Gone 2 (last)

Gone 2 (last)

Blue sign

به دیوار خالی ای که جی بهش اشاره کرد خیره بود و از تعجب حتی پلک هم نمی‌زد، جی نگاهش رو سمتش چرخوند و چند باری پلک زد.


+چیه؟ 


سونگهون که با سوال جی تازه قادر به صحبت شده بود نفسش رو بیرون داد و سرش رو تکون داد. 


-هیچی.


سرش رو تکون داد و با همون حالت صورت سرش رو سمت جونگوون چرخوند و لبخند رو روی صورتش دید. لبخند محوی زد و نگاهش رو به رو داد. 


-هوا واقعا سرد شد، نمیای داخل؟  


+نه فعلا، تو برو. 


سونگهون هومی کشید و سرش رو به تایید تکون داد، کمی مکث کرد و دوباره به کنار جی نگاه کرد و در آخر روش رو ازش برگردوند و سمت در ورودی حرکت کرد. ثانیه ای مکث کرد و سپس با کنار زدن اون دقایق سمت میزش حرکت کرد و نوشیدنی بیشتری برای خودش ریخت. 


-واقعا حس خوبی به اینکه الان اون بیرونه ندارم. صداش کنیم بیاد داخل؟ 


نیکی خطاب به سونگهون گفت و سونگهون با حالت چهره ی گنگی که داشت سرش رو با مکث تکون داد، هنوز مطمئن نبود که جی باهاش شوخی کرده یا کاملا جدی بوده اما هرچی که بود لرزه به تنش می‌انداخت. 


+نیازی نیست. 


جی کمی بعد داخل کلانتری شد و بلافاصله با سونگهون چشم تو چشم شد، سونگهون نگاهش رو دزدید و نیکی شیشه ی نوشیدنی رو برداشت تا پیکش رو براش پر کنه. 


-هیونگ رفتی بیرون که دیگه ننوشی؟! فرار کردی؟ 


جی نیشخندی زد و سرش رو به منظور منفی تکون داد و پیک رو داخل دستش گرفت. 


+دوستم بیرون بود. پس.. 


-اوه جدی؟ این ساعت؟ 


نیکی با خنده گفت و پس از دیدن چهره ی جدی جی خنده اش محو شد. 


-واقعا؟ پس چرا داخل نیاوردیش؟ 


جی سرش رو تکون داد و دوباره نگاهش به سونگهون افتاد، مشکلش چی بود؟ شاید باید به بی محلی های سونگهون به جونگوون توجهی نمی‌کرد. 


+فقط.. عجله داشت که بره، به خاطر همین.. 


نیکی هومی کشید و سرش رو با کمی مکث تکون داد. جی سمت میزش حرکت کرد و بدون نگاه کردن به سونگهون پشت میزش نشست، سونگهون دستش که رو میز بود رو مشت کرد و کمی از نوشیدنی اش خورد.


به محض عوض شدن شیفت همگی از محل کارشون به سمت خونه حرکت کردن تا کمی استراحت کنن. سونگهون به محض حاضر شدن برای خواب، روی تخت دراز کشید و نگاهش رو به سقف دوخت و دقایقی راجع به چند لحظه ای که با جی بیرون کلانتری ایستاده بودن فکر کرد. 


مطمئن بود یک چیزی درست نیست اما راه چاره ای براش نداشت، انگشت هاش رو بین موهاش برد و موبایلش رو برداشت تا ساعت رو چک کنه، ساعت یک شب بود و برخلاف بدن خسته و چشم هایی که هر لحظه امکان بسته شدنشون بود ذهنش کاملا مشغول بود. 


فردای اون روز به محض داخل شدن جی سر و صدای سونو و نیکی قطع شد و جی تکخنده ای کرد و سرش رو تکون داد، قطعا از اون دوتا می‌شد یک فیلم کمدی ساخت، پشت میزش رفت و برخلاف همگی که زود به محل کار اومده بودن سونگهون باز دیر کرده بود. 


بعد از گذشت دقایقی جی از روی صندلی اش بلند شد و برای خریدن قهوه سوار ماشین شد تا سمت محلی که جونگوون رو دیده بود بره و از اونجا قهوه اش رو تهیه کنه. 


