Gone 1
Blue signبه تازگی از آمریکا به کره مهاجرت کرده بود و داخل محله ای که قبلا در اونجا همراه با خانواده اش زندگی میکردن خونه ای اجاره کرده بود، اما نه همون خونه ای که قبلا در اونجا بود.
خونه ای درست مقابل خونه ی خودشون، درست همون خونه ای که با پسری همسن خودش همبازی بود و بهترین دوستش بود، البته این دوستی با مهاجرت کردنشون از کره به آمریکا پایان یافته بود و هرکدوم راه خودشون رو برای زندگی طی کرده بودن.
زیر سایه ی درخت آلبالویی روی صندلی نشسته بود و صفحات مانگاش رو ورق میزد، انگار کاملا به مانگا خوندن معتاد شده بود و کتابخانه اش کاملا از مانگا پر شده بود، البته چند کتاب دیگه در مورد شغلش داشت که گاهی وقتش رو برای خوندن اون ها میگذاشت.
موبایلش شروع به زنگ خوردن کرد و جی بلافاصله و بدون گرفتن نگاهش از مانگا جواب داد.
+الو؟
-سلام جونگ! همه چیز خوبه؟
جی آهی کشید و سرش رو تکون داد، هنوز دوست زمان بچگی اش رو ندیده بود اما اوضاع بد نبود.
+آره خوبه، تو چطوری؟
-با تمام شناختی که ازت دارم میدونم قراره با گفتنش پشیمون شم اما میخوام بدونی از وقتی که رفتی واقعا دلتنگت شدم.
+اوه جدی؟
جی نیشخندی زد و بلافاصله کتاب رو بست، عینکش رو از چشم هاش در آورد و دستش رو زیر آرنج دست دیگرش گذاشت.
+مراقب باش از دلتنگی نمیری!
هیسونگ تچی کرد و آهی کشید، مطمئن بود جی باز همچین واکنشی نشون میده.
-باشه دیگه وقتت رو نمیگیرم، فعلا.
+مراقب خودت باش.
تماس قطع شد و همزمان با پایین آوردن موبایلش نگاهش رو به حیاط خونه داد، سایه ی درخت رو زمین افتاده بود و وزش باد درخت و سایه رو همزمان حرکت میداد. قسمت هایی از نمای خونه سبز شده بود و میتونست حدس بزنه که چند سالی هست که در این خونه کسی ساکن نبوده.
از روی صندلی بلند شد و دستش رو به تنه ی درخت کشید و همون حین وزش باد باعث لرزش تنش شد، نفس عمیقی کشید و چشم هاش رو بست، ثانیه های بعدی همزمان با باز کردن چشم هاش از درخت فاصله گرفت.
نزدیک به غروب بود و جی از حالا برای کار کردن در منطقه ی جدید هیجان داشت، میتونست همکار های کره ای در اونجا پیدا کنه و در همینجا به کارش ادامه بده.
وارد خونه شد و به محض رسیدن به اتاق، پاکت نامه روی میز رو برداشت و برای چندمین بار بهش نگاهی انداخت، نامه ی پاکت از نتیجه ی رسمی استخدامی اش خبر میداد، اون بعد از مدت ها پس از آزمون و مصاحبه و آموزش پذیرفته شده بود.
.
.
.
.
با شنیدن صدای آلارم چشم هاش رو باز کرد و نگاهش رو به ساعت داد، نفسش رو بیرون داد و شاکی پتوش رو بغل گرفت و نارضایتیش رو برای گرفته شدن ادامه ی خواب ازش نشون داد.
+کی قراره بهش عادت کنی؟
چشم هاش رو بست و به محض متوجه شدن اینکه امروز اولین روز کاریشه از رو تخت تقریبا پرید و مستقیم سراغ حاضر شدن رفت.
حتی بعد از شستن صورتش با آب و صبحانه خوردن خوابش میاومد و به زور خودش رو سر پا نگه داشته بود، کراواتش رو بست و کلاهش رو روی سرش گذاشت. خودش رو داخل آینه برانداز کرد و آماده ی رفتن شد.
