Good Boy
Noob & Loهمزمان که تهیون سرگرم چک کردن ایمیلاش بود، صدای کم ویبره و ناله های خفیف بومگیو، مثل همیشه، توی فضا پخش شده بود.
تهیون درگیر خوندن برای امتحانای آینده بود و انقدر کاراش زیاد بودن که مجبور بود کاراشو با خودش توی خونه بیاره. وقتی که بومگیو رو توی لباسای خودش، روی زانوهاش توی تخت دید، تعجب کرد! ولی ناامید نشد.
مشخصا اگه بیشتر از بومگیو نیاز نداشت، کمتر هم نبود. بومگیو کمی خودشو روی تخت جلو کشید و با چشمای درشت قهوهای بهش خیره شد.
"تهیونا"
همزمان با صدا کردن پسر کوچکتر، نیشخند کمرنگی زد.
همینطور که تهیون تک تک ایمیل ها رو جواب میداد، فشار کمتری حس میکرد. بلاخره کارها رو به اتمام بود و کنارش روی تخت بومگیو داشت ناله میکرد.
"فقط یکم دیگه تحمل کن"
تهیون همزمان که ایمیل آخرو میخوند، به پسر بزرگتر گفت و انگشتای باریکشو داخل موهای بلند بومگیو برد.
بومگیو تا جایی که میتونست، سرشو به دست تهیون نزدیک کرد و بخاطر فشار بند ابریشمی دور مچش، ناله کرد. تهیون خیلی مراقب بود که بند، دست هیونگشو اذیت نکنه و بعد بالای سرش به تاج تختشون بست. لبای بومگیو بخاطر بند توپی دور دهنش، خیس و براق شده بود. وقتی که تهیون لالهی گوششو ماساژ داد، پشت سر هم چند بار پلک زد.
تهیون نگاهی به بدن سفید پسر بزرگتر انداخت. با هر نفس، سینش بالا پایین میشد و قطره های عرق راهشونو داخل گودی استخون ترقوهاش پیدا میکردن. تهیون پاهاشو نبسته بود که بخاطر همین، بومگیو، پاشنه هاشو به ملافه فشار میداد و پاهاشو از هم بیشتر باز میکرد. دیکش با یه حلقه نقره ای، سفت شده بود.
چیزی که از چشم تهیون پنهان بود، ویبراتور داخل پسر بزرگتر بود. امشب یکی از بزرگترین اسباب بازیاشونو استفاده میکردن. وقتی یاد این میوفتاد که بومگیو خودشو با لوب آماده کرده، باعث میشد نیشخندی بزنه.
ریموت ویبراتور رو از روی میز عسلی برداشت و شدت ویبرشو بالا برد. وقتی بومگیو کمی از جاش پرید، نیشخندش به یه لبخند دندون نما تبدیل شد. پسر بزرگتر از لذت زیاد چشماشو توی کاسه چرخوند، به کمرش قوسی داد و سیب گلوشو، در معرض درد قرار داد و ناله کرد.
"داری حواسمو پرت میکنی، آخرین نامست گیو."
به نظر میومد بومگیو خسته شده بود، چون سرشو به دست تهیون فشار میداد و میون توپی که بین لباش بود، حرفهای نامفهومی میگفت. تهیون بهش لطف کرد و سرشو نوازش کرد و آروم خندید.
آخرین ایمیلو خوند و ادامه کارشو گذاشت برای فردا صبح و برای الان، کارش تموم شده بود.
"بومگیو"
پسر کوچکتر با شيطنت زمزمه کرد. خوشبختانه قبلش حموم کرده بود و لباسای راحتی پوشیده بود. روی بومگیو خیمه زد و بین زانوها و آرنجش بومگیو رو زندانی کرده بود و تنها جوابی که بومگیو میتونست بده، ناله خفه مانند بود.
"خیلی صبور بودی"
تهیون پشت دستشو روی گونهی بومگیو کشید و بومگیو که تشنهی لمسش بود خودشو بیشتر به دست تهیون چسبوند.
"پسر خوب"
بومگیو چند بار پشت سر هم پلکاشو باز و بسته کرد.
