Glassy Eyes
پشت در ایستاد با لباس پشمی قدیمی و کوتاهش رو صاف کرد. نفسش رو بیصدا برای آروم کردن خودش کشید. سه لایه لباس پوشیده بود. نه تنها لباسش، بلکه صورتش هم بخاطر خوابی که تازه ازش دل کنده بود، پف کرده بود. با لطافتی که همیشه توی صداش پیدا میشد، گفت:
"ارباب، جونگوونم."
و مثل همیشه، همون صدای مردانه و بم رو شنید.
"بیا تو."
در رو به آرومی باز کرد و وارد اتاقش شد. پشت سر، در رو بست و وقتی برگشت که به اربابش نگاه کنه، به جای صورتش، کمر ورزیدهی اربابش رو در ده قدمیاش دید که بخاطر نور آفتاب، کاملا واضح میتونست برجستگیها و تو رفتگیهای کمر و بازوهاش رو ببینه. چشمهای پسر گشاد شدن، لبهاش از هم فاصله گرفتن، و شونههاش که ساعتها تمرین کرده بود تا محکم بایستن، پایین افتادن.
نمیتونست چشم از بدن اربابش برداره و عکسالعمل دیگهای نشون بده. بدتر از همه این بود که خودش یک رعیت و پسر بود و اگر اربابش همین الان برمیگشت و اون رو میدید، مطمئنا بخاطر همجنسگرایی اون رو دست سربازها میداد تا بکشنش. بزاق دهانش رو قورت داد و سعی کرد خودش رو جمع و جور کنه. تا به خودش اومد، اربابش رو دید که کمی نزدیکتر شده بود و با سری که کمی کج شده بود، بهش نگاه میکرد.
جونگوون قدمی عقبتر برداشت و سرش رو به پایین خم کرد؛ اما چشمهای بیحیاش، حتی منظرهی شکم و سینهی مرد رو از دست نداد. بعد گذشت چند ثانیه خیره شدن به بدنش، گوشهی لبش رو گاز گرفت و سرش رو پایین انداخت. چشمهاش رو به هم فشرد. ثانیهی بعد، کنار گوشش زمزمهای پیچید:
"چی میخوای، جونگوون؟"
لرز کوتاهی از نزدیکی صدا به بدنش افتاد و سرش رو با سرعت بالا برد و چشمهای اربابش رو توی یک سانتی متری چشمهای خودش دید. مرد حتی میتونست تصویر خودش رو از چشمهای مشکی رنگ جونگوون ببینه. دو گوی مشکی، مثل آینه همونقدر براق و منعکس کننده بودن.
پسر واکنشهای بدنش رو لعنت کرد، چون خودش کاملا متوجه شد چشمهاش شبیه چشمهای گربهای شده بود که صاحبش رو دیده بود.
"یادت رفت چی میخواستی؟"
جونگوون نگاهش رو دزدید و با لکنت جواب داد:
"پدرتون م-میخوان تا ی-یک ساعت دیگه، باهاتون م-ملاقات کنن.."
جونگوون بیشتر به خودش لرزید. یکی از پاهاش رو عقب برد تا کنار بکشه. اینکار رو دوباره تکرار کرد و آهسته، از سونگهون دورتر شد. نفسش رو لرزون به بیرون فرستاد و وقتی میخواست دوباره حرف بزنه، به دیوارهی کاغذی و چوبی اتاق چسبونده شد. از شدت شوک صدایی از بین لبهاش بیرون نیومد.
"همیشه یه روش تکراری رو برای فرار کردن انتخاب میکنی، یانگ جونگوون."
تاحالا نمیدونست که از اسم کامل خودش که از لبهای سونگهون بیرون میاومد، میترسید. هر لحظه ممکن بود خودش رو به کشتن بده. یکی از دستهای گرم اربابش روی چشمهاش نشست و قبل از اینکه پسر خدمتگزار بتونه کاری انجام بده، لبهای اربابش روی لبهاش فرود اومدن.
جونگوون یخ زد. انتظار همچین چیزی رو نداشت و حالا که داشت تجربهاش میکرد، به جای هیجان، همچنان میترسید. بعد از چند ثانیه، سونگهون بدون اینکه از پسر کوچکتر جدا بشه، دستش رو از روی چشمهاش برداشت و به سمت صورت جونگوون برد، قدمی بهش نزدیکتر شد، و با دست آزادش، کمر جونگوون رو به سمت جلو هل داد.
کمی که گذشت، آروم لبهاشون از هم فاصله گرفت. سونگهون به پسر کوتاهتر نگاه کرد که مثل یخ زدهها سرش به سمت بالا مونده بود و بدون پلک زدن بهش خیره شده بود. با انگشت شستش، زیر چشم جونگوون رو نوازش کرد.
"چشمهات نقش آینه رو دارن..."
جونگوون با خودش فکر کرد، 'انگار روز خوبی برای مردن من نیست'. شاهزاده کمی خم شد و پیشونیاش رو بوسید. حلقهی دست شاهزاده دور کمرش کوچکتر شد و کاملا جونگوون رو به خودش چسبوند. گونههای جونگوون رنگ گرفت، و چشمهاش رو دزدید.
"ارباب..."
"به من نگاه کن."
جونگوون ناخنهاش رو به هم کشید و قبل از اینکه شاهزاده دوباره تکرار کنه، سرش رو به سینهی شاهزاده چسبوند که مجبور نباشه بهش نگاه کنه؛ اما تصمیم اشتباهی بود چون گرمای بدن اربابش، بیشتر شرمزدهاش میکرد.
سرش رو خم کرد و روی موهای جونگوون رو کوتاه بوسید. دستهاش رو دور کمر جونگوون حلقه کرد و با استفاده از کمترین حد زورش، جونگوون رو بلند کرد. تصمیم نداشت جونگوون رو سرزنش کنه یا چیزی شبیه به این، نه تا وقتی که خودش هم دلش رو باخته بود.
پایان.