Ghost Boy

Ghost Boy

Mr.Choi

نگاهش رو از لوله ی زنگ زده ی باریک به دست های رنگیش رسوند

قطره های تیره ای که با مخلوط آب کمرنگ تر شده بودن شبیه به خونابه هایی حاصل از درگیری و قتل، روی انگشت هاش دهن کجی میکردن

پوزخندی به افکار ترسناکش زد و دستگیره رو با صدای جیرجیر گوش خراش چرخوند 

پسری که پشت به در، روی صندلی بسته شده بود سرش رو در جهت صدا بالا اورد و ناشیانه گردن کج کرد 

پلک هاش در تقلا مقابل چشم بند سفیدی که روی چشمش جا خوش کرده بود میلرزید و طناب زمختی که از پشت ساعد دست هاش رو اسیر کرده بود پوستش رو میسوزوند

سوبین نگاهش رو از صحنه ی حوصله سر بر روبروش گرفت و به ساعتش نگاه کرد 

هنوز یک روز هم از مفقود شدن چوی یونجون نگذشته بود 

یعنی دوست هاش متوجه تفاوت رنگ آزمایشگاه با خون واقعی میشدن؟

جواب خانوادش رو کی میداد؟ 

تا حالا به پلیس خبر دادن؟ 

میدونست پلیس تا قبل از اینکه هفتاد و دو ساعت از مفقودی بگذره اقدامی نمیکنه

برای چهل و هشت ساعت آینده اش با یونجون هنوز برنامه داشت

بیخیال افکار شلوغش از جا بلند شد و لگدی به پایه ی میز زد 

پسر بی هوا از جا پرید و مچ دست هاش رو تکون داد 

"چی..چی بود؟"

تنها نگاهی کوتاه به چهره ی رنگ پریده ای که زیر پهنای پارچه چیز زیادی ازش نمیفهمید انداخت و سرش رو برگردوند

لیوان شیشه ای رو روی پیشخون گذاشت و ویال رو از جیب پشتی شلوار جینش بیرون کشید 

به نوشته های نامفهوم و ریزش پوزخند زد 

قرار بود دوز مناسبی از دارو رو با آب مخلوط کنه اما به هرحال که یونجون قرار نبود با زبون خوش تشنگیش رو برطرف کنه

پس نیازی که به دوز مناسب نبود

ویال رو باز کرد و بالای لیوان گرفت

قطره های زرد رنگ یکی یکی با صدای پاپ های ریزی به سطح آب برخورد میکردن و محیط پر تنش زیرزمین رو با اصواتی آرامش بخش پر میکردن

"با توام چرا حرف نمیزنی؟"

شیشه ی خالی رو روی میز انداخت و به موج هایی که کم کم داخل لیوان بی رنگ میشدن خیره شد

"من چرا اینجام؟‌ چرا‌ هیچ حرفی نمیزنی؟ حداقل یه کلمه بگو بفهمم دیوونه نشدم و اینجا خونه ی‌ ارواح نیست"

دستکش های چرمی مشکی رنگش رو دست کرد و دم عمیقش رو با یک بازدم طولانی بیرون فرستاد

قدم هاش به طرف صندلی مورد نظرش کوتاه و کوتاه تر میشد

یونجون میتونست سنگینی سایه رو روی بدنش حس کنه

تقلای دیگه ای کرد و اینبار کشیده شدن بندهای زمخت طناب بیشتر از قبل دستش رو سایید

هیسی کشید و دهنش رو برای اعتراض بعدی باز کرد 

صدایی که با فشار محکم شیشه روی لب هاش در گلو شکست 

سرش رو وحشیانه تکون میداد و مایع سرد و بی مزه رو با همراهی زبونش عقب میزد

کلافه از لجبازی پسر زانوش رو لبه ی صندلی فشار داد و روی صورتش خم شد 

بینیش رو با دو انگشت تا جایی فشار داد که لب های خیسش برای بلعیدن هوا فاصله بگیرن

از فرصت استفاده کرد و چند جرعه ی باقی مونده رو از بین شکاف مرطوب لب هاش داخل ریخت 

یونجون حتی با وجود این همه محدودیت هنوز هم قوی تر از دیگری به نظر میومد

تنها زمانی تسلیم شد که برای جلوگیری از خفگی احتمالیش

محتوای باقی مونده رو قورت داد و بالاخره تونست مجرای کیپ شده ی بینیش رو پس بگیره

لبخند کجی زد و با پشت دست قطره های اضافه ی چونه اش رو گرفت

یونجون مابین سرفه ها با غیض سرش رو کج کرد و عقب کشید

"دست.. لعنتیت..رو.. بکش"

کلماتی که شدید تر از سرفه های پسر توی صورتش کوبیده میشد دیگه ناراحتش نمیکرد

"دسـتای کوفتیـم رو بـاز کـن! 

