Gavi x Pedri

Gavi x Pedri

Dayan

پابلو می‌دونست که دور بودن از مستطیل سبز، چه احساسی داره. ارزش تک تک ثانیه‌هایی رو که دوباره می‌تونست مثل قبل بازی کنه رو می‌دونست. حتّی با وجود اینکه بازی دوستانه بود، گلی که زده بود برای همه ارزش داشت. 

امّا بیشتر از هر چیزی، دیدن بازی پدرو از نزدیک اون رو به وجد می‌آورد. اینکه می‌تونست به عنوان هم تیمیش بازی کنه و خوشحالش کنه، فرصتی بود که پابلو هرگز کم ارزش نمی‌دونست.

صدا و هیجان تماشاچی‌ها استادیوم رو پر کرده بود، حتّی بعد از پایان بازی تعداد زیادی هنوز اونجا بودن. منتهی توجّه پابلو، بجز بسته‌های یخی که روی شانه‌اش بودن و بدن گرمش رو خنک می‌کردن، معطوف پسری شده بود که مثل همیشه بدون اینکه کار خاصی بکنه، می‌درخشید.


«پدری...»


شاید صداش به اندازه‌ی کافی شدّت نداشت، شاید هم اونقدری محو شده بود که نمی‌تونست تمام توانش رو برای صدا زدنش به کار بگیره، در هر صورت... پدری صدای اون رو نشنید. در ازاش، سمت مردی رفت که بازوبند کاپیتانی روی بازوش بود. پدری هنوز هم خوشحال بود، شاید خوشحال‌تر از لحظات بازیش داخل زمین. 

بزاق گلوش خشک شد، نمی‌دونست چی کار کنه. اگه زودتر می‌رفت پیشش، یا اگه بلند تر صداش می‌زد، پدری می‌شنید، مگه نه؟

مگه نه...؟

اونقدری با خودش فکر کرد که متوجّه شد تقریباً همه زمین رو ترک کردن، امّا پدری هنوز اونجا بود و متوجّه حال عجیب پابلو شده بود. بهش نزدیک شد و دستش رو دور شانه‌اش انداخت، همونطور که دو تایی به سمت رختکن می‌رفتن.


«چی شده؟ به چی فکر می‌کنی؟»


پابلو می‌خواست بهش بگه که:"برو کنار، حواسم رو پرت می‌کنی!" یا "گونه‌های سرخت دیوونه‌ام می‌کنن." ولی فقط تونست به آرومی پلک بزنه و سرش رو پایین بندازه.


«چیزی نیست، یکم خسته‌ام.»


پدری بدون اینکه حرفی بزنه، بهش خیره شد. بعد از مصدومیت عمیقی که پابلو داشت، ارتباط گرفتن باهاش سخت‌تر شده بود. جوری رفتار می‌کرد که انگار هیچ چیزی تغییر نکرده، ولی پدری بیشتر از هر کسی می‌دونست که یک مشکلی وجود داره.


«می‌خوای وقتی از اردو برگشتیم یه سر بریم بیرون؟ همون رستوران همیشگی.»


فکر خوبی بود، نبود؟ پابلو می‌خواست دوباره با پدری وقت بگذرونه. می‌خواست دوباره هر ثانیه و هر دقیقه رو کنارش باشه، خسته شده بود از اینکه اون رو مدام کنار بقیه ببینه.


«باشه، وقتی برگشتیم... می‌ریم.»


بعد از اینکه برگشتن بارسلون، تنها چیزی که پابلو می‌تونست بهش فکر کنه قراری بود که روز سه‌شنبه، ساعت ۸ شب در اون رستوران کنار دریا با پدری داشت.

شاید بالأخره همه چیز داشت به روال سابق برمی‌گشت.


" دو سال قبل، ساحل بارسلونا. "


قلبشون هنوز تند می‌زد و نسیم خنکی که می‌وزید باعث لرزیدن پا های خیسشون می‌شد. حتّی تابیدن نور ماه بالای آسمون هم مردم شب زنده‌دار رو به سمت خانه‌هاشون روانه نمی‌کرد، هر ساعت جمعیتی که کنار دریا و حتّی داخلش سرگرم شده بودن، بیشتر و بیشتر می‌شد.

