Go big or go home
Translated by Soren
پووین هیچوقت واقعاً اهل طالعبینی نبود. به این جور چیزا اعتقاد نداشت، خب نه واقعاً، اما یه چیزی تو چک کردن اپ طالعبینی گوشیش هر صبح آرومش میکرد. از زیبایی ملایمش خوشش میاومد، از نصیحتهای شاعرانه، از اون حس آرومی که انگار کیهان یه ذره حواسش بهش هست.
پوند روی کاناپهی پووین چادر زده بود. اتاقخوابهای خوابگاهشون جدا بود، دقیقاً روبروی هم تو راهرو، ولی پوند معمولاً اینجا میموند، تو اتاق نشیمن پووین؛دلیل خاصی نداشت، فقط دوست داشت اذیتش کنه.
-دوباره داری اون چیزا رو میخونی؟
پوند پرسید، خوابآلود پلک میزد و پووین داشت تو گوشیش اسکرول میکرد.
+آره برای فان خوشم میاد.
پووین جواب داد و جرعهای از قهوهش زد.
-فکر میکنم فقط دوست داری بهت بگن خاص هستی.
پوند پوزخند زد.
+مگه همه اینطور نیستیم؟
پووین بلند شد و گوشیش رو هل داد تو دست پوند.
+امروز رو بخون.
اسکورپیو: امروز ممکنه یه تغییر غیرمنتظره تو دیدگاهت بیاره. ممکنه دنیا رو از چشم یکی دیگه ببینی. به این گیجی اعتماد کن، برای همیشه نمیمونه.
اکواریس:داری تشنهی فهمیده شدن میشی، تشنهی نزدیکی.به چیزا از زاویه جدید نگاه کن.چیزی که مال توئه ممکنه مال تو نمونه. ولی برمیگرده.
پوند ابرو بالا انداخت
-همیشه اینقدر عجیب و دراماتیک و دقیقن؟
+نه، معمولاً نه
پووین خندید.
-شاید، اوه، عطارد رفته تو گاتورید یا یه چیزی؟
+رتروگراد، آره. شاید.
...................................
پووین با یه تکون ناگهانی از خواب پرید.گیج به اطرافش نگاه کرد.
یه بار پلک زد، دو بار. همهچیز غلط به نظر میرسید. دور و برش رو نگاه کرد، چشماش اتاق رو جارو میکرد. اتاق خودش بود، همهچیز سر جاش. ولی پتو سبکتر به نظر میرسید، بالش نرمتر.
تکون خورد و نشست. اندامهاش خشک و سفت بودن، انگار مال خودش نبودن. فشار تو جاهای اشتباه بود، رو شونههاش، رو باسنش، رو سینهش.
پووین ناله کرد. و صدایی که ازش دراومد... مال خودش نبود.
به دستاش نگاه کرد،دستای خودش نبودن. بزرگ بودن، زبر، با انگشتای بلند. دستشو به صورتش رسوند.صورتشم نبود.ساختار استخونیش فرق داشت، بینیش، فک تیزش، رنگ پوستش.
+پوند؟
نفسنفس زد،صدای پوند بود.
+نه، این نمیتونه...واقعاً داره اتفاق میافته.
پووین پتو رو پرت کرد. پاشو انداخت از لبهی تخت. به زاویهی اشتباه به زمین خوردن، بلندتر از همیشه بودن، رونها قوی و ضخیم شده بودن. و اون وزن بینشون...
وقتی بلند شد حسش کرد، بین پاهاش. ناجور جابهجا شد. اونجا بود، و خیلی بزرگ بود.
وقتی تو آینه نگاه کرد، پوند بهش خیره شد. موی مشکی بههمریخته، چشمای خوابآلود، بدن عضلانی، شبیه یه پاپی بزرگ. فقط شورت باکسر پوشیده بود، باکسر پووین، همونی که دیروز قبل خواب پوشیده بود. تنگ بود، طول پوند رو تقریباً اذیت کننده در آغوش گرفته بودن. میتونست انعکاس برآمدگی رو ببینه.
پووین یه لحظه مردد شد، بعد کف دستش رو پایین آورد و-
-پووین؟! چه کوفتی داره اتفاق میوفته؟
پووین صدای خودش رو از پشت در ورودی شنید که وحشتزده فریاد میزد.
