Fur(ever)
writer: asher .هوا گرگ و میشِ غروب بود و نور نارنجی خورشید از لای پردههای نازک پنجره اتاق یونجون، روی صورتش افتاده بود. اتاق ساکت بود، فقط صدای وز وز آرام یخچال کوچیکی که کنج اتاقش بود شنیده میشد. روی تخت دراز کشیده بود، با هودی طوسی گشاد و شلواری راحت، موبایلش رو روی سینهاش گذاشته بود و به سقف زل زده بود.
صفحه ی گوشی برای بار چندم روشن شد. ساعت: ۱۹:۴۴
چشماش به لیست نوتیفیکیشنها چسبید. اما باز هم خبری نبود.
نه پیامی، نه تماسی، نه حتی یک ایموجی تبریک از طرف کسی.
گوشی رو به پهلو پرت کرد و نفس عمیقی کشید. تو
+شاید قراره سورپرایز کنن. شاید الان دارن برنامهریزی میکنن، آره... شاید سوبین یچیزی داره
آماده میکنه...
ولی حتی خودش هم به این فکر امید چندانی نداشت.
بچههای گروه امروز صبح خیلی عادی باهاش برخورد کرده بودن. هیچ اشارهای، هیچ نشونهای. حتی سوبین، که معمولاً با یه تبریک پرشور روز رو شروع میکرد، امروز فقط یه "صبح بخیر" خشک و خالی گفته بود و بعدش رفته بود.
بلند شد، موهاش رو با دست عقب زد، رفت جلوی آینه.
چشماش یهجورایی خسته بود. انگار دلخور بود، اما نمیخواست نشون بده.
تو آینه به خودش لبخند زد، مصنوعی ولی مهربون.
+اشکال نداره. آدم که منتظر نباشه، کمتر ناراحت میشه، نه؟
با خودش زمزمه کرد و رفت سمت آشپزخونهی کوچیکی که یه گوشهی اتاقش بود، دنبال یه لیوان آب.
همون لحظه صدای نوتیفیکیشن گوشی بلند شد.
قلبش یهلحظه تندتر زد. با قدمهایی سریع برگشت سمت گوشی، صفحه رو نگاه کرد:
تبلیغات یه فروشگاه لباس.
چیزی نگفت. فقط صفحه رو خاموش کرد و نفسش رو آهسته بیرون داد.
ساعت حالا نزدیک ۹ شب شده بود. خیابون های بیرون با نورهای زرد کمرمق چراغها کمکم رنگ گرفته بودن. از پنجره ی باز، نسیم خنکی می وزید که پردهها رو به رقص انداخته بود. یونجون کنار پنجره نشسته بود، زانوش رو بغل کرده بود و یه لیوان چای نخورده تو دستش بود.
تو خیابون چندتا آدم با خنده از کنار هم رد شدن. یکیشون بادکنک دستش بود. صدای خندهشون تا طبقهی پنجم هم رسید.
یونجون نیمنگاهی بهشون انداخت. لبخند کوتاهی زد. از اون لبخندایی که تهش یه آه داره.
همچی براش عجیب بود. حتی سوبین... سوبینی که همیشه از یه هفته قبل تولدش شروع میکرد به اذیت کردنش، میگفت "چیزی نمیخریما، دیگه بزرگ شدی"، ولی تهش با یه هدیهی بامزه و یه عالمه شور و شوق غافلگیرش میکرد.
اما امروز؟ سوبین از صبح رفته بود بیرون و هنوز برنگشته بود. حتی یه پیام هم نفرستاده بود.
یونجون چندبار رفت توی چت باکس سوبین. به آخرین پیام نگاه کرد.
یه استیکر گربه خوابآلود، دیشب.
انگار خودش هم نمیدونست منتظر چیه. یه تبریک ساده؟ یه پیام صوتی؟ یه ایموجی لعنتی؟
هیچی نبود.
+نکنه واقعاً فراموش کرده؟ یعنی این همه سال... برای هیچی؟
از جاش بلند شد، بی هدف توی اتاق قدم زد. در کمد رو باز کرد، لباس عوض کرد، دوباره نشست.