"پسر خوبی بودی؟"
بومگیو سریع سرشو به معنی تایید تکون داد و تهیون درجه ویبراتور رو بالا برد.
توپ بین لبای بومگیو، صدای گریه هاشو خفه میکرد ولی هیچ چیزی هم نمیتونست زیبایی صورتشو کم کنه؛ لبای قرمز، گونه های سرخ و چشمای اشکی.
در حالی که تهیون مجذوب زیباییش شده بود، سرشو کمی چرخوند و با کنار بازوش، اشکاشو پاک کرد.
"هششش آروم بیبی، من ازت مراقبت میکنم! همینو میخوای مگه نه؟"
دوباره بومگیو سرشو به معنی تایید تکون داد. تهیون انگشتاشو بین موهای نرم پسر بزرگتر فرو برد و محکم توی مشتش گرفت و سرشو عقب کشید. بومگیو ناخودآگاه نالهش در اومد و با حس دندونای تهیون روی گردنش، صدای نالهش بلندتر شد.
"اول اینو بازش کنیم، هوم؟ چون خیلی صبور بودی!"
و بند توپی رو از بین دهن بومگیو باز کرد. لبای بومگیو قرمز و خیس، و نیمه باز بود. تهیون بهش فرصت استراحت نداد و دو تا از انگشتاشو داخل دهن پسر بزرگتر برد و به زبون بومگیو فشار وارد کرد.
دوباره اشک توی چشمای بومگیو حلقه زد و همزمان سعی میکرد که انگشتای تهیونو بساکه، ولی چون فکش برای مدت طولانیای باز بودن و الان که یهو بستتش، درد زیادی رو حس میکرد. ولی برای تهیون همه تلاششو میکرد.
"آفرین، همینه."
تهیون ویبراتور داخل پسر بزرگتر رو خاموش کرد. بومگیو با تعریف تهیون ازش حس بهتری داشت و الان کمی احساس آرامش میکرد. بدنشو روی تخت شل کرد جوری که انگار قراره ذوب بشه، و چشماشو بست.
"آفرین"
تهیون پشت سر هم میگفت و انگشتاشو داخل دهن بومگیو حرکت میداد و همزمان، گره بند دستای بومگیو رو باز میکرد.
دستای بومگیو بی جون افتادن. تهیون انگشتاشو از دهن بومگیو درآورد و بعد به بومگیو کمک کرد تا دستاشو ضربدری بالای سرش قرار بده و دوباره بندو دور مچ بومگیو بست. تهیون بلاخره وزنشو از روی بومگیو برداشت و روی زانوهاش نشست.
"قراره همینجوری که بستهای، برت گردونم و بفاکت بدم! دوستش داری بومگیو؟"
بومگیو با زبونش لبشو خیس کرد. چشماش خمار بودن و موهای پریشونش، اطراف صورتش ریخته شده بودن. به نظر تهیون اون خیلی زیبا بود.
"آره... لطفا!!"
بومگیو آروم زمزمه کرد. صداش باعث شد که تهیون جریان خونو داخل دیکش حس کنه.
"یا میتونم مجبورت کنم که روی زانوهات بشینی و دهنتو بفاک بدم، کدومو ترجیح میدی؟"
بومگیو دستاشو مشت کرد. همینطور که به صورت تهیون خیره شده بود، لب پایینشو گاز گرفت. از نگاهش میشد افکارشو خوند.
"آره لطفا.."
تهیون با صدای آرومی خندید. صورتشو نزدیک سینه بومگیو برد و پایینتر از ترقوشو بوسید. نفس های داغشو روی نیپل بومگیو خالی کرد و همزمان مک کوتاهی از نیپل صورتیش گرفت.
"در آخر خودم انتخاب میکردم!"
بومگیو از تماس لبای تهیون نزدیک نیپل حساسش، آروم لرزید و ناله کرد. تهیون با خونسردی، زبونشو دور نیپل پسر بزرگتر میکشید و از تاثیرش روی بومگیو لذت میبرد.
