Ghelinora

Ghelinora

https://t.me/Ostivm

قدم‌هاش‌ آروم روی سنگ فرش‌های محوطه‌ی پارک برداشته میشد و با نگاهش دنبال نیمکتی میگشت که طبق گفته‌ی خود ویلیام میتونست اونجا پیداش کنه ، یک نیمکت سبز رنگ که لایه‌ی رنگی روش پوسیده و بیشتر جاهاش زنگ زده بود ، سمت چپ نیمکت بوته‌ی نسبتا بزرگی که برگ‌های اضافیش هنوز هرس نشدن و سمت راستش با فاصله‌ای نه چندان دوری درخت بیدی کاشته شده بود ، کم‌کم از گشتن ناامید شده بود اما با چرخیدن ، اون طرف پلی که از زیرش رودخونه‌ی کوچکی رد میشد همون نیمکت با همون خصوصیات و ویلیامی رو دید که مشغول ورق زدن صفحات کتابی بود ، با لبخندی که روی لبش نشست به سمت اونطرف پل دوید و برای پسری که هنوز از وجودش با خبر نشده بود دست تکون داد و اسمش رو صدا زد

“ویلیام!”

پسری که ویلیام خطاب شده بود سرش رو بالا گرفت و با دیدن چهره‌ای که دقایقی روی اون نمیکت منتظرش بود لبخندی زد و کتابش رو توی کوله‌ش انداخت و برای در آغوش گرفتن اون بلند شد و‌ دست‌هاش رو از هم گشود

“پی پرث!!”

ویلیام مرد رو مخاطب قرار داد و بعد از اینکه اون رو کمی میون بازوهاش فشرد ازش فاصله گرفت و دست‌هاش رو روی بازوهاش گذاشت تا اون رو روی نیمکت بنشونه اما با دیدن چهره‌ی رنگ پریده‌ و چشمای گود افتاده‌ی مرد اخمی بین ابرو‌هاش نشست ، این چهره‌ی جدید پرث بود ، چهره‌ای که همیشه پشت نقاب پنهانش میکرد اما از دید ویلیام هیچوقت دور نمی‌موند 

“هی پسر از دیروز چیزی خوردی؟؟” 

ویلیام با لحن نگران گفت و سمت کوله‌اش‌ برگشت تا چیزی برای خوردن پیدا کنه اما شنیدن اون اسم برای چند لحظه متوقفش کرد

“البته! دیشب سانتا کنارم بود مثل همیشه باهم آشپزی کردیم و شام خوردیم آخر سر هم روی کاناپه بغلم خوابش برد اما نمیدونم امروز صبح که چشم باز کردم چرا کنارم ندیدمش ، حتی بهش زنگ هم زدم اما گوشیش خاموش بود ، فکرکردم شاید اومده باشه پیش تو یا حداقل خبری ازش داشته باشی”

گوشه‌ی کوله‌ی ویلیام بین مشت‌هاش مچاله شد ، هنوز به شنیدن اون اسم از زبون پرث عادت نکرده بود ، بازدمش رو آهسته بیرون داد و لبش رو با دندونش داخل دهنش کشید و به سمت پرث برگشت و توی چهره‌ی پسر زل زد ، حالت چهره‌ش اگه رنگ گچی و چشمای گود افتاده‌ش رو فاکتور میگرفت مثل همیشه شادابی و سرزندگیش رو نشون میداد ، هرچند میدونست همه‌ی اینا نقابی بیش نیست چرا که توی عمق چشم‌هاش میتونست درد تمام این دوسال رو ببینه ، دردی که تا آخر عمرش گریبان گیرش بود ، دوسال شده بود ، پرث هنوز در اسارت اون روز به سر میبرد و احتمال رهایی یافتنش هم زیر صفر بود.