فوری دست از کار کشید، ناجور به سمت راهرو حرکت کرد، هنوز داشت به اندازهی فعلیش عادت میکرد.
تو حموم به هم خیره شدن، پابرهنه رو کاشیهای سرد، هر دو برای یه لحظهی طولانی خیلی شوکه بودن که حرف بزنن.
پوند، تو بدن پووین، به سینک چسبیده بود انگار تنها چیزی بود که سرپا نگهش میداشت.
-مردیم؟
بالاخره پوند پرسید.
پووین سرش رو، سر پوند رو، تکون داد.
+فکر نکنم.
نزدیک اینه رفت.دستش رو بالا برد و دوباره فک پوند رو لمس کرد، انحنای گونهای که هیچوقت اعتراف نمیکرد تحسینش میکنه.
-باشه، پس مثل... واقعاً چه گهی داره اتفاق میوفته؟
پوند نفس بیرون داد، صداش از ناباوری اروم بود.
پووین داشت سعی میکرد که داد نزنه.
+باحاله. پس کاملاً بدنهامون رو عوض کردیم بدون هیچ توضیحی.
پوند یه خندهی خشک زد و نشست روی زمین.
+گوشیم کجاست؟ به گوشیم نیاز دارم
پووین یهویی بلند شد، از حموم بیرون زد و چند ثانیه بعد با گوشی تو دستش برگشت، با عجله چیزی سرچ میکرد.
-داری چیکار میکنی؟
+طالع امروز رو چک میکنم.
-چرا حالا اینقدر مهمه؟
+شاید بتونه کمکمون کنه این... موقعیت رو بفهمیم.
-پووین، این مزخرفات طالعبینی رو همین الان تموم کن، این-
صدای افتادن گوشی پووین پای پاش حرفش رو قطع کرد. سر تکون داد و برداشتش.
اسکورپیو: دیدگاه یه هدیهست. به پوست جدیدی که بهت داده شده اعتماد کن. مال تو نیست، ولی ممکنه همهچیزی که نیاز داری بدونی رو بهت یاد بده.
اکواریس: گاهی باید خود واقعیت رو به بقیه نشون بدی تا بفهمنت.
پوند از صفحهی گوشی نگاهش رو برداشت و آه کشید.
-فاک... یعنی واقعبینانه، این جور چیزا همیشه تو بیست و چهار ساعت تموم میشه، نه؟
+منظورت از این جور چیزا چیه؟
-میدونی، تو فیلمها، سریالها، کمیکها. بدن عوض میکنی، وحشت میکنی، یه جور کشف احساسی میکنی و بعد تا صبح بعد عادی میشی.
پوند مبهم توضیح داد.
پووین یه نگاه عصبانی بهش انداخت
+پس نقشهت اینه که فقط صبر کنی تموم بشه؟
پوند شونه بالا انداخت:
-خب آره، مگه نقشهی بهتری داری؟
+باشه
پووین زیر لب گفت.
+ولی اگه فردا هم هنوز اینطور باشه، پلیس و آمبولانس و ایستگاه خبری رو صدا میزنم و-
پوند یه خندهی نرم کرد:
-آروم باش. فقط امروز کمحاشیه بمونیم. تو اتاقهامون بمونیم، که هیچی عجیب نشه.
+آره، انگار از این عجیبتر هم میشه...
پووین زیر لب گفت، سرشو توی دستاش گرفته بود.
-باشه، پس... هر دو تو میمونیم. هیچ آزمایش عجیبی نمیکنیم، با هیچی ور نمیریم،بدن همدیگه رو کاوش نمیکنیم
+باشه
به نشونه تایید بهم دست دادن،دست بزرگ پوند دست کوچیک پووین رو در بر گرفت، و حس عجیبی داشت. هوا بینشون یه ثانیه بیشتر از حد معمول ناجور موند.
