Golden Line

Golden Line


تولد هیجده سالگیش بود و روزی بود که بالاخر به سن قانونی رسید بود. در کلاب رو باز کرد و هجوم نور‌های زننده به چشم‌هاش و دود و بوی مشروب به مشامش رو احساس کرد. صورتش جمع شد. دستش رو چند بار جلوی صورتش تکون داد و وارد کلاب شد.


به محض ورود، جونگوون، پسری ریز‌جثه و لاغر اندامی رو دید که لباس آبی آسمانی از جنس توری پوشیده بود. صورتش؟ اگر ازش می‌پرسیدن، می‌گفتی خورشید اگر انسان بود، اون می‌شد. از بین افرادی که داشتن می‌رقصیدن، رد شد و چند لحظه بعد، خودش رو نشسته، کنار اون پسر دید.


پسر نگاه کوتاهی به جونگوون کرد و نگاهش رو برگردوند و به راننده‌های ماشین مسابقه‌ای که مسابقه اخیر رو برده بودن، نگاه می‌کرد. جونگوون قبل از اینکه به اون افراد نگاه کنه، یه نوشیدنی با درصد الکل کم سفارش داد.


به پسر کنارش دوباره نگاه کرد و قبل از اینکه مغزش دستور متوقف شدن رو بده، از اون پرسید:


"مسابقه دوست داری؟"


وقتی اون پسر کامل برگشت تا بهش نگاه کنه، وقتی بود که جونگوون احساس کرد قلبش نمی‌زنه. چند تار موی بلوند پسر رو به روش، جلوی چشم‌های کشیده‌اش رو پوشونده بود، لب‌هاش رو با بالم لب قرمز زده بود. مردمک‌های چشم‌هاش گشاد شدن و اون پسر هم شاهدش بود. صدای آروم و نرم، جونگوون رو به این شک انداخت که نکنه اون پسر فرشته باشه.


"می‌شه گفت تقریبا. هر گروه یا هر کسی که مسابقه رو ببره و جامش رو بیاره، کل شب رو می‌تونن مجانی خوش بگذرونن."


جونگوون کمی من و من کرد تا چیزی بپرسه، اما اون پسر زودتر جواب سوال نگفته رو داد.


"من صاحب این کلابم. تو هم باید جدید باشی، نه؟ حدس می‌زنم تازه ۱۸ شدی."


و به بطری رو به روی جونگوون اشاره کرد. جونگوون بی‌حرف سرش رو تکون داد. پسر لبخندی زد و گفت:


"من سونو‌ ام. کیم سونو. تو چی؟"


"ی-یانگ جونگوون.."


"پس فکر کنم جونگوونی باید هیونگ صدام کنه."


جونگوون دوبار پلک زد.


"می‌تونم؟"


سونو کوتاه خندید و جونگوون حس کرد زیر شکمش پیچ خورد؛ یه پیچ خوردگی خوشایند.


"هر چی بخوای می‌تونی صدام کنی، جونگوونا. می‌دونی، مردم معمولا نمیان تا فقط باهام حرف بزنن، ولی تو خیلی بامزه‌ای."


"هیونگ؟"


سونو ابروهاش رو بالا داد و کمی سرش رو کج کرد.


"اگر من رانندگی با ماشین مسابقه یاد بگیرم و بهت تمام جام‌هایی که بردم رو بدم،..."


کمی مکث کرد. مطمئن نبود چی دقیقا می‌خواست بگه برای همین، مردد شده بود.


"این بخاطر اینه که من الان حرفشو وسط کشیدم؟"


"چ-؟ چی!؟ نه هیونگ!"


سونو لبخندی ملیح به دستپاچگی جونگوون زد. می‌دونست جونگوون داشت راستش رو می‌گفت ولی اذیت کردنش بامزه بود.


"پس برای چیه؟"


"عام..."


جونگوون نگاهش رو دزدید و کمی با خودش کلنجار رفت.


