Golden Brown

Golden Brown

Shim Ramyeon

«𝐓𝐡𝐢𝐬 𝐨𝐧𝐞-𝐬𝐡𝐨𝐭 𝐜𝐨𝐧𝐭𝐚𝐢𝐧𝐬 𝟏𝟖+ 𝐬𝐜𝐞𝐧𝐞𝐬.»


خورشید تابان آسمان جایش را به ماه کامل نورانی داده بود.

تا چشم کار می کرد، چادر های سفید و سلطنتی سرتاسر دشت را پوشانده بودند، گویا تمام آن دشت وسیع و سرسبز مختص جشن تولد ولیعهد بود.

تاریکی شب به علت نور شمع هایی که همه جای دشت نهاده شده بودن، آشکار نبود.

میان همهمه ی مهمان ها، سونگهون با اضطراب روز های گذشته، پشت میز اصلی نشسته بود و پاهایش را ناخواسته تکان می داد. هر چند لحظه برای حفظ آرامش خود، هوا را به بینی اش وارد و چند ثانیه بعد از دهان خارج می کرد.

تاجی از جنس طلا روی سر سونگهون قرار داشت؛ به واضح می شد تصویر ماه را روی تکه الماس های بزرگ تاج دید.

اما نگاهش، بی اختیار به سمت میز مهمانان ویژه کشیده میشد. به پسری با گیس های طلایی که لبخندی بر لب های قلوه ای اش داشت؛ نه لبخندی دوستانه، بلکه پوزخندی که گویا از قبل رازی را میدانست که دیگران از آن بیخبر بودند. سونگهون چند بار تلاش کرد تا خود را قانع کند که این نگاه های مکرر تصادفی هستند، اما هر بار که سر برمی داشت، آن چشم های تیره را دومرتبه روی خود میدید.

دستش را زیر میز مشت کرد. ناخن هایش به کف دست فشار می آوردند تا شاید آن حس عجیبِ درون سینه اش را کنترل کند. این حس چه بود؟ چیزی عمیق تر از عصبانیت، چیزی شبیه به این که انگار آن پسر با همان یک نگاه، لایه های پوشیده شده ی وجودش را یکی یکی کنار میزد و چیزی را می دید که خود سونگهون جرئت نداشت به آن نگاه کند.

هر بار که آن پسر مو طلایی لیوان شرابش را بلند میکرد و با آن حرکات موزون و مغرورانه مینوشید، سونگهون ناخواسته نفسش را حبس میکرد. هر بار که آن لبخندِ مرموز روی لبهایش نقش میبست، گونه های سونگهون گرم میشد و هر بار که آن چشمهای تیره، مستقیم و بی پروا، به او خیره میشدند، سونگهون احساس میکرد از درون ذوب میشود. تا اینکه صدای مشاور پیر کنارش، او را به واقعیت برگرداند.


_ ولیعهد، رنگتون پریده، حالتون خوبه؟


سونگهون با لبخندی ساختگی سر تکان داد.


_آره، همه چیز خوبه. فقط... فقط کمی خستم، همین!


دروغ بود، تمام آن حرف ها دروغ محض بود... او خسته نبود، فقط یک غریبه ی مزاحم، با آن نگاه و پوزخند مغرورانه آرامش ولیعهد سرزمین را گرفته بود.

سونگهون با انگشتانش لبه ی میز را فشرد و سعی کرد فکرش را سمت دیگری مشغول کند؛ به لباس های مجلل مهمانان، به چادرهای سفید که در باد شب تاب میخوردند، به نور شمع ها که روی دشت میرقصیدند. اما همه چیز، باز هم به آن مو طلایی ختم میشد.

«اون کیه؟ از کدوم سرزمین اومده؟ چرا انقدر با اون پوزخند لعنتیش به من نگاه می کنه؟... و چرا من نمی تونم لحظه ای چشم ازش بردارم؟»

از خود می پرسید و دندان هایش را به هم می فشرد.

مسابقه ای که سونگهون ترتیب داده بود، با شکوه تمام آغاز شد. اسب های اصیل با یال های براق در خط شروع صف کشیده بودند. شاهزادگان جوان، هر یک با لباس های فاخر و کلاه های پرزرقوبرق، آمادهی رقابت بودند. سونگهون نفس عمیقی کشید و از جای خود بلند شد. وقت آن رسیده بود که نقش ولیعهد را بازی کند، فارغ از آن آشفتگیِ درون.

اما وقتی همان پسر مو طلایی سوار بر اسب سیاهش شد و با مهارتی خیره کننده از موانع گذشت، سونگهون دوباره احساس کرد آن گرگ درون سینه اش بیدار شده است. بعد از مسابقه، با خودش عهد کرد: بعد از مسابقه حتماً اسمش را میپرسم.

نمی دانست آن عهد، چه طوفانی به پا خواهد کرد!

