Gloom
t.me/BlueAbyss9همه پرده های خونه کشیده شده نور کمرنگی که از لایه اونا میتابید تنها روشنایی بود. پرث از اونموقع تاریکی رو ترجیح میداد، مثل بقیه شبها دراز کشیده چشمهاش رو بسته بجای تاریکی سانتا رو میدید که صدای زنگ گوشی سکوت رو بهم زد سعی داشت اهمیت نده ولی انگار فرد پشت تلفن دست بردار نیست.از جاش بلند شد و گوشی رو با بیحالی جواب داد
"بله؟"
"پرث! چخبر؟"
"هیچی فقط...سانتا تا صبح بغلم بود ولی وقتی پاشدم دیدم پیشم نیست هنوز گرمای بدنش رو حس میکنم"
بغض پوند از اون ور تماس معلوم بود،بعد این همه سال نه تنها فراموشش نکرده بلکه بدتر هم شده"
پرث...سانتا خیلی وقته که مرده"
پوند حقیقت رو مثل پتک به صورتش کوبید و اتفاق اون شب خیلی واضح تر از همیشه جلو چشمش اومد..
[نهم نوامبر،چهارسال قبل]
مرخصیای که تازهدامادها که بخاطر عروسی گرفته بودن تموم شد.درحالی که لباس هاشون رو پوشیده بودن پرث از پشت سانتا رو بغل کرد و بوسهای روی گردنش کاشت،سانتا هم خندید و آروم به شونه پرث زد
"هی! دیگه اینارو کنار بزار باید به پروندهت برسی"
پرث با لحن اعتراضی حرف زد
"ولی من میخوام پیش تو باشم"
سانتا برگشت روبه همسرش وایستاد،روی لباش بوسهای گذاشت با انگشتش به قلبش اشاره کرد
"من همیشه پیشتم،اینم واسه اینکه انرژیت بیشتر شه"
"قبول نیست من بازم میخوام"
"بقیش بعدا"
"یادت نره شب قراره بریم شام بیرون"
سانتا باشه ای گفت و از همدیگه خداحافظی کردن.
پرث پشت میز نشست،پشت سرش هم پوند وارد شد
"دوباره یه چندنفر بخاطر مصرف داروهای تقلبی مردن"
هر دفعه خبر قتل اونم فقط مربوط به یه پرونده باعث میشد اعصاب پرث بهم بریزه. هر سرنخی که پیدا میکرد انگار هیچی به هیچی باز برمیگشت سر نقطه اول
"پوند باید هرطوری که شده پیداشون کنیم،مشخصات اونایی هم که به قتل رسیدن رو برام بیار"
"باشه فقط...مواظب خودت هستی دیگه؟ یادمه شب عروسیت گفتی یه پیام تهدید که از طرف همون باند هستن گرفتی"
"یه چندتا حرف بارش کردم فکر نکنم دیگه جرئت کنه پیامی بده،باید عجله کنیم"
"خلاصه حواست باشه اینا از اون آدما نیستن که به این راحتی بترسن حاضرن بخاطر اینکه لو نرن هرکاری انجام بدن میبینی که همچنان دارن مردم رو میکشن"
پرث درحالی که سرش پایین بود و داشت کاغذ هارو نگاه میکرد حرف زد "باشه حواسم هست"
چندساعت گذشت پرث هنوز مشغول بود تا بلکه بتونه یچیزی پیدا کنه تا این پروندهی کوفتی رو ببنده،صدای زنگ گوشیش توجهش رو به خودش جمع کرد و با دیدن اسم سانتا لبخند به لبش اومد اصلا انگار نه انگار تا همین چند لحظه پیش اعصابش داغون بود!