تـوی حرومزاده فکر میـکنی اگه منو اینجا نگه داری کسی پیدات نمیکنه؟ 

مطمئن باش وقتی ازینجا خلاص شم خودم میام سراغت"

عقب گرد کرد و بی توجه به نعره های گوشخراش پسر مسیرش رو سمت کاناپه ی قدیمی و پاره ای که در ضلع دیگه ی دیوار قرار گرفته بود کشید 

بوی نم و رطوبت مشامش رو ازار میداد اما لاقل خیالش از بابت وجود احتمالی حشرات موذی راحت بود 

به اندازه ی کافی زمانی که از دست قلدرهای دبیرستان فرار میکرد به این فضای نمور و تاریک پناه اورده بود 

عقربه های ساعتش نزدیک به نیمه شب رو نشون میدادن

تا اثر کردن دارو هنوز نیم ساعت وقت بود و میتونست اروم اروم تغییرات بدن پسر رو ببینه و از شنیدن صداهای دردناکش لذت ببره

موبایلش رو روشن کرد و یکی از بازی های جورچین حوصله سربرش رو باز کرد

هر مکعبی که روی نقشه میذاشت یک خاطره ی قدیمی رو براش تداعی میکرد

دیدن چوی یونجون مهربون و با ملاحظه زمانی که با لبخند از جلوی کلاسش رد میشد و سرش رو تکون میداد درد شیرینی به قلبش مینداخت

بعد تصویرهای شیرین اشنایی با واقعیت های تلخ بعدش جایگزین میشد

یونجون روی عسلی مخمل لم داده بود و کام عمیقش رو با هوا مخلوط میکرد 

خودش رو مقابل آینه دید 

تن برهنه ای که سعی داشت با ملافه های سفید هتلی بپوشونه

پوست کبود و مرطوبی که با هر قدم دور شدن یونجون آلوده تر به نظر میومد 

خودش رو مقابل صندوق تسویه دید درحالی که یونجون حتی به خودش زحمت پرداخت هزینه ی یک‌ شب رو نداده بود

مکعب دیگه ای رو بی حواس روی خونه ها انداخت

خودش رو پشت دیواری پیدا کرد که با صدای خنده های بلند پسرها مرتعش شده بود

آب دهنش رو قورت میداد و عقب عقب میرفت تا از تیررس نگاه یونجون دور بمونه

انگار یه علاقه و شیفتگی بچگانه اون رو از تمام پسرهای دبیرستان گناهکارتر کرده بود

زمان جلوتر رفت

وسایلش رو جمع کرده بود و کوله پشتی آبی رنگش رو داخل سینه فشار میداد

از اون دبیرستان با ادم های جهنمی داخلش انتقالی گرفته بود

اما سایه ی نگاه های خیره و لبخند منزجر کننده ی چوی یونجون از روی زندگیش کنار نمیرفت

نیمه شب اون جثه ی مست و کتک خورده رو گوشه ی دیوار میدید، درحالی که یقه ی یونیفرم کالجش بیشتر از حد معمول باز شده

کرواتش شلخته و سست دور گردنش آویزون شده و بندهای کتونی خاکیش روی زمین کشیده میشن

یک روز فکر میکرد تمام توجه و رفتارهای اون پسر از علاقه میاد اما یک شب روی تخت خوابی که معصومیتش رو بدون هیچ لذت متقابلی تقدیم کرده بود تنها بیدار شد 

صدای نفس های بلند پسر گوش هاش رو نوازش میکرد

موبایلش رو روی کاناپه پرت کرد و سرش رو به طرف صورت عرق کرده ی یونجون چرخوند

احمقانه هنوز هم قلبش با دیدن اون طره موهای گره خوردهٔ اطراف شقیقه‌ش آشفته میزد

انقدر به شونه های افتاده و قفسه ی سینه ی لرزونش خیره موند که متوجه برخورد شکمش به میز نشد

