Good Boy

Good Boy

𝘉𝘦𝘯𝘣𝘪,,

تهیون سعی کرد تو تمرین‌ها کمتر به بومگیو فکر کنه. اینکه کارش چیه؟ نقاشیا رو تموم کرده یا نه؟ اصلاً کیه این پسر که با یه لبخند انقدر ذهنشو به‌هم ریخته؟ دو روز کامل ذهنش درگیر این سؤالا بود، ولی عجیب اینکه این‌بار بهتر از قبل می‌رقصید. انگار یه انرژی جدید تو وجودش روشن شده بود. حرکاتش روان‌تر بود، دیگه از یونجون عقب نمی‌افتاد، و حتی مربی رقصشون هم غافلگیر شد.

-: این همون تهیونه که ما می‌خواستیم!

هیچ‌کس نمی‌دونست چطور انقدر سریع عوض شده، ولی خود تهیون می‌دونست ربطی به بومگیو داره.

تهیون دلش می‌خواست بیشتر مقاومت کنه، مثلاً چهار روز، شایدم یه هفته صبر کنه تا بره سراغ آدرس بومگیو. ولی دو روز بیشتر دووم نیاورد. همون کاغذ کوچیکو از جیبش درآورد، به آدرس روش زل زد و راه افتاد. تو راه کلی سناریو تو سرش ساخت. بومگیو شاید نقاشه، شاید دانشجوی هنره، شایدم تو مدرسه افسریه و داره برای پلیسایی مثل سوبین کار می‌کنه. یا شاید تو یه رستوران کار می‌کنه، شایدم پرستاره! بهش می‌اومد با اون آرامش و لبخندش. ولی تهیون هیچ‌وقت فکرشم نمی‌کرد خودشو جلوی یه مهدکودک ببینه.

وقتی رسید، بچه‌ها با یونیفورم‌های زرد کوچیکشون تو حیاط مهد می‌دویدن و می‌خندیدن. بعضیاشون با ذوق سوار مینی‌بوس می‌شدن تا سرپرستشون ببرتشون خونه، بعضیام منتظر مامان یا باباشون بودن. تهیون کلاهشو بیشتر روی چشماش کشید و سرشو پایین انداخت تا کسی نشناستش. بچه‌ها با دیدن والدینشون انگار دنیا رو بهشون دادن، می‌دویدن و خودشونو تو بغلشون می‌نداختن، انگار سال‌ها از هم دور بودن.

تهیون با یه لبخند بهشون نگاه کرد. شاید هیچ‌وقت نتونه حس پدر بودن رو بچشه، ولی از بچه‌ها خوشش می‌اومد. تا حالا وقت زیادی با بچه‌ها نگذرونده بود و نمی‌دونست می‌تونه تحملشون کنه یا نه. ولی حالا که این‌جا بود، فکر کرد شاید کار کردن تو مهدکودک اون‌قدرا هم بد نباشه.

یهو صدای بم و گرم بومگیو توجهشو جلب کرد. سرشو بالا گرفت و دیدش. بومگیو با کلی کلیپس رنگی که بچه‌ها به موهاش زده بودن و استیکرای براق روی گونه‌هاش، داشت با تک‌تک بچه‌ها خداحافظی می‌کرد. یه دختر کوچولو رو بغل کرد و چرخوندش، یه پسر دیگه بهش یه نقاشی داد و بومگیو با ذوق انگار شاهکار موزه لوور رو گرفته، تشکر کرد.

لبخندش، اون صورت درخشانش، انگار کل حیاط رو روشن کرده بود. تهیون مبهوتش شد. بومگیو زیباتر از چیزی بود که بتونه توصیف کنه، انگار معیارای یه آیدل واقعی رو داشت. تهیون تو دلش گفت این پسر چرا این‌جاست؟ چرا این زندگی رو انتخاب کرده؟

بومگیو سرشو چرخوند و یهو چشمش به تهیون افتاد. سریع شناختش، انگار منتظرش بوده. با یه لبخند پررنگ، از اونایی که انگار کل دنیا رو گرم می‌کنه، براش دست تکون داد. تهیون حس کرد قلبش یه کم تندتر زد. اون لبخند، انگار فقط برای تهیون بود، انگار بومگیو دلیل روشنی این‌جا نبود، بلکه تهیون بود که این صحنه رو زنده کرده بود.

