Glow Match P13

Glow Match P13

VISHA

صداهای اطرافش، نامفهوم به گوشش می‌رسیدن و باعث می‌شدن که دردی که درون سرش احساس می‌کرد، شدیدتر بشه. قلبش تند می‌تپید و گرگش بی‌قرار دور خودش می‌چرخید و گه‌گاهی زوزه می‌کشید. نمی‌تونست بفهمه دلیل بی‌قراری‌کردن‌های گرگش چیه؛ حتی نمی‌فهمید چرا این‌جوری ترسیده بود و انگار دنبال راه فرار می‌گشت!


با بلندتر و واضح‌ترشدن صداها، بالأخره دل از خواب کند و چشم‌هاش رو باز کرد. نوری که به چشم‌هاش خورد باعث شد سرش تیر بکشه و هم‌زمان، تیزی سوزنی رو درون دستش حس کنه.


امگا از درد هیسی کشید و چهره‌ش رو جمع کرد؛ چه بلایی داشت سرش می‌اومد؟


_ تهیونگ؟ بیدار شدی؟


صدای نگران انیگما، کمی از احساس ناامنی‌ای که از وقتی بیدار شد، گریبان‌گیرش شده بود، کم کرد. دوباره چشم‌هاش رو باز کرد و با تنگ‌کردنشون، سعی کرد تا به نوری که مستقیم مردمک‌هاش رو هدف قرار داده بود، عادت کنه.


_ ته خوبی؟ درد داری؟


نمی‌دونست صدای نگران انیگما بود یا جوری که صداش زده، اما هرچی که بود، باعث شد تا قلب تهیونگ سرکشانه نامنظم به تپیدن ادامه بده.


_ جو... جونگ‌کوک.


با صدای لرزونی اسم انیگما رو صدا زد و نفهمید چرا یهویی، بغضی راه گلوش رو سد کرد؛ اما قسمت عجیب‌تر ماجرا این نبود، بلکه این بود که مرد با شنیدن صدای پر از بغض امگا، به‌طرفش پرواز کرد و سمتش خم شد تا از حالش مطمئن بشه.


_ جونم؟ درد داری؟


پسر سنگینی‌ای از این همه توجه مرد، در سینه‌ش حس کرد؛ حرف‌ها، توجهش و نگرانی‌ای که از درون چشم‌هاش قابل لمس بود، نفس رو در سینه‌ش حبس می‌کردن!


_ چی شده؟


جونگ‌کوک دلش برای معصومیت پسر سوخت؛ اما به‌جای نشون‌دادنش، به‌آرومی انگشت‌هاش رو لای موهای نرمش سوق داد و با آزادکردن رایحه‌ی عنبرش، تلاش کرد که آرامش ازدست‌رفته‌ی امگا رو بهش برگردونه.


_ چیزی نشده عزیزم؛ فقط به هیتت نزدیک شدی.


حرف‌های انیگما، پسر رو قانع نکردن و باعث شدن تا امگا اخم‌هاش رو در هم گره بزنه.


_ اما بار اول این‌جوری نشدم.


جونگ‌کوک که انتظار شنیدن همچین حرفی رو داشت، خیلی سریع جواب داد:


_ اوایلش این‌جوریه تهیونگ؛ تایم هیتت عقب‌جلو می‌شه و هورمون‌هات به‌هم می‌ریزن، کاملاً عادیه.


تهیونگ مثل یک پسربچه‌ی حرف‌گوش‌کن، سری تکون داد و قلب جونگ‌کوک رو با معصومیت و سادگی‌ش به بازی گرفت؛ به اندازه‌ای که انیگما نتونست جلوی خودش رو بگیره تا بوسه‌ای روی پیشونی‌ش نکاره!


_ خب آماده‌اید؟


با صدای شخص سوم و ناآشنایی، امگا که چشم‌هاش رو از احساس اون بوسه‌ی آرامش‌بخش بسته بود، باز کرد و به دکتر میان‌سالی که تا الان متوجه حضورش نشده بود، نگاه کرد.


_ آماده برای چی؟


دوباره همون حس ناامنی به قلب امگا چنگ زد؛ انگار از هرکسی غیر از جونگ‌کوک می‌ترسید و خودش هم نمی‌تونست دلیل این رفتارش رو بفهمه.


