Glow Match P14

Glow Match P14

VISHA

لپ‌تاپی روی میز قرار داشت و مرد با چشم‌های ریزشده، دستش رو به چونه‌ش زده بود و به ارقام و اعداد روی صفحه‌ی نمایش زل زده بود.


آمار و نمودار همین‌طور رو به صعود بودن و این نشون می‌داد که بردن در اون مزایده، موفقیت زیادی براش به همراه داشت؛ اما نمی‌فهمید چطور تونسته بود ببره! نه اینکه به توانایی خودش مطمئن نباشه، فقط می‌دونست رقیب قَدَرش هیچ‌وقت بهش اجازه نمی‌داد همچین سودی بکنه؛ پس حالا که کرده، نکنه کاسه‌ای زیر نیم‌کاسه‌ست؟ یا چی باعث شده بود که اون انیگما برای اولین بار توجهش از روی کار کم بشه؟ درگیر چی شده که همچین مزایده‌ای رو از دست داده بود؟


در همین افکار بود که در با صدای هولناکی بسته شد و مرد رو از جاش پروند. چشم‌های ریزشده‌ش، حالا به‌طور کامل باز شده بودن و با تعجب به برادری که برخلاف همیشه، خیلی عصبی و خشمگین به نظر می‌رسید، چشم دوخت.


پسر با چهره‌ای سرخ‌شده مدام دور خودش می‌چرخید و دستی لای موهای کوتاهش می‌کشید؛ حتی برای لحظه‌ای، سوجون متوجه تغییر رنگ چشم‌هاش هم شد.


چه بلایی سر برادرش اومده که این‌طور به‌هم ریخته و حتی گرگش رو هم درگیر کرده بود؟


_ هی کانگ‌جون... چی شده؟


لپ‌تاپ رو بست و از جا بلند شد. به‌طرف آلفایی که با رایحه‌ی نعناع وحشی‌ش، تمام اتاق رو پر کرده و رسماً درحال خفه‌کردنش بود، گام برداشت.


_ با توئم پسر... مگه نرفته بودی استخر؟


سوجون با یادآوری‌کردن استخر، نمک به زخم پسر پاشید و باعث شد تا گرگش زوزه‌ی بلندی بکشه و مشتش رو به دیوار بکوبه!


چشم‌های سوجون از این گردتر نمی‌شدن؛ هیچ‌وقت کانگ‌جون رو اون‌طوری ندیده بود و هیچ سرنخی نداشت که باید چجوری آرومش کنه؛ حدأقل نه برای الان که حتی نمی‌دونست دلیل خشمم چیه.


_ د حرف بزن بگو چی شده؟


کانگ‌جون سعی کرد با گرفتن نفس‌های عمیقی خودش رو آروم کنه؛ اما هرچی بیشتر می‌گذشت و بیشتر به صحنه‌ای که دیده بود فکر می‌کرد، افسار اعصابش بیشتر به دست گرگش می‌افتاد.


_ خواستم برم استخر... اما... رزرو بود؛ نشد برم.


سوجون ابرویی بالا انداخت و هرچقدر سعی کرد بفهمه این موضوع چه ربطی به عصبانیت برادرش داره، به هیچ نتیجه‌ای نرسید.


_ الان چون نتونستی بری استخر عصبی شدی؟


نگاه پر از زهر پسر کوچک‌تر بهش، باعث شد که دهنش رو ببنده و دست‌هاش رو به‌صورت تسلیم بالا ببره.


_ باشه، باشه... تعریف کن.


کانگ‌جون اخم‌هاش رو در هم کشید و خیره به نقطه‌ی نامعلومی، با صدای بَم‌شده ادامه داد:


_ از نظرم اینکه استخر هتل رو رزرو کنن یه کار خودخواهانه و بی‌شعورانه‌ست؛ پس رفتم تا با کسی که انجامش داده حرف بزنم؛ اما...


چشم‌هاش رو بست و دست‌هاش رو کنار بدنش مشت کرد. دوست داشت اون مشت‌ها رو، روی صورت اون انیگما پایین بیاره؛ همون انیگمای لعنتی‌ای که تن خیس امگاش رو بغل کرده بود و به اتاقش می‌برد.