مهدکودک حالا خالی شده بود. صدای خنده‌های بچه‌ها جای خودشو به سکوت داده بود و فقط صدای جارو کشیدن معلم‌ها و جمع کردن اسباب‌بازی‌ها تو فضای رنگارنگ سالن می‌پیچید. تهیون کنار بومگیو وایستاده بود، آستیناشو بالا زده بود و داشت مدادرنگی‌های پخش‌شده رو از روی زمین جمع می‌کرد. هر چند لحظه یه بار، یه مداد قرمز یا آبی رو با یه لبخند به بومگیو نشون می‌داد.

-: اینا رو عمداً پخش می‌کنن، نه؟

بومگیو فقط می‌خندید و سرشو تکون می‌داد. وقتی اتاق یه کم مرتب‌تر شد، بومگیو رفت سراغ نقاشی‌های بچه‌ها که روی میز پخش و پلا بود. با دقت اونا رو مرتب کرد و یکی‌یکی با چسب روی تخته بزرگ دیواری چسبوند. هر نقاشی یه دنیای کوچیک بود؛ خونه‌های کج‌وکوله با دودکشای پر دود، آدمک‌های خندان با دستای خیلی بزرگ، و خورشیدای زرد که همیشه یه گوشه کاغذ می‌درخشیدن. تهیون نگاهشو بین نقاشی ها و بومگیو چرخوند.

-: کارت سخت نیست؟ این همه انرژی بچه‌ها رو تحمل کردن؟

بومگیو شونه‌هاشو بالا انداخت و یه لبخند محو زد.

+: هر کاری یه جورایی سخته. ولی این بچه‌ها... اونا بهم یه حس خوب می‌دن. انگار هر روز یه تیکه از بچگیمو دوباره زندگی می‌کنم. می‌دونی، اونا هنوز دنیا رو با رنگای شاد می‌بینن. این به منم یاد می‌ده یه کم ساده‌تر نگاه کنم.

تهیون به نقاشی‌ها نگاه کرد، به خطوط کج‌ومعوج و رنگای شادشون. یه لحظه یادش اومد اصلاً برای چی دنبال بومگیو اومده بود. انقدر محو رفتارای بومگیو، خنده‌هاش، و اون کلیپسای رنگی تو موهاش شده بود که کامل فراموش کرده بود! از حواس‌پرتیش خندش گرفت.

-: راستی، نقاشیای من چی شدن؟ تمومشون کردی؟

بومگیو یه لحظه مکث کرد، انگار غافلگیر شده باشه. بعد همون لبخند شیطونشو به پسر مو صورتی نشون داد.

+: هنوز دارم روشون کار می‌کنم. یه کم دیگه صبر کن.

تهیون اخم الکی کرد انگار میخواست اذیتش کنه.

-: این‌طوری که نمی‌تونی همه سناریوهای تو ذهنمو بکشی! فکر کردم نقاش حرفه‌ای‌تری هستی!

بومگیو اصلاً با این حرفا اذیت نشد. فقط خندید و آروم اومد کنار تهیون نشست، روی یه نیمکت چوبی کوچیک کنار پنجره. فاصله‌شون انقدر کم شد که تهیون حس کرد قلبش یه کم تندتر زد. بومگیو با یه نیشخند بهش نگاه کرد.

+: تو هزارتا سناریو جدید بهم بده، من موقع درستش همه‌شو بهت تحویل می‌دم.

نفسای گرم بومگیو با هر کلمه به صورت تهیون می‌خورد. تهیون سعی کرد خودشو کنترل کنه، روی حرفای بومگیو تمرکز کنه، ولی انگار نمی‌تونست. نور غروب از پنجره می‌تابید و روی صورت بومگیو می‌افتاد، موهای قهوه‌ایشو روشن‌تر می‌کرد، انگار یه هاله دورش کشیده باشه.