"می‌تونی بعدا بهش فکر کنی. الان چرا اولین بار نوشیدنی خودنت رو تجربه نمی‌کنی، جونگوونا؟"


جونگوون عاشق صدا شدن توسط سونو شده بود. قطعا بهترین اسم دنیا شده بود، چون اون رو از بین لب‌های سونو با لحن خاص اون شنید. سونو دو شات رو با الکل درصد پایین پر کرد و یکی از شات‌ها رو سمت خودش بالا برد.


"این‌دفعه، چون اولین بارته، به حساب من. به سلامتی، شاید راننده‌ی آینده."


و شات رو سمت جونگوون برد. جونگوون لبخندی زد و شاتش رو به شات سونو زد و اون رو سمت لب‌هاش برد. وقتی شاتش رو سر کشید، متوجه شد باید کم کم می‌خورد چون انقدر تلخ بود صورتش کاملا در هم فرو رفت و از کرده‌اش پشیمون شد.


سونو به واکنش صادقانه‌ی جونگوون خندید و موهاش رو با یک دست بهم ریخت. واقعا از اون پسر خوشش اومده بود و این دست خودش نبود. خیلی بامزه و ساده‌تر از هر وس دیگه‌ای بود.


جونگوون فقط به سه شات نیاز داشت تا مست بشه، جوری که حتی روی صندلی نمی‌تونست صاف بشینه و برای حفظ تعادل بدنش، سرش روی شونه‌ی سونو بود. چشم‌های کشیده‌اش بسته بود، گونه‌هاش قرمز شده بودن و لب‌هاش برای نفس کشیدن از هم جدا شده بودن. اون پسر حتما شوخی‌اش گرفته بود که گفت می‌خواد راننده بشه، چون پسری با این ویژگی‌ها چطوری می‌خواست خودش رو هندل کنه؟


سونو از جاش تکون نخورد؛ عقب هم نکشید. فقط همونجا، بی‌حرکت به پشتی صندلی‌اش تکیه داده بود و چشم‌هاش رو بسته بود. شونه‌ی خودش هم تکیه‌گاه جونگوون شده بود.


در همون لحظه، جی و جیک، کاپلی که دوسال بود باهم بودن، وارد کلاب شدن و با دیدن سونو که کسی بهش تکیه داده بود، با لبخند معنادار به هم نگاه کردن و بهشون نزدیک‌تر شدن، اما با دیدن جونگوون، دوست مشترک هردو پسر، سرجاشون ایستادن و با تعجب بهشون خیره شدن. بعد دوباره قدم برداشتن و وقتی کنار جونگوون رسیدن بهش با تعجب بیشتر نگاه کردن.


سونو متوجه اون‌ها نشده بود، همچنان توی دنیای پشت پلک‌هاش به سر می‌برد. جیک با تعجب و لحن استرالیایی خاصش بلند گفت:


"کی جونگوون ۱۸ سالش شد؟"


چشم‌های سونو با شنیدن اسم آشنا و صدا و لحن آشناتر، چشم‌هاش رو باز کرد و به جیک و جی نگاه کرد.


"شماها کی اومدین؟"


جی جواب داد:


"همین الان؛ ولی شماها از کی همو می‌شناسین!؟"


"از همین امروز..؟ چیه مگه، هیونگ؟"


دو پسر به هم نگاهی کردن بعد دوباره نگاهشون رو به سونو دادن. جی دوباره جواب داد:


"هیچی، فقط انتظار نداشتیم جونگوون رو اینجا ببینیم."


"شما از کجا می‌شناسینش؟"


"دوستمونه! امروز می‌خواستیم بریم خونش تولدشو جشن بگیریم ولی مثل اینکه جای دیگه‌ای مشغول بوده."


جیک بعد از حرف خودش خندید بعد موهای جونگوون رو به همراه ریخت. جی گفت:


"تو بمون جیک، من جونگوون رو برمیگردونم خونش."


