Glass Footprints
carloاسم من سوبین است.
این را میدانم، چون هر صبح روی دستبند پلاستیکی دور مچم نوشته شده است.
بقیه چیزها...کمی گنگتر هستند.
دیوارهای اینجا سفید نیست، بلکه به رنگ سبز کمرنگ و زردی است که انگار سالها دود سیگار به آن نشسته.
فضای اینجا شبیه یک رویای تبدار و تکراری است؛ لامپهای فلورسنت بالای سر همیشه یک سوسوی آزاردهنده دارند و صدای وزوز کم فرکانسی که در جمجمه ام میپیچد.
اما تنها نیستم..یونجون اینجاست.
او را در روز سوم دیدم، در گوشهٔ حیاط، زیر سایهٔ درخت بلوط خشکشده.
برخلاف بقیه که در هذیان خودشان گم شدهبودند، او کاملاً آرام و متمرکز به نظر میرسید.
لباسهای بیمارستانی او همیشه تمیز و مرتب بود، موهایش را با ظرافت شانه زده بود، و انگار فقط برای یک چای عصرانه مهمان این جهنم شده است.
" صداشون رو میشنوی؟"
اولین چیزی بود که گفت.
صدایش آرام و تقریباً هیسمانند بود.
من فقط سرم را تکان دادم..تنها صدایی که میشنیدم همان وزوز همیشگی بود.
"خوبه."
لبخند زد، اما به چشمانش نرسید.
"اگه بشنوی، یعنی دارن برات برنامه میریزن."
یونجون مرا زیر پر و بالش گرفت.
او به من یاد داد که چگونه از نگاه پرستاران با آن نگاههای خالی و ترحمآمیزشان فرار کنم.
چگونه در سایهها حرکت کنم.
چگونه صداهای داخل سرم را ساکت کنم.
اما یک چیز بود که همیشه در مورد او مرا میترساند: عادت عجیبش به جمعآوری تکههای شیشه.
هر جا شیشه شکستهای پیدا میکرد، از بطریهای قدیمی گرفته تا لامپهای سوخته، با دقتی وسواسگونه، تکههای تیز و برنده را برمیداشت و در جیب کت بیمارستانی خود پنهان میکرد.
وقتی از او پرسیدم چرا، فقط گفت:
"برای وقتی که کلمات کافی نباشن.
شیشه همیشه حرفش رو میزنه."
یک شب، آن وزوز همیشگی در جمجمه ام به یک زمزمه تبدیل شد، سپس به یک همهمه و سپس به صداهایی واضح و ترسناک.
صداهایی که از دیوارها میآمدند..از سقف.
آنها در مورد من حرف میزدند.
میگفتند فردا صبح قرار است "درمان" خاصی روی من انجام شود، چیزی که پس از آن، دیگر "من" نخواهم بود.
ترسیده و عرقریزان، به سمت تخت یونجون در اتاق بغلی خزیدم.
در نور مهتابی که از پنجرههای میلهدار میتابید، دیدم که او بیدار است و روی تختش نشسته.
در دستانش، تکههای شیشه درخشیدند.
"شنیدی؟"
با صدایی لرزان پرسیدم و او آرام سرش را تکان داد.
چشمانش حالتی عجیب و تقریباً... مشتاق داشت.
"بالاخره! منتظر این لحظه بودم."
با حرکتی نرم از روی تخت بلند شد. به جای راه رفتن به سمت در، به دیوار خالی اتاق نزدیک شد.
نوک انگشتانش را روی سطح سبز و زرد رنگ کشید.
"بعضی دیوارا فقط دیوار نیستن، سوبین.
بعضی از اونها نازکن..خیلی نازک."
سپس یکی از تکههای شیشه را درآورد و شروع به خراشیدن دیوار کرد.
صدایی کشدار و قرچ ایجاد شد که برندهتر از هر فریادی بود.
اما او دیوار را نمیخراشید تا آن را سوراخ کند؛ داشت چیزی روی آن میکشید.
طرحی عجیب و غریب از خطوط درهم و نامنظم..وقتی عقب کشید، نفس در سینه ام حبس شد.
سایههای پشت دیوار، پشت آن سطح به ظاهر جامد، شروع به حرکت کردند.
آنها جذب طرح شیشهای شده و در امتداد خطوطی که او کشیده بود میخزیدند، انگار که نقشهای برایشان کشیده شده باشد.
"اینجا رو ترک میکنیم، سوبین."
یونجون گفت و به طرحی که کشیده بود خیره شده بود.
"اما نه از در..از بین چیزهایی که اون طرفتر هستن.
اونها فکر میکنن ما دیوانه هستیم چون چیزهایی رو میبینیم که خودشون نمیبینن.
اما شاید ما تنها کسانی هستیم که واقعیت رو میبینیم."
نگاهم را از طرح درخشان روی دیوار، به جیب پر از شیشههایش و سپس به چشمان بیاحساسش انداختم.
یک سؤال ذهن مرا میخورد: آیا من در حال فرار از تیمارستان هستم، یا فقط دارم عمیقتر در هذیانِ کسی که قرار بود نجاتم دهد، غرق میشوم؟
او دستش را به سمت من دراز کرد، کف دستش جای چند برش کوچک از شیشه بود.
"بیا. دنیای واقعی اون طرف منتظره."
و من، چوی سوبین، با قلبی پر از ترس و تردید، دستم را در دست او گذاشتم.