_ رایحه... رایحه‌ی یه امگا رو حس کردم.


سوجون ابرویی بالا انداخت و بالأخره دست‌هاش رو از اون حالت تسلیم بیرون آورد. می‌دونست که برادرش عاشق هیچ امگایی نه نشده و نه هست؛ پس فقط دو احتمال وجود داشت؛ یا عاشق اون امگا شده، که بعید می‌دونست، یا...


_ جفتت رو پیدا کردی؟


این بار خشم پسر، جاش رو به ناراحتی داد؛ هیچ‌وقت فکر نمی‌کرد دیدار با جفتش قرار بود این‌جوری براش سرشار از غم باشه!


سرش رو پایین انداخت و فقط تونست در جواب سؤال هیونگش، سری تکون بده.


سوجون لبخندی از ته دل روی لب‌هاش نشست و ضربه‌ای به کمر برادر کوچکش زد؛ کی این‌قدر بزرگ شده بود که حالا با جفتش ملاقات می‌کرد؟


_ وای پسر، اینکه خیلی خبر خوبیه؛ تبریک می‌گم.


کانگ‌جون سرش رو بالا نیورد؛ نمی‌تونست درون چشم‌های هیونگش نگاه کنه و با گفتن چیزی که دیده، نشکنه؛ پس با همون سر پایین‌افتاده‌ش و صدای لرزونی گفت:


_ تو بغل یکی دیگه دیدمش...


نفس در سینه‌ی آلفای بزرگ‌تر حبس شد؛ نمی‌تونست تصور کنه که دیدن اون صحنه، چقدر به برادر کوچکش و گرگ اون آسیب زده.


_ هی تو که انتظار نداشتی امگای بیچاره تو خونه بشینه و منتظر جفت حقیقی‌ش بمونه؟ اون هم توی این دوره...


_ توی بغل جئون جونگ‌کوک دیدمش.


سوجون خیلی تلاش کرد تا بخواد با حرف‌هاش کمی روی آتش درونی برادرش، آب بریزه؛ اما با شنیدن اون حرف، یا بهتر بود بگه با شنیدن اسم اون عوضی، آتشی درون وجود خودش هم شروع به زبانه‌کشیدن کرد.


_ چی گفتی؟


کانگ‌جون که هر لحظه سردردش شدیدتر می‌شد، چشم بست و با یه دست، شقیقه‌ی چپش رو ماساژ داد.


_ گفتم امگام رو توی بغل دشمن دیرینه‌ی تو دیدم؛ کجاش نامفهومه؟


آلفای بزرگ‌تر با ناباوری خندید و به نقطه‌ای خیره موند. این نمی‌تونست تصادفی باشه، می‌تونست؟


_ نمی‌‌دونم چرا کارمای کاری که تو کردی رو من باید پس بدم!


با حرف کانگ‌جون پوزخند روی لب‌های سوجون پررنگ‌تر شد؛ برادرش یا احمق بود یا ساده‌لوح!


_ کارما؟ واقعاً به همچین مزخرفاتی اعتقاد داری؟


وقتی پسر کوچک‌تر سر بالا آورد تا منظور هیونگش رو متوجه بشه، با دیدن نگاه برزخی‌ش شوکه شد!


_ اون جئون لعنتی می‌خواد ازمون انتقام بگیره و ما نباید این اجازه رو بهش بدیم.


کانگ‌جون متعجب از حجم نفرتی که درون چشم‌های هیونگش می‌دید، با سردرگمی گفت:


_ انتظار داری چی‌کار کنم؟ با دست‌خورده‌ی جئون جفت بشم؟


آلفای بزرگ‌تر با کلافگی درون اتاق رژه می‌زد و در جواب برادرش، نوچی گفت و سرش رو به دو طرف تکون داد.