"میدونستم به این زودی دلت برام تنگ میشه"
"الان یعنی تو دلتنگ نیستی؟"
"معلومه که هستم،خودت که میدونی ازت دور بمونم چجوری میشم"
سانتا با خندهای که از پشت تلفن گوش پرث رو نوازش میداد لب زد
"مثل الان که هیچی نخوردی اره؟"
پرث نگاهی به ساعت رو دیوار انداخت و فهمید چقد خودشو درگیر کرده که زمان ناهار از دستش در رفته
"حواسم نبود ولی نگران نباش یچیزی میخورم"
" تو با این غذا نخوردن هات منو حرص میدی"
وسط حرف زدن هاشون پوند در رو با شدت باز کرد
"زود بیا یچیزی پیدا کردیم"
پرث علیرغم میلش گوشی رو قطع کرد،پاشد به همراه پوند سمت اتاق جرایم سایبری رفت ویلیام از جاش بلند شد تا به مافوقش احترام بزاره
"خب چیشده؟"
"ردشون رو از یه خط ناشناس تونستیم بزنیم و خوشبختانه اون شخص آدم همون باند هست"
"خب خوبه اگه اونا رو بگیریم میتونیم به رئیسشون هم برسیم،پوند به بچه ها بگو آماده شن"
"الان میگم بهشون"
پرث نمیتونست لحظه شماری کنه تا پرونده تموم شه و قطعا این موفقیت رو با سانتا جشن میگرفت
[شب بعد عملیات]
از اتاق بازجویی اومد بیرون حرف ها و آدرس هایی که اون فرد اعتراف کرده بود به پوند گفت بقیه کارها رو سپرد بهش،نگاهی به ساعت انداخت هنوز وقت مونده امروز تولد سانتاست پرث میخواست شب خوبی براش درست کنه، سوار ماشین شد و به سمت خونه حرکت کرد.
وقتی رسید به سانتا زنگ زد بیاد پایین تا برن شام ،بعد از چند دقیقه سانتا با پیراهن صورتی و شلوار سفید از خونه خارج شد و تو ماشین نشست پرث بهش نگاهی انداخت انگار داشت جلوش به یه اثر هنری نگاه میکرد
"هر روز خوشگل تر میشی"
سانتا لبخندی زد
"خب چخبر پرونده چیشد"
"تموم شد بالاخره گرفتیمشون"
"میدونستم از پسش بر میای"
"یعنی انقد مطمئن بودی؟!"
"یعنی همینقدر بهت اعتماد دارم"
به رستوران رسیدن و داخل رفتن،سر میزی که پرث رزرو کرده بود نشستن موسیقی آرامی پخش میشد منتظر غذا بودن و مشغول حرف زدن شدن که صدای شلیک همه جا رو پر کرد
همه چیز تو یه ثانیه اتفاق افتاد پرث باورش نمیشد که سانتا تو بغلش داشت جون میداد،کاری نمیتونست انجام بده فقط گریه کردن از دستش برمیومد حرف میزد تا بلکه سانتا بشنوه و تنهاش نزاره
"باید بلند شی...قول دادی همیشه پیشم باشی،میدونی که بدون تو نمیتونم زندگی کنم"
سانتا برای آخرین بار لبخندی زد و چشمهاش رو برای همیشه بست. پرث بوسه ای به سرش زد،پیشونیش رو به پیشونیه عزیز دوردونهش چسبوند.اطرافش شلوغ و پرهیاهو بود، ولی پرث هیچکدوم رو نمیشنید تنها فکرش این بود که دیگه سانتا نیست تا دستهاش رو بگیره؛ دیگه صورت گرمش نیست که پرث نوازشش کنه. منتظر بود همه اینا یه کابوس باشه و وقتی بیدار میشه سانتا رو کنارش ببینه اما هرچی بیشتر نگاهش میکرد، بیشتر میفهمید که قرار نیست این کابوس تموم بشه.
[نهم نوامبر،زمان حال]
زنگهای پشت سر هم پوند به شدت رو اعصابش بود گوشیش رو خاموش کرد،از اون شب به بعد دیگه دلش نمیخواست با کسی ارتباط داشته باشه انگار فقط سانتا باعث میشد پرث با دنیای اطرافش راحت تر کنار بیاد.مثل هر سال با چهارتا شاخه گل کاملیا سفید که روبان سفید هم دورش داشت رفت سر مزار عزیز دردونهش سعی میکرد گریه نکنه تا سانتا ناراحت نشه با بغضی توی صداش و لبخند کمرنگی حرف زد:
"گلی که همیشه دوسش داشتی رو برات آوردم ببین"
گل رو روی سنگ مزارش گذاشت جلوش زانو زد
"کاش از پیشم نمیرفتی خیلی دلم هواتو کرده برای خندههات،بغل کردنت،صدات..."
اشکاشو از رو گونهش پاک کرد
"ولی قول میدم منتظرت نزارم و زود بیام پیشت"