نوبت سونگهون رسید. اسب سفید و زیبایی برایش آماده کرده بودند، یالش مانند ابریشم در نور مهتاب می درخشید و چشمان درشت و آرامش، نوید اسبی مطیع میداد. سونگهون پایش را در رکاب گذاشت و سوار شد. مهار را محکم گرفت و برای لحظه ای به جمعیت نگاه کرد، همه به او خیره شده بودند، حتی آن پسر مو طلایی.. اما این بار، چیزی در چشمانش بود که سونگهون نتوانست بخواند. نه تمسخر، نه تحقیر... چیزی شبیه به انتظار.

«تمرکز کن! فقط روی مسابقه تمرکز کن! نه اون پسرِ... نه اون پسر غریبه!»

سونگهون به خودش تذکر داد و پایش را به آرامی به اسب زد.

اسب شروع به حرکت کرد. مانع اول را به راحتی رد کرد. جمعیت هورا کشیدند. مانع دوم، سوم، چهارم... همه چیز طبق برنامه پیش میرفت. سونگهون داشت به مانع پنجم نزدیک میشد که ناگهان، اسبش توقف ناگهانی کرد. گوش هایش را تیز کرد و خرناسی کشید. سونگهون با تعجب مهار را کشید:


_برو! چرا ایستاد-


اما قبل از اینکه حرفش تمام شود، اسب با فریادی وحشیانه از جا کنده شد و پا به فرار گذاشت. سم هایش به چمن ها چنگ میزدند و تکه های خاک و چمن را به هوا پرتاب میکردند.

هرچه سونگهون مهار را کشید و با پاهایش فشار آورد، فایده ای نداشت. اسب به سمت جنگل تاریک پشت کاخ میدوید، جایی که هیچ چراغ و شمعی در آن نبود.


_کمک! کسی هست؟!


صدایش در میان همهمه ی دورِ جمعیت گم شد. شاخه های درختان به صورتش می خوردند. یکی از آنها، خراش عمیقی روی گونه اش انداخت. ترس تمام وجودش را پر کرده بود، جوری که حتی دردی روی گونه اش احساس نکرد.

اسب با سرعت باد، به سمت عمق جنگل می تاخت و سونگهون فقط میتوانست محکم به یالش بچسبد.

«نکنه این آخرین شب زندگیم باشه؟!»

ناگهان، در میان صدای تپش قلبش و سم های اسب، صدای سم های دیگری را شنید. سونگهون با چشمانی گرد شده به عقب نگاه کرد و در میان تاریکی، اسب سیاهی را دید که با سرعتی باورنکردنی به او نزدیک میشد. سوارش، همان پسر موطلایی بود. اما این بار، پوزخند از لبهایش محو شده بود. چهرهاش جدی، مصمم و... نگران بود؟


_بپر!


صدای مردانه ای در گوش سونگهون پیچید. پیش روی اسب، پرتگاهی عمیق و تاریک دیده می شد که تا اعماق زمین می رفت. اسب دیوانه با سرعت تمام به سمت لبه ی پرتگاه می دوید. سونگهون نگاهش را بین پرتگاه هراس انگیز و دست دراز شده ی آن غریبه تقسیم کرد. اشک از گوشه ی چشمانش جاری شد:


_نمی تونم! می ترسم!


+اگه نپری میمیری! به من اعتماد کن!


آن نگاه، آن لحن محکم و بی لرزش، سونگهون را به یاد امنیتی انداخت که سال ها در زندگی اش، حس نکرده بود. در هوا، کف دست هایشان به هم خورد. انگشتان جیک مچ سونگهون را گرفت و با قدرتی که از جثه اش بعید بود، او را به سمت خود کشید؛ اما سرعت اسب سیاه و زمین ناهموار، تعادل‌شان را بر هم زد. هر دو از اسب جدا شدند و روی خاک نرم و خزه های جنگل غلت خوردند.

ضربه ی اول را سونگهون حس کرد. گردنش به تنه ی درختی برخورد کرد و گوشه ی سرش به ریشه ی بیرون زده ای خورد. خراشی عمیق و خونین روی گونه اش نشست. ناله ای از ته دلش بلند شد و چشمانش را بست.


_آخ!


برای سونگهون همه چیز، لحظه ای تار شد. صداها محو شدند، فقط صدای نفس های خود را می شنید که به سختی از گلویش خارج می شد. سپس، آرام آرام، تاری دیدش برطرف شد. دستی را دید که به سمتش دراز شده بود. بدون فکر، دست خودش را به سمت آن برد تا کمک بگیرد. اما وقتی چهره ی آن پسر غریبه در مقابلش واضح شد، ناگهان دستش را پس کشید؛ انگار که دستش به آتش خورده باشد. اخمی عمیق روی پیشانیاش نشست و چشمانش را تنگ کرد.


_ تو... تو این کار رو از عمد کردی! تو اسب من رو ترسوندی تا منو خجالت زده کنی!


صدایش از عصبانیت و درد می لرزید. پسر مقابل، همان جیک، ابرویی بالا انداخت. پوزخندی زیرکانه، اما نه تمسخرآمیز، روی لبش نقش بست.


