Game On.

Game On.

h


پووین فقط به صفحه چت خیره بود. چشم‌هاش درست می‌دید؟ پوند ناراویت، پسره‌ی رومخ، کسی که همیشه از پووین جزوه می‌گرفت چنین حرفی زده بود؟

همیشه فکر می‌کرد تنها دلیلش درس‌خون بودن خودش بوده پس توقع چنین واکنشی رو نداشت.

گوشی رو روی تخت پرت کرد و جوابی به پوند نداد، الان پوند...این بازی رو ادامه داده بود؟

صبح روز بعد، استرس پووین برای دیدن پوند بود‌. توی کلاس یه روز نمی‌شد که پوند اذیتش نکنه و سربه‌سرش نذاره...و الان؟

باید بدتر می‌کرد.

ولی درکمال تعجب، پوند هیچ تیکه‌ای ننداخته بود، هیچ برگه‌ای سمت پووین ننداخته بود و توش بنویسه "جزوه‌تو کامل نوشتی؟"

عجیب بود.

پووین برگشت و به چند صندلی قبل‌تر از خودش نگاهی انداخت، پوند هم متقابل بهش نگاه کرد و این باعث شد سریع نگاهش رو برگردونه.

چی باعث شده بود که پوند نیاد و تیکه نندازه؟

بهرحال، تنها چیزی که اهمیت نداشت همین بود.

فردا امتحان داشتن و به این معنی بود که پووین باید بدون توجه به چیزی فقط درس می‌خوند.

ولی باز هم امروز، نمی‌تونست بعد از اون مکالمه‌‌ای که با پوند ناراویت داشت، انقدر خونسرد باشه، نه در حدی که اون هست. چندین ماه کامل هرروز پووین رو اذیت می‌کرد و امروز، این فرصت رو از دست داد؟

اما کل نظریه‌اش بعد از ظهر اون روز خراب شد.

پس تمام روز که پوند سکوت کرده بود چنین نقشه‌هایی توی سرش بود؟

ولی احمق بود.

چرا پووین باید تنها فقط برای اینکه دست از سرش برداره چنین شرطی رو قبول می‌کرد؟

درسته که پووین از قبل روی پوند کراش داشته اما، نمی‌تونست خودش رو کوچیک کنه.

پوند وقتی دید آخرین پیامش رو فقط سین زده دوباره بهش پیام داده بود.

نمی‌تونست لبخندی که به لب داشت رو از بین ببره، بازی کردن با این پسر...فوق العاده بود.

نمی‌شد گفت بازی، چون در واقع کسی که از شب قبل تمام ذهن و فکر پوند رو بهم ریخته بود پووین بود.

بعد از فرستادن اون عکس، آخرین چیزی که برای پوند اهمیت داشت اون جزوه‌های بدرد نخور بودن.

و گذاشتن این شرط، خودش برای پوند یه باخت بود. چون رقابت با پووین اونم طی چند ساعت درس خوندن؟ پووین خیلی آدم زرنگ و درس‌خونی بود.

«احمقی که چنین شرطی می‌ذاری پوند» زیر لب گفت و چند ثانیه به صفحه چت خیره موند، الان کاریش نمی‌‌شد کرد، نه؟

درواقع کسی که ترسیده بود خودش بود.

خودکارش رو جلوش گذاشت و کل برگه‌اش رو چک کرد، حتی اگه به شدت اون شرط به نظر براش جالب می‌اومد، ردش کرده بود. و الان با اعتماد به نفس کامل امتحانش رو تمام کرده بود. که صدای نوتیفش اومد:

پووین پوزخندی زد و گوشی رو توی جیبش فرو برد، نمی‌دونست اگه پوند همین حرف‌هارو جلوش بزنه باز هم به این با اعتماد‌ به نفسی می‌تونست جوابش رو بده یا نه اما زیاد مطمئن نبود.

چون همین الانش هم چند بار به سرش زده بود که دوباره برای پوند نود بفرسته و بیشتر ذهنش رو به هم بریزه، چون از این بازی خوشش اومده بود؟

پووین به این سادگی‌ای که ازش تصور داشت، نبود. و همین شرایط رو برای خودش لذت بخش‌تر کرده بود.

و وقتی که به خونه برمی‌گشت، نوبت خودش بود که پوند رو اذیت کنه.

و آخرین پیامش توسط پسر، فقط سین خورد. لعنت بهش، پووین حتی خبر نداشت با این رفتار‌هاش چقدر پوند رو از خود بی خود کرده بود. و پوند هم از اینکه آخرین پیامش چقدر توی حال پووین تاثیر داشته بی‌خبر بود.