جیک "باشه"ای گفت و بعد از اینکه کمک کرد جی جونگوون رو کول کنه، کنار سونو نشست و شروع کرد به حرف زدن.


.

.

.


دو ماه گذشته بود. جونگوون تازه گواهینامه‌اش رو گرفته بود و امروز هم روز اول کلاس آموزش رانندگی با ماشین مسابقه‌اش بود. بزرگترین تصمیمی بود که گرفته بود، همین یاد گرفتن چطوری روندن ماشین مسابقه بود. سونو چندباری از طریق جی و جیک از جونگوون خبر گرفته بود؛ اما برای سونو کافی نبود. داخل ماشینش نشست و اون رو روشن کرد و به سمت پیست حرکت کرد. گوشی‌اش زنگ خورد. همونطور که به چپ می‌پیچید، گوشی رو جواب داد.


"بله، هیونگ؟"


جی از پشت خط شروع کرد به صحبت کردن.


"جونگوون، امروز می‌خوایم بریم کلاب. سونو هم اونجاست. میای؟"


"نه، هیونگ. کلاس دارم."


جی رو به جیک گفت.


"جیک، به سونو بگو منتظر جونگوون نباشه نمیاد."


"سونو هیونگ منتظر من بود!؟"


"آره می‌خواست ببینتت."


جونگوون هومی کشید و بیشتر گاز داد.


"بعدا میبینمت هیونگ. فعلا."


پرش زمانی-۱۰ ماه بعد


امروز روز موعود بود. روز مسابقه، روزی که می‌تونست سرنوشتش رو تغییر بده. گردنش رو به چپ و راست حرکت داد و با قدم‌های محکم سمت ماشین مسابقه‌اش که شماره‌ی ۷ داشت، رفت. پیست پر شده بود از تشویق‌های بی‌پایان برای راننده‌ی روکی.


کلاهش رو روی سرش گذاشت و در ماشین رو باز کرد. وارد ماشین شد، کمربندش رو بست و بعد ماشین رو استارت زد و سمت جایگاهش روند. چند تا دم و بازدم.


سه.

دو.

یک.

و شروع.


دنده رو عوض کرد و پدال گاز رو تا آخر فشرد. انگار که این مسابقه مرگ و زندگی باشه ماشین رو می‌روند.


تمام نگاه‌ها به تلویزیون کلاب قفل شده بود. همه با استرس پاهاشون رو تکون می‌دادن. سونو به تلویزیون خیره شده بود و به صندلی‌ای که معمولا روش می‌نشست تکیه داد. فقط می‌خواست ماشین شماره‌ی ۷ از همه جلو بزنه و اول بشه. اولین بار بود که انقدر استرس داشت و ابروهاش تا حد ممکن خم شده بود.


اولین بار نبود که مسابقه‌ی جونگوون رو تماشا می‌کرد. این پنجمین مسابقه‌ی جونگوون بود و مهم‌ترینشون. شاید مسابقه‌های قبلی رو باخته بود، ولی می‌دونست جونگوون می‌تونست انجامش بده.


وقتی از جی شنید که جونگوون داره رانندگی مسابقه رو یاد می‌گیره، جونگوون رو به خاطر پافشاری‌اش تحسین کرد و گوشه‌ی ذهنش حک کرد.


دستش روی دنده به حرکت دراومد و دوباره گاز داد. از ماشین کنارش سبقت گرفت و با سرعت از خط پایان گذشت.


.

.

.


وارد خونه‌اش شد و به سرعت تمام زیپ لباس‌هاش رو باز کرد و شلوار لی و پیرهن مشکی رنگ پوشید. موهاش رو به سمت بالا شونه کشید؛ بعد، کمی ژل به دستاش زد و به موهاش کشید. به چند تار مویی که کنار صورتش افتاده بود، توجه نکرد.