فقط بیست و چهار ساعته. هر دو میتونن تحمل کنن. مگه نه؟
پووین رو تخت دراز کشیده بود، ملافه تا نیمهی پاهاش کشیده شده بود، اتاق جز نور ملایم چراغ میز تاریک بود. ساعتها بود به سقف خیره شده بود، نمیتونست بخوابه. نه با اون حرارت که تو وجودش میسوخت، نه با خاطرهی چیزی که زودتر تو آینه دیده بود. دوباره جابهجا شد، سعی کرد راحت بشه، ولی غیرممکن بود سنگینی بین پاهاش رو نادیده بگیره، اونطور که با هر حرکت بیقرار یه ذره میتپید. تمام روز اینطور بود. هر مالش کوچیک پارچه به دیک پوند محسوس بود، انگار حتی وقتی پووین تمام تلاشش رو میکرد تظاهر کنه متوجه نیست، توجه میطلبید.
ولی حالا، تنها تو تاریکی، کنجکاویش بلندتر از عذاب وجدانش بود.
فقط یه نگاه، یه لمس.
پتو رو آروم کنار زد، دستش رو زیر کش کمر باکسر پوند برد.
وقتی آزادش کرد، وقتی واقعاً دیدش، نفسش برید انگار مشت خورده.
غولپیکر بود.نرم، ضخیم و بلند روی رونش آویزون بود، سرخ و سنگین، رگدار و کامل به شکلی که دهنش خشک شد. خیلی بزرگتر از هر دیکی بود که پووین تا حالا لمس کرده بود، اون اندازهای که فقط تو پورن میبینی. ولی این واقعی بود. و مال اون بود - فعلاً.
پووین لباشو از ناله گاز گرفت وقتی کف دستش حرکت کرد، حتی درست فشار نمیداد، فقط لمس میکرد. هر عصب روشن شده بود، پوستش حساس بود. مجبور شد به عقب تکیه بده، رونهاش سفت بود، انگشتای پاشو جمع کرد. دیک سریع داشت سفت میشد.
معدهش با عذاب وجدان پیچید. این مال تو نیست، اجازه نداری این کار رو بکنی. ولی عذاب وجدان به پای میل نمیرسید.
با نوازشهای ملایم شروع کرد، بافت رو تست میکرد، شکل رو، گرما رو. اونطور که تو دستش میتپید و بیشتر میخواست.
قصد نداشت جلوتر بره، قصد نداشت ازش استفاده کنه، ولی حالا کاملاً سفت بود، انقدر سفت که نمیتونست وایسه.
+خدایا
زیر لب گفت، صداش خشن بود.
+چطور با این زندگی میکنی؟
نوازشهاش اول ناجور بودن، سعی میکرد ریتم رو پیدا کنه. طولش از دستش در میبرد. عادت داشت به حرکتهای کوتاه و سریع، ولی این... این فضای بیشتر میخواست، زمان بیشتر، کار بیشتر.
و وزنش تو دستش، اون حرارت محض، سرگیجش میآورد. نمیتونست خیره شدن به این رو متوقف کنه که چطور دست بزرگ پوند به سختی دورش میپیچید، پس دست کوچیک خودش چطور میشد...؟
فقط چند نوازش دیگه نفسش رو سنگینتر کرد، باسنش جابهجا یشد، هر عصب خام و پاسخگو و حساس بود.
طول نکشید.
با یه نفس تیز، پووین سفت شد، از لای دندونهاش ناله کرد در حالی که باسنش بالا پرید. کام روی سینش پاشید، غلیظ و داغ و خیلی زیاد،خیلی بیشتر از چیزی که عادت داشت. تا ترقوش بالا رفت، روی عضلههای شکمش، روی رونهاش، چکهچکهی روی تشک ریخت. با سکوت شوکهشده نگاه کرد که چطور کش باکسر پوند رو خیس میکنه.
شوکه نفس نفس زد.
+فاک
با دستمال دستش رو پاک کرد، سینه اش بالا و پایین میرفت. قلبش آروم نمیشد.
و دوباره داشت سفت میشد.
+میتونم یه بار دیگه امتحان کنم. فقط یه بار، بعد دیگه هیچوقت دست بهش نمیزنم. مشکلی نیست، پوند هیچوقت نمیفهمه.
به خودش گفت فقط برای مقایسه است، فقط برای علم.
پووین رفت رو زانوش، روبهروی آینهی کمد کنار تخت. و به خودش نگاه کرد، به پوند، دیک بزرگش رو با هر دو دست گرفته بود، انگشتهاش رو دور دیک شل سفت گرفتل بود.