و نمی‌دونست همین حرف کوچیک، باعث هورنی شدنش شده بود.

پووین فاکی زیر لب گفت و صفحه چت رو چندین بار خوند، حق با پوند بود. پووین برده بود اما...اگه برد اصلی زیر پوند بودن بود چی؟

نمی‌تونست تصور نکنه، اگه همین الان پوند روی بدنش بود چطور دیوونه می‌شد و ازش می‌خواست که بفاکش بده...

«فاک بهت ناراویت»

لبخندی زد و برای آخرین بار چتشون رو خوند، امروز کلاس خاصی نداشت پس فقط توی کافه‌ی دانشگاه نشسته بود و در حال لذت بردن از قهوه‌اش بود، و توی فکر فرو رفته بود.

اینکه هیچوقت از شرط گذاشتن با پوند نترسیده بود، تنها فقط، از این شرط خوشش نیومده بود. هرچند نمی‌تونست احساسات درونی‌اش رو کنترل کنه و اعتراف کنه واقعا خوشش اومده بود، غرورش اجازه قبول کردنش رو نمی‌داد.

«پووین؟»

«اینجا چیکار می‌کنی» صدایی باعث شد بیخیال افکارش بشه و دنبال صاحب صدا بگرده.

پوند با حالت پررویی، بدون گرفتن اجازه‌ای کنار پووین نشست و با گذاشتن آرنجش روی میز، به پسر کوچک‌تر نگاه کرد.

اما قلب پووین، برای چند ثانیه یادش رفت بتپه، پووین قدری که توی چت خودش رو قوی نشون داده بود، الان نمی‌تونست.

مقابل پوند، یه پسر خجالتی‌ای بیش نبود و پوند؟ باز هم پررو بود.

پووین لبش رو گزید و خواست بلند شه که پوند مچش رو گرفت و دوباره روی صندلی نشوندتش

«کجا می‌ری؟»

«صبر کن خوابم رو تعریف کنم»

پسر کوچک‌تر بدون اینکه به پوند نگاهی کنه، نگاهش رو به میز دوخت و سعی کرد آروم باشه

ولی پوند بهش نزدیک شد، قدری نزدیک که لب‌هاش در حال لمس گوش‌های داغ پووین بودن.

«خواب دیدم که...داری با ناله ازم می‌خوای بفاکت بدم، همونطور که گفتی خوابشو ببینم»

«و می‌دونی چیکار کردم؟ توی خوابم تا صبح بفاکت دادم پو...»

از عمد نفس داغش رو توی گوش پووین خالی کرد. پووین حس کرد پوند داره تلافی می‌کنه. و نمی‌دونست ته این تلافی قراره به کجا ختم شه.

«من هیچوقت ازت نمی‌خوام که بفاکم بدی»

با نگاه تخسش گفت ولی ثانیه‌ای بعد، دست پوند رو روی عضوش حس کرد، تمام سعی‌هاش برای کنترل کردن خودش داشت از بین می‌رفت.

الان چطور باید پوند فاکینگ ناراویت رو پس می‌زد؟ اونم وقتی که دستش بین پاهاش بود.

لبش رو گاز ریزی گرفت تا از ناله‌ی احتمالی جلوگیری کنه. ولی پوند فقط شرایط رو بدتر می‌کرد.

همین الانش هم سرش رو توی گردن پووین برده بود و به نفس کشیدن‌هاش ادامه داده بود.

عقب کشید و از پشت میز بلند شد و بدون حرفی سمت دستشویی رفت. نیاز داشت به صورتش آب بزنه، همین الانش هم از چهره‌اش مشخص بود چقدر داغون به نظر می‌رسه.

دست‌هاش رو روی روشویی گذاشت و بعد آب سرد به صورتش ریخت و وقتی که دوباره خم شد تا آب به صورتش بزنه، از توی آینه پوند رو دید. پشت سرش ایستاده بود.

پوند نزدیک‌تر اومد و از پشت کاملا به پووین چسبید.

عضوش حالا بین باسن پووین جا گرفته بود.

پووین دیگه نمی‌تونست خودش رو کنترل کنه، حالا دیگه نه...

«پوند تمومش کن»

«چرا؟ مطمئنم اگه نمی‌خواستیش انقدر باهام بازی نمی‌کردی پو»

دوباره لب‌هاش سمت گوش‌های پووین رفت.