چندتا لباس ریخته بودن کف زمین، ولی حس جمع کردنشون رو نداشت.
یه لحظه فکر کرد خودش برای خودش کیک بخره. گوشی رو برداشت، وارد اپلیکیشن سفارش غذا شد. یه کیک ساده شکلاتی پیدا کرد، روش نوشته بود "ویژه تولد". قیمتش رو نگاه کرد، یه لحظه انگشتش رفت روی "سفارش"...
ولی منصرف شد.
+بیمعنیه. چه فایدهای داره وقتی حتی یکی نیست که بگه تولدت مبارک؟
رفت سمت پیانو. انگشتاش روی کلیدها نشست، ولی صداش خفه بود. دلش برای موسیقی هم تنگ نشده بود. حتی خوندن هم حالش رو خوب نمیکرد.
چند لحظه فقط نشست. به سکوت گوش داد. اتاق خالی، دل خالیتر. نور گوشی از گوشهی تخت چشمک میزد. دوباره نگاه کرد. هیچ پیامی نبود.
سردش شد. پتو رو دور خودش پیچید و روی مبل جمع شد. یه نور خفیف از پنجره میتابید روی صورتش. چشمهاش خسته بود، ولی خواب نمیاومد.
با صدای آرومی تو دلش زمزمه کرد
+تولدمه... حداقل خودم یادم نرفته.
یه اشک بیصدا از گوشهی چشمش سر خورد پایین، ولی دست نکشید. گذاشت بمونه. مثل بقیهی حسایی که امشب سرکوبشون نکرد.
.
.
.
امشب یه شب معمولی نبود… ولی برای یونجون، همه چیز معمولیتر از همیشه بهنظر میرسید.
توی خونهی ساکت و نیمه تاریکش لم داده بود روی کاناپه. نور زرد کم جون چراغ کنار مبل، روی دیوار سایه انداخته بود و گوشی توی دستش هی صفحهاش روشن و خاموش میشد.
نه زنگی، تماس ویدیویی، حتی یه استیکر ساده؟ نه، انگار امسال هیچکس یادش نبود.
نفس عمیقی کشید. یه قُلُپ از لیوان چای نیمهگرم کنار دستش خورد و با پشت دست بینیشو خاروند. موهاش نامرتب بود و شلوار راحتیش رو تا زانو بالا زده بود و یه رکابی سفید پوشیده بود .هیچ دل و دماغی برای کاری نداشت.
با خودش زمزمه کرد:
+خب... تولدم مبارک، یونجون.
صدای زنگ در سکوت خونه رو شکست.
اول فکر کرد اشتباه شنیده. به ساعت نگاه کرد: ۱۰:۴۷ شب.
دوباره زنگ خورد.
بلند شد، پاهاش سنگین بودن. از راهرو گذشت و به در رسید. دستش روی دستگیره مکث کرد.
+اگه تبلیغه... الان واقعا حوصله ندارم.
در رو باز کرد.
و اونجا بود.
سوبین.
با یه لبخند بازیگوش، بادکنکهای صورتی و سفید توی یه دستش، و با اون یکی دست یه کیک کوچیک و بامزه ی سفید رو نگه داشته بود که با خامه روش نوشته شده بود:
"Happy Birthday Fox 🦊"
یه قدم جلو اومد
-فکر میکردی تولدت بیمن تموم میشه؟ عمراً.
چشمای یونجون برق زد. یه چیزی بین تعجب، خجالت و سبک شدن.
لبخندش بیاراده بالا اومد.
+تو دیوونهای…
سوبین خندید
-آره، ولی دیوونه ی کی؟
بادکنکها رو به دست یونجون داد، کیک رو گذاشت روی میز جلوی کاناپه. با خودش کلی خوراکی کوچیک، چند تا شمع، و حتی اسپیکر کوچیکی آورده بود. همچی با عجله اما با فکر جمع شده بود.
فضا کمکم گرمتر شد. نور شمع هایی که سوبین روشن کرد یه درخشش خاص به اتاق داد. آهنگ ملایم پخش شد، از اون آهنگ هایی که همیشه توی پلیلیست مشترکشون بود.