"من بفاکت میدم، ولی قبلش باید بهم ثابت کنی که پسر خوبی هستی! هممم؟ باورم نمیشه این همه مدت خوب بودی. این چه مستری ازم میسازه؟"
همزمان که تهیون، نیپل بومگیو رو مک میزد؛ با دستش، نیپل دیگه بومگیو رو به بازی گرفته بود. شصتشو روی نیپل پسر بزرگتر میکشید و فشارش میداد، و بومگیو در جواب فقط ناله میکرد.
"این چه مستری ازم میسازه؟"
تهیون سوالشو تکرار کرد. نفس داغشو روی نیپل حساس و برآمده بومگیو خالی کرد. بومگیو سرجاش کمی تکون خورد و نمیتونست جواب تهیونو بده.
"وقتی کامل بسته بودی و دهنت پر بود، برات آسون بود که پسر خوبی باشی، مگه نه؟"
"ت-تهیون"
"برای تو تهیون هیونگه"
"بله، تهیون هیونگ"
گوشه های لب تهیون از رضایت، بالا رفت.
"آرزو میکردی همه چیز آسون بود مگه نه؟"
تهیون سمت صورت بومگیو خم شد و زیر خط فکشو بوسید و همزمان نیپل حساس شده پسر بزرگتر رو فشار داد.
"بله، هیونگ!"
بومگیو از درد عملا داد زد و به کمرش قوس داد. وقتی تهیون خودشو عقب کشید، بومگیو نمیتونست کاملا روی صورت پسر کوچکتر تمرکز کنه.
تهیون از روی تخت بلند شد و لباساشو درآورد. وقتی مچ بومگیو رو موقع دید زدن گرفت، نیشخند زد و بومگیو سریع نگاهشو دزدید.
"خب برای همین من اینجام، درسته؟"
فرصت نداد تا بومگیو جوابشو بده.
"روی زمین بشین."
بومگیو سریع به حرفش گوش کرد. تهیون، بومگیوی حرف گوش کنو دوست داشت! اون بومگیو رو دوست داشت، اونقدری که هر چیزی که بومگیو بهش بگه رو انجام میده ولی الان یه طور خاصی بودن، یه چیزی دربارشون خاص بود. بومگیو بهش اعتماد کامل داشت و تهیون ترجیح میداد بمیره تا بهش خیانت کنه.
تهیون گوشه تخت با پاهای باز نشست و بومگیو بین پاهاش، روی زانوهاش نشست و دستاشو روی روناش گذاشت. جوری نشست که به ویبراتور داخل حفرش فشاری نیاد.
"خیلی زیبایی! روی زانوهات و کاملا سرخ شده."
تهیون متوجه مشت شدن دستای بومگیو روی رونش شد. پسر کوچیکتر دو تا از انگشتاشو به لب پایینی بومگیو فشار داد و لباشو از هم باز کرد. بومگیو کل انگشتای تهیونو وارد دهنش کرد و آروم ساکشون میزد.
تهیون با دست دیگش، دست بومگیو رو گرفت و از روی باکسرش، دستشو روی دیکش فشار داد. بومگیو بین ساک زدن انگشتای پسر کوچکتر، ناله کرد و صداهای ریزی از خودش درآورد. دیک تهیونو لمس کرد و فشار داد، تهیون زیر لب آروم نالهای کرد و بعد دست بومگیو رو دور کرد.
"نه هنوز، بهت حقشو ندادم."
بومگیو معترض ناله کرد. تهیون انگشتاشو تا ته حلق بومگیو برد و فشار داد؛ نه در حدی که بومگیو عوق بزنه ولی چشماشو روی هم فشار داده بود.
"فقط خواستم بدونی اگه خوب باشی چی در انتظارته"
انگشتاشو از دهن بومگیو درآورد و دهن بومگیو رو خیس و نیمه باز رها کرد.
"آماده ای که پسر خوبی باشی؟"
چشمای بومگیو برق میزدن و لبخند کمرنگی روی لباش بود.
"بله!"
