Glow Match P12
VISHA
_ جوابم رو بده؛ چرا انیگما اصرار داشت...
_ بهخاطر مادر تهیونگ!
_ چی؟
_ چی؟!
هوسوک از روی تأسف چشم بست؛ خودش هم نفهمید چی شد که مثل احمقها دهن باز کرد و همچین حرفی زد.
بتا وقتی بُهت امگا رو دید، با پسزدنش، از روی زمین بلند شد و لباسهاش رو مرتب کرد.
_ حالا که جوابت رو گرفتی؛ بلند شو و برو.
اما جیمین در همون حالت متعجبش، روی زمین زانو زده و به گوشهای خیره بود.
_ اون... جئون... اون مادر تهیونگ رو میشناسه؟
دل بتا کمی به حال امگا سوخت و به این فکر کرد که اگه تهیونگ این حقیقت رو میفهمید چه واکنشی نشون میداد؟ مطمئن بود که خیلی بیشتر از جیمین شوکه میشد.
_ باید... باید به ته بگم.
جیمین ملخ بیچاره رو بالأخره رها کرد و با دو دست به دنبال گوشیش که درون جیبش بود گشت.
هوسوک با شنیدن حرف امگا، بهسرعت راه رفته رو برگشت و گفت:
_ نه نباید بهش بگی.
اما جیمین متوجه حرف مرد نشد. در سرش هزاران احتمال وجود داشت که یکی از یکی بدتر بودن؛ با فکر به اونها، هر لحظه حالت تهوع شدیدتری بهش دست میداد!
بالأخره تونست گوشیش رو از جیب شلوار جذبش بیرون بکشه؛ اما همون لحظه بتا موبایل رو از دستش قاپید و باعث شد تا نگاه پر از اشک امگا بهسمتش کشیده بشه.
هوسوک سرشار از خشم و کلافگی بود؛ ولی اون نگاه لبریز از غم، کمی قلبش رو نرم کرد.
_ گوشی رو هم بهم ندی، نمیتونی جلوم رو بگیری؛ تهیونگ حق داره بدونه که مادرش کیه و کجاست.
بتا چشمهاش رو بست و در دل به خودش لعنت فرستاد. میدونست که حق با پسر بود؛ اما اینطور همهچیز خراب میشد... دونستن حقیقت چه کمکی میتونست به تهیونگ بکنه؟
_ حق داره بدونه؛ ولی دونستنش هیچ دردی رو ازش دوا نمیکنه.
عجز رو میشد از تکتک کلماتش حس کرد؛ اما جیمین در اون لحظه نمیتونست توجهی به بتای مقابلش بکنه؛ تمام نگرانیش بابت پسری بود که اون رو برادر خودش میدونست.
_ این رو تو تشخیص میدی؟ تو کی باشی که بخوای برای کسی تعیین تکلیف کنی؟ کی گفته تو تعیین میکنی گفتن این حقیقت به تهیونگ، کار درستیه یا نه؟
موبلوند از جا برخاست تا بتونه گوشی رو از دست مرد مقابلش بگیره؛ مردی که در ابتدا مجذوبش شده بود و حالا هرچی بیشتر میگذشت، بیشتر ازش بدش میاومد!
_ حق با توئه... من کسی نیستم که بخوام همچین تصمیمی بگیرم؛ ولی لطفاً قبلاز اینکه تصمیم بگیری همهچیز رو به تهیونگ بگی، به حرفهام گوش کن.
جیمین مردد به بتا نگاه کرد. بهش اعتماد نداشت؛ میترسید که کاسهای زیر نیمکاسه باشه!
_ فرقی نمیکنه که چی قراره بگی، من حقیقت رو...
_ اون مرده!
جیمین خشکش زد. هم خودش و هم تهیونگ، از همون اولش، مادر پسر رو مرده فرض کرده بودن؛ اما حالا که حقیقت رو راجعبهش فهمیده بود، درد شدیدی درون سینهش شروع به جوشیدن کرد.
_ اون سر زایمان تهیونگ، جونش رو از دست میده!
صدای بتا رفتهرفته قدرت خودش رو از دست میداد و درنهایت به سکوت ختم شد. قطرهی اشکی از گوشهی چشم جیمین چکید و روی گونهش سُر خورد.
اگه به تهیونگ میگفت، چه افکاری در سر پسر شروع به پرسهزدن میکردن؟ و جیمین بهقدری اون رو میشناخت که میدونست خیلی زود خودش رو مقصر همهچیز میدید! جیمین میدونست که تهیونگ با فهمیدن حقیقت، با افکارش خودش رو شکنجه میده و هر سال بهجای جشنگرفتن برای تولدش، سالگرد فوت مادرش رو برگزار میکرد و براش اشک میریخت.