امّا پابلو و پدری، گوشه‌ای از ساحل کنار همدیگه نشسته بودن و به دور از اونهمه سر و صدا و جشن و مهمونی، به موج‌های دریا نگاه می‌کرد. پدری آهی کشید.


«امیدوارم سرما نخوریم.»


«فکر نکنم سرما بخوریم!»


پابلو خندید و کمی از شن‌های چسبیده به شلوارکش رو تکوند، هرچند که فایده‌ی زیادی هم نداشت. بنظر می‌اومد حرف‌هاشون ته کشیده بود، به هر حال کّل روز رو حرف می‌زدن و طبیعی بود که از ساعتی به بعد دیگه چیزی برای گفتن نداشته باشن. پدری صورتش رو چرخوند و برای چند ثانیه، به نیم‌رخ پابلو خیره شد. عاشق وقت‌هایی بود که مو های خرماییش رو روی پیشانی‌اش می‌ریخت و مثل نوجوون‌های معصوم لبخند می‌زد. پابلو شر و شیطون بود و جنب و جوش زیادی‌ داشت، ولی آخر شب... فقط یه پسر جوون بود که ته دلش، چیزی جز عشق و محبّت نبود.

خصوصاً برای عزیز ترین شخصش روی کره‌ی خاکی، یعنی پدرو گونزالس. 


«بنظرت تو فصل جدید... چی می‌شه؟»


پابلو سرش رو سمتش برگردوند، از این سوال یکهویی تعجّب کرده بود. معمولاً تو اوقات فراغتشون در مورد فوتبال حرف نمی‌زدن، خود پدری اینجوری ترجیح می‌داد.


«هر چی بشه مهم نیست، قراره بترکونیم! تمام تلاشمون رو می‌کنیم! از این بابت مطمئنم.»


پدری با شک و تردید نگاهش کرد، همه می‌دونستن که با اون وضعیت تیم، فصل جالبی نخواهد بود. 

امّا پابلو چطوری می‌تونست آینده‌ی باشگاه زندگیش رو، سیاه و تاریک ببینه؟ هر روزی که تحت عنوان بازیکن بارسلونا سپری می‌کرد، برای اون بهشت بود.

پدری چشمانش رو میخکوب ماه کرد، انگار جرئت نداشت که به پابلو نگاه کنه.


«اگه تو اینطور فکر می‌کنی... خب، منم جز این حرفی برای گفتم ندارم.»


لبخند کوچکی روی لب‌های پابلو نشست و به آرومی، دستش رو پشت بدن پدری کشید. با اینکه به تازگی از آب بیرون اومده بودن، کمرش گرم بود. نوک انگشتان پابلو می‌سوختن. بخاطر گرمای بدنش بود، یا چیز دیگه‌ای؟


«آخه از چی می‌ترسی؟ همه چیز درست می‌شه... تازه، ما همدیگه رو داریم، مگه نه؟»


پدری آهی کشید و اون هم لبخندی زد. به پابلو نزدیک‌تر شد و مجبورش کرد سرش رو داخل گردنش پنهان کنه، اهمّیتی نمی‌داد اگه کسی ببینتشون. مگه کار غیر قانونی‌ای می‌کردن؟ فقط داشت هم تیمی و بهترین "دوست"اش رو لمس می‌کرد.

موهاش رو که بعضی تار هاش نم و شور بودن رو بوسید و بوی لطیف اون پسر رو به مشامش هدیه کرد. برعکس تصوّر بقیه، پابلو واقعاً انسان خشنی نبود؛ و پدری خوشحال بود که تنها کسیه که این قضیه رو می‌دونه.


«حق با توئه... ما همیشه همدیگه رو داریم. تازه...»