| 27 نوامبر ، دوسال قبل |

برای برگزاری‌ مراسم عروسی باید به ویلایی خارج از‌ شهر میرفتن ، پرث نگاهی به ساعتش انداخت ، اگر ده دقیقه‌ی دیگه دیر میرسیدن ، قطعا مراسم به هم میخورد و پرث حتی نمیخواست بهش فکر کنه ، لحظه‌ای بعد با شنیدن باز شدن در ماشینش نگاهش رو از ساعتش گرفت و به فردی که حالا روی صندلی شاگرد نشسته بود داد ، سانتا بی‌شک‌ یک الهه بود ،  توی اون کت و شلوار سفید و موهای بلندی که دو طرف صورتش بهشون حالت داده بود و اون چشمای افسونگر و میکاپ سبکش که زیاد توی چشم نمیزد و پرث مطمئن بود که حتی به اون‌ میکاپ هم نیازی نداره ، میدرخشید ، میدرخشید و پرث رو بیشتر از قبل در جنون‌ بی‌پایان خودش غرق میکرد  ، پرث با تمام وجودش جزء به جزء وجود سانتاش رو مثل یک الهه میپرستید و بی‌شک هیچ‌ خدایی بالا تر از الهه‌ی خودش برای پرستیدن وجود نداشت

“بریم؟”

“بریم”

پرث با گرفتن تایید از طرف پسرش دستش رو توی دستش گرفت و‌ بوسه‌ای به شیرینی عشقشون روی حلقه‌ای که خودش دستش کرده بود زد و راه افتاد ، پرث در پوست خودش نمیگنجید ، بعد از پشت سر‌ گذاشتن تمام اون سختی‌ها بلاخره داشتن مال همدیگه میشدن ، پرث معتقد بود لحظه‌ای که بلاخره راهب اون‌هارو همسر همدیگه خطاب کنه و روی لب‌های هم بوسه بزنن ، همونجا ، دقیقا همونجا بهشت رو تجربه میکنه ، اما خبر نداشت چه جهنمی انتظارش رو میکشه.

حدود بیست دقیقه تا ویلا راه مونده بود ، هردو لحظه شماری میکردن که بلاخره این جاده‌ی دراز تموم شه و اونا مال هم بشن ، سانتا توی ذهنش درحال چیدن کلمات کنار همدیگه بود که‌ وقتی دستای مَردش رو توی دست‌هاش گرفته اون هارو‌ بیان کنه اما میدونست عشقی که به پرث داره توی اون کلمات نمیگنجن ، با شنیدن صدای گوشیش رشته‌ی افکارش بریده شد و کلمات از ذهنش پرید ، گوشیش رو از جیبش خارج کرد و به اسم روی صفحه‌ی کوشی نگاه انداخت

“داداش ویلیام‌ـه”

تماس رو برقرار کرد و گوشی رو روی اسپیکر گذاشت 

“سانتا راهب خیلی وقته منتظر شماست ، میتونم بپرسم دقیقا کجایید؟”

سانتا کمی‌ قیافه‌ش رو کج‌ کرد و نگاه کوتاهی به پرث انداخت و فرد پشت گوشی رو مخاطب قرار داد

“داداشی میشه یکم دیگه دست به سرش کنی لطفا؟ ، تا ده دقیقه‌ی دیگه خودمون رو میرسونیم”

“فقط ده دقیقه‌ فرصت دارین”

و دیگه صدایی توی گوشی نپیچید ، با قطع شدن تماس برای لحظه‌ای نفس کشیدن رو فراموش کرد ، استرس به جونش افتاده بود ، اگه مراسم بهم میخورد چی؟

“پی پرث نمیشه یکم تندتر بری؟”

“خطرناکه سانتا”

مرد بی‌درنگ گفت و پسر کوچکتر خودش رو کمی نزدیک‌تر کرد و دستش رو دور بازوی مرد انداخت و با قیافه‌ی لوسی به پسری که درحال رانندگی بود نگاه کرد ، همیشه با این کارش مرد رو خام میکرد ، چشم‌هاش جادو داشت

“قیافتو اینجوری نکن پسرک نمیتونم ریسک کنم که بلایی سرت بیاد”

پرث نگاهش رو از سانتا گرفت و به جاده داد اما با دیدن ماشینی که به سرعت به سمتشون میومد فرمون رو به طرف دیگه‌ای چرخوند که باعث شد ماشین به سرعت از جاده خارج بشه با رسیدن به شیب کنار جاده تعادلش رو از دست بده و در آخر واژگون بشه ، همه چیز انقدر سریع اتفاق افتاد که هردوی اونها حتی متوجه نبودن چه بلایی به سرشون اومده ، دیگه چیزی نبود به جز سیاهی ، هیچ صدایی نبود به جز خلاء ، هضم اینکه چه بلایی سرشون اومده کمی برای هردو سخت بود.