سوبین یه قاشق خامه از روی کیک برداشت، سر قاشق رو گرفت سمت لب یونجون.
-بخور! مخصوص توئه.
یونجون جلو اومد، ولی درست همون لحظه سوبین با شیطنت یه کم خامه رو گذاشت گوشه ی لبش.
-اوه… ببخشید، اینجا یه کم کثیف شد…
و بعد بدون اینکه منتظر بمونه، سرش رو نزدیک آورد و لبش رو به آرومی روی لب یونجون گذاشت، درست همونجایی که خامه بود. یه بوسهی نرم و کوتاه. و بعد خامه رو لیس زد.
یونجون خشکش زد. نه از ترس، نه از تعجب… از یه حس غریبی که قلبش رو لرزوند.
چشماش رو بست، یه نفس عمیق کشید.
-میدونی… مدتها بود منتظر یه شب خاص بودم که بتونم اینو بهت بگم… تولدت بهترین بهانه بود.
بعد، یه کم خامه برداشت و با انگشتش روی گردن یونجون یه نقطهی کوچیک گذاشت.
یونجون چپچپ نگاهش کرد.
+سوبین... نکن داری بازی درمیاری..بخدا همین کیک رو میکوبم توی صورتت!!
و خودش هم خندید، نمی تونست جلوی تپش قلبشو بگیره.
سوبین عقب نرفت. با همون لبخند شیطنتآمیز گفت
-چرا؟ بذار این شب، خاص ترین تولدت بشه. یه شب فقط برای ما دوتا… بدون هیچ پیام و استوری و تگ..
یونجون یه بالش پرت کرد سمتش، اما خودش هم خندید.
دوتایی رو زمین نشسته بودن، دور کیک و بادکنکها. سوبین گاهی آهنگ عوض میکرد، یونجون شمع ها رو فوت کرده بود و آرزوهاشو توی دلش زمزمه کرده بود — اما حس میکرد امشب… آرزوش، روبهروش نشسته.
و اون لبخند شیطون سوبین؟
دقیقاً نشونه بود از اینکه این فقط شروع ماجراست...
هوای اتاق انگار سنگین شده بود. نور زرد چراغ روی دیوار، سایههای نرم انداخته بود روی صورتشون. کیک هنوز دست نخورده وسط زمین بود، ولی خامهاش روی پوست یونجون بیشتر از هر چیزی توی فضا جلب توجه میکرد.
نگاه سوبین کمی شیطون و خبیث بود
+سوبین… شوخی هات داره یه کم زیادی میشه.
صداش آروم بود، ولی لرزش زیرش لو میداد که خودش هم دقیق نمیدونه دلش چی میخواد—ادامه بده؟ یا فرار کنه؟
سوبین دستش رو بلند کرد. یه تکه خامه دیگه از روی کیک برداشت، این بار بدون هیچ شیطنتی. آروم.
انگشتش رو آورد بالا... مکث کرد، نگاش کرد
-اگه داره زیادی میشه، بگو وایستم.
و بدون اینکه منتظر جواب بمونه، نوک انگشتش رو به آرومی کشید روی خط فک یونجون.
از زیر گوش تا امتداد چونه.
انگشتش آروم میلغزید، نه مثل شوخی، نه حتی مثل نوازش.
مثل نوشتن یه جملهی بیصدا، روی پوستی که داشت از گرما میسوخت.
یونجون نفسی کشید که توی گلوش گیر کرد. پلکهاش لرزیدن.
نگاهش روی لبهای سوبین قفل شده بود، بیاختیار.
سوبین انگشتش رو عقب کشید، ولی هنوز نزدیک بود. خیلی نزدیک.
-فکر نکن یادم رفته بود. فقط دلم میخواست امشب...
یه جور دیگه یادت بیارم.
صدای نفسهاشون حالا بلندتر از قبل شده بود.
یونجون به سختی لب باز کرد
+یه جور دیگه؟ مثل چی؟
سوبین لبخند کوتاهی زد. اما تو نگاهش خندهای نبود.
