Glass storm| Part²
@KIMTAE_FAMILYپردهی سیاه شب بیصدا و سنگین، روی شهر افتاده بود و سایههای بلند ساختمانها رو داخل خودش فرو میکشید. نورهای نئون از پنجرهی بزرگ سالن روی شیشههای سرد و مرطوب منعکس میشدن؛ رنگهای قرمز و آبی، مثل خاطرههایی که میخواستن تهیونگ رو به خلسهای آروم و وهمآلود دعوت کنن.
عقربههای ساعت، آروم و مداوم به عدد 12 نزدیک میشدن، دقیقههای پایانی شب که قرار بود حس تمامشدگی و انتظار رو در دل آلفای بزرگتر جا بذارن.
تهیونگ روی مبل نشسته بود، دستهاش رو از سرما به دور خودش حلقه کرده بود و نگاهش به نقطهای نامعلوم روی دیوار دوخته شده بود، انگار که دیوار میتونه پاسخ سکوت درونیاش رو بده؛ نفسهاش کوتاه و سطحی بالاوپایین میرفتن و ترکیبی از اضطراب و خستگی عمیق رو فریاد میزدن.
رایحهی تلخ چوب صندل و تنباکو، که از صبح داخل واحد 313 پخش شده بود، حالا با بوی دارو و قهوهی تلخ درهمآمیخته بود و رایحهای نامطبوع؛ اما آشنا و عمیق ایجاد کرده بود، گویی هر نفس اون دو بیشتر به درون تاریکیهای ذهنش میبرد.
در آپارتمان با صدای بلندی باز شد و صورت جونگکوک در بین چهارچوب در ظاهر شد و با ورودش، هوای خنک بیرون همراه با بوی مشخصش داخل فضا پیچید؛ همون رایحهی آلفایی که تهیونگ با تمام وجودش سالها بود اون رو از حفظ بود، ترکیبی از دود، بنزین و ادکلن خنک که روزگاری آرامش رو به اون هدیه میداد؛ اما حالا قلبش رو دون شعلهای از آتیش میسوزوند و هر نفسش رو سنگینتر میکرد.
جونگکوک کفشهاش رو درآورد و بیصدا وارد شد؛ اما حضورش فضای اطراف رو پر کرد؛ تهیونگ حتی سرش رو بلند نکرد؛ اما حس کرد که دمای هوا تغییر کرده و بدنش، ناخودآگاه به حضورش واکنش نشون میده، انگار غریزهای قدیمی که از کنترل خارج شده باشه دوباره داخل بدنش به جنبوجوش افتاده.
صدای جونگکوک مانند نجوایی غیرمنتظره داخل گوشهاش پیچید:
«هنوز بیداری؟»
«خوابم نمیبرد.»
و با همین چند کلمه، فضایی سنگین و مملو از انتظار بینشون شکل گرفت؛ جونگکوک چند قدم جلوتر رفت از کنار میز رد شد و نگاهش به داروهایی افتاد که هنوز سرجاشون بودن، شیشههای مه گرفته و بوی تلخ دارو با عطر خستگی و تنهایی مخلوط شده بود.
نگاهش به دستکشهای مسابقه افتاد، مچاله و خاکی. سکوتی سنگین بر فضا حاکم شد، سکوتی که حرفهای ناگفته، حسهای ناتمام و دردهای قدیمی رو داخل خودش نگه داشته بود.
کوک با صدایی آروم لب زد:
«باید بخوابی، تهیونگ.»
تهیونگ خندید، خندهای بیجان، سرد و بیگرما؛ اما حتی در این خنده هم رد غم و دلتنگی موج میزد.
«تو همیشه همینو میگی. انگار اگه بخوابم، همهچیز درست میشه.»
جونگکوک چیزی نگفت، تنها نزدیکتر شد و با هر قدم، بوی رایحهاش قویتر شد و تهیونگ حس کرد که بدنش ازش اطاعت نمیکنه و نمیتونه جلوی موجی که آروم؛ اما بیوقفه اون رو در بر گرفته، مقاومت کنه.