انعکاس صورت پوند،پووین رو دیوونه میکرد. گیج به نظر میرسید، سرخ شده بود، لبها باز، چشمها نیمهبسته، خیلی دور از پوند آرام و خونسردی که میشناخت. بیشتر تحریکش میکرد.
تو فانتزی فرو رفت، تصور کرد پوند واقعی داره اینطوری خودارضایی میکنه. چطور خودش رو لمس میکنه؟ دوست داره چیکار کنه؟ آروم میره؟ سریع انجامش میده؟
یکی از دستهاش بالا رفت، سینهش رو کاوش کرد، سینهی پوند رو. هر سینه رو کف دست گرفت، خط عضلهها رو دنبال کرد، روی مسیر محو مو که به شکمش میرسید کشید. وقت گذاشت جاهایی رو لمس کنه که تو بدن خودش به فکر کاوششون نمیافتاد. فرورفتگی ناف پوند، داخل رونهاش، گردنش. و هر بار که دیکش رو سفتتر میکرد، نفسش میبرید.
وقتی دوباره اومد، سنگینتر و شدیدتر بود، روی دستهاش، رونهاش، زمین ریخت. نالهش، نالهی پوند، تو اتاق پیچید، هرزه و درمونده.
پووین بعدش رفت حموم، انگار آب سرد کمک کنه.
قصد نداشت دوباره این کار رو بکنه، ولی آب گرم به پشتش خورد و ناگهان دوباره سفت شد. فقط با فکر کردن بهش. فقط با یادآوری حسش. به دیک سنگین بین پاهاش نگاه کرد که آروم دوباره پر میشد. یه دست رو به دیوار کاشی تکیه داد و بدون تردید سریع شروع به پمپ کردن کرد. این یکی نیازمندانهتر بود، ناامیدانهتر. با هر نوازش نرم ناله میکرد، باهاش تاب میخورد، وقتی نزدیک میشد ناله میکشید. باسنش میلرزید در حالی که تصور میکرد پوند اینجا خودارضایی میکنه، سر به عقب، آب روی سینهش جاری. وقتی روی در حموم میاومد لبش رو گاز میگرفت؟
پووین تو بخار ناله کرد وقتی دوباره روی انگشتهاش اومد، زانوها کمی زیر نیرو خم شدن، آب سرد روی بدنش جاری بود. منیش تو چرکهای غلیظ و ابری سرازیر شد.
+این دیوونه کنندست
زمزمه کرد، پیشونیش رو به شیشه فشار میداد
+این واقعاً دیوونه کنندست
پووین به سختی فرصت ریکاوری داشت که نیاز برگشت، قویتر، گرسنهتر. نمیتونست وایسه، باید دوباره لمسش میکرد.
برگشت به تخت، دوباره دراز کشید، بالش زیر باسنش، زانوها خم، یه دست آروم دیک پوند رو نوازش میکرد در حالی که دست دیگه پایینتر رفت و کمی بالز پوند رو میکشید، وزنشون رو تست میکرد.
+متأسفم
با صدای پوند نفسنفس زد
+نباید انجامش بدم، میدونم، ولی،فاک،خیلی بزرگه-
با هر حرکت ناله میکرد، با خودش زمزمه میکرد، عقل از سرش پریده بود. پوند رو تو بدن خودش تصور کرد. تصور کرد پوند داره خودش رو لمس میکنه. تصور کرد چه حسی داره بدونی این مال توئه، که تو اینجوری ساخته شدی، که کسی میتونه بهت نگاه کنه و به خاطرش بخوادت. تصور کرد پوند تنها تو اتاقش، انگشتها سفت دور خودش، عرقآلود، باسن روی ملافه میکوبه. اون نفس عمیق و گلوگرفتگی که پوند همیشه درست قبل از از دست دادن کنترل میکشید، چشمها فشرده، عضلهها میلرزیدن.
چند بار میتونه بیاد؟ پنج؟ ده؟ بیست؟ شرط میبندم کل تخت رو پر میکنه. انقدر زیاد، غلیظ و داغ، موجموج بیرون میریزه.
