Good kisser
Chocolate ice cream_خب بچهها میتونید برید .
از جاش بلند میشه . صفحهی کتاب رو علامت میزنه تا برای جلسهی بعدی گمش نکنه و بعد کتاب رو میبنده . سرشو میاره بالا و به سر و صدای بچهها لبخند میزنه .
نگاهش به سونو میوفته . صورت درخشان و همیشه خندونش امروز اصلا مثل همیشه نبود .
دمغ بود ولی هنوز وسط اون جمعیت میدرخشید . شبیه رز قرمز وسط باغ رز سفید .
سونو از جاش بلند میشه که پشت سر همکلاسیهاش از کلاس بره بیرون . شبیه یک اردک که مادرش رو دنبال میکنه . اون جسم ظریف که نسبت به همکلاسیهاش ، اون رو کم سن و سالتر نشون میده .
_سونویا تو بمون . باهات کار دارم .
هیسونگ همینطور که میزش رو مرتب میکنه میگه . با سری پایین . بدون اینکه اون صورت متعجب رو نگاه کنه .
+با منید آقا معلم ؟
سونو با دستش به خودش اشاره میکنه . تعجب کرده .
هیسونگ بالاخره سرشو میاره بالا و به سونو نگاه میکنه .
با خنده یا شاید هم نیشخند حرف میزنه .
_مگه ما چند تا سونو داریم ، سونویا ؟
سونو لبخندی میزنه که باعث هلالی شدن چشمهاش میشه . توی نگاه هیسونگ ، سونو با اون لبخند برق زد . درخشید .
سونو نزدیک میزش میره و دو تا دستهاش رو به میز میزنه . با کنجکاوی نگاه دو تا گوی عسلیش رو به معلمش میده . برای دیدن هیسونگ مجبوره که گردنش رو بالا نگه داره .
+چیکارم داشتید آقای لی ؟
هیسونگ فقط نگاهش میکنه . انگار صداشو میشنید ولی نمیشنید .
کلاس خالیِ خالی شده .
هیسونگ با دو تا انگشتش ضربهی آروم و ظریفی به چونهی بالا اومدهی سونو میزنه . شبیه پت پت کردن .
_میخواستم ببینم سونوی ما امروز چشه . انگار مثل همیشه نیستی سونویا .
حالا اون نگاه متعجب جاش رو به نگاهی غمگین میده . سونو آهی از ته دل میکشه .
با پاهاش بازی میکنه و محکم میز رو بین دستاش فشار میده .
+چیز خاصی نیست استاد که بتونید توش کمکم کنید ولی ممنونم که پرسیدید .
لبخندی که میزنه متضاد با چشمهای غمگینشه .
_میتونی با من درمیون بزاری .
بعد ابروهاش رو همراه با شونههاش بالا میندازه .
_از کجا معلوم شاید تونستم کمکت کنم . هوم ؟
سونو لبش رو گاز میگیره .
اون قیافه برای هیسونگ یکهو خیلی معصوم به نظر میرسه .
بازی کردن با پاهاش رو تموم میکنه . به جون دستهای روی میزش میوفته و با انگشتاش ور میره . نگاهش به انگشتاشه و نمیخواد با معلمش چشم تو چشم بشه .
+خب استاد میدونید که من دوست پسر دارم . ولی اون گفت که من توی بوسیدن اصلا خوب نیستم و این خیلی اذیتش میکنه .
صدای سونو بغض دار میشه .
+میگفت این انقدر روی اعصابش میره که میتونه بخاطرش من رو ول کنه .
سرش رو بالا میاره و به صورت اخروی معلمش نگاه میکنه و ادامه میده .
+آخه این اصلا منطقی نیست استاد . مگه میشه ؟ اون اولین بار من بود خب ..
دوباره سرش رو پایین میندازه . انگار میخواست گریه کنه .
+من دلم نمیخواد سونگهون رو به خاطر چنین چیزی از دست بدم .
برای هیسونگ ، اون حس میکرد لبهای سونو حتما طعم مارشملو میدن .
اون پسر با اون لبها و لپهای همیشه سرخ ، قطعا طعم مارشملو میداد .
زنگ کلاس به صدا درمیاد .
هیسونگ سرش رو نزدیک سونو میکنه و دقیقا کنار گوشش لب میزنه .