"آخ"

یونجون با وجود اون نفس های بریده و بدن تب دار، به سرعت صاعقه سرش رو بالا گرفت

حالا میفهمید دلیل اون رایحه ی آشنایی که زیر بینیش پیچید چی بود

فهمید که چرا اون دست ها با دستکش پوشیده شده بودن و چرا تمام مدت تنها صدای مکالمه ای که بینشون رد و بدل شد صدای قطرات آب بود

شکسته زمزمه کرد: س..سوبین

تنش از تحرک ناگهانی هورمون هاش درد میکرد

زیر دلش منقبض میشد و رون هاش رو بهم فشار میداد 

مچ دست هاش رو بهم کشید و با صدایی که کم کم از شدت نیاز دو رگه میشد تکرار کرد

"سوبین"

برای انکار دیر بود و حوصله ی‌ بازی هم نداشت

خودش رو به جسم لرزون پسر رسوند و انگشت هاش رو زیر چونه اش کشید

برخلاف تقلاهای قبلیش

اینبار مطیعانه سرش رو جلو کشید

انگار که تمام زندگیش منتظر این لمس کوتاه بود

سوبین بدون اینکه تلاشی برای پنهان کردن هویتش بکنه خندید

یونجون حتی از زیر پارچه هم پلک هاش رو روی هم چسبوند و اجازه داد از ملودی قدیمی بار دیگه به مغزش راه پیدا کنه

"دلت برام تنگ شده بود هیونگ؟"

همونطور که زمزمه میکرد انگشت های بازیگوشش رو برای جدا کردن دکمه های لباس دیگری جلو برد

یونجون به سختی جملاتش رو مرتب کرد

درست زمانی که دهنش رو برای بیانی کوتاه باز میکرد، سنگینی دلچسبی روی پاهاش احساس کرد

از این فاصله ی کم اگه فقط کمی نزدیک تر میشد میتونست با پوست گردن سوبین تماس پیدا کنه

نفس هاش حالا تندتر و کشدار تر بودن و بدنش برای لمس بیشتر به جلو کشیده میشد

دارو کار خودش رو کرده بود و سوبین میتونست اون برجستگی آشنا رو زیر باسنش احساس کنه

سخت تر از هر زمان دیگه ای بود

"چرا چیزی نمیگی هیونگ؟ فکر کردم بعد از چند سال با دیدنم خوشحال میشی"

البته که خوشحال شده بود و اگه قرار بود سوبین با قوس ظریف و اغواگرش به اون درد لعنتی پایین تنه پایان بده خوشحال تر هم میشد

اما درجواب تنها ناله ای ضعیف زمزمه کرد و سرش رو روی شونه ی سمت چپ فشار داد

"میدونی هیونگ؟‌ من این حال و روزتو درک میکنم

اون زمان که فکر میکردم دوست پسرتم رو یادمه، تو بهم گفتی این باید بین خودمون بمونه 

من خیلی رازدار خوبی بودم هیونگ

هزینه ی راز تورو با بدنم پرداخت کردم،‌ اما تو حتی نذاشتی من از با هم بودنمون لذت ببرم، وقتی کارت تموم شد منو توی اون اتاق تنها گذاشتی"

کلماتش آمیخته به خشمی قدیمی بود

یونجون اما با هر فشاری که به لگنش وارد میشد هیس میکشید و لب هاش رو محکم تر میگزید

"سوبین.. خواهش میکنم"

لبخند زد و با حرکاتی پیوسته و اروم خودش رو روی تن دیگری تاب داد

"بهم بگو هیونگ"

نفس های داغش پوست گردن سوبین رو نیش میزد و لب های مرطوبی که مدام از فرط نیاز گزیده میشد، با هر بازدم بی اختیار ترقوه ی ظریفش رو لمس میکرد

"ف..فقط...م..متاسفم.. من..اخ.."