پووین اب دهنشو قورت داد. میتونه منو اینطوری پر کنه؟ باسنش ناامیدانه بالا پرید، درد میکشید. میتونه انقدر پر کنم که بترکم؟ انقدر ورم کنم که به سختی بتونم تکون بخورم؟
پووین چشمهاش رو بست و تصور کرد،دیک پوند که میکوبه داخلش، پوستش براق و سرخه، صداش خشن و پارهپاره از نیاز شده.
میخوام اونقدر پر باشم. اونقدر استفاده شده. اونقدر داغون. میخوام کامش ازم بچکه، عمیق فرو بره داخل جایی که هیچکس دیگهای نمیبینه.
+پ-پوند، داغونم میکنی
پووین فریاد زد
+گم، پارهم میکنی.
فکرهاش پیچید. خودش رو تصور کرد که سوار پوند شده، اون چیز عظیم آروم راهش رو به داخلش باز میکنه، سوراخش رو انقدر باز میکشه که گریه کنه. درد میکرد، روزها دردش میموند.
با وضوح تکاندهندهای فهمید که این دیک رو میخواد، دیک پوند رو، داخلش.
پووین دوباره اومد، رونهای عضلانیش میلرزیدن،
کام روی سینش پاشید.
حالا کاملاً از کنترل خارج شده بود.
برگشت، دیک حساس پوند رو بدون ظرافت به ملافه فشار داد، فقط ناامیدی خام، سخت میمالید و میکوبید، مثل حیوون به تشک میمالید.
+میگیرمت پوند، همهات رو میگیرم. میذارم تا وقتی اسم خودم رو فراموش کنم بفاکم بدی،فاک،التماس میکنم، بذار هر روز ازم استفاده کنی، فقط برای اینکه،فاک، فقط برای اینکه عمیق داخل حسش کنم-
اومد، تو سکوت اتاقش فریاد زد، ارگاسم مثل رعد و برق زدش.
فقط همونجا دراز کشید، پر از عذاب وجدان و شرم و پشیمونی و چیزی حتی بدتر.
پووین بیدار شد.درد داشت،ولی نه اونطور که انتظار داشت، بلکه با یه جور خالی بودن. نوعی که به ستون فقراتش چسبیده بود، تو دستهاش نشسته بود، تو سینهش سفت شده بود. بدن دیگه مال اون نبود.
نشست، دستی تو موهایی کشید که خیلی نرم بودن، خیلی آشنا. بدنش، بدن پووین.
بعد در زد. پووین به سمت در رفت، پاهاش رو روی فرش میکشید، هنوز شبح دیک پوند رو بین پاهاش حس میکرد. چیزهایی که کرده بود رو یادش اومد، قولی که شکسته بود. و وقتی بالاخره در رو باز کرد و پوند رو دید که تو چارچوب ایستاده، پوند واقعی، گلوش خشک شد.
-خوبی؟
پوند پرسید، صداش خشنتر از معمول.
پووین سر تکون داد.
+آره. تو؟
پوند سرش رو کج کرد، پشت گردنش رو مالید.
-آره. ولی عجیب بود
پووین نپرسید. نمیخواست بدونه اگه پوند بدنش رو لمس کرده، اگه چیزهایی کشف کرده که نباید میکرد.
شرم مثل یه تختهسنگ تو معدهی پووین نشسته بود. هیچی به پوند نگفت.
پووین دقیقاً سه روز تونست تظاهر کنه همهچیز عادیه. سه روز نشستن کنار پوند تو کتابخونه، سر تکون دادن وسط حرفها، تظاهر به اینکه ذهنش پر از خاطرهی دیک پوند تو کف دستش نیست. سه روز تظاهر به اینکه هر بار که پوند تنبلانه کنارش کش میآد، خوشخیال و بیخبر، میلرزه.
پووین نمیتونست دست از فکر کردن بهش برداره. به وزن اون دیک تو دستش، اندازهش و انحناش، حس نوازش آرومش،تماشای چکهی پریکام که انگار نمیتونست جلوش رو بگیره. حرارت رو یادش بود، لرزش بدن پوند وقتی میاومد، حجم شوکهکنندهش.
یادش بود با صدای پوند ناله کردن، نفسدار و بم و تحت فشار. یادش بود مشت خودش رو مثل اینکه کافی نیست سفت میکرد. چون نبود. میخواستش برگرده. نه فقط برای لمس، نه فقط برای نگاه. میخواستش داخلش باشه.