_اگه میخواستم خجالت زده‌ت کنم، تو رو به پرتگاه می فرستادم. ولی فکر کردم مرگ ولیعهد، برای یک مهمونی زیادی سنگینه؟!


+از این پوزخنده احمقانه‌ت دست بردار لعنتی!


سونگهون با عصبانیت از جا بلند شد. سرش گیج میرفت و یک دستش، روی زخم گونه اش قرار داشت. احساس کرد خون زیر انگشتانش جاری است. با چشمانی که از خشم میسوخت، سوار بر اسب سیاه جیک شد.


_ برمیگردم به جمع، تو هم هر کاری دوست داری بکن!


اما قبل از اینکه بتواند اسب را حرکت دهد، جیک با یک پرش ماهرانه، پشت سرش نشست. دستانش دور کمر سونگهون حلقه شد و گرمای غیرمنتظره ای از پشت به او منتقل شد. آنقدر نزدیک بود که سونگهون میتوانست ضربان قلبش را حس کند.

سونگهون با عصبانیت فریاد زد و گونه هایش از خجالت رنگ سرخی گرفت:


_چی کار میکنی؟! پیاده شو!


+لازمه یاد آوری کنم که این اسب منه، ولیعهد؟!


لحن جیک آرام اما محکم بود؛ گویا هیچ شکی در پیروزی خود نداشت.

سونگهون از شدت لجبازی اش، اسب را با خشونت به جلو هدایت کرد. چند بار با حرکات ناگهانی و تند، سعی کرد جیک را از پشت بیندازد.. اما با هر بار تلاش اش، آن دست ها دور کمرش محکم تر می شدند، انگار که جیک قصد داشت او را برای همیشه در آغوش خود اسیر کند.


_دستتو بردار!


سونگهون فریاد زد اما صدایش آنقدر که می خواست محکم نبود.


_نه.


جیک به سادگی پاسخ داد و صورتش را به پشت گردن سونگهون نزدیک کرد. نفس گرمش روی پوست حساس گردنش نشست و سونگهون، بی اختیار لرزید.

وقتی به جمع بازگشتند، نگاه های حیرت زده ی مهمانان را روی خودشان حس کردند. همچنان شایعاتی زمزمه وار به گوششان می خورد.

سونگهون از خجالت سرخ شده بود. گونه اش با آن خراش تازه، مانند شکوفه ای سرخ در بین برف می درخشید. با عجله از اسب پیاده شد و بدون اینکه نگاهی به پشت سرش بندازد، به سمت چادر پذیرایی دوید. اشک در چشمانش حلقه زده بود؛ اشکِ شرم، اشکِ عصبانیت، و اشکِ چیزی که جرئت نمیکرد اسمش را بر زبان آورد. اما جیک به آرامی از اسب پایین آمد و گوشه ای از جمعیت محو شد.

جو سالن بعد از آن اتفاق، نامطبوع بود. زمزمه های مهمانان، مانند زنبورهای عصبانی، در فضا می پیچیدند. سونگهون که هنوز از خراش صورت و آن دست های محکم دور کمرش شرمنده بود، تصمیم گرفت نوازندگان را خبر کند و کمی برنامه ی امشب را تغییر دهد.

نوازندگان به دستور ولیعهد، روی صحنه شروع به نواختن کردند. مهمانان، یکی یکی وسط دشت راه افتادند. شاهزاده ها و شاهدخت ها با لبخند، دست در دست هم می چرخیدند. اما سونگهون، گوشه ای ایستاده بود و خراش روی گونه اش را با دستمالی کوچک پوشانده بود. هیچکس نبود که او را به رقص دعوت کند. پسرها با دخترها می رقصیدند و سونگهون، درخشان اما منزوی تنها مانده بود. با خودش فکر کرد و تلخی شراب ننوشیده را در گلویش حس کرد:

«حتماً تقصیر این خراشه. هیچکس نمی خواد با ولیعهدی که صورتش زخمیه برقصه. آره حتما همینطوره، من اضافه نیستم فقط برای همین خراش مسخرست!»

اما درست در لحظه ای که سونگهون به فکر پنهان شدن در گوشه ی خلوت تری افتاده بود، جیک از وسط جمع، دست از رقصیدن با شاهدختی برداشت و مستقیم به سمت او آمد. دستش را دراز کرد و تعظیمی ساختگی، انجام داد:


_میخوای باهم برقصیم، ولیعهد؟


سونگهون نگاهی به دور و برش انداخت؛ همه نگاه می کردند. اگر جواب منفی می داد، باز هم تنها می ماند و سوژه ی حرف ها می شد. بنابراین، دستش را با اکراه روی دست جیک گذاشت و پوست گرم و زبر او را حس کرد:


_باشه، ولی اگه باز هم کاری کنی-


+قسم میخورم، این دفعه فقط می رقصیم!


جیک با لبخند مرموزی گفت و حرف او را قطع کرد؛ اما چشمانش با آن جمله مطابقت نداشت.