سوبین دست هاش رو دور گردنش گره زد و سرش به طرف دیگه خم کرد

"میخوای خلاصت کنم یونجون؟"

داشت به گریه میوفتاد

اون لمس های دقیق و اون لحن کشدار حتی در حالت عادی هم کار خودش رو بلد بود

سوبین برای از پا انداختن یونجون حتی به دارو هم نیاز نداشت

چه ظالمانه که اینطور پر از محدودیت لمسش میکرد

"تو با من مثل فاحشه ها رفتار کردی"

ناله هاش حالا واضح تر از قبل در فضای خالی طنین انداز میشدن

"خفه شـو ، لعنت بهت میدونی که اخخخ ...نکردم"

قسم میخورد که میتونست رطوبت زیر تنش رو حس کنه و این یکی شبیه تعریق پوست یونجون نبود

ناباور خندید

"خدای من تو... هیونگ خیلی بی طاقتی"

بعد انگار که با خودش محاسبه میکرد با لحن اروم تری زمزمه کرد

"اشکالی نداره، این اولیشه، تا وقتی دارو بی اثر شه وقت داریم"

هرچند که در ذهن مطمئن نبود اثر دارو دقیقا تا چند ساعت میتونه بمونه

همین حالا هم میدونست که زمان زیادی گذشته

تمایلی نداشت به ساعت نگاه کنه

اون حتی از اینطور لمس شدن بدون اینکه واقعا یونجون رو داشته باشه لذت میبرد

غافل از اینکه تلاش های سرسختانه ی پسر در سمت دیگه ای از صندلی بالاخره جواب داده بود

سوبین بدنش رو جلوتر کشید و اجازه داد لگنش با پایین تنه ی مرطوب پسر کاملا تماس پیدا کنه

کف دستش رو روی سینه ی خیسش کشید و با نوک انگشت هاش مسیری فرضی تا خط های کمرنگ عضلاتش طی کرد

"هیچوقت دوستم داشتی؟"

نفس های طولانی و پر تنش یونجون کمی آروم گرفت

انگار حتی تماس کوتاهی با سرانگشت های سوبین از التهاب درونش کم میکرد

"کی گفته دیگه ندارم"

سوبین نشنیده گرفت

روی پوست نرم مقابلش، طوری خم شد که لب هاش برخوردی با اون هرم گرما نداشته باشن

تنها با بازتاب نفس های ملایمش اون نبض رو میبوسید و پایین تر میرفت

"توی وضعیتی نیستی که وانمود کنی چوی یونجون، کار من هنوز باهات تموم نشده"

با لجبازی از لمس جسم نیازمند و اماده ی پسر امتناع میکرد

"ولی کار من خیلی وقته تموم شده"

فرصت نکرد جمله ای که با تن صدای جدید به گوشش رسیده رو تجزیه تحلیل کنه

تنها پاسخش به طعنه ی تیز یونجون

لرزش ضعیف شونه هاش بود، زمانی که دست های پسر رو پشت کمرش حس کرد

از کی طناب رو باز کرده بود؟

از کی ‌بی شرمانه به وانمود کردن ادامه میداد و غم عمیق لحن سوبین رو به تمسخر میگرفت؟

نکنه اصلا اذیت نشده بود

یا نکنه از اول هم هیچ جرعه ای از اون دارو نخورده بود و دوباره سوبین رو با نقش بازی کردن های خودخواهانه درگیر توهم های قدیمی میکرد

پس چرا هیچکاری نمیکرد؟

"چرا فرار نمیکنی؟"

تلاش کرد محکم به نظر بیاد هرچند که لرزشی محسوس پشت صدای تحلیل رفته‌ش خودنمایی کرد

یونجون کف دستش رو بیشتر فشرد 

انگار اگر دست هاش رو عقب میکشید یکبار دیگه سوبین رو از خودش میروند 

"چرا فرار نمیکنی؟"

دوباره پرسید و منتظر شد

"نمیخوام برم"

به سادگی زمزمه کرد و چونش رو روی شونه ی سوبین تکیه داد

"میدونی چیه؟‌ تو واقعا مریضی یونجون"

هنوز تنش برای لمس اون بدن خواستنی درد میکرد

لب هاش رو به لاله ی‌ گوش‌ پسر کشید نفس حبس شده‌ش رو ازاد کرد

"توام از روابط بیمارگونه خوشت میاد، مگه برای همین نیومدی سراغم؟"

دروغ که نمیگفت

تمام این مدت حتی فکر کردن به بلاهایی که سرش اومده بود نتونست ذره ای نفرت با عواطف درون قلبش ادغام کنه

هنوز هم احمقانه مثل اولین روز دبیرستان

با دیدن جثه ی ورزیده و چهره ی درخشان پسر، قلبش از درون به تلاطم میوفتاد

لب گزید و اجازه داد لب های کنجکاو پسر با گذاشتن بوسه های سبک روی گردنش رفع دلتنگی کنن