صداش کمی بم و گرفته شده بود. تهیون لبخندی از روی رضايت زد. دستشو داخل باکسرش برد و دیکشو توی دستش گرفت و ماساژش میداد. برای اذیت کردن بومگیو، باکسرشو فقط کمی پایین داد. بومگیو متوجه حرکت دست تهیون شد و فقط میتونست آب دهنشو قورت بده.
"میخوام.. میخوام.."
بومگیو دستشو سمت لبه شلوار تهیون برد و باهاش بازی میکرد.
تهیون پاشو بین زانوهای بومگیو برد و فشاری به ویبراتور داخل بومگیو داد. بومگیو کمی از جاش پرید و پاهاشو بست و مچ پای تهیونو بین روناش زندانی کرد.
"من هنوز بهت اجازه ندادم که بهم دست بزنی!"
تهیون خونسرد به ویبراتور داخلش ضربه میزد و بومگیو رو تا مرز تشنج میبرد.
بعد از چندبار ضربه زدن، سر بومگیو روی رون پسر کوچکتر افتاد و خودشو به جلو خم کرد. پوزیشنش طوری بود که ضربه های پای تهیون دیگه اذیتش نمیکرد.
تهیون پوزخندی زد و لاله گوش بومگیو رو نوازش کرد.
"بومگیو."
تهیون پاشو کمی عقب کشید و با دیک کاملا هارد شده بومگیو بازی کرد. بومگیو کمی لرزید و تهیون متوجه این شد که بومگیو خودشو بیشتر به پاش چسبونده.
"اوه! میخوای خودتو بهم بمالی و کام شی گیو؟"
پاشو از بومگیو دور کرد و بومگیو معترض ناله کرد. همینطور که نگاهش روی بومگیو قفل شده بود، دکمه شلوارشو باز کرد.
"حریص کوچولو!!"
صدای تهیون کم بود، در حدی که خودش میتونست بشنوه و همزمان شلوارشو کمی پایین داد.
"این چیزیه که میخوای؟"
تهیون از پسر بزرگتر پرسید و دیکشو از داخل باکسرش آزاد کرد. مردمک چشمای بومگیو باز شد و دستاشو روی زمین گذاشت و خودشو کمی جلو کشید. تهیون دستشو روی دیکش کشید تا فقط ببینه که دهن بومگیو باز میشه.
"میخوای مثل یه هرزه کوچولو کلشو وارد دهنت کنی؟ میخوای خودتو باهاش خفه کنی؟"
نفسای بومگیو سنگین تر شد و یه دستشو از روی زمین برداشت و سمت دیکش برد.
"من نگفتم که میتونی به خودت دست بزنی!"
بومگیو سریع دستشو روی زمین گذاشت و نفسشو کلافه بیرون داد.
"لطفا."
بومگیو آروم زمزمه کرد و زانوهاشو بهم نزدیک کرد. نگاهش هنوز روی حرکت دست تهیون بود.
"اجازه ب-"
"نه"
بومگیو معترض ناله کرد و دستاشو روی زمین مشت کرد. تهیون به ریکشنش فقط خندید.
"مثلا میتونم به این قیافت نه بگم؟ بیا اینجا!"
بومگیو روی دستاش و زانوهاش نیم خیز شد و به تهیون نزدیک شد و دستاشو روی رونای تهیون گذاشت. قبل از اینکه تهیون بتونه نفسشو بیرون بده، بومگیو دیکشو وارد دهنش کرد. زبون بومگیو کل دیکشو خیس میکرد و سر دیکشو میمکید و کم کم سرشو پایین تر میبرد.
"اوه، گیو.."
تهیون موهای بلند و نرم بومگیو رو توی دستش گرفت. بومگیو آروم ناله کرد. دیک تهیون به راحتی دیک خودش نبود و نمیتونست از پسش بربیاد. سر دیک پسر کوچکتر قبل اینکه کلشو وارد دهنش کنه به ته حلقش برخورد کرد. همونقدری که وارد دهنش کرد و میمکید، و زبونشو روش میکشید. حوسش بهش غلبه کرده بود.
"نفس بکش!"