داشت عقلش رو از دست میداد.
+پوند، میتونم باهات حرف بزنم؟
پووین به سختی در زده بود که پوند در رو باز کرد، هنوز شورت بسکتبال پوشیده بود، موهاش از حموم خیس بود. بوی مواد شوینده و شامپو بدن میداد و چیزی عمیقتر، چیزی داغ.
پووین وارد شد، در پشت سرش بسته شد.
-خوبی؟
پوند پرسید، کنجکاو نگاش میکرد. نشست لبهی تخت، گوشیش رو درآورد، پاهاش مثل اینکه سلاح کشتار جمعی پنهان نکرده تاب میخوردن.
پووین سر تکون داد، قورت داد.
+آره. فقط... باید یه چیزی بگم.
نمیتونست نگاش کنه.
+در مورد وقتی که عوض شدیم
پووین دستی تو موهاش کشید.
پوند پلک زد.
-خب..؟
پووین نفس عمیق کشید، چشمهاش به زمین بودن.
+بدنت. خیلی... خیلی هات بود. و من-
صورت پوند یه ذره عوض شد. سفت شد.
+خودارضایی کردم. خیلی. وقتی تو بودم.
پوند دوباره پلک زد، دهن باز انگار نمیدونست بخنده یا بره.
پووین ادامه داد. مجبور بود.
+میدونم گفتیم دست نزنیم، و میخوام بابت شکستن قول عذرخواهی کنم. ولی فقط نمیتونستم جلوی خودم رو بگیرم. فکر کردم فقط یه بار امتحانش کنم. ولی دیوونهکننده بود. بدنت دیوونهست. و حالا نمیتونم دست از فکر کردن بهش بردارم. به تو. به... دیکت.
سکوت بینشون غیرواقعی بود. پوند تکون نخورد.
+خدایا، دیوونه به نظر میرسم. ولی من، فقط مدام فکر میکنم... چه حسی داره وقتی..وقتی داخل من باشه.
پوند خیره شد.
+میخوام سوارت شم
پووین زمزمه کرد، هنوز بالا رو نگاه نمیکرد.
+لطفاً، نیاز دارم.
-مطمئنی پووین؟ نمیخوام پشیمون شی.
پوند آروم گفت.
+میدونم عجیبه، دوستیم. ولی باید بدونم چه حسی داره. باید بدونم چقدر میتونم تحمل کنم.
-باشه.
پووین بالا نگاه کرد، پلک زد.
+چی
-گفتم باشه
پوند تکرار کرد، گونههاش سرخ بودن.
-منم بهش فکر کردم.
+فکر کردی به... بفاک دادن من؟
-وقتی تو بدنت بودم هیچ کاری نکردم.
پوند زیر لب گفت، چشمها به زمین بود.
-ولی میخواستم. میخواستم بفهمم بدنت چی دوست داره، چی تحریکت میکنه...
+نکردی، ولی حالا میتونی.
پوند سر تکون داد، رو تخت جابهجا شد.
-بدنت... وقتی لمسش کردم خیلی نرم و ظریف بود. اصلاً میتونی تحملش کنی؟
+هیچ ایدهای نداری من چی کار میتونم بکنم.
پووین گفت، قبل از اینکه خودش رو به سمت پوند پرت کنه و بکشدش تو یه بوسهی داغ.
پووین وقت گذاشت برای آمادهسازی. با دقت خودش رو باز کرد،روی تخت پوند دراز کشید، گونههاش سرخ بود، انگشتهاش به آرومی داشتن خودشو باز میکردن. پوند نمیتونست چشم ازش برداره.
همهچیز خیلی گرم بود، تنش توی اتاق به شدت سنگین بود. پووین میتونست صدای قلب هر دوشون رو بالای صدای بلند لیز بودن لوبریکانت بشنوه. هر چهار انگشتش رو با یه پوپ خیس بیرون کشید، نفسنفس میزد.بلند شد و به طرف پوند رفت.روی پاهای پوند نشست.زانوهاش دو طرف باسنش، دستها روی سینهی پوند کاشته، رونهای برهنه اشو به عضلهی گرم پوند فشار داد. پوند کمرش رو گرفته بود انگار میترسید بشکنه. سر ضخیم دیک پوند داغ و سنگین لبهی ورودی پووین نشسته بود، از قبل روی حلقهش پریکام میریخت.