_من یه معلمم میتونم یادت بدم چجوری خوب ببوسی .
قبل اینکه بچهها وارد کلاس بشن ادامه میده .
_زنگ بعد رو بپیچون و به سالن ورزشی بیا . به اتاقی که توش وسایل ورزشی رو نگه میدارن .
سریع سرش رو از سونو دور میکنه و همه یکی یکی وارد کلاس میشن . سونو با چشمهای گرد سرش رو بالا میاره و نگاهش میکنه .
هیسونگ اما دیگه بهش نگاه نمیکنه . کتابش رو میبره و میره .
سونو استرس داشت . میدونست باید بره . هم چون هیسونگ معلم موردعلاقه و مورد اطمینانش بود و هم اینکه نمیخواست دوست پسرش رو از دست بده .
اما برای هیسونگ اوضاع متفاوت بود . اون توی نزدیک 30 سالگی ، برای فکر بوسیدن دانشآموز 18 سالش انگار تحریک شده بود . شاید هم تحریک نبود و فقط هیجان بود . آره . بالاخره اون فقط میخواست بهترین دانشآموزش رو توی مود خوبی ببینه .
ساعت رو هر چند دقیقه چک میکرد . از شروع کلاس سونو پنج دقیقه گذشته بود .
صدای باز و بسته شدن در میاد .
هیسونگ خودش رو لابهلای قفسههای توپ و طنابها گم و گور کرده بود .
سونو آروم آروم قدم برمیداره . در بیصدا ترین حالت .
قفسهها رو دونه دونه رد میکنه که میرسه به قفسهای که هیسونگ بهش تکیه داده . با یه لبخند و دست به سینه . سرش رو هم به قفسه تکیه داده که باعث شده بود سیب گلوش جلوهی بیشتری پیدا کنه .
_اوه اومدی !
آروم میگه . نه اینکه صداش رو پایین آورده باشه ولی لحن آرومی داره .
سونو لبخند میزنه و دستاش رو توهم دیگه میپیچه .
سمت هیسونگ حرکت میکنه و مقابلش میایسته .
هیسونگ تکیه گردنش رو برمیداره و خمش میکنه تا بتونه سونو رو خوب ببینه .
+خب چجوری یادم میدید آقا معلم ؟
هیسونگ هنوز لبخند میزد . کامل تکیهش رو برمیداره و همین باعث بیشتر شدن تفاوت قدیشون میشه .
_منو ببوس .
چشمهای سونو درشت میشن .
+چی ؟
_منو ببوس . اول باید بدونم چجوری میبوسی تا یادت بدم سونویا .
سونو لبش رو گاز میگیره و یکم من من میکنه .
+آخه ..
هیسونگ دستش رو پشت گردن سونو میزاره و آروم نوازش میکنه .
+هی تو داری این کار رو به خاطر رابطهت انجام میدی پس آروم باش .
لبخند و صدایی که برای سونو یکم آرامش ایجاد میکنه .
تپش قلب سونو به حدی بالا بود که انگار توی اون سکوت مطلق شنیده میشد . قفل دستهاش رو باز میکنه و دستهای عرق کردهش رو به شلوارش میکشه .
دستش رو بالا میاره و بالاخره توی چشمهای هیسونگ نگاه میکنه . نگاه هیسونگ اطمینان بخشی رو منتقل میکرد . یکجوری که انگار داد میزد فقط انجامش بده .
برای رسیدن به هیسونگ روی نوک پاهاش میایسته ولی انگار پاش پیچ میخوره که تعادلش رو از دست میده و میخواد بخوره زمین .
هیسونگ زود کمرش رو میگیره . اون رو انگار کامل میکشه توی بغلش . قفسهی سینهی سونو که تند تند بالا پایین میشد حالا چسبیده به قفسهی سینهی خودش بود .
هیسونگ اون رو بالا میکشه .
نگاه سونو از چشمهای هیسونگ به زمین میرسه . به کفشهاشون کنار هم نگاه میکنه . کتونیهای آلاستار خودش کنار کفش براق و سیاه رسمی هیسونگ .
بالاخره صاف میایسته ولی هنوز بدنش به بدن هیسونگ چسبیده .
فاصلشون کمه . خیلی کمه . تا حالا معلمش رو از این فاصله ندیده بود .
_خوبی سونویا ؟