تهیون آروم اخطار داد، قبل از اینکه موهای بومگیو رو توی مشتش بگیره و سر بومگیو رو به پایین فشار بده. بومگیو ملافه رو توی دستش گرفت و حس کرد دیک بزرگ تهیون داره خفهش میکنه، خیلی اعتراضی نکرد و اجازه داد تهیون سرشو فشار بده.
تهیون وقتی دید که بومگیو بخاطر دیکش، چشماش اشکی و خفه شده؛ از لذت چند بار پشت سر هم پلک زد. بومگیو چنگی به رون تهیون زد و برای باور سوم سرفش گرفت. تهیون سریع سر پسر بزرگتر رو عقب کشید و بومگیو نفس های عمیق کشید. روی لب پایینش، مخلوطی از بزاق و پریکام بود.
"رنگ؟"
تهیون با لحن جدی ای ازش پرسید.
"سبز"
بومگیو هنوز نفسای عمیق میکشید و چشماش اشکی بود.
تهیون حدس زده بود ولی برای اطمینان ازش پرسید. مشتشو شل کرد و سر بومگیو پایین افتاد.
"پس خودت انجام بده، خودتو با دیکم خفه کن، بدون دست."
تهیون بهش دستور داد. بومگیو آروم ناله کرد ولی نه از روی اعتراض، ناله هایی که فقط وقتی خودشون تنها بودن انجام میداد. ایندفعه بومگیو آروم تر انجامش داد. وقتی سر دیک تهیون به گلوش خورد، خودشو به پایین فشار داد و سرفش گرفت. در حدی فشار داد که نوک دماغش به پوست پسر کوچکتر برخورد کرد.
تهیون به سمت بالا ضربه زد تا بیشتر بومگیو رو خفه کنه. انتظار داشت بومگیو سرشو عقب بکشه ولی سرجاش موند و چشماشو بست، پس تهیون دوباره و دوباره ضربه میزد و دهن بومگیو رو بفاک میداد. بومگیو چشماشو بسته بود و اشکاش روی گونه های قرمزش پایین میریختن. در آخر تهیون ضربه محکمی به حلق بومگیو زد و بومگیو خودشو عقب کشید و سرفه میکرد. صورتش با اشک پر شده بود.
"نتونستی تحمل کنی گیو؟"
تهیون چونه پسر بزرگتر رو توی دستش گرفت و شصتشو روی لب بی حس بومگیو کشید. بومگیو در جواب سرشو به چپ و راست تکون داد.
"اگه عقب نمیکشیدم، کام میشدم"
تهیون پوزخندی زد و فقط فکر کردن به حرف بومگیو باعث شد بیشتر تحریک بشه.
"انقدر خودتو دور ویبراتور منقبض نکن، تقلبه!"
تهیون زیر لب غر زد. وقتش بود اون وسیله رو دربیاره تا بومگیو زودتر از خودش ارضا نشه.
"برگرد روی تخت، روی زانوهات باش"
بومگیو به حرف تهیون سریع گوش داد. تهیون شلوارشو درآورد و بین پاهای بومگیو خودشو جا کرد. انگشتشو بین لپای بوت بومگیو کشید و ویبراتور رو بین انگشتاش گرفت.
"لطفا، هیونگ.."
بومگیو آروم زمزمه کرد. مطمئن نبود که حق داره التماس کنه یا نه.
تهیون آروم اسباب بازی رو درآورد و بدن بومگیو شروع کرد به لرزیدن. تهیون دیده بود که چطوری بومگیو خودشو دور ویبراتور منقبض میکرد و وقتی کامل درش آورد، فهمید راحت میتونه دو تا انگشتشو داخل حفره بومگیو کنه.
"اوه! خیلی خیس و خوشگله..."
بومگیو ناله کرد. خودشو حرکت میداد، انگار که میخواست حفرشو به هر جایی و هر چیزی بماله! به جاش، سرشو روی آرنجش گذاشت و پایین تنشو به دست تهیون نزدیک کرد.
"لطفا.. لطفا.. تهیون هیونگ، خواهش میکنم…"
تهیون سر دیکشو روی ورودی بومگیو گذاشت و کامل خودشو داخل بومگیو جا کرد. بومگیو همچنان صورتش روی آرنجش بود.