تهیون ناخودآگاه اجزای صورتشو اسکن کرد؛ چشم‌های بزرگ قهوه‌ای، لبای پر و قلوه‌ای که همیشه یه لبخند آماده داشتن، و صورت کوچیک و ظریفش که انگار یه اثر هنری بود. همه‌چیز تو وجود بومگیو بی‌نقص به نظر می‌رسید.

تهیون بدون فکر دستشو بالا آورد و آروم یکی از استیکرای رنگی رو از روی گونه بومگیو کند. انگشتاش پوست نرم و صافشو لمس کرد و قلبش یه کم بیشتر تپید. بومگیو نفسشو حبس کرد، ولی چشماش پر از شیطنت بود. تهیون یکی‌یکی استیکرای دیگه رو هم کند، آروم و با دقت، انگار داره یه گنج باارزش رو باز می‌کنه.

-: خب، حالا بریم سراغ رویای بعدی، مگه نه؟

گونه‌های بومگیو یه کم سرخ شد، و تهیون سعی کرد جلوی خندشو بگیره. اون سرخی، اون نگاه، قلب تهیونو میلرزوند.


~~

تو یه تیمارستان دورافتاده، جایی که صدای باد بیشتر از صدای آدما تو راهروها می‌پیچید، تهیون پرستار بود. کارش رو دوست داشت، نه به‌خاطر حقوق یا ساعتای منظم، بلکه به‌خاطر آدمایی که باهاشون سروکار داشت.

بیمارها، برخلاف تصور بقیه، اذیت‌کننده نبودن. هر کدوم یه دنیای شکننده و قشنگ تو خودشون داشتن. یکی عاشق نقاشی بود، یکی زیر لب آهنگای قدیمی زمزمه می‌کرد، و یکی دیگه فقط دوست داشت ساعت‌ها از پنجره به درختای دور نگاه کنه.

بیماری‌هاشون، از افسردگی تا اضطراب، قابل درمان بود، و تهیون عاشق این بود که ببینه حالشون کم‌کم بهتر می‌شه. هر لبخند، هر قدم کوچیک به سمت بهبودی، انگار یه تیکه از قلب خودشو هم ترمیم می‌کرد.

یه روز صبح، وقتی تهیون داشت چارت بیمارها رو چک می‌کرد، یه بیمار جدید آوردن. پسری با موهای مشکی بلند که تا روی شونه‌هاش می‌رسید، بدن لاغر که زیر یونیفرم سفید بیمارستان انگار گم شده بود، و دست و صورتی پر از جای زخم و کبودی.

اسمش بن بود. تو پرونده‌ش نوشته بودن بیست‌سالشه، ولی رفتارش مثل بچه‌های چهارده‌ساله بود، شایدم کمتر. چند سال پیش تو یه تصادف پدر و مادرشو از دست داده بود و از اون موقع انگار ذهنش تو یه حلقه از خاطرات خوش گذشته گیر کرده بود.

برای دو سال پیش عموش زندگی کرده بود، ولی عموی بن با هر رفتار کودکانه یا اشتباه بن، کتکش زده بود. زخما و کبودیای روی بدنش قصه همین روزای تلخ بود. شوک و ضربه‌های روحی به پرخاشگری شدید کشیده شده بود، و تو بیمارستان قبلی پرستارا از دستش فرار می‌کردن.

حالا بن رو آورده بودن به این تیمارستان دور از شهر، و مسئولیت مراقبت ازش افتاده بود گردن تهیون. تهیون از همون اول حس کرد بن یه جورایی خاصه. چشماش، با اینکه پر از ترس و سردرگمی بود، هنوز یه جرقه کوچیک از زندگی توشون داشت.

بن گاهی ساعت‌ها ساکت می‌موند، ولی وقتی تهیون باهاش آروم حرف می‌زد یا براش کتاب می‌خوند، کم‌کم سرشو بالا می‌آورد و گوش می‌داد. تهیون ساعت‌ها کنارش می‌نشست، باهاش نقاشی می‌کشید یا درباره چیزای ساده مثل رنگ آسمون حرف می‌زد. هر روز که می‌گذشت، بن یه کم آروم‌تر می‌شد، و تهیون حس می‌کرد داره یه پل کوچیک به دنیای بن می‌سازه.