فاصله محل کارش تا خونه اش به نسبت دور بود و جی مجبور بود برای به موقع رسیدن به محل کارش، زودتر بیدار شه. هوا هنوز کامل روشن نشده بود و ماشین های خیلی کمی در جاده بودن.
+فقط اطراف اینجا همچینه؟
سئول به نسبت زنده تر بود، به محض رسیدن به سئول متوجهش شد. لبخندی زد و ادامه ی مسیر رو با حال بهتری ادامه داد.
به محل کارش که رسید داخل پارکینگ پارک کرد و با کمی مکث از ماشین پیاده شد. نگاهش رو به ساختمان کلانتری داد و بلافاصله حرکت کرد، با نزدیک شدن به ساختمان کلانتری صدای فریاد و خنده های ریزی رو شنید و نفسش رو بیرون داد و سپس داخل شد.
×هی ابله صد بار بهت گفتم برای من قهوه نگیر، من قهوه که میخورم دیگه خود به خود بیش فعال میشم!
پسر قد بلندی که عینکی به چشمش زده بود گفت و پسر قد کوتاه تر در مقابل رک جوابش رو داد.
-کسی زورت نکرد بخوری! خودم هردو رو میخورم!
اما ناگهان توجه یکیشون بهش جلب شد، از بحث دور بود و با دیدن جی بلافاصله جدی شد و چند سرفه ی کوتاه برای جلب توجه دیگران به جی کرد.
-اوه تو.. کی..
×سلام حالت چطوره؟ باید افسر جدید باشی درسته؟ من جهیون ام، شیم جهیون و تو؟
+پارک جونگسونگ.
×ببخشید اولین روز کاریت مجبور شدی همچین صحنه ای رو ببینی، راستش اونا همیشه اول صبح همین قدر انرژی برای بحث کردن با هم دارن.
-احمق ساکت شو!
×کی به هیونگش میگه احمق؟ نیشیمورا دستم بهت برسه!
جیک آهی کشید و برای راهنمایی کردن جی داخل بخش اون رو جلو کشید و بین نیکی اشاره کرد.
×نیشیمورا ریکی، کیم سونو و پارک سونگهون که فعلا نرسیده.
-مکنه اینجا من ام.
نیکی گفت و سونو سرش رو با تاسف تکون داد و سر به سرش گذاشت.
×آره میتونی ازش کار بکشی.
نیکی سرش رو با تاسف تکون داد اما جوابی نداد و پشت میزش نشست. جیک برای راهنمایی کردن جی اون رو جلو کشید و دستش رو پشتش گذاشت و سمت میزش برد.
×اینجا میز کاریته، هر کمکی خواستی میتونی روم حساب کنی.
جی سرش رو تکون داد و هومی کشید. اون سه نفر شلوغ ترین افرادی بودن که تا به حال ملاقات کرده بود. خصوصا پسرکی که چشم هایی مانند روباه داشت، لبخندی زد و سرش رو از روی رضایت تکون داد، حداقل احساس تنهایی نمیکرد.
لحظاتی بعد پسری که انگار "پارک سونگهون" بود وارد شد و از بدو ورود توجه اش بهش جلب شد.
+سلام
و سونگهون در جواب سرش رو تکون داد و بلافاصله سمت میزش که درست کنار اون قرار داشت حرکت کرد و روی صندلی نشست.
+پارک جونگسونگ.
-پارک سونگهون. همون افسر جدیدی؟
+اوه فکر کنم واقعا معروف شدم نه؟
سونگهون تکخنده ای کرد و سرش رو تکون داد، انگشت هاش رو بین موهاش برد و در جواب گفت.
-نه فقط اینکه افسر آمریکا بودی، هوشت بالاست و قرار بوده اینجا بیای. زود خبرش میرسه.