بی‌توجه به چیزهای دیگه، گوشی‌اش و جامی که یک ساعت پیش گرفته بود رو برداشت، از خونه بیرون رفت و سوار آسانسور شد. وارد پارکینگ شد و سمت ماشین گرون قیمتش رفت. سوار ماشینش شد و جام قهرمانی‌اش که چند ساعت پیش به دست آورده بود رو روی صندلی کنارش گذاشت.


از اون حالت استرسی‌اش بیرون اومد و با یه لبخند ملیح که باعث شد چشم‌هاش هم باهاش تبسم کنه، به جام خیره شد. از افکارش بیرون اومد و ماشین رو استارت زد و ماشین رو به سمت کلاب روند. یک سال پیش، در همون ماه و همون روز، سونو رو دید، کسی که جونگوون، تمام سال بهش فکر می‌کرد و بخاطر اون، یاد گرفتن رانندگی ماشین مسابقه رو شروع کرد.


بعد از اون روز تو کلاب، دیگه پسر بزرگتر رو ملاقات نکرد، اما هیچ‌وقت هم فراموشش نکرد. توی اون سال انقدر تمرین کرده بود که فقط توی یه مسابقه‌ی بزرگ قهرمان بشه و جامش رو به سونو بده. چندین بار شکست خورده بود؛ اما باز هم بلند شد، ایستاد، و ادامه داد و همه‌ی این‌ها، برای سونو بود. نه جونگوون سونو رو فراموش کرده بود، نه سونو، جونگوون رو.


ماشینش رو توی پارکینگ کلاب پارک کرد و جام رو گرفت. همین که وارد کلاب شد، سونو رو دید. به محض ورودش، صدای تشویق افراد حاضر داخل کلاب به گوشش خورد. نگاه سونو به سمتش برگشت. با پسر بزرگ‌تر چشم تو چشم شد. لباسی با ساتن مشکی پوشیده بود که روش توری طلایی‌ دوخته شده بود و شلواری مشکی رنگ جذب و چرم پوشیده بود. یقه‌ی لباس به حدی باز بود که ترقوه‌های سونو معلوم شده بود.


لبخند هیجان‌زده‌ای زد و جام رو کنار پیک سونو، روی میز گذاشت و خودش هم کنارش نشست.


"واقعا انجامش دادی."


جونگوون شونه‌هاش رو بالا انداخت و آرنج چپش رو روی میز گذاشت و سرش رو روی دستش. لبخند شیفته‌ای زد و گفت:


"خوشت اومد، هیونگ؟"


لب‌های سونو کش اومدن و سرش رو تکون داد.


"فکر می‌کردم دیگه اینجا نمیای. و همچنین فکر می‌کردم درباره‌ی حرفت جدی نبودی."


"الانم فکر می‌کنی درباره‌ی حرفم جدی نبودم، هیونگ؟"


گوشه‌ی لب‌های سونو بیشتر کش اومدن. موهای جونگوون رو نوازش کرد.


"تو همین الانش هم خودت رو ثابت کردی، جونگوونا."


بعد از جمله‌ای که سونو گفت، تنها چیزی که شنیده می‌شد، صدای بلند موسیقی و خنده‌های غریبه‌ها بود.


سونو به کارمند پشت میز، اشاره‌ای کرد. پیشخدمت، جام رو گرفت و اون رو جایی خالی بین بطری‌های مشروب‌های گرون قیمت گذاشت، جایی که کاملا توی دید بود. سونو به جای اینکه به جام نگاه کنه، به جونگوون نگاه می‌کرد. جام دیگه براش مهم نبود؛ مهم کسی بود که کنارش نشسته بود.


سونو به صندلی تکیه داد و دستش رو بین پاهاش کش داد و بعد به هم قفلشون کرد.


"بیا بریم بالا. اونجا سر و صدا نیست."