~~


تهیون خودشو تو پارک، روی نیمکت کنار بومگیو پیدا کرد. غروب بود و نور نارنجی آفتاب روی برگای زرد پاییزی می‌افتاد. بومگیو دیگه کلیپسای رنگی و استیکرای بچه‌ها رو نداشت، فقط دفتر سورمه‌ایش تو دستش بود و داشت با مدادش خطوطی می‌کشید. با شنیدن داستان بن، اخم ریزی کرد.

+: تو همیشه بنو اذیت می‌کنی، نه؟ چرا انقدر داستانات غم دارن؟

تهیون سعی کرد جلوی خندشو بگیره و یه لبخند شیطون زد.

-: شاید از اونام که پارتنرشونو اذیت می‌کنن. نمی‌دونم، انگار این‌جوری داستانا واقعی‌ترن برام.

بومگیو چشماشو تو کاسه چرخوند و با لحن شوخی گفت: معلومه خیلی وقته تو رابطه نبودی. این دیگه چه مدلشه؟

تهیون خندید و یه کم به نیمکت تکیه داد.

-: فکر کنم از وقتی دبیو کردم دیگه تو رابطه نبودم. اصلاً وقتشو نداشتم... یا شاید جراتشو.

بومگیو ابروهاشو بالا انداخت و با کنجکاوی بهش نگاه کرد.

+: جدی؟ چرا آدم پرفکتی مثل تو تا حالا سینگله؟

تهیون یه لحظه مکث کرد. حرف بومگیو انگار یه چیزی تو قلبشو تکون داد. لبخند کمرنگی زد.

-: پرفکت؟ نه بابا، من فقط... تو این همه شلوغی گم شدم.


~~

تو تیمارستان، زندگی بن مثل یه موج بود؛ گاهی آروم و پر از امید، گاهی طوفانی و غیرقابل‌کنترل. وقتی حمله‌های عصبی بهش دست می‌داد، انگار همه‌چیزو با خودش می‌خواست نابود کنه. میز و صندلی‌ها رو پرت می‌کرد، فریاد می‌زد، و گاهی حتی پرستارایی که سعی می‌کردن آرومش کنن زخمی می‌شد.

پرستارا معمولاً دوتایی می‌رفتن سراغش، با یه سرنگ پر از آرام‌بخش، و تا وقتی بدنش شل نمی‌شد، ولش نمی‌کردن. اما تهیون فرق داشت. اون یاد گرفته بود که بن تو اون لحظه‌ها فقط داره با هیولای درونش می‌جنگه، و صبرش کلید اصلی بود.

یه روز که بن تو یکی از حمله‌هاش به تهیون آسیب زده بود، چیزی تو بن عوض شد. وقتی خون دست تهیونو دید، انگار یه لحظه از اون طوفان درونش بیرون پرید. چشماش پر از اشک شد، با دستای لرزون رفت سمتش و مدام میگفت.

+: ببخشید... من نمی‌خواستم...

پرستارای دیگه خواستن بگیرنش، ولی تهیون با یه نگاه محکم بهشون پرید.

-: بهش نزدیک نشید!

بن خودشو تو بغل تهیون انداخت، گریه می‌کرد و یونیفرم سفیدش از خون دست تهیون قرمز شد. تهیون با دست سالمش موهای بنو نوازش کرد و آروم زمزمه کرد

-: همه‌چیز درست می‌شه، بن. تو خوبی.

اون روز، برای اولین بار، بن بدون دارو تو بغل تهیون آروم شد، انگار آغوشش یه پناهگاه امن بود. روزها که می‌گذشت، بن به تهیون وابسته‌تر شد. با پرستارای دیگه سرد بود، به حرفاشون گوش نمی‌داد، ولی با تهیون انگار یه آدم دیگه بود.