تهیون با سرعت زیاد و محکمی داخل بومگیو میکوبید. میدونست که بومگیو از پسش برمیاد و همینو میخواد. محکم داخل بومگیو میکوبید در حدی که بومگیو ملافه رو توی مشتش گرفته بود و با هر ضربه گریه میکرد. دستش دیگه توانی نداشت، به کمرش قوس داد و سینش روی تخت بود.
"خیلی حس خوبی میدی، بومگیو.."
تهیون گاز آرومی از لاله گوش بومگیو گرفت. عاشق حفره تنگ بومگیو بود، دیواره هاش همیشه خیس بودن و دور دیکش منقبض میشدن.
بومگیو بزور زیر لب تایید کرد. نفس نفس میزد و زیر لب ناله میکرد. صورت زیباش کاملا سرخ شده بود و دستاش از لذت زیاد میلرزیدن. تهیون با هر ضربش به پروستات پسر بزرگتر ضربه میزد. سرشو خم کرد و خط فک بومگیو رو بوسید. عاشق حسی بود که معشوقش دور دیکش میداد.
"میخوای کام شی؟"
تهیون ازش پرسید و همچنان داخل بومگیو میکوبید. انگشتاشو بین انگشتای بومگیو قفل کرده و از اینکه پسر بزرگتر دورش منقبض میشد خوشش میومد.
"آره... تهیون خواهش میکنم!"
بومگیو با حس نزدیک بودنش، لب پایینشو گاز گرفت. تهیون محکم به حفره حساس شده بومگیو میکوبید و بومگیو بلند گریه میکرد و صداش شکسته بود. همیشه قسمت مورد علاقه تهیون این بود، که بومگیو کاملا داغونه، شیرین گریه میکنه و از روی لذت بلند ناله میکنه.
صدای ناله بومگیو بم تر میشد و تهیون حلقه نقره ای رو از دور دیک پسر بزرگتر برداشت. با منقبض شدنای بومگیو دورش میتونست بفهمه که پسر بزرگتر هر لحظه ممکنه کام بشه.
"نه گیو، هنوز نه!"
بومگیو سرشو توی بالشت قایم کرد و از کلافگی ناله کرد. از این زاویه، تهیون نمیتونست دیک بومگیو رو ببینه ولی میتونست حدس بزنه قرمزه و پریکامش داره میریزه.
"فاک."
تهیون زیر لب فحشی داد. تصور اینکه بومگیو خودشو بخاطر تهیون کنترل میکنه باعث میشد خودش به کام شدن نزدیکتر شه. چند تا ضربه دیگه زد و بومگیو نتونست بیشتر از این تحمل کنه.
"اوکی گیو، الان میت-"
بومگیو اجازه نداد که حرف تهیون کامل تموم شه و کام شد. تهیون حس کرد که بومگیو بیشتر از قبل دورش تنگ شده. بومگیو به کمرش قوسی داد و بلند ناله کرد. انگار که سالها کام نشده بود. تهیون همچنان موقع کام شدن بومگیو، داخلش ضربه میزد.
تهیون سرعت ضربه هاشو کم کرد و با ریتم آرومی داخل بومگیو حرکت میکرد. بومگیو زیر لب معترض ناله کرد. تهیون آروم خودشو بیرون کشید و بومگیو رو سمت خودش برگردوند و فاصله لباشونو به صفر رسوند.
"خیلی خوبی گیو."
تهیون کل صورت بومگیو رو بوسید.
"و شیرین!"
بومگیو زیر لب ناله کرد. معمولا آخر سکسشون همینطوری میشد؛ اشکی بود و نمیتونست حرفی بزنه، آسیب پذیر بود و سافت.
"ولی برای تو تهیون هیونگه."
تهیون پاهای بومگیو رو بالا داد و بومگیو چشماش گرد شد. با چشمای نیمه خمار بهش نگاه کرد، با زور چشماش باز بودن، تهیون لاله گوش بومگیو رو بوسید.
"تو خیلی خوب بودی و پسرای خوب جایزه میگیرن!"