فقط یه حس عجیب. یه دلتنگی عمیق، شاید حتی یه خشم پنهون، که تا حالا جرات بیانش رو نداشت.
-مثل وقتی که نگات میکنم و تو فکر میکنی فقط دارم شوخی میکنم.
یا وقتی ازت دورم و تو فکر میکنی دلم برات تنگ نمیشه.
یا وقتی تولدت میرسه، و تو حتی لحظهای فکر میکنی میتونم فراموشت کنم.
یونجون هیچی نگفت. حتی نفس نکشید.
فقط نگاه.
سوبین نزدیکتر شد. حالا فقط یه وجب بینشون فاصله بود. نفس گرمش به صورت یونجون میخورد.
-این شب رو فقط برای تو ساختم.
نه برای تبریک گفتن.
برای گفتن چیزایی که همیشه پشت خامه و بادکنک و خنده قایمشون میکردم.
یونجون چشماش رو بست. برای لحظهای. فقط لحظهای.
و همون لحظه...
سوبین دستش رو گذاشت کنار صورتش. لمسش نرم بود، ولی انگار همه ی شب رو لمس میکرد.
آروم خم شد، پیشونیش رو چسبوند به پیشونی یونجون.
هیچی نگفتن. فقط بودن.
قلبهاشون، دوتا آهنگ جداگانهی بیقرار.
و توی اون سکوت، همهچیز داشت اتفاق میافتاد.
-وقتشه کادوتو باز کنی.
صدای سوبین پایین بود، ولی محکم. مثل کسی که میدونه قراره واکنش ببینه—و بازم جلو میره.
یونجون با ابروهای بالا رفته نگاش کرد.
+همون جعبه کنار کیک؟
سوبین لبخند زد. نه مثل همیشه. این لبخند یه بعد خطرناک داشت.
-آره. ولی اول قول بده نمیخندی.
یونجون سرش رو کج کرد.
+از اون کادوهای خندهداره؟
-بازش کن... خودت میفهمی.
یونجون نفس عمیقی کشید، رفت سمت جعبه. نشست روی صندلی، روبان رو با انگشت باز کرد، در جعبه رو آروم بلند کرد...
و نفسش تو سینهاش گیر کرد.
تو جعبه، یه جفت گوش های روباه نارنجی بود، نرم و براق، که روی یه هدبند ظریف سوار شده بودن. کنارش، یه پارچهی مخملی سیاه که وقتی بازش کرد...
چشماش گرد شد.
یه پلاگ فلزی ظریف با یه دم روباه نارنجی بلند و نرم بهش وصل بود.
دستش همونجا، بیحرکت موند.
یونجون آروم، بدون اینکه بلند نگاه کنه، گفت
+سوبین... این... یعنی...
سوبین بهش نزدیک تر شد. با صدایی آروم، ولی مستقیم گفت
-یعنی امشب، دوست دارم روباهم واقعی بشه.
دوست دارم ببینمش... همنجوری که همیشه تو ذهنم بود.
نه فقط تو شوخیهام.
واقعی. کامل.
یونجون نفس عمیقی کشید.
چشماش هنوز روی کادو بود، ولی دستهاش شروع به لرزیدن کرد. نه از ترس. از چیزی شبیه به دلشوره، کشف، اعتراف، و هیجانی که از زیر پوستش رد میشد.
+تو... خیلی وقته این فانتزی رو داری؟
سوبین کنار گوشش خم شد. نفسش داغ بود. زمزمه کرد:
-خیلی.
ولی امشب... دیگه نمیخوام فقط توی ذهنم باشه.
دستش رو برد جلو، بند هدبند گوشهای روباه رو بین انگشتاش گرفت.
آروم، پرسید
-بذارم؟
یونجون نفسش لرزید.
ولی سرش رو به آرومی تکون داد.
سوبین هدبند رو گذاشت روی سرش. گوش های نارنجی بالا ایستادن. یونجون به سختی خندید.
+خیلی روباهی شدما...
سوبین دستش رو آروم روی گردنش گذاشت. انگشت شستش درست زیر گوش یونجون.
نگاهش آروم، ولی عمیق
-از همیشه روباهتر.
و از همیشه… خواستنیتر.