_ آروم باش ته؛ جناب دکتر فقط می‌خواد کمکت کنه.


انگار رایحه‌ش ناگهانی تلخ شده بود؛ بدون اینکه هیچ کنترلی روی خودش، گرگش یا حتی فورمون‌هاش داشته باشه؛ یعنی باید باور می‌کرد که دلیل این‌همه بی‌ثباتی، فقط‌وفقط نزدیک‌بودن هیتش بود؟


_ باشه؛ ولی آماده برای چی؟


این بار از خود جونگ‌کوک پرسید و باعث شد تا مرد کلافه دستی روی صورتش بکشه.


_ یه آمپوله که باید بزنی؛ برای اینکه توی هیتت، باردار نشی.


گونه‌های تهیونگ رنگ گرفتن و ناشیانه نگاهش رو از دکتر دزدید.


_ اما ما که...


_ کافی نیست؛ من یه انیگمام فراموش کردی؟


امگا نگاه مشکوکش رو بین اون دو چرخوند و درنهایت سرش رو به نشانه‌ی موافقت تکون داد. می‌دونست که کاری که کرد، حماقت محضه؛ اما انجامش داده بود! ته دلش مطمئن بود که جونگ‌کوک بهش آسیبی نمی‌زنه و انیگما این رو فهمید و در دل احساس غرور و خوشحالی کرد؛ پسر به حرف‌هاش باور و اطمینان داشت!


جونگ‌کوک می‌دونست که خودش کوچک‌ترین آسیبی به پسر نمی‌زنه؛ اما اینکه تهیونگ این‌قدر زود بهش اعتماد کرده، زیادی نگران‌کننده به نظر نمی‌رسید؟ اگه روزی به غیر از جونگ‌کوک بخواد این‌قدر راحت به بقیه اعتماد کنه چی؟ نمی‌تونست حتی تصورش رو هم بکنه؛ پس به خودش قول داد که هیچ‌وقت اعتماد پسر رو از بین نبره تا مبادا روزی بخواد به کسی جز اون اعتماد کنه!

[فلش‌بک، نوزده سال پیش]


چند وقتی می‌شد که خبری از کتک‌های همیشگی پدرش نبود؛ انگار از اینکه هر بار به تن پسر زخم می‌زد و اون زخم‌ها خیلی زود ناپدید می‌شدن، خسته شده بود.


جونگ‌کوک مثل همیشه خودش رو درون اتاقش حبس کرده بود؛ با اینکه این کارش همیشه موجب خریدن خشم پدرش می‌شد، باز هم انجامش می‌داد؛ چون فقط در اون اتاقه که می‌تونست خیلی راحت به مادری که ترکش کرده، فکر کنه و مجازات نشه! البته تمامش همین نبود... نمی‌تونست بیرون از این اتاق خودش باشه؛ باید همیشه لبخند می‌زد و وانمود می‌کرد حالش خوبه؛ چون پدرش معتقد بود که یک انیگما باید هم خودش قوی باشه و هم ادای قوی‌بودن رو جلوی بقیه دربیاره.


جونگ‌کوک مطمئن بود که پدرش بهش افتخار نمی‌کرد؛ اون هیچ‌وقت نتونسته بود شبیه چیزی که اون مرد ازش می‌خواست بشه؛ همیشه مایه‌ی ناامیدی‌ش بود!


اون انتظار داشت که مثل یک آلفای بالغ از خودش فورمون آزاد کنه و اصلاً براش مهم نبود که پسر هنوز به بلوغ نرسیده؛ یک انیگما همیشه باید استثنا باشه! گرچه هردو می‌دونستن که هیچ‌کدوم از خواسته‌ها و آرزوهای پدرش منطقی نیستن؛ اما انگار با این کار سعی داشت هردوشون رو عذاب بده.


جونگ‌کوک روی تخت دراز کشیده و در افکارش غرق شده بود که با شنیدن سروصدایی آهی کشید. می‌دونست اگه بلند نمی‌شد و سروگوشی آب نمی‌داد، باید بعدش جواب پس می‌داد؛ پس برخلاف میل باطنی‌ش از جا بلند شد و با مرتب‌کردن لباس‌هاش پایین رفت.