پلک‌هاش رو از هم فاصله داد و فضای سفید بیمارستان رو جلوی چشم‌هاش دید ، ورود مایع جدیدی به رگ‌هاش رو حس میکرد ، سرش بخاطر سردرد شدیدی که داشت سنگینی میکرد ، بعد از چند بار پلک زدن حالا میتونست همه چیز رو واضح‌تر ببینه ، پرده‌ی‌ سبز رنگی که از میله آویزون بود و سرم‌هایی که بهش وصل بودن ، کمی بیشتر نگاهش رو‌ پایین برد و چشمش به پسری خورد که سرش روی میله‌های تخت بود و پاهاش به سرعت روی زمین بالا پایین میشدن 

“ویلیام”

پسر با صدای محوی که اسمش رو به لب آورد سرش رو بلند کرد ، پرث با دیدن چهره‌ی ویلیام تمام بدنش یخ زد ، کل صورتش از اشک‌ خیس شده بود ، چشم‌هاش.. چشم‌هاش‌ ترسی رو فریاد میزدن که نمیخواستن مرد روبه‌روش دلیلش‌ رو بفهمه و دیدن اون ترس در چشم‌های پسر ترس غیر قابل توصیفی رو در وجود مرد می‌کاشت

“سانتا حالش خوبه؟”

پرث هیچ چیز دیگه‌ای نداشت که بهش فکر کنه ، همیشه اولویتش پسرش بود مخصوصا توی اون وضعیت که خبری ازش نداشت باید از حالش با خبر میشد ، باید مطمئن میشد که اونم حالش خوبه ، اگر تن ظریف و بلورینش حتی خش کوچکی برداشته بود هیچوقت خودش رو بابتش نمیبخشید ، نفس در سینه‌ی ویلیام حبس شد ، رنگ از رخش پرید و به ملحفه‌ی روی تخت چنگ انداخت ، این واکنش‌ها هیچ کدوم از چشم پرث دور نموند ، سوالش رو جور دیگه‌ای تکرار کرد

“سانتا کجاست؟ کدوم تخت؟ اتاق عمله؟”

تنها جوابی که دریافت کرد سکوت پسر بود و اون شاهد حلقه زدن اشکای ویلیام توی چشم‌هاش بود ، این سکوت آزارش میداد ، عصبیش میکرد ، بدون اینکه خودش بخواد کمی تن صداش بالا رفت اما نه از روی عصبانیت ، از روی عجز ، دستش به سمت دستای پسر کوچکتر رفتن و با گرفتن اونها ، دست‌هاش رو محکم توی دست‌هاش فشرد

“دهن باز کن ویلیام سانتای من کجاست؟؟”

“ماشین کامل وارونه شده بود ، تقریبا تمام شیشه‌هاش خرد شده بودن ، حتی چندتا از اون شیشه‌هارو از بدن خودت بیرون کشیدن”

ویلیام برای چند ثانیه سکوت اختیار کرد ، فقط نمیدونست چه جوری باید پرث رو با حقیقت رو‌به‌رو کنه ، حقیقتی که خود ویلیام هم آرزو میکرد کاش دروغی بیش نبود 

“از حال سانتا میپرسی؟..”

پسر لبخندی زد ، لبخندی که پرث رو دریای غم خودش غرق میکرد ، در ادامه‌ی لبخندش اشک‌هاش روی گونه‌هاش ریخت

“حالش خوبه و خوابیده ، فقط..”

زبونش برای گفتن ادامه‌ی حرف‌هاش نمیچرخید ، دستی به قلبش چنگ می‌انداخت ، میدونست شنیدن اون حرف برای مرد روبه‌روش سنگین خواهد بود جوری که قلبش تا آخر عمر نتونه غمی که اون کلمات به دوش میکشن رو هضم کنه ، اما چه دیر چه زود باید میفهمید 

“فقط میترسم توی سردخونه سردش باشه”

ویلیام بی‌رحمانه اون کلمات رو به زبون آورد ، اون پسر حتی به خودش هم رحم نکرده بود ، اشک‌هاش امانش رو بریده بودن ، دستای پرث دور دستای ویلیام شل شدن ، تُن صداش تغییر کرده بود ، عصبانی بود از اینکه فکر میکرد ویلیام توی اون موقعیت اون رو به سخره گرفته ، هرچند میدونست اشک‌های ویلیام چیز دیگه‌ای رو فریاد میزنن