_ تو... تو از کجا میدونی؟ جئون از کجا میدونه؟ ارتباط اون دو چیه؟
صدای جیمین بهسختی به گوشهای بتا رسید؛ اما خیلی خوب تونست ضعف و لرزشی که پشت تکتک کلماتش پنهون شده بود رو حس کنه.
دروغ چرا... قلب اون هم به درد اومد! پسر مقابلش، با وجود امگابودنش، همیشه خودش رو قوی نشون میداد و همینطور هم بود؛ ولی حالا برای دردی شکست که حتی متعلق به خودش نبود!
_ مادر تهیونگ، دختر خدمتکار خانوادهی جئون بود؛ یهجورایی دوست جونگکوک هم به حساب میاومد.
صورت امگا از گرما سرخ شده و کلهش داغ کرده بود. با دست سعی کرد صورتش رو باد بزنه؛ اما هیچ فایدهای نداشت.
کاش هیچوقت نمیپرسید و کاش خودش رو با این فکر که انیگما عاشق چشم و ابروی خوشگل رفیقش شده بود، قانع میکرد؛ اما هیچوقت حقیقتی رو نمیفهمید که نمیدونست چطور باید به پسر بگه! اصلاً باید میگفت یا دردش رو خودش تنهایی به دوش میکشید؟ چون خوب میدونست که پسر با فهمیدن حقیقت، از خودش متنفر میشه!
با فکر به موضوعی، نگاهش رو سمت بتا دوخت و با امیدواری گفت:
_ پـ... پدرش چی؟ اون زندهست؟
هوسوک به چشمهای امیدوار امگا خیره شد و ترجیح داد بهجای گفتن حقیقت و کورکردن کورسوی امیدی که در چشمهای موبلوند روشن شده بود، دروغ بگه.
_ نمیدونم... نمیدونم پدرش کیه.
جیمین وا رفت و روی مبل نشست. نمیدونست باید با حقیقتی که فهمیده بود چهکار کنه؛ اما بهطرز عجیبی، میل شدیدی به پیداکردن پدر تهیونگ در وجودش زنده شد.
هوسوک که حال پسر مقابلش رو دید، آهی کشید و با گوشیش، پیامی به منشی داد: «جلسه رو به فردا موکول کنید.»
نمیتونست امگا رو در اون حال تنها رها کنه...
.
.
.
امگا کل روز روی تخت نشسته و چشمانتظار انیگما بود و با هر ساعتی که میگذشت، اخمهاش به هم نزدیکتر میشدن.
حوصلهش سر رفته بود و هیچ کاری برای انجامدادن نداشت؛ تنها کاری که از دستش برمیاومد سرچکردن اسم هتل در گوگل بود تا ببینه چه تفریحاتی میتونه داشته باشه. تهیونگ با دیدن عکسهای استخر هتل، لبخند از ته دلی روی لبهاش نشست؛ اون عادت داشت که در تعطیلات تابستونه همراه با جیمین به استخر بره.
نگاهی به ساعت انداخت و ناامید از اومدن انیگما، تصمیم گرفت تنهایی بره. از روی تخت پایین اومد و با دوباره تیرکشیدن کمرش، کمی خم شد و فحشی زیر لب به جونگکوک داد؛ این رو حق خودش میدونست که با هر دردی که حس میکرد، مرد رو مورد عنایت قرار بده!
لباسهاش رو درآورد و با بستن روبدوشامبر سفید بلندی دور بدن نیمهلختش، پنگوئنی بهسمت در رفت. قبلاز اینکه دستش به دستگیرهی در برسه، در باز شد و قیافهی احمقانهی خندونش مقابل نگاه خستهی انیگما ظاهر شد.
تهیونگ با دیدن جونگکوک که ابرویی بالا انداخته و به سرووضعش نگاه میکرد، لبخندش رو خورد.
_ سَلا...
_ کجا به سلامتی؟
امگا با ناامیدی لب بست و به این فکر کرد که انیگمای مقابلش، واقعاً آداب معاشرت بلد نبود!
_ استخر.
جونگکوک خندهای سر داد و بعداز واردشدنش، در رو پشت سرش بست.
_ شوخیِ خوبی بود.
انیگما میخواست از کنار تهیونگ بگذره؛ اما امگا با اخمهایی در هم، راهش رو سد کرد و باعث تعجب مرد شد.
_ شوخی نمیکردم.