به محض رسیدن به اونجا از ماشین پیاده شد و قهوه اش رو گرفت و موبایلش شروع به زنگ خوردن کرد، بلافاصله جواب داد و صدای جونگوون رو شنید، این اولین بار بود که بعد از دیروز بهش زنگ می‌زد. 


-سلام جونگسونگ کجایی؟ 


+تو استاکری، نباید بدونی؟ 


جونگوون نیشخندی زد و بلافاصله به پشتش زد، جی تقریبا پرید و متعجب به جونگوون خیره شد. 


-چطوری؟ 


+ترسوندیم. 


جونگوون دستش رو روی شونه اش کشید و ازش معذرت خواهی کرد، پاش رو روی پای دیگرش انداخت و کمی از نوشیدنی داخل دستش خورد. 


-باید برگردی همون آمریکا، اینجا خطرناکه. 


+چی؟ 


جونگوون دوباره همون چهره ی خالی از احساس رو به خودش گرفته بود و انگار کاملا حرف هاش رو جدی می‌زد. 


+من بعد از این سال ها برگشتم تا..


-تا من رو ببینی. می‌دونم. اما برگشتن به اینجا کار اشتباهی بود. 


جی که حالا از حرف های جونگوون ناراحت و عصبی بود نگاهش رو پایین انداخت و بعد از بالا آوردن سرش، بلافاصله ماشین سونگهون رو دید. سپس خود سونگهون رو دید که دقیقا بهشون خیره شده. 


آهی کشید و با کفش تیکه سنگی که روی زمین بود رو شوت کرد و دوباره نگاهش رو به جونگوون داد. 


+الان می‌خوای بگی که دلتنگم نبودی و باید برگردم آمریکا چون اونجا برام جای بهتریه؟


جونگوون با سکوت حرفش رو تایید کرد و جی رو رسما نابود کرد. 


+من فقط.. 


-برگرد آمریکا، باشه؟ 


گفت و بلافاصله از روی صندلی بلند شد و جی حتی نتونست جلوش رو بگیره. از حرف های جونگوون سرش درد گرفته بود و نمی‌خواست جلوی رفتنش رو بگیره. 


+ابله.. 


نگاهش رو یک لحظه هم سمت جونگوون نچرخوند و از روی صندلی بلند شد، نیم نگاهی به ماشین سونگهون که هنوز اونجا بود انداخت و سوار ماشین خودش شد و سمت کلانتری حرکت کرد. 


به محض ورودش به کلانتری پشت میزش نشست و مشغول به باز کردن پرونده های جنایی کرد، شاید این کار فقط آسیبی برای خودش بود اما اهمیتی نداشت. 


کمی بعد از جیک در خواست پرونده های بیشتر کرد و همین حین در کلانتری توسط سونگهون باز شد. سونگهون سرش رو براشون تکون داد و سپس سمت میز جی حرکت کرد. 


-باید حرف بزنیم، تنهایی. 


جی ابتدا تعجب کرد و سپس سرش رو بدون چون و چرا تکون داد و قبول کرد، بلافاصله از کلانتری بیرون رفتن و سونگهون همزمان با برگشتن سمت جی برگه هایی که داخل دست هاش بود رو عقب برد. 


-این.. یانگ جونگوون؟ دوستت می‌شه؟ 


+آره. دوست دوران بچگی ام. امروز مارو دیدی نه؟ 


بلافاصله به سونگهون فهمون که متوجه اش شده، اون رسما داشت اون دوتارو می‌پایید، رسما این اجازه رو به خودش داده بود که این کار رو بکنه. 


-من.. اتفاقی شد، نمی‌خواستم این کار رو‌ کنم. به هرحال.. دوست دوران بچگی ات.. احساس کردم امروز خیلی از دستش ناراحت شدی که حتی حاضر نبودی تو صورتش نگاه کنی. 


+در این حد مارو زیر نظر گرفتی؟ 


سونگهون ابروهاش رو بالا انداخت و‌ برگه های داخل دست هاش رو فشرد. 


+آره، بهم گفت که برگردم آمریکا. گفت که با برگشتنم به اینجا کار اشتباهی کردم و برام خطرناکه. من هم.. 