“دارم ازت میپرسم‌ پسر من کجاست؟”

پرث جوابش رو گرفته بود اما دوباره سوالش رو تکرار کرد ، با فکر به اینکه که ویلیام از سر شوخی تمام اونها رو گفته و با مرگ برادر خودش شوخی کرده ، خودش رو گول میزد ، شنیدن اون کلمات براش زیادی بود ، نمیتونست قبولش کنه ، اون میدونست سانتا الان منتظرشه ، منتظره تا باهم عروسیشون رو جشن‌ بگیرن و بعد از تموم شدن مراسم به خونه برگردن و بعد از کلی مست کردن باهم عشق بازی کنن 

“باید منو ببری پیشش”

“کافیه پرث”

اشک‌های ویلیام بی‌وقفه پایین میریختن ، هر قطره اشک ویلیام برابر میشد با سطل آب یخی که روی سر پرث خالی میشد ، تمام بدنش عرق سرد شده بود ، ویلیام داشت چی میگفت؟ مگه سانتا بهش قول نداده بود تا وقتی که صورت‌هاشون چروک بیفته با هم میمونن و در آخر باهم سر از زیر خاک در میارن ، آره پسرش قول داده بود ، اون هیچوقت اینجوری ترکش نمیکرد و زیر قولاش نمیزد اون حتما هنوز منتظرشه مثل تمام اون‌سال‌هایی که منتظرش مونده بود.

| 23 نوامبر ، زمان حال |

ویلیام دست پرث رو بالا آورد و با زدن خنده‌ای اجباری بسته‌ی کلوچه‌ای رو داخل دستش گذاشت 

“اینو بخور ، حتما پیداش میشه”

و‌ بعد به تاریخ بالای صفحه‌ی‌ گوشیش نگاهی انداخت ‘23 نوامبر’ چهار روز دیگه سالگرد برادرش بود ، گوشیش رو دوباره توی کوله‌ش برگردوند و نفسش رو سخت بیرون داد 

“چهار روز دیگه میبرمت پیشش ، الان بیا بریم قدم بزنیم”

پرث با لبخندی همیشگی‌ای‌‌ که‌ به لب داشت با اشتیاق سر‌ تکون داد و دست ویلیام رو گرفت و اون رو همراه خودش کشوند

[چهار روز بعد ، شبِ 27 نوامبر]

ویلیام طبق‌ قولی که به پرث داده بود خودش رو به خونه‌ش رسوند تا اون رو به جایی ببره که بهش قول داده بود ، جایی که سانتا خوابیده بود و‌ مثل هرسال منتظرش بود ، بارون شدیدی گرفته بود و مانعی بود برای اینکه ویلیام بتونه از ماشین پیاده بشه پس چندباری شماره‌ی پرث و گرفت اما پرث به هیچکدوم جواب نداد ، به ناچار از ماشین پیاده شد و از بین قطرات بارون متوجه شد که هیچکدوم از چراغ‌های خونه‌ی پرث روشن نیستن ، پرث هیچوقت اون موقع از شب نمیخوابید اونم امشب ، حتم نداشت که خودش به آرامستان رفته باشه.

با پاهایی که دیگه نای راه رفتن نداشتن قدم‌های آخرش رو برداشت و خودش رو به باغی از سنگ قبر‌ها رسوند ، بخاطر بارون شدیدی که میبارید جلوی دیدش تار بود اما به هر قیمتی که شده خودش رو جایی رسوند که پسرکش اونجا منتظرش بود ، با رسیدن به مزار پسرش چند دقیقه‌ای به اسمی که روی سنگ قبر حکاکی شده بود خیره موند ، ‘پونگساپاک اودوم‌پوچ’ کمی پایین‌تر از اون تاریخی حکاکی شده بود که زندگی پرث رو در تاریکی محض فرو برده بود ‘تاریخ درگذشت 27 نوامبر’ ، کنار مزار پسرکش زانو زد ، انگشت‌هاش رو نوازش‌وار روی کلمات اسمش کشید انگار که سانتا حسش میکرد ، پسرک همیشه تشنه‌ی نوازش‌های مرد بود و پرث هم هیچ‌وقت این رو ازش دریغ نمیکرد