جونگکوک با ناباوری سرش رو کج کرد و به پسر تخس مقابلش چشم دوخت؛ انگار امگا فقط در تخت رام و مطیع بود.
_ تهیونگ تو قرار نیست به استخر هتل بری.
_ و این رو کی تعیین میکنه؟ تو؟
انیگما دندونهاش رو به هم فشرد تا مبادا حرفی بزنه و قلب کوچک پسر رو بشکونه.
_ معلومه که من تعیین میکنم.
امگا نفسش رو با خشم بیرون داد و دستبهسینه، نگاه ناباورش رو به مرد لجباز روبهروش دوخت. اون انیگما واقعاً بیشعور بود؛ انگار فقط روی تخت جنتلمن میشد!
_ من میخوام برم استخر.
_ گفتم نمیشه.
_ اونوقت چرا؟
_ چون اجازه نمیدم کسی غیر از من بدن لعنتیت رو ببینه!
تهیونگ از حرص نفسش رو با صدا بیرون داد و دهنش از پررویی مرد باز موند.
_ بدن منه و تو نمیتونی برای بدنی که متعلق به خودمه محدودم کنی.
با حسکردن رایحهی تندشدهی انیگما، دهنش رو بست؛ اما همچنان با نگاهش برای مرد و گرگش سرکشی میکرد.
_ همینجا بمون و تا وقتی برنگشتم، حق نداری پات رو از این اتاق لعنتی بیرون بذاری.
و بعد بدون اینکه منتظر جوابی از جانب امگا بمونه، راه اومده رو برگشت.














رایحهی شیرینشدهی امگا، لبخندی روی لبهای انیگما نشوند؛ کل روز با فکر باختن مزایده اعصابش خدشهدار شده بود و حالا، تنها با دیدن ذوق پسر برای چیز سادهای مثل استخررفتن، حالوهواش بهکل تغییر کرد.
وقتی به استخر سرپوشیده رسیدن، تهیونگ با دیدن خالیبودن اونجا، لبخند روی لبش خشک شد.
_ تو... چرا کسی اینجا نیست؟
با تعجب پرسید و بهطرف جونگکوک چرخید؛ گرچه خودش خوب میدونست که جواب انیگما قراره چی باشه.
_ من که گفتم نمیذارم کسی جز من بدنت رو ببینه.
با افتخار گفت که باعث شد امگا چپچپ نگاهش کنه. انیگما با دیدن اون حالات پسر، جوری که دیگه هیچ تعارفی باهاش نداشت و خیلی راحت خواستهها و حرفهاش رو به زبون میآورد، لبخندی زد؛ خوشحال بود که میدید بالأخره تهیونگ باهاش احساس راحتی پیدا کرده.
_ اینهمه اصرار کردی بیارمت اینجا، اصلاً شنا بلدی؟
تهیونگ روبدوشامبرش رو باز کرد و روی یکی از صندلیها انداخت. نگاه مرد روی پوست عسلیرنگش خیره موند و در دل زیبایی امگا رو تحسین کرد.
_ پس چی فکر کردی؟ میخوای مسابقه بدیم؟
انیگما نمیخواست پسر رو به سخره بگیره؛ اما حرفش باعث شد تا پوزخند صداداری بزنه و سرش رو بالا بیاره.
تلاقی نگاههاشون به هم، برای لحظهای ضربان قلب هردو رو تند کرد؛ اما انیگما خیلی زود نگاه از چشمهای سرکش پسر گرفت و اون رو پایینتر آورد.
با دیدن کبودیهای روی گردن تهیونگ، گرگش با غرور زوزهای کشید و فورمون بیشتری از خودش آزاد کرد؛ انگار میخواست با این کار، امگا رو تحتتأثیر قرار بده.
_ واقعاً فکر میکنی از پسم برمیای؟
تهیونگ که داشت وارد آب میشد، با شیطنت سر بالا آورد و خیره به چشمهای مرد گفت:
_ مگه همین الانش هم از پست برنیومدم؟
جونگکوک با زوزهی دوبارهی گرگش چشم بست و بهش لعنت فرستاد. چرا اینقدر سست شده بود؟ چرا با کوچکترین کار امگا به وجد میاومد؟ اون که هیچ علاقهای به بقیهی امگاها نشون نمیداد؛ پس حالا چه مرگش شده بود؟
_ اون فرق میکنه؛ تو هیچ شانسی نداری که بخوای توی شنا من رو ببری.
امگا خوشحال از اینکه انیگما اعتراف کرده بود که از پسش براومده، دمی تکون و خندهای سر داد.