عاشق این بود که تهیون براش کتاب بخونه، مخصوصاً داستانای قدیمی که تهیون با صدای گرمش تعریف می‌کرد. کنارش نقاشی می‌کشید، با وسواس، انگار هر خطی که می‌کشید یه نامه عاشقانه به تهیون بود. هر بار که تهیون بهش می‌گفت "پسر خوب" و یه شکلات از جیبش درمی‌آورد، بن انگار دنیا رو بهش داده بودن. چشمای مشکیش برق می‌زد و لبخندش کل سالن سرد تیمارستانو گرم می‌کرد.

یه روز که وقت حموم بن بود، حالش خوب نبود. پرستارایی که می‌خواستن ببرنش غر می‌زد، گریه می‌کرد و حتی یه بار به یکی‌شون لگد زد. تهیون که از دور این ماجرا رو دید، داوطلب شد که خودش مسئولیت بنو بگیره. هیچ‌وقت کار تمیز کردن بیمارا رو انجام نداده بود، ولی وقتی این پیشنهادو داد، چشمای بن درخشید و گریه‌ش یهو قطع شد.

تو حموم، وقتی تهیون با احتیاط آب گرم رو روی بدن بن می‌ریخت، زخما و کبودیای روی پوستشو دید. قلبش فشرده شد. این بچه چقدر درد کشیده بود؟ آروم انگشتاشو روی یه زخم قدیمی رو شونه بن کشید، ولی وقتی بن زیر دستش لرزید، سریع دستشو کشید.

-: ببخشید، نمی‌خواستم...

بن خندید، یه خنده نرم و واقعی که تهیون هیچ‌وقت ازش ندیده بود. آروم برگشت سمتش، آب از موهای مشکیش می‌چکید.

+: اشکال نداره، تهیونی. اگه تو دست بزنی، خوب می‌شه. تو زخمامو خوب می‌کنی.

بعد یهو دستاشو دور گردن تهیون حلقه کرد و محکم بغلش کرد. تهیون خشکش زد. بدن لاغر بن، حتی با اون همه زخم، انگار یه اثر هنری بود. تو ذهنش مدام به خودش یادآوری می‌کرد اون فقط مریضه. فقط مریضه. ولی قلبش یه چیز دیگه می‌گفت.

~~


صحنه محو شد و تهیون دوباره خودشو روی نیمکت پارک کنار بومگیو دید. نور غروب حالا کامل جای خودشو به تاریکی داده بود و چراغای پارک دورشون سوسو می‌زد. بومگیو دفترشو تو دستش گرفته بود، ولی مدادشو گذاشته بود کنار. با یه لبخند کنجکاو گفت.

+: به نظر می‌رسه تو خیلی بنو دوست داری. این بن کیه؟

تهیون به چشم‌های قهوه‌ای بومگیو نگاه کرد، انگار داره تو یه آینه خودشو می‌بینه. بن کسی نبود، فقط یه رویا بود، یه تیکه از وجود تهیون که هنوز جرات نکرده بود واقعی بشه. شونه‌ای بالا انداخت.

-: بن هنوز تو زندگیم نیومده. ولی... نمی‌دونم، شاید بدم نیاد تو جاشو بگیری.

بومگیو یه لحظه هومی زیر لب گفت و خندید.

+: منطقیه. برای همین فقط تو رویاته. واقعی که بشه، شاید دیگه انقدر غمگین نباشه.

تهیون فقط بهش نگاه کرد. بومگیو، با اون موهای قهوه‌ای که زیر نور چراغا برق می‌زد، با اون لبخند شیطون و چشمایی که انگار یه دنیای رنگی توشون قایم شده بود، انگار از یه رویا بیرون اومده بود. تهیون حس کرد شاید، فقط شاید، بومگیو همون بن دنیای واقعیه که منتظرشه.


~~

یه روز که بن حالش بهتر بود، تهیون تصمیم گرفت ببرتش به باغ پشت بیمارستان. بن اول ترسید، انگار فضای باز براش غریبه بود. ولی وقتی تهیون دستشو گرفت و آروم باهاش قدم زد، بن شروع کرد به حرف زدن. درباره چیزای ساده، مثل پرنده‌هایی که رو درختا می‌نشستن، یا بوی علفای تازه.

تهیون فقط گوش می‌داد و لبخند می‌زد. وقتی بن یه گل زرد کوچیک از زمین کند و به تهیون داد، تهیون حس کرد قلبش داره ذوب می‌شه.