آنها به وسط جمع رفتند.. دست جیک روی کمر سونگهون بود. سونگهون در تلاش بود به جایی جز شانه‌های پهن جیک نگاه کند، اما در هر چرخش صورتش به آن چهره‌ ی غریبه نزدیک‌ تر می‌ شد. سونگهون بالاخره جرئت کرد تا با صدایی که سعی در محکم بودنش داشت می‌کرد، پرسید. اما صدایش در میان موسیقی و همهمه، ضعیف و لرزان بیرون آمد:


_چرا انقدر بهم نگاه می‌ کنی؟


+چون زیبایی.


جیک به سادگی پاسخ داد. گویا که از گفتن این حرف، هیچ خجالت یا تردیدی نداشت.

گونه‌های سونگهون سرخ‌تر شد:


_ ولی تو حتی اسمم رو نمی‌دونی...


جیک با همان لحن آرام و مغرورانه، طوری که انگار سال‌هاست او را می‌شناسد، ادامه داد:


_پارک سونگهون، ولیعهد سرزمین و تنها فرزند پادشاه، متولد هجدهمین روز از ماه اول... و تو فکر می‌کنی من اسمت رو نمی‌دونم؟


سونگهون شوکه شد اما قدمی به عقب برنداشت:


_چطور-


+وظیفه‌ی یک شاهزاده اینه که درباره‌ ی همسایه هاش بدونه.


جیک لبخندی زد و سونگهون را یک دور، کامل چرخاند:


_مخصوصا اگه اون همسایه، انقدر... جذاب باشه.


سونگهون دستش را پس نکشید اما با صدای بلند و عصبانی گفت:


_بس کن! تو فقط می خوای آبرومو ببری!


جیک ناگهان ایستاد. در میان جمعیت رقصنده، هر دو ایستادند. نگاه جیک، عمیق، بی‌پروا و کاملا جدی به چشمان سونگهون دوخته شده بود.. سپس با صدایی که دیگر اثری از شوخی در آن نبود، گفت:


_اگه می‌خواستم آبروت رو ببرم، توی جنگل ولت می‌کردم تا پرتگاه تو رو ببلعه. اما این کار رو نکردم. نمی‌دونی چرا؟


سونگهون نتوانست جوابی دهد. فقط به چشم‌های تیره ی پسر رو به رویش خیره ماند. جیک لبخندش را پس گرفت و صورتش را به سونگهون نزدیک کرد.


_چون نمی‌خواستم زیباترین چیزی که امشب دیدم رو از دست بدم.


قبل از اینکه سونگهون بتواند پاسخی بدهد، اولین قطرات باران از آسمان تاریک فرو ریخت. قطرات شیشه ای رنگ، بر روی چمن‌ها و لباس‌های ابریشمی می‌نشستند. ابتدا آرام، سپس سنگین‌تر و منظم‌تر. صدای باران به تدریج بلندتر از موسیقی شد، اما رقصنده‌ها همچنان می‌چرخیدند، گویا فارغ از باران بودند. شاید هم شرابِ مست‌کننده، آنها را از واقعیت دور کرده بود. در همان حین، سونگهون نگاهش را از جیک دزدید و گفت:


_ لعنتی بارون شد، الان لباسام خیس میشه...


+نترس، باهم خیس میشیم.


جیک گفت و دومرتبه دستش را روی کمر سونگهون گذاشت باز هم، شروع به چرخیدن کردند. اما این بار، سونگهون مقاومت نکرد. باران موهایش را خیس کرده بود، تاج طلایی روی سرش سنگین‌تر شده بود و لباس ابریشمی‌اش به بدنش چسبیده بود.

لحظه ای موسیقی به اوج رسید.. سونگهون در میان یک چرخش، پایش روی چمن خیس لیز خورد. بدنش به سمت عقب متمایل و ذهنش خالی از هر افکاری شد. اطمینان داشت محکم، به زمین سرد و نمناک برخورد می کند، اما دستی محکم پشت کمرش را گرفت و او را نگه داشت.

جیک خیلی سریع حرکت کرده بود... یک دستش پشت کمر سونگهون و دست دیگرش روی شانه‌ ی او بود. صورت‌ هایشان آنقدر به هم نزدیک بودند که سونگهون می‌توانست قطرات باران را روی مژه‌ های بلند جیک ببیند... چشمانشان در هم گره خورد و سپس، لب‌هایشان به هم رسید.

دنیا لحظه ای برای سونگهون. زمان متوقف شد، فضا منقبض گشت و جهان به آن نقطه‌ی کوچک تماسِ لب‌هایشان خلاصه شد. صدای باران محو شد، موسیقی ناپدید گشت، جمعیت مه آلود شد. فقط لب‌های نرم و گرم جیک روی لب‌هایش بود که آرام، با حوصله‌ ای که از یک مرد مغرور بعید بود، لب بالایی‌ اش را می‌مکید.