«این تو بودی که همه‌چیز رو شروع کردی»

«فکر کردی نمی‌تونم کاری کنم پاهات رو برام باز کنی؟»

نفس‌های پووین سنگین‌‌تر شده بود. سینه‌اش بالا پایین می‌شد، احساس می‌کرد دیگه راه فراری نداره...تا دیشب فکر می‌کرد خودش بازی رو برده اما الان انگار برعکس شده بود و پوند کسی بود که بازی رو برد.

پووین رو برگردوند و در حالی که بالاتنه‌هاشون به هم چسبیده بود به پوند نگاه کرد.

«اینجا نه...پو-» ولی حرفش نصفه موند چون همین الانش هم توسط پوند دستش کشیده شد و داخل یکی از اتاقک‌های دستشویی رفته بودن.

پوند در رو قفل کرد و در حالی که از وضعیت پسر لذت می‌برد هومی گفت و دو انگشتش رو وارد دهن پووین کرد و باعث شد پووین دیگه نتونه اعتراضی بکنه و انگشت‌های کشیده پوند رو توی دهنش بمکه.

با اینکه تا همین ثانیه‌ای پیش مخالفت می‌کرد، حالا زبونش رو دور انگشت‌های پوند می‌کشید و مک‌های عمیقی بهش می‌زد. این انگشت‌ها...قرار بود داخل خودش برن...

پوند با دست آزادش، دکمه شلوار پووین رو باز کرد و شلوارش رو تا زانو پایین کشید، همراه با باکسرش.

پووین با وجود انگشت‌های پوند توی دهنش، نالید.

پسر بزرگ‌تر یکی از پاهای پووین رو گرفت و روی کمرش گذاشت تا بتونه به خوبی با پایین تنه‌اش تماش داشته باشه و انگشت‌هاش رو از بین لب‌های وسوسه کننده‌ی پووین بیرون کشید.

«پوند...انقدر مشتاقی؟»

«تو نیستی؟»

اول نگاهی به سوراخ پسر کوچک‌تر انداخت و بعد به چهره‌‌اش.

«حتی باید زودتر از اینا بفاکت می‌دادم...»

پووین لب‌هاش رو بین دندون‌هاش گرفت، حرف‌های پوند فقط بیشتر از خود‌بی‌خودش می‌کردن...

«آه پوند»

پوند با انگشت‌هاش سوراخ پسر رو به بازی گرفته بود، زیادی تنگ بود. اما پووین که بی‌قرار شده بود، پایین تنه‌اش رو به انگشت‌های پوند فشار می‌داد تا بیشتر حسش کنه...

«خفه‌ شو و فقط بفاکم بده ناراویت.»

همین حرفش، باعث شد گوشه لب پوند کش بیاد.

«یه کم پیش گفتی هیچوقت اینو ازم نمی‌خوای»

پووین نالید و چشم‌هاش رو بست و سرش رو به دیوار تکیه داد، اگر دیشب بهش می‌گفت فردا پوند در حال بفاک دادنته، اونم با انگشت‌هاش، شاید می‌خندید و رد می‌شد ولی الان؟ خیلی عمیق انگشت‌هاش رو حس می‌کرد.

انگشت‌هایی که درونش کوبیده می‌شدن و صدا ایجاد می‌کردن. و چهره‌ی پوند، فوق‌العاده ترین لحظه‌ی عمرش بود. دیدن پوند وقتی که سعی داره با انگشت‌هاش پووین رو به لذت برسونه، فقط باعث می‌شد بیشتر و بیشتر بخواد.

پووین زانوش رو بالا اورد و بین پاهای پوند گذاشت و عضوش رو لمس کرد.

«آه...ناراویت تو وضعیتت از منم بدتره»

پوند پوزخندی زد و جلو رفت و قبل از اینکه لب‌هاش رو روی لب‌های بوسیدنی پسر بکوبه، زمزمه کرد:

«آره؟ و قرار نیست بیخیالت بشم پووین...»

و حالا لب‌هاشون روی هم کوبیده شده بودن و بدون اینکه توجه کنن کجا دارن چیکار می‌کنن، محکم و با صدا همو می‌بوسیدن.

بین بوسه، ناله‌های پووین شدت گرفت، فکرش هم نمیکرد قراره انگشت‌های پوند اینجوری بهش لذت بدن...

یه کمی فاصله گرفت.

وقتی حس کرد نزدیکه که به اوج برسه شروع به حرف زدن کرد:

«از اولشم...از عمد عکس رو فرستاده...بودم»

ناله‌دیگه‌ای کرد و با انگشت‌های پوند به اوج رسید و شونه‌ی پوند رو گرفت تا خودش رو سر پا نگه داره.

«پووین، می‌خوام تورو روی تختم بفاک بدم نه اینجا.»

Report Page