بالأخره، جونگکوک روبهروش ایستاد؛ چند ثانیه تنها به اون نگاه کرد، به موهای نامرتب، پوست رنگپریده و چشمهایی که از خستگی برق میزدن و در همون ثانیهها، خشم، دلتنگی، عشق و ترس در هوا پخش شد و حضور هر دو نفر رو سنگین و نفسگیر کرد.
تهیونگ با صدایی لرزون گفت:
«چون تنها چیزی که هنوز حسش میکنم، درده.»
جونگکوک نفس عمیقی کشید؛ بوی نمکی که از پوست تهیونگ بلند میشد و همیشه وقتی غمگین بود ظاهر میشد، قلب اون رو میشکست و همزمان آرامش عجیبی به وجودش میآورد.
«تو فکر میکنی من اون شب میخواستم تو رو از دست بدم؟ هنوز وقتی چشمهامو میبندم، صدای تصادف، بوی خون و نفسهات رو میشنوم. تهیونگ، من هر شب اون صحنه رو میبینم.»
تهیونگ نفسش بریده بود، اشک داخل چشمهاش حلقه زده بود؛ اما سرش رو برنگردوند.
«ولی تو منو رها کردی، کوک. وقتی بهت نیاز داشتم، رفتی و منو ترک کردی.»
جونگکوک با برداشتن قدمی به جلو فاصلهشون رو به حدأقل رسوند.
«نه، تهیونگ. من فقط نمیخواستم اون حس لعنتی پیوند، اسیرت کنه. نمیخواستم دلتنگی من درد بشه برات.»
رایحهی دو آلفا کاملاً باهم مخلوط شده بود؛ بوی تلخ بنزین، خاک بارونخورده، خستگی و غریزه، ترکیبی که میتونست مقاومت تهیونگ رو بشکنه. اون یک قدم جلو رفت، تا سینهاش به سینهی جونگکوک خورد.
زمزمه کرد:
«خیلی خستهام، کوک.»
جونگکوک لبخند محوی زد و با صدای همیشگیش جواب داد:
«من هم همینطور آلفا، من هم همینطور.»
تهیونگ دیگه مقاومت نکرد. دستهاش رو بالا آورد، انگشتهاش رو روی گردن جونگکوک گذاشت، گرمای پوستش رو حس کرد، صدای نفسهاش رو شنید. جونگکوک با حلقهکردن دستهاش دور تهیونگ داخل چشمهاش کَهرُباییش خیره شد. هیچکدوم حرفی نزدن؛ تنها نفس کشیدن بود؛ اما سنگین، داغ و پر از حضور و آرامش.
تهیونگ زیر لب گفت:
«بهم بگو این حس هنوز هست.»
جونگکوک حرفی نزد تنها سرش رو خم کرد و پیشونیاش رو به پیشونی تهیونگ چسبوند؛ صدای نفسهای هر دو با هم یکی شد و حالا هر دو احساس کردن که هیچ چیزی نمیتونه این اتصال رو از بین ببره.
«هیچوقت از بین نرفته.»
اشکهاش بیصدا سرازیر شد. جونگکوک با شست قطرههای روی گونه آلفاش رو پاک کرد و لبهاش رو آروم و بیصدا بوسید.
بوسهای داغ، پر از پشیمونی و دلتنگی، تهیونگ چشمهاش رو بست و تمام وجودش رو در همون لحظه رها کرد.
رایحهی اونها حالا کاملاً یکی شده بود، هوا پر از گرما و حضور آلفاهایی که بالاخره تسلیم عشق شده بودن؛ نه از ضعف؛ بلکه از احساسی بینهایت واقعی که بینشون بود.
جونگکوک زمزمه کرد:
«برگرد… خونهمون بدون تو سرده.»
تهیونگ ریز خندید و لب زد:
«من هیچوقت نرفتم.»
و همونجا، زیر نور نئون که روی پوستشون سایه انداخته بود، دوباره بدنهاشون بهم گره خورد، بدون حرف، تنها با حضور و نفسهای هم، بیرون صدای باران شروع شد؛ اما داخل خونه، رایحهی عشق دوباره جریان داشت، این بار عمیقتر، واقعیتر و بدون هیچ نقابی.
ممنون که تا آخر این داستان با ما بودین گرچه این پایان کار دو آلفای عاشق ما نیست.