جیک می‌توانست عقب بکشد. می‌دانست که همه نگاه می‌کنند. می‌دانست که این کار، عواقب ناگواری برای هر دو داشته دارد. اما عقب نکشید. به جای آن، بیشتر به او چسبید و لب سونگهون را عمیق تر به کام خود کشید. زبانش به آرامی مرز لب‌ های سونگهون را لمس کرد، درخواستی خاموش برای اجازه.

سونگهون، با تمام وجودی که لرزان بود و لب‌ هایی که بی‌ تجربه، درِ دهانش را به روی او گشود. بوسه عمیق‌ تر شد. دست جیک پشت کمر سونگهون محکم‌ تر فشار آورد تا او را به خودش بچسباند و سونگهون، بی‌اختیار، انگشتانش را در پارچه‌ی خیسِ لباس جیک فرو برد و طعم باران، شراب و چیزی شیرین‌ تر روی زبانش نشست؛ طعمی که هرگز از یاد نمی برد.

زمانی که بالاخره جیک عقب کشید، هر دو نفس‌ نفس می‌زدند. باران همچنان می‌بارید و قطرات روی مژه‌ ها و گونه‌ هایشان می‌نشست. سونگهون با چشمانی گرد و معصوم، که حالا دیگر نه ترس در آنها بود و نه عصبانیت، به جیک خیره شده بود. لب‌هایش کمی ورم کرده بود و اثری از بوسه روی آنها باقی مانده بود. در آن لحظه، برای سونگهون مهم نبود که چند نفر آنها را دیده‌ اند. مهم نبود که فردا چه حرف‌ هایی خواهد شنید. مهم فقط این بود که در آن بوسه، چیزی را یافته بود که تا عمری، از آن محروم بود.

جیک با لبخندی که اینبار هیچ‌گونه پوزخندی در آن نبود، انگشتش را به آرامی روی لب پایین سونگهون کشید و زمزمه کرد:


_ بریم داخل.. نمی‌خوام سرما بخوری، ولیعهد.


سونگهون دستش را روی دهانش گذاشت، انگار که می‌ خواست آن بوسه را حبس کند و سپس بدون اینکه نگاهی به دور و برش بیندازد، به سمت کاخ دوید.

اما جیک در میان باران ایستاده بود. موهای خیس اش به پیشانی‌ اش چسبیده بود. نگاهش تا در ورودی، سونگهون را دنبال کرد و مانند شکارچی ای که تازه شکار خود را گیر انداخته بود، لبخند مرموزی زد.

داخل سالن، باران به پشت پنجره ها می کوبید و ضرب‌ آهنگ آرامش‌ بخشی ایجاد می‌ کرد. خدمتکاران لیوان‌ های شراب را میان مهمانان تقسیم کردند. اما سونگهون گوشه‌ ی سالن، پشت یکی از ستون‌ های بزرگ، پنهان شده بود. دستش همچنان روی لب‌هایش بود و انگشتانش به آرامی لب بالایی‌ اش را لمس می‌کردند. زیر لب با خود مرور می کرد:

«چرا عقب نکشید؟ چرا محکم تر چسبید؟ چرا... چرا منم عقب نکشیدم؟»

جواب این سوال ها را نمی دانست اما به خوبی می‌دانست که دیگر نمی‌توانست تظاهر کند، هیچ‌ اتفاقی نیفتاده است. خراش روی گونه‌اش، تیر می‌کشید و لب های ورم کرده اش، خیس بودند.


_نوشیدنیت رو بالا ببر، ولیعهد.


صدای آشنا بالای سر سونگهون پیچید. با شوک به اطراف نگاه کرد و جیک را در کنار خود دید که لیوان شرابش را بالا گرفته بود، باران موهایش را خیس کرده بود.

سونگهون گونه‌هایش داغ شد، دیگر نمی‌توانست به چشمان جیک نگاه کند.. با تردید گفت:


_من... من تا حالا شراب نخوردم...


جیک سکوت کرد، لیوانش را به لیوان سونگهون زد؛ با ملایمتی که از او انتظار نمی رفت، سرش را بالا برد و نوشید. چشمانش به سونگهون و قطرات شراب روی لب پایین‌ او دوخته شده بودند.

سونگهون هم نفس عمیقی کشید و لیوان را بالا برد. طعم شیرین و اندکی تلخ شراب، برای اولین بار زبانش را نوازش کرد. کمی سرفه کرد و جیک با لبخندی که اینبار کاملاً گرم و صمیمی بود، لیوان را از دستش گرفت و گفت:


_آروم، ولیعهد.