-خب صبر کن! تو هم که به خاطر اون به اینجا اومده بودی ناراحت شدی. 


جی با سر حرف هاش رو تایید کرد و آهی کشید، توجهش روی برگه هایی که داخل دست های سونگهون بود رفت و بلافاصله بهشون اشاره کرد. 


+پرونده ی جدید؟ 


-حقیقتا.. قدیمی. 


جی "اوه" ای گفت و سرش رو تکون داد. منتظر بود سونگهون از پرونده صحبت کنه اما سونگهون فقط اون هارو پشتش گرفته بود و حاضر نبود نشونشون بده. 


+سوالاتت تموم شد؟ 


-آره. 


جی هومی کشید و شکاک، با کمی مکث سمت در کلانتری رفت و داخل شد. سونگهون به محض رفتن جی نفس پرفشاری بیرون داد و بعد از دقایقی داخل کلانتری شد و برگه هارو داخل کشو اش گذاشت و روی صندلی اش نشست. 


×چه عجیب امروز سونگهون رو نداریم که با پرونده های عجیب زیر دستش و عکس های داخل سیستمش مارو اذیت کنه. 


نیکی گفت و سونگهون پوزخندی زد و نگاهش رو سمتش چرخوند. 


-اگه ناراضی ای نشونت بدم.


×نه ممنون، عکس ها پیش تو باشه بهتره. 


می‌خواست اعتراف کنه که این مدت تماما در حال کابوس دیدنه، راجع به اجساد، راجع به قاتل ها، می‌خواست اعتراف کنه که اون هم دیگه روحیه اش رو نداره اما ترجیح می‌داد سکوت کنه. 


ساعت ها بعد، این بار برخلاف دیروز، زودتر شیفتشون عوض شد و راهی خونه شدن. سونگهون به محض نشستن، برگه های داخل دست هاش رو داخل داشبورد گذاشت و ماشین رو روشن کرد. سمت خونه اش حرکت کرد و تو مسیر ماشین جی رو دید که داخل خیابانی پیچید و ماشین مشکی و دودی رنگی هم به دنبالش حرکت کرد. 


در ابتدا بیخیال شد، اما لحظه ی بعد احساس کرد که جی در خطره، سریعا مسیرش رو عوض کرد و دنبالشون حرکت کرد، احتمالا باید با جی تماس می‌گرفت و بهش اخطار می‌داد. 


خیلی عقب تر ازشون حرکت می‌کرد تا توجه ماشین مشکی رو جلب نکنه، جلوتر که رفتن، ماشین مشکی مسیر مخالف از جی رو رفت و سونگهون در همون لحظه استرسش فروکش کرد. حالا می‌تونست به خودش بخنده چون استرس بی جایی داشت. به محله ای که جی داخلش زندگی می‌کرد رسیدن و سونگهون ماشینش رو نقطه ی دورتری از خونه ی جی پارک کرد. 


جی ماشینش رو داخل برد و ثانیه های دیگر، شخصی که سر تا پا مشکی پوشیده بود سمت خونه ی جی حرکت کرد و از دیوار بالا رفت، حالا که استرس دوباره به سونگهون رخنه کرده بود باعث پیاده شدنش از ماشین شد و سمت خونه حرکت کرد. صدای شکسته شدن چیزی بلافاصله دلش رو لرزوند و باعث تند تر شدن قدم هاش و‌ در نهایت دوییدنش بشه. 


-جونگسونگ! 


به در کوبید و بلافاصله از دیوار بالا رفت به در باز و پنجره ای که شکسته شده بود خیره شد. ممکن بود هر اتفاقی براش بی‌افته. "لعنتی لعنتی لعنتی." داخل ذهنش گفت و بلافاصله پرید، سمت در حرکت کرد و‌ از پله ها بالا رفت و داخل خونه شد. 


اسلحه اش رو بالا گرفت و با هر صدای ریزی که می‌شنید سرش رو سمت صدا می‌چرخوند و با سرعت اسلحه رو می‌چرخوند. 


-جونگسونگ.. 