+: این برای تو، چون تو پسر خوبی هستی.

بن با خجالت گفت.

تهیون گل رو گرفت و با یه لبخند گفت: مرسی، پسر خوب.

تو تیمارستان، بن روزبه‌روز به تهیون نزدیک‌تر می‌شد، نه فقط به‌عنوان یه بیمار به پرستارش، بلکه به شکلی که تهیون نمی‌تونست درست تعریفش کنه.

لمس‌های بن عادی نبودن. بیمارای دیگه هم گاهی تهیونو بغل می‌کردن، یه آغوش ساده، پر از نیاز به محبت، ولی با بن فرق داشت. دستای بن وقتی دور شونه‌های تهیون حلقه می‌شد، انگار دنبال چیزی بیشتر بودن. انگار می‌خواست انگشتاشو زیر یونیفرم آبی تهیون ببره، انگار می‌خواست هر خط و منحنی از بدنشو حس کنه.

و مشکل این‌جا بود که تهیون... بدش نمی‌اومد. یه حس عجیب تو وجودش بیدار می‌شد، یه گرما که هم شیرین بود، هم ممنوعه.

وقتی بیمارای دیگه نزدیک تهیون می‌شدن، بن حسودیش می‌شد. چشماش تنگ می‌شد، لباشو جمع می‌کرد و مثل یه بچه حرف میزد.

+: تهیونی مال منه!

بعد خودشو بیشتر به تهیون می‌چسبوند، انگار می‌خواست مطمئن بشه هیچ‌کس جای اونو نمی‌گیره.

تهیون از این حسادت بامزه بن خوشش می‌اومد. از اینکه فقط خودش بود که بن اجازه می‌داد بدنشو بشوره، زخماشو تمیز کنه، یا موهاشو نوازش کنه. از مراقبت کردن از بن لذت می‌برد، ولی هر بار که بن با اون چشم‌های معصوم و رفتار بچه‌گونه‌ش بهش نزدیک می‌شد، عذاب وجدان مثل یه سایه می‌افتاد رو قلبش. بن از نظر ذهنی انگار یه بچه بود.

حسش به بن اشتباه بود، نه؟

یه شب، بن از تهیون خواست براش قصه بخونه. همون قصه راپونزل که تهیون بارها براش خونده بود و بن انگار هیچ‌وقت ازش خسته نمی‌شد. اتاق تاریک بود، فقط نور کم‌رنگ راهرو از پنجره کوچیک روی در می‌افتاد.

تهیون نیازی به نور نداشت؛ قصه رو حفظ بود، و بن هم انگار هر کلمه‌شو از بر بود. وسط قصه، وقتی تهیون داشت از فرار راپونزل و فلین می‌گفت، بن یهو صحبت کرد.

+: وقتی راپونزل فرار کرد، فلین ازش مراقبت کرد؟

تهیون یه لحظه مکث کرد و زیر لب جوابشو داد.

-: آره، فلین همیشه مراقب راپونزل بود.

بن خودشو کمی بالا کشید، به تاج تخت تکیه داد و درست مثل تهیون نشست. با یه صدای آروم و کنجکاو پرسید.

+: اونا آخر قصه همو بوسیدن، چون عاشق هم بودن؟

تهیون قلبش تند زد. یه لحظه فکر کرد شاید اشتباه شنیده.

-: فکر کنم... آره.

نفهمید چطور شد، ولی یهو بن رو پاهاش نشسته بود، پاهاش دور کمر تهیون حلقه شده بود. تهیون نفسشو حبس کرد، دستاشو غریزی روی کمر بن گذاشت تا نیوفته. بن آروم صحبت میکرد، انگار که داره یه راز بزرگو لو می‌ده.

+: منم باید ببوسمت؟ چون حس می‌کنم دوستت دارم.

تهیون آب دهنشو قورت داد. نگاهش روی لبای بن قفل شد، لبایی که زیر نور کم‌رنگ راهرو برق می‌زدن. دلش می‌خواست بنو ببوسه، بیشتر از چیزی که بن می‌تونست تصور کنه، ولی یه صدای بلند تو سرش داد می‌زد که این کار اشتباهه.