جی سرش رو به منظورم تفهیم تکون داد و سونگهون نگاهش رو از روش برداشت و بلافاصله فایل پرونده ای رو باز کرد.
-یکی از خطرناک ترین و ترسناک ترین پرونده هایی بود که برداشتم. ولی در آخر قاتل دستگیر شد و حبس ابد خورد. به پسر های همسن ما رحم نمیکرد.
جی با دیدن تصاویر کبودی و بعد ظاهر خود قاتل بدنش لرزید و موهای بدنش سیخ شد.
×پارک سونگهون از الان زوده بخوای جنبه ی بد اینجارو نشونش بدی.
سونگهون بی تفاوت سرش رو تکون داد، جی از خونسرد بودن پسر متعجب بود. قاتل هایی رو بار ها دیده بود اما باهاشون کنار نیومده بود و سونگهون اون رو میترسوند.
-نگران نباش. چند وقتی هست که خبری نیست، ولی خواستم مطلع باشی که اوضاع اینطوره.
×سونگهون!
جیک دوباره اون رو خطاب قرار داد و سونگهون بیخیال شد، از جی دور شد و بدون اینکه دیگه فایلی رو باز کنه و نشون بده به کار هاش رسیدگی کرد.
بعد از چند ساعت جی از روی صندلیش بلند شد و از در خروج کلانتری بیرون رفت، نیاز به قهوه داشت و کمی هوای آزاد، پس از اون چهار نفر خداحافظی کرد و از در خروجی کلانتری بیرون رفت.
هوا ابری بود و خنک، دقیقا هوای مورد علاقه اش بود و نوشیدن قهوه بهترش میکرد. بعد از گرفتن قهوه اش روی صندلی پارکی نشست و پاش رو روی پای دیگرش انداخت و به محیط روبه روش خیره شد.
کمی بعد شخصی کنارش نشست و درست مثل خودش پاش رو روی پای دیگرش انداخت و نفس عمیقی کشید، بلافاصله شروع به صحبت کرد.
-فکر میکنم خیلی زود بارش باران شروع بشه.
جی سرش رو سمت شخص کناریش چرخوند و بلافاصله متعجب شد، اون پسر دقیقا شبیه به دوست بچگیاش بود. کمی مکث کرد و سپس سرش رو تکون داد.
-من رو شناختی.
+چی؟
-جونگسونگ، درسته؟
جی نفسش رو بیرون داد و با کمی مکث دوباره سرش رو تکون داد و جونگوون لبخندی زد و ادامه داد.
-مشتاق دیدار، میدونستم به کره برگشتی برای همین شاید یک مقدار استاکت کرده باشم؟
+اوضاع چطوره؟
جونگوون لبخندش محو شد و پاش رو از روی پای دیگرش برداشت.
-خوبه.
حرفی که به زبان آورد با حالت چهره ای که به خودش گرفته بود کاملا در تضاد بودن. اما جی ترجیح داد که سکوت کنه. معمولا با دیدن یکدیگر باید هم رو در آغوش میگرفتن و راجع به خودشون و زندگیشون صحبت میکردن، اما بینشون سکوت بود.
-افسر پلیس شدی.
+آره.
جونگوون نیشخندی زد و بلافاصله سر به سرش گذاشت.
-با روحیه ای که داری احتمالا نباید انجامش میدادی.
+مگه نه؟ واقعا شجاعت میخواد و من امروز تقریبا داشتم بیهوش میشدم.
اینکه جونگوون هنوز اون و روحیات لطیفش رو به یاد داشت باعث خوشحالی اش میشد.
+تو چطور؟
-کارآموز روانپزشکی ام.
جی "اوه" ای گفت و دوباره برای مدت طولانی بینشون سکوت شد. بارش باران خیلی زود شروع شد و بلافاصله همراه جونگوون از روی صندلی بلند شدن و به محض چرخیدن جونگوون و رفتنش به سمت دیگه دستش رو گرفت و مانع رفتنش شد.