بلافاصله صدایی از پشت سرش اومد و در با صدای بلندی بسته شد. سونگهون سریع برگشت اما دقیقا صدایی از پشت سرش اومد و همزمان با چرخیدنش سمت صدا فرد سیاه پوش رو دید و همین حین صدای شلیک گلوله اومد و در لحظه ی بعد فرد پخش زمین شد.


سونگهون نفس راحتی کشید و جی چراغ هارو روشن کرد. اسلحه اش رو داخل جیب برد و سمت سونگهون قدم برداشت. 


+فکر کردی تنهایی از پس خودم بر نمی‌آم؟ 


-نگران بودم. 


جی نیشخندی زد و به فرد اشاره کرد. نگاهش رو به سونگهون داد و ادامه داد. 


+نباید دستبند بهش بزنی؟ 


سونگهون نگاهی بهش انداخت و بلافاصله سرش رو تکون داد. بهش دستبند زد و اسلحه اش رو با پا به نقطه ای دور‌ شوت کرد. 


+جونگوون، باهام تماس گرفت بهم گفتش که امروز شخص مشکوکی رو اطراف خونه ام دیده، برای همون..


اما سونگهون مطمئن بود که این فقط توهم ذهن جی‌ـه و کسی به اسم جونگوون وجود خارجی نداره، اون مطمئن بود که یانگ جونگوون دو سال پیش توسط همون قاتل به قتل رسیده بود و جزو قربانی های همون پرونده بود. مطمئن بود اون برگه هایی که داخل داشبوردش گذاشته بود سند و مدارکی برای به قتل رسیدن اون پسر بودن. 


-جونگسونگ.. اون پسر.. 


+جونم رو نجات داد. 


می‌خواست بگه که اون پسر وجود نداره، که تمام چیزی که می‌بینه فقط توهم ذهن خودشه، می‌خواست بگه جی بیماره که جونگوون رو می‌بینه اما زبونش قفل کرده بود. 


+فکر می‌کنم حالا دیگه خطری تهدیدم نمی‌کنه. 


باید از توهم جونگوون به خاطر هشدار دادن به جی تشکر می‌کرد اما مهم تر از اون باید حقیقت رو بهش می‌گفت. 


-اون پسر وجود نداره.


ناگهان به زبون آورد و نگاه خیره ی جی سمتش چرخید. 


-یانگ جونگوون. اون به قتل رسیده. دو سال پیش ثقتی که تو هنوز آمریکا بودی اون پسر به قتل رسید. 


جی برای لحظه ای لرزید و بلافاصله تکخنده ای کرد. اگه جونگوون به قتل رسیده بود نباید باهاش تماس می‌گرفت و حتی اون رو می‌دید! 


+چی می‌گی؟ حالت خوبه؟ 


-اونی که خوب نیست تویی جونگسونگ. اون روزی که معرفی اش کردی کسی رو ندیدم، امروز که داشتی باهاش صحبت می‌کرد فقط خودت تنها بودی، مدارکی رو دارم که می‌تونه بهت ثابت کنه اون پسر..


+خفه شو. 


-می‌تونم تصاویری که از جلوی کلانتری ضبط شده رو بهت نشون بدم، جونگسونگ.. حتی تماسی که امشب داشتی توهم ذهنت بوده.. 


+خفه شو! 


حتی با اینکه باور داشت جونگوون رو دیده و باهاش صحبت کرده موبایلش رو برداشت و نگاهی به آخرین تماس هاش انداخت، اسم جونگوون رو پیدا نکرد، داخل مخاطبینش هم گشت و چیزی پیدا نکرد، مطمئن بود که قبلا اون اسم رو داخل مخاطبینش ذخیره کرده بود. 


سونگهون موبایلش رو جلو برد و تصاویری که از جلوی کلانتری ضبط شده بود رو بهش نشون داد، اما واقعا حق با سونگهون بود، اون مثل دیوونه ها داشت با شخصی صحبت می‌کرد که وجود نداشت. 


و این واقعیت، باعث شد که گلوش برای لحظه ای بسوزه و چشم هاش از اشک پر بشه. 


+این.. 