-: نه، بن، این اشتباهه چون...

+: چون من مریضم و تو پرستاری؟

تهیون خشکش زد. این یه دلیل بود، ولی دلیل اصلی نبود.

-: چون تو... تو از نظر ذهنی...

نتونست جمله‌شو تموم کنه. بن با یه لبخند غمگین گفت

+: می‌دونم بیست‌سالمه. می‌دونم بزرگم. همیشه می‌دونستم. فقط... حس خوبی می‌داد که بچه بمونم. که یکی ازم مراقبت کنه. شاید دوست داشتم راپونزل یکی باشم.

تهیون دیگه نمی‌تونست خودشو نگه داره. دستشو بالا آورد، شصتشو آروم روی لب بن کشید و زمزمه کرد.

-: اجازه می‌دی ازت مراقبت کنم؟ فقط من؟

بن سرشو به نشانه تأیید تکون داد، چشماش پر از یه اعتماد شکننده. تهیون آروم لباشو به لبای بن رسوند. بوسه‌شون نرم بود، مثل یه نفس عمیق بعد از یه روز طولانی.

لبای بن گرم و لطیف بود، و تهیون حس کرد قلبش داره تو سینه‌ش می‌ترکه. دستشو تو موهای مشکی بن برد، انگشتاش تو تارهای نرمش گم شد. بن هم دستاشو دور گردن تهیون تنگ‌تر کرد، انگار می‌خواست هیچ‌وقت ولش نکنه.

بوسشون عمیق‌تر شد، پر از یه حس خام و واقعی. تهیون آروم یونیفرم سفید بنو کنار زد، انگشتاش روی پوست زخمی ولی گرمش کشیده شد. بن لرزید، ولی نه از ترس، از یه حس عمیق‌تر. بدن لخت بن حالا تو بغل تهیون بود، و تهیون با هر لمس، انگار داشت قول می‌داد که همیشه ازش مراقبت کنه.

بن با هر نفس، با هر نگاه، انگار داشت به تهیون می‌گفت که حاضره هر کاری کنه تا همون پسر خوبش بمونه. تو اون لحظه، هیچ تیمارستانی، هیچ زخمی، هیچ گذشته‌ای وجود نداشت. فقط اونا بودن، غرق تو یه عشق که انگار از اول مال اونا بود.


چند روزی از اون شب تو تیمارستان گذشته بود که مدیر بیمارستان تهیون رو به دفترش خواست. تهیون با یه حس بد قدم به دفتر گذاشت. مدیر، مرد میانسالی با عینک ته‌استکانی و لحن جدی، مستقیم رفت سر اصل مطلب.

×: تهیون، فکر کنم خودت می‌دونی چرا این‌جایی. یکی از پرستارا دیده که تو و بن... باهم نزدیک بودید. خیلی نزدیک.

تهیون حس کرد قلبش یه لحظه ایستاد. مدیر ادامه داد.

×: من بهت احترام می‌ذارم، برای همین قبل از اینکه گزارش رسمی بشه، ازت می‌خوام خودت استعفا بدی و بری.

تهیون خشکش زده بود. نمی‌تونست چیزی بگه. فقط سرشو تکون داد، برگه استعفارو امضا کرد و از دفتر اومد بیرون. ذهنش پر از بن بود، از قولی که بهش داده بود، از اینکه گفته بود همیشه مراقبشه.

چطور می‌تونست بهش بگه که داره می‌ره؟ حتی فکر خداحافظی باهاش قلبشو مچاله می‌کرد. تصمیم گرفت چیزی به بن نگه. نمی‌خواست اون چشم‌های معصوم پر از اشک بشن یا بدتر، بن دوباره توی یکی از حمله‌های عصبی خودش گم بشه.