دستهای پووین میلرزیدن. نفسش سطحی بود وقتی پوند نزدیکترش کشید، لبهاشونو دوباره به هم مالیدن. دستهای پوند پهن، گرم، محکم روی کمرش.
-مطمئنی؟
پوند دوباره پرسید.
پووین سر تکون داد، ناامید،پایین تنه اش رو روی دیک پوند میمالید
+هنوز نمیتونم باور کنم این واقعی باشه
زمزمه کرد، چشمهاش گشاد و صداش داغون از ناباوری بودن. -تو-تو...فاک..خیلی بزرگی پوند. حتی ممکن به نظر نمیرسه. خدایا، انقدر ضخیمه. نمیدونم جا میشه یا نه.
پوند گیج به نظر میرسید.
-میتونیم وایسیم، پو. مجبور نیستی-
+نه! نمیفهمی، پوند. باید بگیرمش. هر شب به این فکر کردم، باید حسش کنم، همشو
پووین شونهی پوند رو گرفت و باسنش رو کج کرد، وزن دیک پوند رو جایی که نیاز داشت حس کرد. به عقب سر خورد، با یه دست پشت خودش رسید،دیک ضخیمو رو به سمت ورودیش هدایت کرد. نفسش برید وقتی سر ضخیم کمی نفوذ کرد، ناخنهاش تو سینهی پوند فرو رفتن.
+پوند...
صدای پووین شکست.
+اگه، اگه نتونم همهت رو بگیرم چی؟ اگه زیاد باشه چی؟
-مشکلی نیست پو. مجبور نکن خودت رو، نمیخوام اذیتت کنم.
ابروهای پوند چین خورد.
پووین جواب نداد. به جاش نفس بیرون داد و شل شد، پایینتر روی طول عظیم نشست. ضخامت محض تقریباً غیرقابل تصور بود، یه کشش آروم و بیرحمانه که بازتر از چیزی که فکر میکرد ممکنه بازش کرد. هر اینچ دیک پوند با اصرار بیوقفه ازش میگذشت، انقدر عمیق پرش میکرد که پووین حس میکرد از داخل داره دو نیم میشه. پوستش کشیده شده بود، عصبها خام میسوختن، حس بین درد تیز و حرارت تبدار وحشیانه نوسان میکرد.
+فاک از الان انقدر بازم کرده-
نفسنفس زد.
+پوند-بیبی، این چیز میتونه داغونم کنه. تو چطوری واقعی هستی؟
انگشتهای پوند دور باسنش اسپاسم زدن، شستها عذرخواهانه نوازش میکردن حتی وقتی زیرش میلرزید.
-واقعاً نمیخوام اذیتت کنم.
پووین یه خندهی بلند و شکستهخورده زد.
+فاک.میخوام درد کنه. انقدر خوب درد میکنه. خدایا، هیچ ایدهای نداری. از وقتی عوض شدیم دارم دربارهش خواب میبینم. هر شب به دیکت فکر کردم. نمیتونستم وایسم. هر بار که یادم میاومد تو دستم چه حسی داشت، چقدر کام داد، چقدر تو کف دستم سنگین بود، عقل از سرم میپرید.
یه ذره بیشتر پایین رفت، نفسنفس میزد،ورودیش میسوخت وقتی بازش میکرد، حلقهش دور اندازهی غیرممکن کشیده شده بود.
+فاک..پوند..داری پارم میکنی. داره...فاک...پاره میکنه و هنوز نصفشم نیستم. انقدر بزرگ هستی، بهترین چیزی که تا حالا داشتم. برای بقیه داغونم میکنی.
پووین گریه کرد، سرش به جلو افتاد، عرق از قبل روی ابروهاش نشسته بود.
پوند تو گلوش نالهی بم کرد، انگار سعی میکرد خودش رو نگه داره. دست دراز کرد، گونهی پووین رو با انگشتهای لرزان گرفت.
-مجبور نیستی قهرمان باشی، باشه؟ اگه زیاد بود وایسیم.