نمی‌تونست تصور کنه که جی بعد از روبه رو شدن با واقعیت چه حجمی از درد رو داره تحمل می‌کنه، اما واکنش های بدنش و چهره اش به وضوح گویای همه چیز بودن. 


+جونگسونگ. 


-من واقعا.. من بعد از سال ها برگشتم تا اون رو ببینم، دوست بچگی ام.. من.. من خیلی دلم براش تنگ شده بود و از دیدنش خیلی خوشحال بودم، اما حالا می‌گی که..که واقعیت نداشته؟ توهم ذهنم بوده؟ 


اشک از چشم هاش جاری شد و اشک های دیگری رو به دنباله اش جاری کرد. جی حالا نفسش هم در سینه اش حبس شده بود و به ویدیو خیره بود. 


+جونگسونگ. 


این چندمین بار بود که صداش زده بود؟ آهی کشید و دستش رو روی شونه ی جی گذاشت، جی تمام سعی اش رو می‌کرد تا بیشتر از این اشک نریزه اما درد به تک تک سلول هاش رسیده بود. 


+می‌دونم.. خیلی برات زیادی بود، معذرت می‌خوام. 


جی سرش رو تکون داد و اشک هاش رو با دست پاک کرد، هنوز هم باورش نمی‌شد که جونگوون مرده باشه. 


-نه من.. 


حالا نه تنها جونگوون مرده بود، بلکه خودش هم تبدیل به یک مریض روانی شده بود، حتی تصور کردنش هم براش سخت بود چه برسه به اینکه واقعا اسیکزوفرنی داشته باشه. 


سونگهون دستش رو پایین آورد و موبایلش رو خاموش کرد تا جی دست از نگاه کردن به اون ویدیو برداره، اما جی همچنان داشت می‌لرزید، دست هاش رو دورش حلقه کرد و اون رو در آغوش گرفت تا از لرزش بدنش کم‌ کنه و شاید بتونه با این‌ کار بهش دلداری بده. 


جی همچنین دست هاش رو دورش حلقه کرده و در چند لحظه ی بعد لرزش بدنش متوقف شد. نفس های عمیقش رو بیرون داد تا خودش رو آروم و فشار قلبش رو کمتر کنه. 


سونگهون به چند نفر زنگ زد تا جسد قاتل رو از اونجا ببرن و اون قسمت رو تمیز کنن، حالا قاتلی که سعی داشت بعد از جونگوون به جی آسیب بزنه کشته شده بود و ممکن بود از خطراتی که جی رو تهدید می‌کرد کم شده باشه. 

.

.

.

.

از شب گذشته چشم هاش پف کرده بود و همچنان بغض خفیفی گلوش رو به چنگ گرفته بود، سونگهون همراهش بود و در حال حرکت به سمت مکانی بود که جونگوون رو دفن کرده بودن، جی حرفی نمی‌زد و مدت ها بود که به پایین خیره بود. 


آهی کشید و بعد از رسیدن به قبرستان، ماشین رو گوشه ای پارک کرد و منتظر موند تا جی آماده ی رفتن بشه. جی چشم هاش رو پاک کرد و دستش رو سمت دستگیره ی در برد و بازش کرد، از ماشین پیاده شد و سونگهون هم پشت سرش حرکت کرد. 


هنوز این واقعیت رو هضم نکرده بود، چند روزی بود که فکر می‌کرد حضور جونگوون واقعیه، باهاش صحبت کرده بود و الان، براش سخت بود که باور کنه. 


-آب می‌خوای؟ 


+نه، ممنون. 


سونگهون سرش رو تکون داد و بطری آب رو پایین آورد، سونگهون جلوتر حرکت کرد و بعد از دقایقی مقابل قبر جونگوون ایستاد، جی با کمی مکث مسیر باقی مونده رو طی کرد و مقابلش ایستاد. روی زانوهاش خم شد و هردو دستش رو روی قبر جونگوون گذاشت. 


و باز اون لرزش خفیف که بار ها سراغش رو گرفته بود، دو قطره اشک به روی سنگ قبر ریخت و جی مدت ها به سنگ قبر خیره موند. 


+تو راست می‌گفتی. فکر می‌کنم واقعا اومدنم به اینجا اشتباه بود.

Report Page