_ پس می‌خوای جئون تا ابد جفتی که حق توئه رو داشته باشه و به ریش ما بخنده؟ جفت پارک‌ها رو هرزه‌ی خودش کنه؟


کانگ‌جون با شنیدن لفظ هرزه که به جفتش داده شد، دندون‌هاش رو محکم به هم فشرد و جوری دست‌هاش رو مشت کرد که ناخن‌هاش، پوست کف دستش رو شکافتن!


_ مگه همین الانش هم نشده؟ همین الانش هم جفتم توی اتاقِ...


با تیرکشیدن سرش هیسی کشید و حرفش رو نصفه رها کرد؛ گرگش بهش اجازه نمی‌داد حتی به این احتمال فکر کنه!


_ تمامش قبل‌از این بود که با جفتش ملاقات کنه.


پسر کوچک‌تر هیچ ایده‌ای نداشت که هیونگش داره راجع‌به چی حرف می‌زنه؛ اما با دیدن نگاهش که برق جنون درونش دیده می‌شد، کمی نگران شد و از این حالت برادرش ترسید!


_ اون حق داره بخواد وارد رابطه بشه؛ اما حالا که تو پیداش کردی، قراره همه‌چیز تغییر کنه...


سوجون گامی به کانگ‌جون سرگردون که با گیجی نگاهش می‌کرد برداشت و انگشتش رو مقابل صورتش تکون داد.


_ اون جفت توئه و جاش هم باید کنار تو باشه؛ تو قرار نیست جفتت رو به اون جئون بی‌همه‌چیز ببازی!

اون کلمات، درون سرش اکو می‌شدن؛ حتی با وجود اینکه هیچ‌وقت کسی با صدای بلند بیانشون نکرده بود! مطمئن بود که اگه با صدای بلند اون حرف رو می‌شنید، جنونی غیرقابل جبران گریبان‌گیرش می‌شد!


سرش تیر می‌کشید و حرارت بدنش به بالاترین درجه‌ش رسیده بود؛ جوری که انگار هر لحظه امکان داشت وجودش با آتش شلعه‌ور بشه!


با خشم از جا بلند شد و درون اتاق قدم زد.

چقدر امکان داشت که حرف‌های اون حروم‌زاده واقعیت داشته باشن؟ یعنی می‌تونست تصادفی باشه؟ حالات تهیونگ و بعدش پیداشدن سروکله‌ی اون مردیکه پارک، اتفاقی بود؟ الهه‌ی ماه چی از جونش می‌خواست؟ اینکه یک بار امگاش، جفت حقیقی‌ش رو به اون پارک باخته بود، کافی نبود؟ حالا نوبت تهیونگه؟ حالا باید می‌دید پسری که بیشترین ارزش رو در زندگی‌ش داشت، به دست جفتش که از خانواده‌ی پارک‌های بی‌شرف بود، تباه می‌شد؟ چطور می‌تونست همچین اجازه‌ای بده؟


«اون پسر، امگای برادرمه.»


این جمله عقل از سر انیگما پرونده بود! مغزش مدام این حرف رو بهش یادآوری می‌کرد و به مرد اجازه نمی‌داد درست فکر کنه.


فکر به اینکه تهیونگ، امگایی که تا همین چند ساعت پیش بین دست‌هاش بود و براش دلبری می‌کرد مال شخص دیگه‌ای بشه، نفس رو در سینه‌ی انیگما می‌کشت!


شاید باید می‌رفت و با اون عوضی روبه‌رو می‌شد؟ شاید باید قدرت گرگش رو نشون می‌داد و اجازه نمی‌داد کسی به تهیونگ نزدیک بشه... اون قرار نبود اجازه بده پسر، امگایی که گرگش تماماً مال خودش می‌دونست، کنار هر خر دیگه‌ای قرار بگیره.


با این فکر با خشمی که نمی‌دونست دقیقاً از کجا سرچشمه گرفته، از جا بلند شد؛ اما قبل‌از اینکه دستش، دستگیره‌ی در رو لمس کنه، با پیچیدن رایحه‌ی مست‌کننده‌ی نیلوفر آبی، برق از سرش پرید!