"ت.. تهیون"
بومگیو به چشمای تیره تهیون نگاه کرد، قبل از اینکه حرفی بزنه، تهیون دوباره واردش شد و دوباره چشمای بومگیو اشکی شد.
"برات تهیون هیونگه."
تهیون دوباره بهش یادآوری کرد. نوک ببنیشونو بهم زد و بومگیو رو عمیق بوسید. آروم داخل بومگیو ضربه میزد و بومگیو از حساس بودنش، بدنش میلرزید. وقتی به تاج تخت تکیه داده شد، لباش میلرزیدن.
"تهیون هیونگ... دیگه نمیتونم"
تهیون با شنیدن اسمش بین لبای لرزیده بومگیو، بیشتر تحریک شد و بومگیو رو وحشیانه میبوسید و صدای ناله بومگیو رو خفه میکرد و محکم داخل بومگیو میکوبید. بومگیو با حس شصت تهیون روی نیپلای حساس شدش، به کمرش قوس داد.
"نظرت چیه دوباره کام شی هوم؟"
تهیون، سیب گلوی بومگیو رو بوسید و با حس هارد شدن دیک بومگیو، نیشخند زد. بوت بومگیو رو بین دستاش قاب کرد و زاویه بهتری درست کرد، و محکم به پروستات بومگیو ضربه میزد.
بومگیو بلند ناله میکرد و پاهاش دو طرف تهیون توی هوا میلرزیدن. تهیون به طوری که بومگیو کامل دیکشو به داخل خودش میکشید، لبخند میزد.
"پسر خوب!"
تهیون ماهرانه دیکشو به نقطه حساس بومگیو میزد. بومگیو با پر بودن حفرش حس این و داشت که مسته. ملافه رو توی مشتش گرفت و از ته گلو ناله میکرد. احساس میکرد توی خلسه فرو رفته.
بومگیو دوباره کام شد. از حس لذت زیاد زیر گریه زد. تهیون با انگشتاش، اشکای بومگیو رو پاک کرد و حفره بومگیو رو با کامش پر کرد و کمی از کامش بیرون ریخته شد. از ویوی رو به روش لذت میبرد، یه مرد زیبا روی تخت با حفره بی حس و اذیت شده ای که ازش کام سفید ریخته میشد.
تهیون خم شد و بوسه کوتاهی روی لب بومگیو گذاشت. پیشونی هاشونو به هم چسبوند و موهای بومگیو رو نوازش کرد.
"پسر خوب.."
پیشونی بومگیو رو بوسید و از روی تخت بلند شد. سمت حموم رفت و دو تا حوله برداشت و خیسشون کرد و پیش بومگیو برگشت. بدن پسر بزرگتر رو تمیز کرد و با ملایمت حوله رو بین پاهاش میکشید. با حوله دیگه، صورت بومگیو رو تمیز کرد و بوسه ای روی لباش گذاشت.
"ممنونم تهیون.."
تهیون لبخند کمرنگی زد و از جاش بلند شد.
"الان برمیگردم"
تهیون حوله ها و ملافه کثیف رو توی سبد لباس چرک انداخت و پیش بومگیو برگشت. هردوشون زیر پتو رفتن و بومگیو رو به سینش چسبوند.
تهیون به این فکر میکرد که این قسمت بهتر از سکسشونه.
"چطور بود؟ حالت خوبه؟"
"خوبم."
بومگیو بدون اینکه به تهیون نگاهی کنه گفت.
عادی بود، بعضی موقع ها طول میکشید تا بومگیو به خودش بیاد. بومگیو رو به خودش نزدیک کرد و پشتشو ماساژ میداد. بومگیو فقط از روی تشکر صدای ریزی داد.
با حس صدای ضعیف بومگیو چشماشو باز کرد.
"تهیونی خوابیدی؟"
تهیون گرمای زیادی رو توی قلبش حس کرد.
"میخوام بخوابم، و تو؟"
"منم همینطور... دوستت دارم!"
وقتی به بومگیو گفت منم دوستت دارم، لبخندشو روی سینش حس کرد!