_ چرا نمیای توی آب؟
جونگکوک اول نمیخواست که وارد آب بشه؛ اما دیدن تن عسلیرنگ پسر که قطرات آب، بهزیبایی روی اون میرقصیدن، میلش به پیوستن بهش زیاد شد.
همینطور که بهسمت لبهی استخر گام برمیداشت، نگاهش رو به پسر دوخت و با یک دست، شروع به بازکردن دکمههای پیراهنش کرد.
_ انگار خیلی دوست داری همراهیت کنم.
پسر زیر آب غلتی زد و دوباره بالا اومد، حالا موهای خیسش به پیشونیش چسبیده بودن و به انیگما ثابت کردن که تهیونگ در هر حالتی زیباست.
_ بدم نمیاد یه همراه داشته باشم.
جونگکوک دونهدونه لباسهاش رو کند و جایی کنار روبدوشامبر تهیونگ گذاشتشون. با دیدن نگاه پسر که روی عضلات سینه و شکمش و درنهایت به عضو پوشیدهش زیر باکسر در گردش بود، آروم خندید.
_ مطمئنی فقط دوست داری کنار هم شنا کنیم؟
امگا نگاه دزدید و روش رو برگردوند.
_ معلومه که...
همین چند ثانیه کافی بود تا انیگما درست به پشت سرش برسه، فورمونهاش رو آزاد کنه و به زیر بینیِ پسر برسونه. تهیونگ با چشمهای گردشده برگشت و جونگکوک رو با همون پوزخند جذاب لعنتیش پشت سرش پیدا کرد؛ فقط یک قدم ازش فاصله داشت.
چطور تونست اینقدر سریع و بیصدا، اون هم درون آب، در عرض چند ثانیه بهش برسه؟
چشمهای گردشده از تعجب پسر، باعث شدن تا دل انیگما برای کیوتبودنش ضعف بره و با صدای بَمی، بهآرومی بخنده.
_ خب؟ داشتی میگفتی.
تهیونگ به پشت سر مرد نگاهی انداخت. فاصلهی کمی نبود که بتونه اینقدر زود طیش کنه.
_ تو... چطور؟
جونگکوک در اون لحظه تمام نگرانیهاش راجعبه کار رو به دست فراموش سپرد و برای اولین بار، احساسی رو تجربه کرد که میتونست اسمش رو آرامش بذاره.
سرش رو کج کرد و با نگاه به صورت زیبا و معصوم پسر، با صدای آرومی گفت:
_ میخواستی با من مسابقه بدی؟ هنوز هم فکر میکنی میتونی از پسم بربیای؟
گرچه خوب میدونست حتی اگه مسابقه میذاشتن، عمراً از امگا جلو بزنه و باعث باختش بشه؛ تا وقتی که زندهست، تهیونگ محکوم به بُرد بود.
_ این خیلی ناعادلانهست.
تهیونگ با لبهایی که به جلو پوتشون کرده بود غر زد.
_ یعنی همهی انیگماها اینقدر قوی و سریعن؟ چرا؟ چه تلاشی کردن که همچین قدرتی نصیبشون شده؟ اونها که از بدو تولد اینجوری بودن؛ پس چرا باید بهخاطر چیزی که براش تلاش نکردن، همچین تواناییهایی به دست بیارن؟
امگا وقتی شروع به غرزدن میکرد، دیگه هیچکس نمیتونست متوقفش کنه؛ البته هیچکس بهجز جئون جونگکوک.
مرد نگران از اینکه پسر ممکنه حین غرزدنش بهکل نفسکشیدن رو از یاد ببره، خم شد و بوسهی سریعی روی لبهاش کاشت.
همین بوسه کافی بود تا دهن تهیونگ بسته بشه و با لپهای سرخشده از شرم، سرش رو پایین بندازه.
_ دوست داری قوی بشی؟
_ کیه که دوست نداره؟
با همون سر پایینافتاده، با صدای ضعیفتر از قبل نالید.
_ دوست داری کسی جرئت نکنه بهت آسیب بزنه؟
تهیونگ لبخندی زد؛ میدونست انیگما میخواست به چی برسه؛ پس فقط سرش رو بالا آورد و اون رو به نشانهی مثبت تکون داد.
_ من قدرتت میشم تهیونگ؛ لازم نیست کاری انجام بدی یا بخوای حتی براش تلاش کنی، من همیشه یه قدم پشت سرتم تا مطمئن بشم کسی حتی جرئت این رو پیدا نکنه بخواد بهت نگاه کنه.