با دست چپش، گردن پابلو رو نوازش می‌کرد. پابلو هنوز هم به این لمس‌ها عادت نکرده بود، هنوز هم، هر دفعه که کنار پدری بود، مثل یک بچه‌ی دبیرستانی خجالتی، از شرم عرق می‌کرد و گلوش خشک می‌شد و دست‌هاش می‌لرزیدن، قلبش جوری می‌کوبید انگار که طاقت پنهان موندن داخل سینه‌اش رو نداره. برای پابلو، پدری هیچوقت عادی و تکراری نمی‌شد.


«قول می‌دم دفعه‌ی بعدی که قهرمان لیگ شدیم... یه چیز مهم رو بهت بگم.»


چشم‌های پابلو برق زدن، معمولاً پدری چنین قول‌هایی نمی‌داد.


«مثلاً چی؟»


پدری شانه‌هاش رو بالا انداخت.


«خب، صبر کن و ببین، کارینیو.»


مردمک‌هاش لرزیدن. دلش می‌خواست همین جا و در همین لحظه، خودش رو در اون دریا غرق کنه تا آخرین خاطره‌ی قبل از مرگش، پدری‌ای باشه که چنین زیبا، لقبش رو صدا می‌زنه.


" زمان حال، رستوران دریایی موون. "


نمی‌دونست چندمین باریه که از سر بیکاری، منو رو می‌خونه. چندین بار از گارسون خواسته بود که شرابش رو پر کنه و هنوز هم تنها بود.

پابلو هنوز هم منتظر پدری بود.

آهی کشید و آخرین جرئه‌ی جامش رو نوشید. حتّی نمی‌تونست حساب کنه که چند بار به پدری زنگ زده، بدون اینکه جوابی بگیره. 

مگه قرار نبود وقتی از مصدومیت برمی‌گرده، همه چیز مثل قبل بشه؟ 

مگه قرار نبود پدری دوباره باهاش وقت بگذرونه؟

مگه قرار نبود... یک رازی رو بهش بگه؟

شاید پدری فراموش کرده بود. شاید فراموش کرده بود که در گوشه‌‌ای از این شهر بزرگ، پسر جوانی هنوز هم، منتظرش بود...

با زنگ خوردن گوشیش، رشته‌ی افکارش بریده شد. قلبش لرزید. پدری بود. بدون اینکه آماده باشه تا حرفی بزنه، تماس رو جواب داد تا صدای شرمنده‌ی پدری رو بشنوه:


«اوه پابلو... واقعاً متأسفم. راستش سقف خونه‌ی فران نم داده بود، از صبح درگیر اون بودیم... زمان از دستم در رفت... تو کجایی؟ نکنه...»


پابلو تو رستوران بود. همون رستورانی که همیشه می‌رفتن.


«من... خونه‌ام.»


می‌تونست آه آسوده‌ی پدری رو به وضوح بشنوه.


«خدا رو شکر! فکر کردم کّلی منتظرم موندی. واقعاً متأسفم، اصلاً پیاما و تماسات رو ندیدم. راستش-»


صدای برخوردی رو از پشت گوشی شنید و پدری شخص دیگه‌ای رو مخاطب قرار داد.


«الان میام! دارم با پابلو حرف می‌زنم! هی، گوشی باهاته؟ واقعاً معذرت می‌خوام، پابلو. قول می‌دم دفعه‌ی بعد جبران کنم. فعلاً باید برم، خداحافظ.»


پابلو حتّی فرصت نداشت درست و حسابی ازش خداحافظی کنه، به تماسی که چند ثانیه پیش قطع شده بود نگاه می‌کرد تا شاید صدای شکستن قلبش رو نادیده بگیره.

اون تنها مونده بود.

لب‌هاش رو روی هم فشرد و اجازه نداد چشمانش پر بشن. چرا باید گریه می‌کرد؟ مگه اشتباهی کرده بود؟

پدری چی؟ مگه چنین اتّفاقاتی بین دوست‌ها نمیوفتاد؟

پس چرا اینقدر ناراحت بود؟


«قربان، همراهتون نیومدن؟»


سرش رو بلند نکرد. دلش نمی‌خواست یک گارسون غریبه، اونقدر شکننده ببینتش.


«نه، نیومد... می‌تونم سفارش بدم؟»


Report Page