یونجون هنوز روی زمین نشسته بود. گوشهای روباه روی سرش یه حس عجیبی داشتن—یه جور گرمای خاص، انگار نقش تازه ای رو بهش میدادن، ولی توی قلبش چیزی قدیمیتر، عمیقتر تکون میخورد.
سوبین رو به روش نشسته بود
نگاهی که نرم از صورت یونجون سر خورد پایین، از گردن، از اون استخون ترقوه که زیر نور گرم برق میزد، تا رسید به کمر باریکش که با تیشرت مشکی افتاده بود توی خودش.
زمزمه کرد:
-میدونی؟ همیشه فکر میکردم اگه یه روز واقعاً روباه بشی... اولین کاری که میکنم اینه که بگیرمت تو آغوشم.
یونجون لبخند کوتاهی زد. اما قبل از اینکه چیزی بگه، سوبین جلو اومد.
دستهاش آروم رفتن دور کمرش. یه حلقهی کامل. محکم نبود، اما قطعی بود.
مثل کسی که بالاخره اجازه داره چیزی که همیشه میخواسته رو لمس کنه و نمیخواد ولش کنه.
سرش رو خم کرد، پیشونیو گذاشت روی شونهی یونجون. نفس داغش خورد به گردنش.
پسرکش اول بیحرکت موند. ولی بعد، خیلی بیصدا، دستهاش رو گذاشت روی بازوهای سوبین. نه برای دور کردن… برای نزدیکتر کردن.
سوبین آهسته، با دو انگشت، از روی رکابی سفیدش کشید سمت پهلو. لمسش آروم بود، اما یه حس عمیق زیر پوست یونجون دوید.
یه مکث کوتاه، و بعد بوسهای نرم روی گردنش.
خیلی نرم. خیلی آهسته.
یونجون نفسش لرزید.
+سوبین… تو واقعاً داشتی این لحظه رو تصور میکردی؟
سوبین عقب رفت، فقط کمی.
صورتش روبهروی یونجون. چشم تو چشم.
-نه فقط تصور.
شبهایی بوده که خوابش رو دیدم.
شبهایی بوده که از خواب بیدار شدم، دستهام خالی، ولی بوی تنت… هنوز تو بالشم بود.
و بعد، بیواسطه…
سرش رو خم کرد.
لبهاش نشست روی لبهای یونجون.
اول، آرام. فقط یک تماس.
اما بعد، یه فشار سبک. یه کشش شیرین.
بوسهای که نه تند بود، نه طولانی… اما پر از حرف.
یه اعتراف.
دستهاش هنوز دور کمر یونجون بود، ولی حالا انگشتهاش کمی فشار آوردن.
انگار میخواست حس کنه که روباهش واقعاً اونجاست، واقعی، زنده، با گوش های نقرهای و اون قلب لرزونی که زیر تیشرتش میکوبید.
یونجون چشماش رو بسته بود. لبهاش هنوز داغ از اون بوسه.
وقتی سوبین جدا شد، فقط زمزمه کرد
+باورم نمیشه… همش واقعیه
سوبین پیشونیشو دوباره چسبوند به پیشونیش. نفس هاش تو صورت یونجون میخورد.
-واقعیتر از همهی تولدهایی که بدون من گذروندی.
امشب دیگه تنها نیستی، روباه من.
اتاق ساکت بود.
نور ملایم، صدای آهسته ی نفس هاشون، و عطر کیک تازهای که هنوز روی زمین مونده بود..همچی انگار برای این لحظه چیده شده بود.
سوبین همونطور که هنوز دستهاش دور کمر یونجون حلقه شده بودن، کمی سرش رو خم کرد.
با صدایی پایین، که بیشتر نفس بود تا کلمه، گفت
-دلم میخواد امشبو فقط با تو تموم کنم.
یونجون، با صورتی کمی سرخ، پلک زد. هنوز توی حال اون بوسه بود.
+مگه الان کنارم نیستی؟
سوبین لبخند زد.
-هستم. ولی... نه کامل.
بیخیال، یونجون. بذار تو تولدت، من قانعت کنم که تنها نیستی.