تهیونگ احساس گرمای عجیبی رو درون قلبش احساس کرد؛ احساس امنیت و حمایت کسی که از ته قلبت میدونستی دروغین نیست، احساسی که وقتی پیش خانوادهت هستی، بهت دست میده و مرد... انیگما داشت به همون خانواده، به همون خونهی امنی که امگا از کودکی به دنبالش بود، تبدیل میشد.
لبخند زیبا و عمیقی روی لبهاش نقش بست و امگا زیر نگاه خیرهی انیگما ذوب شد. این نگاه کجا و اولین نگاه مرد به اون کجا! جونگکوکی که در اولین دیدارشون، مثل یک شکارچی نگاهش میکرد و الان مثل یک محافظ.
با فکر به تغییر مرد مقابلش، اون هم فقط در یک ماه، میل شدیدی به بوسیدنش در وجودش شکل گرفت؛ اما میتونست ببوستش؟ این جزو قرارداد بود؟ میشد در جایی به غیر از تختخواب، بهش نزدیک بشه و بوسهها و لمسهاش رو برای خودش داشته باشه؟ نمیدونست؛ ولی میخواست امتحانش کنه.
یک قدم فاصلهی بینشون رو طی کرد. سرش رو بالا گرفت و دید که چطور انیگما سرش رو خم کرد تا بتونه بهش برسه؛ یک حرکت کوچک و نامحسوس که عجیب پروانههای درون دل پسرک رو به پرواز درآورد!
چشمهاش رو بست و درست در یک قدمی لبهای مرد قرارشون داد. درسته که میل شدیدی به بوسیدن لبهای جونگکوک داشت؛ اما ترجیح میداد، اون کسی باشه که بوسیده میشه.
جونگکوک با فهمیدن قصد و نیت پسر، بهآرومی خندید و قلب امگا رو به لرزه درآورد. اگه تهیونگ ازش میخواست که ببوستش، اون کی باشه که بخواد دست رد به سینهش بزنه؟
اما با اولین لمس لبهاشون، امگا خیلی محکم دستهاش رو به سینهی انیگما کوبید و اون رو پس زد.
جونگکوک با چشمهای متعجب نگاهی به پسر انداخت و با دیدن سرخبودن صورتش، با نگرانی قدمی بهش نزدیک شد.
_ ته... ته چی شده؟
اما تهیونگ نمیتونست نفس بکشه که بخواد جواب مرد رو بده. احساس خیلی قویای اون رو وادار به زانوزدن میکرد و بهش اجازه نمیداد که در اون هوا نفس بکشه.
هر بار که انیگما نزدیک میشد، این احساس خفگی، قویتر از قبل به سراغش میاومد.
_ نَـ... نیا... نزدیک نیا.
جونگکوک سر جاش میخکوب شد و دید که پسر چطور بهآرومی ازش فاصله گرفت. با هر قدم که تهیونگ به عقب برمیداشت، حالش بهتر میشد و این مثل یک چاقو به قلب انیگما زخم میزد.
وقتی به اندازهی کافی از جونگکوک فاصله گرفت که فورمونهاش خفیفتر به مشامش رسیدن، بالأخره راه نفسش باز شد؛ اما بعد احساس نیاز شدیدی وجودش رو در برگرفت و کل بدنش شروع به لرزیدن کرد.
جونگکوک از دور شاهد دردکشیدنهای امگا بود؛ ولی حتی نمیتونست به پسر نزدیک بشه. همین چند دقیقهی پیش بهش قول داده بود که نذاره چیزی بهش صدمه بزنه و حالا باید دردکشیدنش رو ببینه و دم نزنه!
لعنتی به خودش فرستاد و با خفهکردن فورمونهاش، بهسرعت خودش رو به تهیونگ رسوند. اجازه نداد که پسر چیزی بگه؛ اون رو، روی دستهاش بلند کرد و از آب بیرونش آورد.
لعنتی به خودش فرستاد و بیتوجه به لختبودنش، روبدوشامبر رو، روی تن تهیونگ انداخت و در همون حالت از استخر خارج شد. در اون لحظه، ازبینرفتن آبروی خودش کوچکترین دغدغهش بود.
نفهمید که یهو چی شد و چرا پسر به این حال افتاد؛ اما فقط یک حدس بین صداهای سرش، بلندتر از همه به گوشش میرسید و اگه حدسش درست از آب درمیاومد، همهچیز برای اون دو سختتر میشد.
~~~~~~~~~~~~
سلام با صدایی گرفته و سرما خورده.🤒
بگایی جدید رو آسون میتونید حدس بزنید دیگه... پس تا درودی دیگر بدرود.🫡