سونو گفت و جونگوون سرش رو تکون داد. دست جونگوون رو گرفت و بعد از گرفتن یکی از کارت‌های مشکی رنگ، سمت پله‌ها که به طبقه‌ی بالا راه داشت، رفت و جونگوون هم با خودش کشید. سمت یکی از در‌ها که شماره‌ی ۷ بود، رفت و کارت رو زیر دستگیره‌ی در گذاشت و در رو باز کرد. بعد از وارد شدن جونگوون در رو بست و اون رو داخل جاش گذاشت و جونگوون رو روی تخت نشوند و خودش هم کنارش نشست.


بعد از گرفتن یکی از کنترل‌هایی که روی میز پاتختی بود، یکی از دکمه‌هاش رو فشار داد و پرده‌های مشکی و سفید رنگ کنار کشیده شدن و ویوی کاملی از دریا به چشم‌هاشون داد. لب‌های جونگوون به شکل او شکل دراومد و مشتاق به دریا نگاه کرد.


"خوشگله، مگه نه؟"


جونگوون سرش رو تکون داد و به ماه نگاه کرد.


"چیزی می‌نوشی؟"


نگاه پسر کوچکتر روی سونو نشست. سرش رو به چپ و راست تکون داد.


"نمی‌خوام مست شم."


"امروز تولدته. درست نمی‌گم؟"


جونگوون به سونو نگاه کرد و لب‌هاش از هم فاصله گرفت.


"چطوری-؟"


"دقیقا یه سال گذشته و سال پیش که اومده بودی اینجا تولدت ۱۸ سالگیت بود. هدیه‌ای هست که بخوای؟ به هر حال چیزی ننوشیدی و حتی اولین جامت هم دادی به من."


جونگوون به پسر بزرگتر نگاه کرد و کمی با خودش کلنجار رفت.


"هر چی می‌تونه باشه؟"


"هر چی می‌تونه باشه."


"پس..."


کمی به سونو نزدیک‌تر شد و چشم‌های مضطربش رو بست و لب‌های سونو رو بوسید. برعکس چیزی که فکر می‌کرد، سونو پسش نزد و یکی از دستاش رو پشت گردن جونگوون حلقه کرد. شاید از اون چیزی که جونگوون فکرش رو می‌کرد داشت بهت پیش می‌رفت؟


آروم از هم جدا شدن و به همدیگه خیره شدن.


"هیونگ،.."


ادامه حرفش رو نزد و به جاش بوسه‌ی دیگه‌ای رو شروع کرد. آروم لب سونو رو می‌بوسید و بیشتر اون رو به سمت تخت خم می‌کرد. وقتی از هم جدا شدن، جونگوون روی سونو بود و سونو روی تخت دراز کشیده بود. پیشونی جونگوون روی پیشونی سونو قرار گرفت.


هردو توی سکوت نفس نفس می‌زدن و چیزی هم نمی‌گفتن. چشم‌های هردو بسته بود.


"جونگوونا.."


چشم‌های جونگوون باز شدن و به پلک‌های بسته‌ی پسر‌ بزرگتر خیره شد.


"نمی‌تونستی حداقل برای تفریح بیای کلاب؟"


"هیونگ من کل روزا از صبح تا شب تمرین می‌کردم."


برای چند لحظه دوباره سکوت توی اتاق قالب شد.


"هیونگ؟"


چشم‌های سونو باز شدن. حالا هردو عمق چشم‌های هم رو کاوش می‌کردن.


"هیونگ، من شانسی دارم؟"


"برای چی، جونگوونی؟"


"برای دوست پسرت شدن."


توی تاریکی اتاق که با نور ملایم ماه تزیین شده بود، جونگوون احساس می‌کرد سونو حتی بیشتر می‌درخشید.


"من تاحالا کسی رو نبوسیده بودم، جونگوونا. اگر هم خودت نخوای، من نمی‌ذارم مال کس دیگه‌ای بشی."


جونگوون آروم خندید و یک بار دیگه سونو رو بوسید.




پایان.

Report Page