همون‌جا کنار در خشکش زد و حتی جرئت نکرد سر برگردونه و به منبع رایحه نگاه کنه؛ چون می‌دونست که گرگش با دیدن امگا، افسار پاره می‌کرد و دیگه هیچ‌چیز نمی‌تونست جلودارش باشه؛ اما چجور می‌تونست به‌سمت پسری سر نچرخونه که با صدایی لبریز از عجز و نیاز، اسمش رو صدا زد؟


خیلی آروم به‌طرف تهیونگ چرخید و با دیدنش در اون حوله‌ی کوتاه که به بدن خیسش چسبیده بود، گرگش با بلندترین صدای ممکن زوزه کشید.


صدای زوزه‌ی گرگ، حتی به گوش امگا هم رسید و باعث شد تا پاهاش سست بشن؛ اگه به دیوار چنگ نزده بود، نمی‌تونست در برابر میل زانوهاش به خم‌شدن مقاومت کنه.


انیگما تونست برق آبیِ درخشانی که از دل سیاهی شب چشم‌های تهیونگ گذشت رو ببینه و همین باعث شد تا جونگ‌کوک متوجه همه‌چیز بشه؛ امگا هیت شده بود...


نگاه پر از نیازش، رایحه‌ی مست‌کننده‌ش و آبی که از موهاش روی گردنش سرازیر می‌شد، همه‌وهمه امگا رو نفس‌گیرتر و خونه خراب‌کن‌تر از همیشه کرده بودن! واقعاً تهیونگ از این‌همه زیبایی‌ش خبر داشت یا ندونسته داشت پدر جونگ‌کوک و گرگش رو هم‌زمان با هم درمی‌آورد؟!


پسر خسته از نگاه خیره‌ی انیگما که روی بدن و چهره‌ش می‌رقصید، با حس مایع لزجی که از سوراخش بیرون لغزید، پاهاش رو چفت کرد و ناله‌ی آرومی از بین لب‌هاش خارج شد.


و اون ناله همراه با نگاه خمار امگا، آخرین سد دفاعی انیگما رو در هم شکستن و گرگش رو فراخوندن؛ گرگی که می‌خواست به خودش، امگا و همه‌ی عالم ثابت کنه که پسر مقابلش، تماماً متعلق به خودشه!


با تغییر رنگ چشم‌های جونگ‌کوک، پاهای تهیونگ سست‌تر شدن؛ اما قبل‌از اینکه روی زمین با زانو بیفته، انیگما خودش رو بهش رسوند و اون رو محکم در آغوشش گرفت.


تهیونگ نمی‌دونست چطور شد که در یک ماه، بی‌ترس از افتادن، خودش رو رها می‌کرد و مطمئن بود که انیگما خودش رو بهش می‌رسونه و اجازه‌ی سقوط بهش نمی‌ده؛ انگاری مرد خیلی خوب اعتمادش رو جلب کرده بود...

تهیونگ نمی‌دونست که چطور حتی قبل‌از هیت‌شدنش، تمام فکروذکرش لمس‌شدن توسط دست‌های قوی جونگ‌کوک بود و نمی‌فهمید که چی شد که موقع هیتش، بدون نگرانی بابت چیزی، اولین نفر به‌سمت مرد رفت و با نیاز اسمش رو صدا زد!


حالا اون درست در دست‌های کسی بود که انگاری خیلی زود اعتمادش رو به خودش جلب کرده؛ کسی که تا همین چند روز پیش، تمام کارهاش برای پسر شک‌برانگیز بودن و حالا، می‌دونست که دلیل تک‌تکشون نگرانی برای حال خودش بودن.


خودش رو به دست‌های گرگی سپرد که با چشم‌های طلایی‌رنگش، با ولعی سیری‌ناپذیر بهش چشم دوخته بود و به‌آرومی حوله رو از دور تنش باز می‌کرد و تهیونگ... خب اون دلیلی نمی‌دید که مانع دست‌های مرد بشه؛ نه وقتی که سوراخ خیس از اسلیکش، برای همون مرد نبض می‌زد!