و همونجا، بدون لحظهای درنگ، خم شد و با یه حرکت آروم، یونجون رو بلند کرد.
یونجون با تعجب کوتاهی صداش دراومد، دستهاش ناخودآگاه دور گردن سوبین قفل شد.
+هی... چی کار میکنی؟
سوبین لبخندشو نزدیکتر آورد.
-میبرمت پیش جایی که مال توئه.
روی تختت.
با یه خندهی محو، یونجون سرش رو کنار گردن سوبین گذاشت. نفسش تو پوست اون فرو رفت.
گرما... آرامش... یه جور رهایی. و سوبین با دست دیگش کیک رو بلند کرد
آروم قدم برداشت.
فقط صدای نفس هاشون بود و دلشورهی شیرین.
رسید به تخت.
+مطمئنی میخوای کیک هم بیاری؟
یونجون با خجالت گفت، لبخند میزد اما گوش هاش سرخ شده بودن.
سوبین زمزمه کرد
-خیلی وقت بود میخواستم ببینم خامه روی لبهات چطوریه.
و بعد، همزمان با گذاشتن آروم یونجون روی تخت، تکهای از خامهی کیک رو برداشت و با نوک انگشت، یه خط نازک کشید درست روی لب پایین یونجون.
لمسش خنک بود.
شیرین.
و یونجون، نفسش گیر کرد.
+سوبین...
اسمش فقط یه صدا بود، نه اعتراض، نه سوال فقط خواستن.
سوبین خم شد، لبهاش درست بالای لبهای خامهای یونجون.
-تولدت مبارک، روباه من.
و بعد...
بوسهش آروم نشست.
اول فقط خامه.
بعد... نفس.
بعد... یه گرما که توی عمق شب پخش شد.
سوبین وقتی یونجون رو توی بغلش نگه داشته بود، نگاهش یه لحظه روی صورتش ثابت موند.
لب هایی که هنوز رد خامه روشون بود… چشمهایی که برق میزدن بین خجالت و دللرزه.
آروم خم شد…
و خیلی آهسته، یونجون رو روی تخت گذاشت.
نه مثل کسی که چیزی رو زمین میذاره ، مثل کسی که یه چیز باارزش رو سرجای خودش میذاره.
کمر یونجون با ملایمت روی تشک نشست.
موهاش های مشکیش روی بالشت پخش شد.
اون گوشهای نارنجی هنوز بالای سرش بودن… و نگاهش خیره به سوبین.
پسر بزرگتر خم شد جلوتر. یه دستش کنار سر یونجون، روی تشک. دست دیگش رو پایین کشید ، آروم از روی پهلوی یونجون عبور کرد. نه با عجله.
انگار داشت با نوک انگشتاش مطمئن میشد که این، واقعیه.
یونجون نفسش سبک شده بود.
سوبین لب زد، آروم، نزدیک صورتش
-امشب فقط نگاه نمیکنم…
امشب، نگهت میدارم.
دستش رو اروم زیر رکابی سفید پسرکش برد
اون دم ...مطمئنم خیلی بهت میاد
طرح های نامرتبی رو با شستش روی شکم یونجون میکشید و دستش رو به کش شلوارش رسوند که با گرفتن مچ دستش توسط یونجون، متوقف شد
+ نه سوبین خودم انجامش میدم
بابت حرفی که زده به خودش لعنتی فرستاد و نشست و اروم شلوار گرمکن و لباس زیرش رو دراورد ، هرجایی رو جز پسر بزرگ روبهروش نگاه میکرد ، اروم پلاگ رو برداشت و توی خودش تنظیمش کرد ، نفس عمیقی کشید و با چشمای مظلوم به سوبین نگاه کرد، تمام تلاشش رو میکرد که نشونه ای از خجالت توی صورتش نباشه ، ولی هرچی بیشتر تلاش میکرد ، گونه های سرخش بیشتر لوش میدادن
سوبین دستش رو لای موهاش برد و بعد روی بوت یونجون کشیدش ، دیدن یونجون توی پوزیشن داگ استایل و اون ست فاکسی دیوونش میکرد
- تو زیبا ترین روباه روی زمینی چوی یونجون
و اسپنکی روی بوتش زد و اروم فشردش
نفس یونجون توی سینش حبس شد ، ولی سوبین فرصت اینکارارو نداشت ، تا الان هم خیلی صبر کرده بود
رکابی یونجون رو توی تنش پاره کرد و با دوتا از انگشتاش خامه ی کیک رو روی بدن یونجون کشید و بلافاصله شروع کرد تمیز کردن بدنش..