+دوباره میبینمت.
جونگوون سرش رو تکون داد و جی شماره اش رو به جونگوون داد.
سمت ماشینش حرکت کرد و بعد از رسیدن به ماشینش نگاهش رو به جونگوون داد. جونگوون انگار زودتر از انتظار ناپدید شده بود و فرصت دوباره دیدنش رو بهش نداده بود.
+دوباره میبینمت..
جونگوون موضوعی بود که میتونست ذهنش رو تا دیدار بعدی به خودش مشغول نگه داره و شاید روز های بعدی که اون رو میدید جو بینشون بهتر میبود.
به کلانتری رسید ازش پیاده شد و با قدم های سریع خودش رو به در ورودی کلانتری رسوند و پس از بیرون دادن نفسش در رو باز کرد و داخل شد، سونو و نیکی نگاهشون رو سمت جی چرخوندن و جیک بهش لبخند زد.
-سلام.
سونگهون آروم گفت و جی در جواب سرش رو براش تکون داد. سمت میزش حرکت کرد و روی صندلیش نشست.
در ادامه سونگهون راهنمایی های لازم رو کرد و با جی حتی بیشتر صحبت کرد، برخلاف تصوری که از سونگهون داشت اون خیلی حرف برای گفتن داشت و خیلی زود جی رو برای شغلی که در اونجا داشت آماده کرد.
زمانی که شب فرا رسید همگی برای جشن گرفتن به خاطر عضو جدید غذا و نوشیدنی سفارش دادن تا اون شب رو خوش بگذرونن.
-از این فرصت ها گیر نمیاد، خوش بگذرون.
جیک رو به سونگهون گفت و سپس نگاهش رو به جای داد و براش نوشیدنی ریخت.
-خوش اومدی.
+مرسی.
سونگهون از گوشه ی چشم نگاهی به جی انداخت و سپس لبخندی زد و کمی از غذاش خورد.
جی کمی بعد از روی صندلی بلند شد و برای اینکه کمی هوای تازه به سرش بخوره از کلانتری بیرون رفت و تکیه اش رو به دیوار داد، جلوی کلانتری خلوت بود و سکوت اون محیط رو فرا گرفته بود، نگاهش رو بین درخت ها و بوته های جلوی کلانتری چرخوند و ناگهان جونگوون رو دید.
بلافاصله متعجب شد و چشم هاش کمی درشت شدن، حضور جونگوون در اونجا به طرز باورنکردنی ای غیر منطقی بود.
-هی سلام.
+سلام، تو..
-تعجب کردی نه؟ گفتم که استاکت میکنم!
جی این رو به شوخی گرفت و تکخنده ای کرد، اما نگاه جونگوون رو که همچنان داشت روش بود حس کرد. باد خنکی وزید و دوباره تن جی رو به لرزش در آورد. موهای تنش سیخ شدن و ناگهان در کلانتری باز شد.
سونگهون کنارش به دیوار تکیه داد و نگاهش رو به جی داد، نگاه جی رو دنبال کرد و به درخت ها رسید.
-همیشه هم اینطور خلوت نیست، اینطور بهش نگاه کن که امشب رو بهمون تخفیف دادن.
جی نیشخندی زد و نگاهش رو به جونگوون که مستقیما به روبه رو خیره بود و چهره اش خالی از احساس بود داد.
+پس خوش به حالم.
سونگهون هومی کشید و سرش رو تکون داد، انگشت هاش رو بین موهاش برد و دوباره از گوشه ی چشم به جی نگاه کرد.
+اوه راستی، یانگ جونگوون.
به جونگوون اشاره ای کرد و سپس دستش رو سمت سونگهون برد و ادامه داد.
+پارک سونگهون.
به یکدیگر معرفی اشون کرد، اما سونگهون ناگهان سرش داغ و زبونش قفل کرد، چرا که اون سمت تنها سایه ی جی افتاده بود و فقط اون دو بودن که در اونجا حضور داشتن.