حوله جایی کنار پاهای لختش روی زمین افتاد، کمر باریکش بین دست تتوشده‌ی انیگما اسیر شد و با فشار دست مرد، تنش به بدن داغ‌کرده‌ی جونگ‌کوک چسبید.


اون رایحه‌ی شدیدشده‌ی عنبر، پوست داغی که از پشت لباس هم داشت تن عسلی‌رنگش رو می‌سوزوند و نگاه طلایی‌رنگ گرگ انیگما که آتش نیاز درونش شعله‌ور شده بود، همه‌وهمه فقط یک چیز رو نشون می‌دادن؛ چیزی تا رات‌شدن انیگما نمونده بود.


غروری سرتاپای امگا رو فرا گرفت؛ فکر به اینکه فقط با رایحه‌ی شدیدشده از هیتش، انیگمایی به قدرتمندی جونگ‌کوک رو تا این حد تحت‌تأثیر قرار داده که راتش جلو افتاده، باعث می‌شد به خودش افتخار کنه!


انیگما برخلاف امگای بی‌قرار بین دست‌هاش، هیچ عجله‌ای نداشت. به چشم‌های خمارشده‌ی گُل زیبا و دلبرش خیره بود و در دل زیبایی‌ش رو تحسین می‌کرد؛ اما درست در همون لحظه، باز هم اون جمله به یادش اومد: «اون پسر، امگای برادرمه.»


تهیونگ امگای یک آلفای دیگه بود؟ خب اون آلفا می‌تونست بشینه و بابت این موضوع گریه کنه؛ چون انیگما هیچ‌جوره از امگای مقابلش دست نمی‌کشید!


درست در همون لحظه جونگ‌کوک به یک حقیقت پی برد... گرگش بعداز مدت‌ها دوباره دل باخته بود؛ شاید این بار، حتی شدید‌تر از دفعه‌ی اول!


انتخاب اول جونگ‌کوک، واقعاً انتخاب خودش نبود. یک واکنش غیرارادی و هورمونی که الهه‌ی فاکیِ ماه براش در نظر گرفته بود؛ واکنشی که می‌تونست به نقطه ضعفت تبدیل بشه و برای انیگما شده بود؛ اما حالا همه‌چیز فرق می‌کرد... تهیونگ انتخاب خودش بود؛ هم خودش و هم گرگش.


جونگ‌کوک اصلاً نمی‌خواست کار به اینجا بکشه؛ نمی‌خواست علاقه‌ای بینشون شکل بگیره؛ اما در اون لحظه، فکر به از‌دست‌دادن تهیونگ، عقل از سرش می‌پروند و این دیگه فقط به میلش برای جبران و محافظت‌کردن ازش مربوط نمی‌شد.


با صدای پیامک گوشی‌ش، احساس خطری وجود گرگ انیگما رو دربرگرفت و باعث شد تا چنگش دور کمر باریک پسرک، محکم‌تر بشه.


_ تو... تو مال منی!


با صدای دورگه‌ای، درست مقابل لب‌های تهیونگ زمزمه کرد و باعث گردشدن چشم‌های خمار پسر شد. امگا از احساساتی که داشت مطمئن نبود؛ کششی که به مرد داشت رو نمی‌تونست انکار کنه؛ اما آیا می‌تونست این حسش رو به چیز بیشتری ربط بده؟ می‌تونست همین‌طور صراحتاً در پاسخ به حرف جونگ‌کوک، سر تکون بده و حرفش رو تأیید کنه؟


نمی‌تونست... اما انگار انیگما هم منتظر تأیید نبود؛ چون نیازی بهش نداشت! اون امشب، به خودش، به پسر و به همه‌ی دنیا ثابت می‌کرد که امگای زیبای مقابلش، به هیچ‌کسی جز خودش تعلق نداره.


می‌خواست بار دیگه تمام وجود تهیونگ رو تصرف کنه. ببوستش، لمسش کنه و تمامش رو بپرسته؛ چون کی جز پسرک شیرین مقابلش ارزش توجهش رو داشت؟


سرانگشت‌های دست آزادش رو بین شیار باسنش به رقص درآورد و لرزش تن داغ‌کرده‌ی امگا رو بین دست‌هاش دید.


