Geographical Question - No. 2

Geographical Question - No. 2

Sepas Reyvandi

مساله‌ی جغرافیایی شماره‌ی یک این بود: اگر گرجستان در دوره‌ی قاجار از ایران جدا نشده بود، الان در ماه رمضان و تابستان آدم‌ها را به جرم نوشیدن آب در آنجا شلاق می‌زدند؟ مساله‌ی شماره‌ی دو خیلی ذهنی‌تر و به مراتب پیچیده‌تر است و در حقیقت به آگاهی عمومی ایرانی بازمی‌گردد. تقسیم‌بندی‌های جغرافیایی، بر اساس زمین‌شناسی و مرزهای سیاسی ممکن است حقایق زیادی را از چشم ما پنهان کند. اونامونو، فیلسوف اسپانیایی، مصرانه می‌گوید که اسپانیا بیشتر بخشی از شمال آفریقا است، تا بخشی از جنوب اروپا. ترکیه نمی‌داند چقدر جزو اروپاست و چقدر جزو آسیا. روسیه نمی‌داند شرقی‌ترین دژ مسیحیت و سپس تمدن و تجدد غربی است، یا تهدیدی برای آن. بریتانیا نمی‌داند پاره‌ی تن اروپاست، یا مادر مستعمره‌ای جهان‌گیر به نام آمریکا.

با این حساب ایران جزو کجاست؟ در دوران پهلوی اول صداهایی برخاست که "ایرانی" را به آریایی و به برتری نژادی که در زمان تبلیغ می‌شد پیوند می‌‌زد. این خلوص آریایی و پیوند خونی ما با اروپا تقریباً همانقدر مهمل است که اصل ایده‌ی خلوص خونی ژرمن‌ها در آلمان. دو کشور هر دو حوضچه‌های ژنتیکی هستند که هر کس از شرق به غرب می‌رفته یا بالعکس بچه‌ای در آن پس انداخته. ایرانی که اصلاً آن وقت نمی‌دانست ژنتیک چیست، غرضش احتمالاً بیش از آنکه نژادپرستی باشد، وصل کردن خودش به اروپا بود، یعنی به نماد تمدن و تجدد. در دورات پهلوی دوم که مقارن جنگ سرد است، بلوک شرق اروپا به زیر سیطره‌ی شوروی رفت و از بعضی جنبه‌های مهم از جهان "غرب" جدا شد. ایرانی که حکومتش می‌کوشید غربی و غربی‌مآب و متمدن (تمدن بزرگ!) و متجدد باشد و خود متحد استراتژیک دموکراسی‌های غربی و آمریکا بود، به نظر تورفتگی اروپا درون آسیا می‌آمد؛ منتهاالیه شرق اروپا که به دست شوروی‌ها نیفتاده. تجدد این عصر شبیه تجدد امروز امارات یا هنگ‌کنگ یا حتی کانادا نبود. تجددی بود شبیه خود تجدد اروپایی، با بازگشت مدام به یک سنت کهن ملی و ارزش‌های آن. همانطور که فرانسوی و انگلیسی می‌کوشیدند از دل ارزش‌های ملی خودشان متجدد و مدرن باشند، ایرانی هم می‌خواست با بازگشت به کورش کبیر مدرن شود و تا حدی هم شد.

روشنفکری عمدتاً چپ این تصویر را دوست نداشت. حاضر بود به رغم شرابخواری و ادعای الحاد و ماده‌باوری با اسلام متحد شود و مسلمان نامیده شود، به شرط اینکه بتواند غربی نباشد و ضدغربی به نظر برسد. #شرق‌زدگی اینجا به وخیم‌ترین درجات تب و هذیان خود رسید. وقاحت آشنای روشنفکری چپ ما تا جایی می‌رفت که یک مشت استالینیست که قبله‌شان مسکو بود، کتابی را که ارول، نویسنده‌ی بحق ستوده‌ی چپ‌گرا در ردّ و ذم نابودی آزادی در شوروی نوشته بود، حریصانه تبلیغ می‌کردند که این بهترین تصویر دیکتاتوری شاه است، به جای اینکه بخوانند و بگویند خاک بر سر ما که خیال می‌کردیم شوروی مدینه‌ی فاضله است. (بگذریم که رژیم‌های متحد آمریکا هرگز دیکتاتوری‌های شبیه آنچه ارول در مزرعه‌ی حیوانات توصیف کرده ایجاد نکرده‌اند. اگر هم دیکتاتوری بوده‌اند، به شکل و نحو دیگری بوده و خصوصاً توتالیتر نبوده، یعنی به تمام شئون زندگی خصوصی افراد کار نداشته.)

بعد از انقلاب که این روشنفکری چپ زیر ضرب رژیم اسلامی برآمده از انقلاب خودش قرار گرفت، شروع کرد که شکواییه‌های ملت‌های شرق اروپا از شوروی را جوری تفسیر کند، گویی درباره‌ی سرکوبگری رژیم حاکم بر ایران است. موجی از علاقه و به اصطلاح Fernweh (میل به نادیده‌ها و ناشناخته‌ها) به سوی اروپای شرقی برخاست. فضای یاس‌بار و تاریک و غم‌زده‌ی سینما و ادبیات آنها به دود سیگار جوانان جعلق نیمه‌افسرده که در افق سیاسی و مدنی امیدی نمی‌دیدند درآمیخت. شرق اروپا چیزی شبیه به ما انگاشته می‌شد و ما با آن همدل بودیم. ناکارآمدی و بی‌کفایتی رژیم‌های سیاسی چه شبیهند به هم، سختی‌های بلاهت‌باری که می‌شد از سر باز نکنی، کمبودهای نالازم در اثر سیاست‌های غلط و ...