صدای کارکنان خونه رو می‌شنید که دونه‌دونه به پدرش تبریک می‌گفتن و همین باعث شد تا کمی ضربان قلبش شدت بگیره؛ مرد موفقیتی کسب کرده بود؟ امروز مناسبت خاصی داشت و جونگ‌کوک فراموشش کرده بود؟ باید جلو می‌رفت و اون هم به مرد تبریک می‌گفت؟ بعد اگه پدرش متوجه می‌شد که جونگ‌کوک از چیزی خبر نداره چی؟ باز هم کتکش می‌زد؟


گرگش با عصبانیت سرش می‌غرید، از این ترس و ضعف پسر خوشش نمی‌اومد و خواستار این بود تا خودش حق مرد رو کف دستش بذاره؛ اما جونگ‌کوک که نمی‌تونست این کار رو بکنه... هر چقدر هم که طرف مقابلش بد باشه، باز هم پدرش بود؛ البته این فکر پسر، فقط‌وفقط تا اون لحظه بود!


با ظاهرشدنش همهمه‌ای که راه افتاده بود آروم‌آروم کم و درنهایت محو شد. لبخندهایی که هرچند ساختگی بودن، با دیدن پسر و چشم‌های کنجکاوش روی لب‌هاشون خشک و ناپدید شدن. جونگ‌کوک نمی‌فهمید که چرا هرچی نزدیک‌تر می‌شد، نگرانی رو در چهره‌های تک‌تک افراد حاضر بیشتر می‌تونست حس کنه؛ چه اتفاقی افتاده بود که همه از واکنش پسر واهمه داشتن؟ یا شاید بهتر بود سؤال بهتری بپرسه... چی باعش شده بود که بالأخره آدم حسابش کنن و برای یک بار هم که شده، به نظر و واکنشش اهمیت بدن؟


وقتی به پدرش رسید، مرد رو درحالی دید که سینه جلو داده بود و با غرور نگاهش می‌کرد؛ انگار می‌خواست قدرتش رو نشون بده و از الان راه اعتراض رو برای پسرش ببنده.


نگاه جونگ‌کوک روی تنها همدم و رفیق روزهای سختش کشیده شد؛ اما نمی‌فهمید که چرا برخلاف همیشه بهش نگاه نمی‌کرد و با چشم‌هاش سعی نمی‌کرد بهش بفهمونه که مسئله چیه!


هرچی جونگ‌کوک بیشتر به دختر خیره موند، هه‌رین سرش رو بیشتر از قبل پایین آورد؛ انگار از رویارویی با انیگما شرم داشت؛ اما برای چی؟ اون که هیچ‌وقت بهش بدی نکرده بود!


نگاه جونگ‌کوک سرگردون بین پدرش، هه‌رین و جمعیتی که اون رو احاطه کرده، در گردش بود؛ اما نه اون چیزی می‌گفت و نه بقیه. هیچ سرنخی از اینکه اونجا چه خبر بود، نداشت و این سکوت، کم‌کم داشت اعصاب نداشته‌ی گرگش رو به بازی می‌گرفت.


انگار بی‌صبری انیگما به پدرش رفته بود که آلفا هم کلافه پوفی کشید و درنهایت دلش رو به دریا زد، دستش رو بالا آورد و اون رو پشت کمر هه‌رین گذاشت.


جونگ‌کوک مسیر حرکت اون دست رو دنبال کرد و برای چند ثانیه به صمیمیت پدرش با دختر خدمتکار خونه‌ش خیره موند. آلفا مگه از دختر متنفر نبود؟ مگه چون به جونگ‌کوک نزدیک می‌شد و بهش کمک می‌کرد، ازش نفرت نداشت؟ پس دلیل این صمیمیت چی می‌تونست باشه؟


جونگ‌مین با سرفه‌ای صداش رو صاف کرد و با صدای رسایی، رو به انیگمای مبهوت گفت:


_ من و هه‌رین ازدواج کردیم؛ از این به بعد، هه‌رین حکم مادرت رو داره.