دستش برای لحظه ای به دست سونگهون برخورد کرد. آن‌ها کنار هم، پشت ستون ایستاده بودند. آنجا کسی نمی‌توانست آنها را ببیند. سونگهون با نوک انگشتش، لب بالایی خود را لمس کرد. جای بوسه‌ی جیک هنوز آنجا بود، گرم و زنده. شرابِ تازه‌نوشیده، جرقه‌ای از جسارت در دلش انداخته بود:


_چرا عقب نکشیدی؟


چشمانش را با خماری شراب بالا آورد و ادامه داد:


_وقتی افتادم... چرا وقتی همه نگاه می‌کردن، عقب نکشیدی و نگفتی این اتفاق فقط یک تصادف بود؟


جیک نگاهش را از چهره‌ ی سونگهون نگرفت. گویا سعی داشت تک‌ تک خطوط آن صورت زیبا را در حافظهٔ خود حک کند؛ آن خراش تازه، آن لب‌ های شرابی، آن چشمان گرد که حال دیگر معصومیت کودکانه ای در آنها نبود:


_نمی‌خواستم.


جیک با قاطعیت تمام پاسخ داد و به آن چشمان خمار زل زد.

این بار، سونگهون نترسید. با چشمان خمار و لب‌ های شرابی، به سمت جیک خم شد، پشتش را به ستون تکیه داد، سپس سرش را کمی بالا گرفت و چشمانش را بست... درخواستی خاموش، درخواستی که نمی‌دانست چرا برای اولین بار در زندگی‌ اش جرئت کرده است آن را بکند.

جیک برای لحظه‌ای مکث کرد. نگاهش به چهره‌ ی سونگهون دوخته شد و سپس به آن لب‌ های نیمه‌ باز، به آن مژه‌ های لرزان، به آن گردن ظریف که نبضش به سرعت می‌زد. دستش را روی گونه‌ ی سرخ سونگهون کشید و صورتش را به او نزدیک کرد. لب‌هایش تقریباً به لب‌های سونگهون رسیده بود، تا اینکه...


_عالی‌جناب؟!


صدای خدمتکار در همان نزدیکی‌ ها پیچید. صدای قدم‌ هایی که به سرعت به سمت آن ستون نزدیک می‌شدند، سونگهون را با وحشت به واقعیت برگرداند... چشم باز کرد و جیک را به عقب هل داد. خدمتکار شخصی‌ اش، در انتهای راهرو ظاهر شده بود و داشت به سمت آنها می‌ آمد... نباید آنها را در این حالت می‌دید. نباید کسی می‌فهمید که ولیعهد سرزمین پشت ستون در آغوش یک شاهزاده‌ی دیگر، درخواست بوسه می‌ کند. سونگهون با عجله دست جیک را گرفت و با سرعت از پشت ستون خارج شد:


_ همراهم بیا!


از کنار خدمتکاران و میز های پذیرایی، از میان راهروهای پیچ‌ در پیچ کاخ دویدند. قلب سونگهون، محکم در سینه اش می‌کوبید و نفس‌هایش بریده‌ ای از گلویش خارج می‌شد، در همان حالت دست جیک را آنقدر محکم گرفته بود که انگشتانش سفید شده بود.

گویا بالاخره رهایی یافتند، وارد اتاق خواب شخصی سونگهون شدند و در بسته شد. سونگهون، نفس زنان به پشت در تکیه داد. قفسه‌ ی سینه‌ اش بالا و پایین می‌ رفت و دکمه‌ ی اول لباسش در اثر دویدن، باز شده بود و بخشی از گردن سفید و استخوان ترقوه‌ اش را نمایان می‌کرد.

جیک نگاهی به آن دکمه‌ ی باز انداخت، به آن گردن خیس از عرق. سعی کرد ذهنش را از افکار شهوتی دور کند اما دیدگانش خیانت می‌کردند. جیک یک قدم به سونگهون صدایی گرفته و عمیق پرسید:


_اون.. کی بود؟


سونگهون باز هم نفس عمیق کشید و نگاهش را پایین انداخت:


_خدمتکار شخصی‌ ام... ما را نباید می‌دید، اگر کسی بفهمد که من با... با یک پسر...


جیک یک قدم دیگر نزدیک‌تر شد. حالا آنقدر به سونگهون نزدیک بود که می‌توانست گرمای بدنش را حس کند؛ بوی شراب و باران و عرق از تنش بلند می‌شد:


_اگه بفهمن؟!


سونگهون نتوانست جواب بدهد. انگار که کلمات، در گلویش گیر کرده بودند.

جیک آنقدر به او نزدیک بود که می‌توانست ضربان قلب تندش را بشنود. سونگهون با چشمانی که از هیجان می‌درخشید، به سمت تخت رفت و روی لبه‌ ی آن نشست. با دست‌های لرزان، کمربند لباسش را باز کرد تا نفس‌ هایش راحت‌ تر شود. پارچه‌ ی ابریشمی روی شانه هایش لغزید و کمی پایین‌تر آمد.


جیک زیر چشمی نگاهش می‌کرد، نگاه او، سونگهون را برمی‌انگیخت و می‌ ترساند.