“من اومدم عزیزکم ، معذرت میخوام اگه منتظرت گذاشتم”

اشکای روی صورتش با قطره‌های بارون یکی میشدن ، با دستایی که بخاطر سرما بی‌حس شده بودن به سنگ قبر سرد معشوقش چنگ انداخت

“بهم نگو که دیر کردم و رفتی ، تو منتظرم میمونی مگه‌نه؟”

همون لحظه لمس دستی گرمای وجودش رو پر‌ کرد ، با نگاهش رد دست رو دنبال کرد و به چهره‌ای آشنا رسید ، هرچند بارون خیلی شدید میبارید اما اون چهره رو میتونست به وضوح ببینه

“من اینجام دونه برفم”

شنیدن اون کلمه از زبون پسر عزیز‌ دردونه‌ش باعث میشد بارها و بارها بخواد جونش رو کف دست‌هاش بذاره و براش بمیره ، توی تموم اون سال‌ها حتی اگر بحثی میکردن و از همدیگه دلخور میشدن هیچوقت اون کلمه‌ از زبون پسرش نمی‌افتاد ، مرد دستش رو بلند کرد تا صورت بی‌نقص معشوقش رو لمس کنه و به تن یخ زده‌ی خودش گرما هدیه بده 

“سانتا…سانتای من ، تو اینجایی مگه‌نه؟”

“آره من اینجام ، کنار تو”

مرد با انگشتش صورت پسرکوچکتر‌ رو نوازش کرد و لبخند روی لبش حالا حالا‌ها قصد رفتن نداشت

“دیگه ترکم نکن”

پسر کوچکتر کنار پسر نشست و به سنگ‌ قبر خودش تکیه داد ، دستش رو بالا آورد و‌ نرم موهای خیسش رو نوازش کرد

“من هیچوقت نتونستم تورو ترک کنم دونه‌برف ، همیشه و همه‌جا کنارت بودم”

پسر بدون هیچ حرفی خودش رو به مرد روبه‌روش‌ نزدیک کرد و بوسه‌ی بی‌جونی روی لب‌هاش کاشت

“میخوای با من بیای؟”

مرد بدون تردید جواب داد ، حتی بدون اینکه بپرسه کجا میخوایم بریم ، وجود سانتا هر جهنمی رو هم براش بهشت میکرد

“میام ، هرجا که تو بری جای منم همونجاست”

پسر کوچکتر دستش رو تا جایی که سر مرد روش قرار بگیره کشید 

“سرت رو روی دستم بذار و چشم‌هات رو ببند”

پرث اول بوسه‌ای کف دست پسر کاشت و طبق خواسته‌ش سرش رو آروم روی دستش قرار داد ، وجود اون پسر براش سرشار از آرامش بود ، آرامشی که سالها سرنوشت اون رو ازش دریغ کرده بود ، پرث برای بستن چشم‌هاش‌ تردید داشت ، میترسید از اینکه چشم‌هاش رو باز کنه و‌ سانتا رو کنارش نبینه 

“میترسم از اینکه چشم‌هام رو ببندم و وقتی بازشون کنم تو دیگه اینجا نباشی ، آرامشِ از دست رفته‌ی من”

پسرک همزمان که خودش رو توی موقعیت پسربزرگ‌تر قرار میداد لبخند گرما بخشی زد و توی چشم‌هاش‌ خیره شد

“بهم اعتماد کن دونه‌برف”

قبل از اینکه چشم‌هاش رو ببنده یک دل‌سیر‌ پسرش رو نگاه کرد و هرچند هیچوقت از نگاه کردن به معشوقش سیر نمیشد اما درنهایت به ندای قلبش گوش داد ،  پلک‌هاش رو بهم رسوند و آخرین تصویری که دید تصویر صورت الهه‌ش بود ، پرث گرمای وجودش رو به پسرکش هدیه داد و وجودش یخ زد ، قلبش کم‌کم دست از خون پمپاژ کردن کشید و تنش سرمای وجود یک دونه‌برف‌ رو به خودش گرفت و در آخر هر دو‌ به پرواز درومدن و با بوسه‌ای سرشار از عشق توی‌ آسمون لابه‌لای ابرها بهم رسیدن.


Report Page