سر جونگ‌کوک سوت بدی کشید؛ کلماتی که از بین لب‌های مرد بیرون اومدن، بدتر از انفجار عمل کردن و باعث خون‌ریزی گوش‌هاش شدن! چی داشت می‌شنید؟ این یک شوخی بود... غیر از این مگه ممکن بود؟ تصورش هم مضحک به نظر می‌رسید؛ آلفا با خودش چه فکری کرده بود که همچین چیزی رو با صدای بلندی بیان کرد؟


صدای حرف‌های پدرش، مدام درون سرش و میان بوق ممتدی که می‌شنید، اکو می‌شدن و باعث شدن تا پسر با بستن چشم‌هاش، دست روی گوش‌هاش بذاره تا شاید اون صداها دست از سرش بردارن.


هه‌رین با نگرانی قدمی به جلو برداشت؛ اما با گرفته‌شدن دستش توسط آلفا، راه رو نرفته، برگشت.


صداها کم‌وکمتر شدن؛ تا وقتی که جاشون رو با سکوت کشنده‌ی اتاق عوض نکردن، انیگما هنوز هم حرف‌های مرد رو درک نکرده بود؛ اما با برگشتن به واقعیت، بالأخره چشم‌هاش رو باز کرد و برای اولین بار، چشم‌های سرخ انیگما رو به رخشون کشید.


نفرتی که سال‌ها درون وجود گرگ ریشه دوانده و رشد کرده بود، با غرش بلندی همه رو وادار به زانوزدن مقابلش کرد؛ حتی پدر آلفاش هم با دیدن گرگ پسرش، پاهاش سست شده بودن و تمنای زانوزدن داشتن؛ اما غرورش این اجازه رو بهش نمی‌داد!


جونگ‌کوک با خشمی که سال‌ها اون رو فروخورده بود، به‌طرف مردی که اسم پدر رو یدک می‌کشید گام برداشت؛ اما لحظه‌ی آخر، نگاهش سمت هه‌رینی کشیده شد که زیر پاهای جونگ‌مین زانو زده و اشک‌هاش روی گونه‌هاش سرازیر شده بودن.


پس تمام محبت‌هاش دروغ بودن؟ همه‌شون برای جلب توجه و رضایتش بودن تا درنهایت بگه نامادری خوبی برای انیگما بود؟ تمام این مدت پسر فریب محبت‌های دروغینش رو خورده بود؟


نگاهش رو بار دیگه بالا آورد و به آلفایی چشم دوخت که با غرور نگاهش می‌کرد؛ انگار از اینکه تونسته بود یک بار دیگه، اما این دفعه مهلک‌تر از همیشه، به پسرش زخم بزنه، خوشحال بود!


_ می‌دونی چیه؟ تو هیچ‌وقت پدر من نبودی و نیستی؛ ازدواجت با هر هرزه‌ای کوچک‌ترین اهمیتی برای من نداره؛ اما...


دوباره نگاهش رو به دختری دوخت که حالا به‌وضوح زیر پاهای آلفا می‌لرزید!


_ اما تو... تو فریبم دادی؛ کاری کردی فکر کنم واقعاً بهم اهمیت می‌دی!


پوزخند صداداری که به لب زد، امگای بی‌نوا رو بیشتر از قبل ترسوند؛ این روی جونگ‌کوک رو تابه‌حال هیچ‌کس ندیده بود.


_ فکر کردی قراره خوشحال بشم که پدرم رو اغوا کردی هرزه؟!


با صدای فریادش، دختر به هق‌هق افتاد و به‌آرومی روی زمین و مقابل پاهای انیگما تعظیم کرد؛ انگار با این کار می‌خواست ترحمش رو بخره تا شاید گرگ وحشی جونگ‌کوک از جونش بگذره!


یک قدم دیگه به دختر نزدیک شد و همون لحظه، اون آلفای لعنتی حرفی رو زد که مثل آب یخ روی سر و بدن جونگ‌کوک ریخته شد. درست زمانی که فکر می‌کرد که این کابوس دیگه بدتر از این نمی‌تونست بشه، پدر ظالمش بهش ثابت کرد که هنوز با بد، فاصله‌ی خیلی زیادی داشت!


_ فورمون‌هات رو کنترل کن کوک؛ اون حامله‌ست!


[پایان فلش‌بک]

~~~~~~~~~~~

با پارت جدید چطورید میمونک‌ها؟👀

به بگایی خوش‌آمد بگید.🤭🩷

Report Page