سونگهون با صدایی که به سختی شنیده می‌شد، گفت. آنقدر نرم که انگار از گفتن آن پشیمان خواهد شد:


_بیا اینجا


اما قبل از اینکه جیک حرکت کند، سونگهون خودش از جا بلند شد و به سمت او رفت. دست‌هایش را دور گردن جیک انداخت و لب‌ هایش را به لب‌ های او چسباند. بوسه شلخته و بی‌ تجربه ای را با زبانی که نمی‌دانست کجا باید برود و با لب‌ هایی که بی‌وقفه می‌ لرزیدند. اینبار دیگر باران و شاهدی در کار نبود، فقط دو ولیعهد، تنها در کنار هم بودند.

جیک لبخندی زد؛ لبخندی که اینبار نه تمسخرآمیز بود و نه مرموز، بلکه سرشار از محبت آشکار بود. جیک دستش را پشت گردن سونگهون گذاشت و کنترل را به دست گرفت. زبانش را وارد دهان سونگهون کرد و طعم شراب و شیرینی کیک را چشید.

سونگهون با ناله‌ای خفه، بوسه را پاسخ داد. دست‌هایش محکم‌تر دور گردن جیک حلقه شدند، انگار که می‌ترسید این لحظه از دست برود؛ انگار که اگر رهایش می کرد، همه‌چیز به خوابی شیرین تبدیل خواهد شد.. که با طلوع خورشید محو می‌شود.

وقتی از هم فاصله گرفتن، نفس‌ هایشان به شماره افتاد. سونگهون با چشمانی خیس و لب‌ های براق پرسید:


_اسمت چیه؟ نه اون اسمی که وظیفته به عنوان ولیعهد بدونی، اسم واقعیت!


جیک پیشانی‌ اش را به پیشانی سونگهون چسباند:


_ جیک، فقط جیک. و تو، سونگهون... تو دیگه برای من فقط یک ولیعهد نیستی!


حرف دیگری نبود. سونگهون دکمه‌ های لباسش را یکی یکی باز کرد و لباس ابریشمی اش از شانه هایش به پایین افتاد.

جیک نیز کمربند و لباسش را درآورد. شراب در رگ‌ هایشان جریان داشت و قلب‌ هایشان به تندی می‌ تپید، اما می‌ دانستند چه می‌ کنند؛ انتخابی آگاهانه میان دو پادشاه آینده. جیک، سونگهون را به‌ آرامی روی تخت خواباند. نور کم شمع‌ ها بر بدن سفید و ظریفش می‌ درخشید. جیک برای لحظه‌ای به او خیره شد؛ گویا که نمی‌توانست باور کند تمام این زیبایی، تمام این معصومیت، تمام این اعتماد، در مقابلش خوابیده است.

جیک انگشتش را به آرامی روی خراش گونه‌ ی سونگهون کشید و زمزمه کرد:


_هرگز... هرگز به کسی جز من، اجازه نده که به تو صدمه بزنه...


سونگهون با لبخندی لرزان پاسخ داد:


_پس تو هم به من صدمه می‌زنی؟


+من تو رو مال خودم می‌ کنم، این با صدمه زدن فرق داره.


جیک گفت و لب‌ هایش را به گردن سونگهون چسباند. شروع کرد به بوسیدن گردنش، با دندان‌ هایش پوست نرم او را می‌گرفت و مک می‌ زد تا نشانه‌ های قرمزی بر جای بگذارد؛ نشانه‌ هایی که تا فردا صبح، یادآور این شب خواهد بود. نشانه‌هایی که به دنیا می‌گفت، این پسر، دیگر فقط ولیعهد سرزمین نیست؛ او مال کسی شده است.

سونگهون کمرش را قوس داد و انگشتانش را در موهای طلایی جیک فرو برد. صدایش لرزان و آغشته به لذتی تازه بود.


_آه.. جیک....


جیک به سمت پایین رفت. نیپل سونگهون را در دهان گرفت و با نوک زبانش شروع به نوازش آن کرد. گاز های ملایمی می‌گرفت که باعث می شد سونگهون، بی‌ اختیار جیغ بکشد، سپس با لبخندی شیطانی، دوباره آن را می‌ مکید تا آرام شود. جیک خم شد و در گوش او زمزمه کرد:


_آروم، عزیزم، ممکنه کسی صدات رو بشنوه. نکنه می‌خوای خدمتکارت بیاد و ببینه که ولیعهدش در چه حالیه؟


سونگهون به جای صحبت، ناله می‌ کرد و باسنش را بیشتر به سمت جیک فشار می‌ داد.

جیک سکوت کرد و به آرامی، شلوار سونگهون را پایین کشید و خودش را بین ران‌ های باز او جای داد. با یک دست، از زیر باکسر سونگهون، عضو او را لمس کرد و با ریتمی آرام و شهوانی شروع به نوازش آن کرد.

سونگهون ناله ی بلندی کرد و کمرش را التماس آمیز، از روی تخت بلند کرد.


_به من بگو.. چی می‌خوای سونگهون؟


جیک با صدای گرفته در گوشش زمزمه کرد، گرمای نفسش روی پوست حساس سونگهون نشست و او را به لرزه انداخت.