"من اگه مریض نبودم که اصلا‌ عاشق تو نمیشدم"

بدترین اعتراف ممکن رو در بدترین زمان ممکن به زبون اورده بود و حالا تاوانش تنی خم شده به سمت زمین بود

یونجون کمرش رو چنگ زد و با دست که بین موهای نرم و لطیفش فرو رفته بود 

سرش رو برای یک بوسه ی خشن مایل کرد

سوبین برای حفظ تعادلش ناخواسته پاهاش رو دور صندلی گره زد و چشم هاش رو بست

کمرش داشت از وسط نصف میشد اما تمام نورون های مغزش انگار از کار افتاده بودن

حس میکرد انقدر از عقب خم شده که شاید تا چند سانتی متر دیگه سرش به زمین برسه

اما یونجون انگار که فکرش رو میخوند، حین بوسه ها کف دستش رو باز کرد و جایی بین ستون فقراتش فشار داد

"من...حا..الم ..ازت..بهم میخوره.. "

یونجون چند لحظه برای نفس گرفتن بوسه رو شکست و با صدای خشدار خندید

"من یه ادم اشغالم .. حق‌ داری ازم متنفر باشی 

من وسط رابطه ولت کردم و اجازه دادم از زندگیم بری

من بعد از جدا شدنمون اذیتت میکردم

با اون دختره ی‌ هرزه توی کلاب ها میچرخیدم و با رفیق باری های مداوم فکرتو از سرم بیرون مینداختم

سوبین ناله کرد

"پس چرا نمیری، دستای منحرفت که بازه، زور بازوت که از من بیشتره و اون بیرون هزارتا اشغال دیگه منتظرتن 

چرا گم نمیشی تو بغل همونا بمیری؟"

زمزمه کرد

"فکر میکنی تنها کسی که تمام این سال ها منتظر بوده و مثل یه روح تو زندگی اون یکی پرسه میزده فقط تویی؟"

چیزی نگفت

یونجون دلخور لبش رو به دندون گرفت

"قبل از اینکه برم چشم بندمو باز میکنی؟"

سوبین با خشم فوت کرد و چندثانیه پلک هاش رو فشار داد

بدنش هنوز هم روی دست های یونجون، جایی بین زمین و هوا معلق بود

دست هاش رو عامرانه دراز کرد و گره ی شل شده ی‌ چشم بند رو باز کرد

حالا بعد از چند ثانیه با اولین جرقه ی نور 

مردمک چشم های یونجون، درشت شده به تصویر بوسیدنی مقابلش خیره بودن

"بیا، اینکارم کردم، حالا میتونی از شرم خلاص شی"

اب دهنش رو قورت داد و سرش رو برای یک بوسه ی عمیق دیگه جلو برد

سوبین نفهمید چرا مقاومت نمیکرد

چرا اون تقلا نمیکرد و چرا یونجون فرار نمیکرد

مگه این همه ی کاری نبود که این چندسال در برابر همدیگه کرده بودن؟

لب هاش مماس با لب های مرطوب و ورم کرده ی سوبین، به بالشتک نرم زیرینش کشیده میشد

نمیخواست دوباره یه پسربچه ی‌ ترسو به نظر بیاد که جا زده همه ی‌ دارایی هاش رو رها میکنه

"ببخشید، دروغ گفتم، هنوزم یه حرومزاده ی‌دروغگوام

هنوزم اون اشغالی ام که تو ازش متنفری و تو میخوایش، که وقتی لمسش میکنی‌ یادش میره مرز هاش رو نگه داره

که عزمش برای مقاومت سست میشه و اگه قراره اینطوری ازش انتقام بگیری مشکلی نداره توی جهنمت شریک بشه"

سوبین اه کشید

"از این در میری بیرون و همه ی این چرب زبونیای احمقانت رو فراموش میکنی"

یونجون سرش رو تکون داد

"میدونی چیه؟ هنوزم احمق توام، هنوزم دروغگو و چرب زبون توام 

پس بیا ایندفعه جا نزنیم سوبین، من پای زندگی ای که ازت گرفتم وایمیستم، توام پای‌ من

من نمیرم سوبین

نمیخوام برم؛ وقتی اینطوری به چشمام زل میزنی، بخوام هم نمیتونم بیخیال بشم و از تله ی‌ دستای تو فرار کنم"



Report Page