ماجرای یک شطرنج ناتمام
ایمان پاکنهادفقط یکیدو عکس از آن روز نسبتاً سرد، در نخستین روز سال 1908 باقی است. ولادیمیر لنین یکطرف میز شطرنج نشسته است و الکساندر بوگدانف، نظریهپرداز، فیلسوف و نویسنده روس، طرف دیگر. یک نفر دیگر هم در عکس دیده میشود. مردی با بینی پهن و سبیلی پرپشت که به سر طاس لنین خیره شده. نام او ماکسیم گورکی، نویسنده نامدار روسیه است و مکان عکس، خانه رؤیایی گورکی در جزیره کاپری ایتالیا. نقشهها در سر دارند. بازی شطرنج میان لنین و بوگدانف تمام میشود و نوبت بازی میان لنین و گورکی، دو رفیق دیرپاست. فرمانده لشکر سیاه گورکی است و فرمانده لشکر سفید لنین. بازی با حرکت سرباز لنین آغاز میشود و گورکی اسبش را به جنگ میفرستد. پس از 55 حرکت، پیش از آنکه گورکی آخرین حرکت را بکند، لنین که از مات خود مطمئن است، از بازی دست میکشد. بازی نیمهتمام میماند. شطرنجی که تا آخر عمر لنین ادامه داشت و بعدها میان گورکی و استالین شکل گرفت.

لنین و گورکی در کنار هم انقلاب کردند. هر دو آرمان مشترک داشتند و سوسیالیسم را راه نجات بشر میدانستند. رفاقتها ادامه داشت تا اینکه مهرههای شطرنج جابهجا شد. گورکی به منتقد سرسخت سیاستهای کشورداری لنین تبدیل شد و در 1921 در اعتراض به همان سیاستها به ایتالیا رفت و در شهر سورنتو ساکن شد. او پس از این تبعید نوشتههای بسیاری منتشر کرد و در عین حال نیز با دوستان خود نامهنگاری میکرد. از جمله در همان نخستین سال تبعید به رفیقش رومن رولان، نویسندهی شهیر فرانسوی نوشت: «از حال و احوال من پرسيدهايد، میتوانم بگويم يک سل ريه همچنان سرجای خودش هست ولی در سنوسال من آنقدر خطرناک نيست، آنچه مرا آزار میدهد فشار روحی است که از وضع دلخراش روسيه بايد تحمل کنم؛ چه ميزان از افراد در اين سالها کشته شدهاند. درامهای رنجآور در درجه اول نتيجه انگيزههايی است که از سر خونسردی و حسابگریهای غيرانسانی رخ داده است که بيشتر نتيجه تعصب و بیرحمی خودِ به اصطلاح انقلابيون است. به آينده درخشان بشريت اميد بستهام ولی من شديداً از همين رنجهايی که انسانها به خاطر اميدواری به روزهای بهتر بايد تحمل کنند درد میکشم.» هیچکس، نه ماکسیم و نه رومن، نمیدانستند که در آیندهای نزدیک قرار است همدیگر را ملاقات کنند، آنهم در شورویِ استالین. زمان بهتندی میگذشت.
گورکی همچنین در یکی از یادداشتهایش نوشته بود: «وضع روسيه بدتر از آن است که اروپايیها تصور آن را میکنند. نابسامانی و فساد همه عرصههای سياسی و اقتصادی و اجتماعی را دربرگرفته است. دولت از هرگونه سازماندهی عاجز است، آمارهايی که دولت منتشر میکند اغلب واهی و پوچ است. لنين روسيه را چون مشعلی در دست گرفته تا با آن دنيای بورژواها را آتش بزند. لنین باید بداند که اين مشعل کشنده است. کسی که آن را بيافروزد خفه خواهد شد.» یا جایی دیگر نوشت: «او (لنین) نسبت به انسانها همان احساسی را دارد که دانشمندی بیاستعداد نسبت به سگهایی که قرار است قربانی آزمایشهای علمی بیرحمانهای شوند.»
پس از درگذشت لنین، استالین میخواست از نویسندهها برای مشروعیت بیشتر نظام بهره بگیرد. چه کسی مهمتر از گورکیِ پرآوازه؟ ژوزف استالين در سال 1928 تصمیم گرفت شخصاً از گورکی دعوت کند و ياگودا، رئيس وقت کا.گ.ب. را مأمور این کار کرد. یاگودا کاربلد بود و در اطاعت از دستور استالین به ایتالیا رفت. استالین نیز همزمان دستور داد تمامی امکانات موجود برای بازگشت او به شوروی فراهم شود تا اینکه در ۱۹۲۸ گورکی پس از چند سال به وطنش بازمیگردد اما نه برای اقامت دائم. چندین مذاکره و آمدوشد لازم بود تا گورکی در 1932 بهطور دائم رحل اقامت را در موطنش بیفکند و در میان استقبال مردم و استالین به کشورش بازگردد.
شطرنج استالین و گورکی آغاز شده بود. استالین به گورکی پیشنهاد کرد نویسندههای نامدار جهان را به شوروی دعوت کند تا ببینند که «جهان نترس سوسیالیسم» چگونه شکل گرفته. گورکی رومن رولان و آندره ژید و جرج برنارد شاو و چند نویسندهی دیگر را به شوروی کشاند و برایشان برنامهها تدارک دیدند تا استالین مجسمههای بزرگ شهر و کارخانهها را به آنها نشان دهد و بر وطن دستساختهاش ببالد. رؤیاهای استالین یکییکی به واقعیت تبدیل میشدند اما یکی هنوز مانده بود: او میخواست گورکی کتابی در مدح شخص استالین بنویسد و گورکی سرباز میزد. مهرهها مدام جابهجا میشدند. شطرنج هنوز تمام نشده بود. بیماری گورکی وخیم شد و او را مجبور به خانهنشینی کرد. هیچکس اجازه نداشت به ملاقات آقای نویسنده برود جز شخص استالین و چند مقام امنیتی دیگر و پزشکان معتمد. استالین به آخرین خواستهاش از گورکی نرسیده بود و گورکی در بستر بیماری سل کتاب را ننوشت و وقت حرکت آخر رسیده بود. استالین تصمیمش را گرفته بود و در برخی منابع نوشتهاند به همان کسی مأموریت قتل گورکی را داد که این نویسنده را به موطنش کشانده بود: جناب یاگودا. او پیش از ریاست کا.گ.ب. داروساز بود و با اثرات داروها و سموم مختلف آشنا. یاگودا، گورکی را با تزریق تدریجی سم کشت. اما انگار هنوز یک مهره باقیمانده بود تا استالین شطرنج را بهپایان برساند: شخصاً زیر تابوت گورکی رفت و جنازه او را تا گورستان شهر تشییع کرد.