روز آخر، تهیون و بن کل وقتشونو تو حیاط بیمارستان گذروندن. بن مثل همیشه دنبال پروانه‌ها می‌دوید، می‌خندید و به تهیون گل‌های زرد کوچیک هدیه می‌داد. تهیون سعی می‌کرد لبخند بزنه، ولی هر خنده بن انگار یه خنجر تو قلبش بود. نگران بود. اگه بره، چی به سر بن میاد؟ کی قراره موهاشو نوازش کنه؟ کی قراره براش قصه بخونه؟ کی قراره بهش بگه "پسر خوب

فردا صبح، وقتی بن هنوز خواب بود، تهیون وسایلشو تو ماشینش جمع کرد. با پرستارا و چند تا از بیمارای دیگه خداحافظی کرد، ولی قلبش هنوز تو اتاق بن بود.

آروم وارد اتاقش شد. بن رو تختش خوابیده بود، موهای مشکیش روی پیشونی پخش شده بود و صورتش آروم‌تر از همیشه بود. تهیون خم شد، یه بوسه نرم روی پیشونی بن گذاشت و زمزمه کرد.

-: مراقب خودت باش، پسر خوب.

بعد بدون اینکه برگرده، از اتاق رفت. هنوز چند دقیقه از بیمارستان دور نشده بود که تو آینه بغل ماشینش چیزی دید. بن بود. با همون یونیفرم سفید بیمارستان، با پاهای برهنه و موهای به‌هم‌ریخته، داشت پشت سر ماشین می‌دوید. دو تا پرستار هم دنبالش بودن، سعی می‌کردن بگیرنش.

تهیون حس کرد قلبش داره می‌شکنه. دلش می‌خواست پاشو رو ترمز بذاره، بپره بیرون و بن رو محکم بغل کنه، بهش بگه که هیچ‌وقت نمی‌ره. ولی نمی‌تونست. اگه می‌موند، بیمارستان بن رو به یه جای دیگه منتقل می‌کرد، و تهیون دیگه هیچ‌وقت نمی‌تونست پیداش کنه. پس پدال گازو بیشتر فشار داد، چشماش پر از اشک شد و تو آینه دید که بن کم‌کم دورتر می‌شه.

بن روی زمین وسط جاده خاکی بیمارستان نشست. زانوهاشو بغل کرد و گریه کرد. گریه‌هاش پر از درد بود، پر از حس یه قلب شکسته که نمی‌فهمید چرا تنها شده. انگار همه دنیاش، همه امنیتش، همه اون لحظه‌های آروم تو بغل تهیون، یهو غیبش زده بود. پرستارا سعی کردن بلندش کنن، ولی بن فقط سرشو تو زانوهاش قایم کرد و هق‌هق کرد. انگار با هر اشک، یه تیکه از خودشو از دست می‌داد.

~~


یهو صحنه محو شد و تهیون خودشو روی نیمکت پارک کنار بومگیو پیدا کرد. شب بود و نور ماه روی صورت بومگیو می‌افتاد، انگار یه نقاشی زنده بود. بومگیو با یه لبخند نرم بهش نگاه کرد.

+: حداقل این‌بار نکشتیش. تبریک می‌گم!

تهیون خندید، ولی خندش پر از حسرت بود.

-: خیلی سعی کردم جداشون نکنم، ولی... نشد.

بومگیو سرشو تکون داد و با یه لحن گرم گفت: اشکال نداره. امیدوارم تو سناریوی بعدی به هم برسن.

نهیون لبخند کمرنگی زد و چیزی نگفت. تو دلش حس می‌کرد اگه بن واقعاً وجود داشت، هیچ‌وقت نمی‌تونست اون‌جوری که می‌خواد ازش مراقبت کنه، بهش بفهمونه چقدر باارزشه.

این فکر انقدر تو وجودش ریشه کرده بود که حتی تو رویاهاشم نمی‌تونست جز این تصور کنه. غرق افکارش بود که یهو حس کرد چیزی به موهای صورتیش چسبید. بومگیو با یه لبخند شیطون، یکی از گیره‌های موی کورومی رو به موهاش زده بود.

+: اینم جایزت، پسر خوب.

بومگیو خندید و سرشو به چپ و راست تکون داد، انگار داره یه بچه رو سرگرم می‌کنه. تهیون بهش نگاه کرد و تو دلش آرزو کرد یه روز بومگیو بفهمه چقدر با این کارای ساده حالشو خوب کرده.


Report Page