انگشت‌های کشیده‌ی انیگما، اسلیک امگا رو جمع کرد و با فروکردن سرانگشت‌های خیسش، مایع لزج رو به سوراخ پسر برگردوند.


تهیونگ دهن باز کرد تا ناله‌ی آرومش رو به گوش گرگ تشنه‌ی مقابلش برسونه؛ اما انیگما فرصت رو غنیمت شمرد و با واردکردن زبونش داخل دهن پسر، ناله‌ش رو خفه کرد!


انگشت‌هاش رو درون سوراخ باسن پسر و زبونش رو در حفره‌ی داغ دهنش فرو کرد و موج جدیدی از لذت رو به تهیونگ هدیه داد!


گرگ سرکشش زبونش رو با بازیگوشی روی زبون امگا می‌کشید و ناله‌هاش رو می‌بلعید. چطور می‌تونست از تهیونگ سیر بشه وقتی که ناشیانه تلاش می‌کرد در مبارزه با زبونش، پیروز بشه و با هر بار شکست‌خوردنش، ناامید نمی‌شد؟


تهیونگ دست‌هاش رو بالا آورد و اون‌ها رو پشت گردن انیگما گذاشت و وقتی باز هم در مبارزه‌ی حساس زبون‌هاشون شکست خورد، با آزادکردن ناله‌هاش، شکستش رو قبول کرد.


جونگ‌کوک راضی از جنگی که درونش پیروز شده بود، سرش رو عقب کشید و اجازه داد تا پسر بالأخره نفسی تازه کنه.


همین‌طور که انگشت‌هاش رو درون حفره‌ی خیس و داغ تهیونگ حرکت می‌داد، دست دیگه‌ش رو از کمر امگا جدا کرد و اون رو به گردنش رسوند؛ گردنی که پ قسم می‌خورد با قرارگرفتن جای دندون‌هاش روی اون، می‌تونست زیبا‌تر هم دیده بشه!


تهیونگ رو چوک کرد و با فشار دستش، باعث شد تا امگا به چشم‌هاش زل بزنه.


_ ببین چی‌کارم کردی امگا... ببین چجوری اغوام کردی که زودتر از موعد رات شدم. حالا تو بگو... باید باهات چی‌کار کنم؟


حرف‌هاش مو به تن تهیونگ سیخ می‌کردن؛ انیگما چرا جوری نگاهش می‌کرد که انگار طعمه‌ش مقابلش قرار گرفته بود؟!


سکوت امگا باعث شد گرگ انیگما از روی نارضایتی غرش آرومی سر بده و چنگش رو دور گردن ظریف پسر محکم‌تر کنه.


سرش رو نزدیک آورد و کنار گوشش زمزمه کرد و لرزه به تن نیازمند تهیونگ انداخت:


_ خودت بگو چجوری بکنمت تا خوی وحشی درونم آروم بگیره؟ چجوری تصاحبت کنم؟ چجوری تمومت رو زیرم بکشم و نابودت نکنم؟


و اما تهیونگ چطور می‌تونست پاسخی به سؤالات انیگما بده؟ شاید باید اون هم کنترلش رو به دست گرگ اغواگرش می‌سپرد...


_ هرجوری که خودت می‌خوای انیگما؛ هر جوری که دوست داری، نابودم کن!


و با حبس‌شدن نفس جونگ‌کوک، سرش رو به‌سمتش چرخوند و اجازه داد چشم‌های یخی‌ش، گرگ رو به جنون برسونن!


_ تمام من مال توئه؛ پس هرطور دوست داشتی، تصاحبم کن.

~~~~~~~~~

یوهوووو، دیدین امگامون بی‌حیا شده؟👀

جفتش داره می‌زنه تو سر خودش اون‌وقت تهیونگ... بماند!

متأسفانه تایم نداشتم به کامنت‌های قشنگتون جواب بدم؛ اما تک‌تکشون رو خوندم و با خوندن هر کدوم لبخند زدم. بابت لطفی که بهم دارید ممنونم.💋🩷

Report Page