با وقوع بهار عربی ورق برگشت. خاور میانه صحنه‌ی کشت و کشتارهای متعدد شد. بعضی دولت‌ها سقوط کردند و امواج بلند تروریسم اسلامی برخاست و در بعضی جاها انگار تاریخ به عقب بازگشت، هم از حیث قساوت‌های ناآشنا، هم از حیث تخریب زیرساخت‌ها که زندگی را به دوران پیشامدرن شبیه می‌کرد. مدعیان اصلاحات در ایران فرصت را غنیمت شمردند. اصطلاحی را که آمریکایی‌ها برای رژیم آخرین شاه ایران به کار برده بودند (جزیره‌ی ثبات) از قوطی عطاری‌شان درآوردند و گفتند «ایران [بخوانید جمهوری اسلامی] اکنون [دوباره] جزیره‌ی ثابت خاور میانه شده است.»

طبقه‌ی متوسطی که هم از سوریه شدن می‌ترسید و هم خیلی به هیچ چیز مقدسی اعتقاد نداشت که برایش بجنگد، به این کالای موهوم سیاسی چسبید. هزار هزار و صد هزار متن سانتیمانتال دوزاری مهوع، به انگیزه‌ی حقیرانه‌ی جلوه کردن و توجه دیدن و لایک گرفتن نوشته شد که می‌گفت ای خاور میانه، تو چه ویرانه و نفرین‌شده‌ای و آه و واه و واویلا. جداریات (اشعار بندتمبانی عربی با موضوع عشق و جنگ) کولاک کرد و ایرانی برای مرگ همسایه و غرق شدن عراق و سوریه در خون مرثیه سر داد، در دل خشنود از اینکه خود در جای امن و جزیره‌ی ثبات نشسته است. آن شرّوورهای اینستاگرامی و توییتری که در واتسپ و تلگرام هم دست به دست می‌شد، واقعاً از توطئه‌ای برنمی‌خاست. انگیزه‌ی اصلی آن "چسناله"‌ی لایک‌خور بود، اما به خاطر آنها کم‌کم ایرانی یاد گرفت به جای اینکه خود را با لهستان و چک و اقتصادهای رو‌به‌رشد و آزادی‌های به‌سختی‌‌حاصل‌شده‌ی آنان قیاس کند، به خود بگوید "خاور میانه‌ای" و راضی باشد از اینکه زیر لگد طالبان نیست و داعش سرش را نمی‌برد و وقتی از خانه بیرون می‌رود، احتمال برخورد گلوله به سرش [جز در بعضی ایام] خیلی زیاد نیست. تقدیرگرایی و انفعال شرقی به مفهوم جبر جغرافیایی پیوند خورد. خاور میانه مثلث برمودای بنفرینی بود که ترجیحاً باید از آن می‌گریختی. خاور میانه لیاقت نداشت، جای زندگی آدمیزاد نبود، خون در آن موج می‌زد و ایرانی فهیم باشعور (!) از خون و خونریزی -خصوصاً به خاطر اسلام- بیزار بود، پس باید از خاور میانه می‌رفت! اگر شده به شرق همان اروپا، حتی به شرق شرقش، حتی به ترکیه.

امروز دوباره بحث‌های یاوه‌ای درگرفته که چرا آنقدر که برای چشم‌آبی موبلوند اوکراینی ناراحتید، برای کودکان یمن اشک نمی‌ریختید. چپ که کلاً انگار هیتلر را خدا فرستاده تا او بتواند تا آخر دنیا درباره‌ی نژادپرستی یاوه بگوید و برای ضعفا روضه بخواند، این همدلیِ بیشتر با اوکراینی را به حساب نژادپرستی ایرانی می‌گذارد. عقده‌ای‌تر‌ها که صابون "خودچیزپنداری" غربی‌ها در مهاجرت به تنشان خورده، مدام یادآوری می‌کنند شما خیال می‌کنید شما خاور میانه‌ای کله سیاه را اروپایی آدم حساب می‌کند؟

نه جانم، اروپایی اگر لازم باشد، همان اوکراینی بلوند چشم‌آبی را هم آدم حساب نمی‌کند. هیتلر که معتقد بود نژاد اسلاو را باید بست به گاری که جای احشام و چهارپایان کار کنند، می‌دید که اینها از خود آلمان‌های بلوندتر و چشم‌آبی‌ترند، ولی نظرش عوض نمی‌شد. اروپایی غربی اگر لازم باشد، اروپایی شرقی را هم جزو آدم حساب نمی‌کند. آمریکایی از وقتی زورش زیاد شده، اروپایی را هم داخل آدم نمی‌داند. منتها مساله اصلاً اینجا نیست. مساله اصلاً در افق کوتاه و احمقانه‌ی نژادپرستی که مد روز است و علامت ساده‌انگاری و بلاهت شده قرار ندارد. ایرانی از خاور میانه‌ای بودن خسته است، می‌خواهد دوباره شرق اروپا باشد. راهش چیست؟ ایستادگی، مثل ملت‌های شرق اروپا.

تصویر: دم هواپیمایی اوکراینی پس از اسقاط در ایران



Report Page