_ تو رو... می‌خوام که-


سونگهون نتوانست جمله اش را تمام کند و به جای آن، ناله‌ ای کشیده از گلویش بیرون آمد.

جیک چیزی نگفت، خودش را کامل لخت کرد. بدن ورزیده اش زیر نور شمع‌ ها، می‌ درخشید. جیک انگشت میانی‌ اش را به‌ آرامی وارد حفره‌ ی باسن سونگهون کرد و با حوصله‌ ای که از آن مرد مغرور بعید بود، شروع به حرکت کرد. سونگهون فریاد های خفه‌ ای می کشید که جیک با بوسه‌ هایی بر لب‌ هایش، آنها را می‌بلعید. انگشت حلقه‌ اش را هم اضافه کرد و مثل قیچی از هم باز کرد تا جای بیشتری برای خودش آماده شود.


_جیک... لطفاً... کافیه...


سونگهون چنگی به ملحفه‌ ها زد و اشک از چشمانش جاری شد؛ اشکِ درد، اما اشکِ اشتیاقی که نمی‌دانست با آن چه کند. اولین بار بود که چنین چیزی را تجربه می‌کرد، اولین بار که کسی اینقدر عمیق به او نفوذ می‌کرد.

جیک بعد از آماده‌ سازی کامل، آرام و با احتیاط، عضو خود را وارد سونگهون کرد.

سونگهون از شدت درد و بزرگیِ اندازه، جیغی بلند کشید که اگر جیک سریع لب‌ هایش را روی لب‌ های او نمی‌ کوبید، تا آخر کاخ شنیده می‌ شد.

جیک چند لحظه مکث کرد؛ نه از روی تردید، بلکه برای اینکه بگذارد سونگهون به اندازه اش عادت کند. عرق از پیشانی‌ اش چکید و آرام روی گونه‌ ی سونگهون نشست. صدای جیک از کنترل خارج شده بود، خشن و لرزان گفت:


_نفس بکش، عزیزم. به من اعتماد کن.


وقتی نفس های سونگهون به‌ آرامی منظم شد، جیک شروع به حرکت کرد. در ابتدا آرام، اما عمیق‌ و سریع‌ تر.

بدن‌ هایشان به هم می‌خورد، قطرات عرق بر پوستشان می‌ درخشید و ناله هایشان در هوای گرم اتاق می‌پیچید، تخت زیر سنگینی آن دو نفر به آرامی حرکت می‌کرد و شمع‌ ها سایه‌ های در هم تنیده‌ شان را روی دیوار می‌ انداختند.

سونگهون با چشمانی بسته و لب‌ های نیمه‌ باز،با صدایی گرفته گفت:


_جیک... من دارم...


+منم، با همدیگه...


جیک نفس‌ هایش به شماره افتاده و حرکاتش تندتر و بی‌ نظم‌ تر شده بودند.

در نهایت، جیک درون سونگهون و سونگهون بر روی شکم خودش، به اوج رسید.

هر دو برای لحظاتی در سکوت فرو رفتند؛ تنها صدای نفس‌ های سنگین و ضربان قلب‌ های تند در اتاق می‌ پیچید. جیک روی دست سونگهون افتاد و پیشانی‌ خود را به شانه ی خیس او چسباند.

چشمان سونگهون سنگین می‌ شدند... دستش را دور کمر جیک حلقه کرد و در حالی که نفس‌ هایش آرام‌ تر می‌ شد، آرام، به خواب رفت. انگشتانش همچنان در موهای جیک فرو رفته بود، گویا حتی در خواب هم نمی‌ خواست او را رها کند.

جیک مدتی به چهره‌ ی آرام و معصوم او نگاه کرد. در خواب، خط اخم از پیشانی سونگهون محو شده بود و لبخندی کوچک روی لب‌ هایش نقش بسته بود. جیک انگشتش را به‌ آرامی روی خراش گونه‌ ی او کشید و لبخندی زد، لبخندی که هیچ کس تا به حال ندیده از او بود. جیک، پیشانی‌، گونه، پلک ها و در نهایت لب سونگهون را بوسید و در تاریکی زمزمه کرد:


_ قسم می‌خورم که تا ابد به این عشق ادامه بدم؛ تو مال منی سونگهون و من... من مال تو ام.


باد از میان پنجره‌ ی نیمه‌ باز می‌ وزید و نور شمع‌ های اتاق را به رقص در می‌ آورد. باران آرام‌ و ملایم تر می‌ بارید و ماه کامل، از پشت ابر، بر دو بدن در هم تنیده در تخت می‌ تابید. دو شاهزاده از دو سرزمین همسایه، در آغوش هم خوابیده بودند؛ غافل از اینکه صبح، دنیایشان با تازگیِ یک عشق پنهان، به کلی دگرگون خواهد شد، و همچنین غافل از اینکه این شب، آغازگر سرنوشتی بود که هیچ‌ یک از آنها تصور نمی‌ کردن.


"The end"

Report Page