز بود اما تار می‌دید. تعداد طیف های رنگی که می‌دید، شاید از انگشتان یک دست هم کمتر بود.


در میان آن جنگ درون بدن و ذهن‌ش، گاه برخی از قسمت های بدنش در آتش مهربانی شخصی می‌سوخت.


لمس هایی به شدت نرم که بیشتر از دوربین‌ش آنها را دوست می‌داشت.


بار ها آن دست ها را با جسم بی جانش پس زده بود و هر بار آن شخص با ریختن قطره ای اشک بر روی پوستش او را ترک کرده بود.


کاملا می‌توانست تکان خوردن جسورانه اشک را روی پوست حساسش حس کند.


حس بدی داشت، از آنکه آن پسرک برایش همه کار کرده بود و او را از جهنمی به نام زندگی نجات داده بود، اما حال او نه تنها تشکری نکرده بود بلکه او را پس می‌زد و اشک‌ش را در می‌آورد.


می‌توانست حس کند که پانسمان زخم هایش روزانه عوض می‌شود‌.


گاه او را به حمام می‌برد و با دقت و نرمی تمام تنش را می‌شست تا زخم هایش ناگهان عفونت نکنند.


دو زخم روی کمرش را همیشه با بوسه هایش نوازش می‌کرد، شاید برعکس بقیه که زخم های سونگهون برایشان آزار دهنده بود، برای او زیبایی مطلق بود.


اما حال دلش نمی‌خواست اراده کند و تکانی به بدنش دهد، شاید هم مانند بچه ای شده بود که تازه مادرش را پیدا کرده و دلش نمی‌خواهد از او دل بکند.


و آنگه در همان لحظه، فروغ دیدگانه‌ش کم شد و طیف های رنگی کم و کمتر شدند و دوباره پلک هایش بر روی هم گذاشته شدند.


روز ها و در پی آن ها، هفته ها؛ مانند نور گذر می‌کردند.


احساسات و عواطف جدیدی درون قلب سونگهون مانند گیاه ریشه زده بودند، احساساتی که حتی نمی‌دانست متعلق به کیست، فقط لمس هایش و تن دلنشین صدایش موقع زمزمه کردن را می‌شناخت.


عاشق آن صدا شده بود. آواز هایی را برایش می‌خواند که نمی‌دانست کجا شنیده اما تک تک نت هایش را می‌شناخت.


نت هایی که روح‌ش را لمس می‌کردند و اجازه می‌دادند در تمام مدتی که حال بدی داشت و دیدگانه‌ش تیره و تار می‌دید، امیدی برای ادامه زندگی‌ش شود.


اما چرا شخصی که پیش او بود آنقدر ساکت بود؟ چرا حرفی نمی‌زد؟


سوگند می‌خورد که در خانه او صدایی به گوش نمی‌رسد.


شاید قلمو هایش کل زندگی‌ش شده بودند. شاید آنقدر غرق رنگ ها بود که یادش رفته بود زندگی چگونه‌ است و درون افکارش غرق شده بود.


صحنه ای که بعد از آن جلوی چشم هایش آمد، بوم گندم زار پسرک بود.


نمی‌دانست چرا تنها چیزی که به یاد دارد آن بوم است.


تاش و لکه هایی که درون بوم نفوذ کرده بودند، رنگ هایی که در آن استفاده شده بودند، همه‌ش فوق العاده بود؛ اما برای سونگهون آن بوم فقط یک بوم نقاشی ساده نبود، خاطراتی پشت آن وجود داشت که کم کم به یادش می‌آمد‌ند.

Report Page