بند بند وجود یونجون با لمس لب ها و زبون داغ یونجون میلرزید ، از لذت و درد پلاگ ناله میکرد ، سوبین خودش رو عقب کشید ، بدن کبود روباهش رو تحسین کرد ، لباساش رو توی یه حرکت دراورد و به گوشه ای پرت کرد و دیک سخت شده ی یونجون رو توی دستش گرفت و با انگشت شستش سرش رو مالید
- هنوز کاری نکردم روباه کوچولو چرا انقدر خیس شدی ؟
خم شد و بوسه های ریزی روی دیکش زد و اون رو توی دهنش نگه داشت
+ س...س..وبین...نکن..
با فشرده شدن عضوش توی دهن سوبین صداش خفه شد و سرش رو به بالشت زیر سرش فشار داد ، با سرعت دست سوبین و مک های عمیقی که میزد نمیتونست نفس بکشه
+ سوبین من...نمیخوام...توی ده...نت
با فشار دست بیشتر سوبین نتونست جملش رو تموم کنه و توی دهن پسر بزرگتر کام شد
سوبین سرش رو عقب کشید و کام روی لبش رو با شستش پاک کرد و روی لبای یونجون کشیدش
- ببین طعمت چطوره ، بینظره
لباش رو روی لب های روباهش گذاشت و عمیق بوسیدش و همزمان ، با نیپلای تحریک شدش بین انگشتاش بازی میکرد
بوسه هاش رو از روی لب های پف کرده و قرمز یونجون گرفت و تا روی گردن کبود و ترقوه های سرخ شدش کشید و زبونش رو دور نیپلش چرخوند ، سرش رو بین دندوناش گرفت و اروم کشیدش ، ناله های یونجون اهنگ موردعلاقه ی سوبین بود و الان بهترین بخش اهنگ بود
همینطور که بدن سفید و گرم یونجونش رو میبوسید ، پلاگ رو به ارومی درآورد و کنار سر پسرش روی بالشت گذاشت ، صورتش رو بالا کشید
- یونجون..دوباره به اون استایل نیاز دارم
یونجون مطیعانه بلند شد و دوباره استایل داگیشو گرفت ، گوشای روی سرش توی تاریکی شب میدرخشید
سوبین عضو سخت شدش رو روی ورودی یونجون تنظیم کرد و بدون مکثی واردش کرد ، ناله ی یونجون توی گوشش پیچید
-کی وقت کردی انقدر تنگ باشی...
حالا نفس های سوبین هم دیگه منظم نبود ، ولی به فاک دادن روباهش رو ادامه داد ،و دستش بی اختیار به بوت پسرکش اسپنک میزد و هر دفعه محکم تر از دفعه ی قبلی ، دوست داشت سفیدی پوست پسر وانیلیشو خراب کنه
عاشق حس درد و لذتی بود که توی بدنش پیچیده و یونجون ، دوباره سوبینش رو حس میکرد
دستاشو دور کمر یونجون حلقه کرد و به ضربه زدن ادامه داد ، و بدون هیچ اخطاری داخل پسرکش کام شد
دردی کشنده و لذت بخشی توی بدن یونجون پیچید و خودش رو روی تشک انداخت ، بزور نفس میکشید
.
.
.
نور زرد و کمرنگی از پشت پردهی نیمهباز، خودش رو انداخته بود روی تخت.
هوا ، هوای خنک صبح زود بود، اما تن یونجون زیر پتو، گرم و نیمهبیحال، با یه حس خاص از خواب بیدار شد.
پلکهاش سنگین بودن… ولی چیزی بیشتر از نور، بیدارش کرد.
یه حس خفیف تو بدنش.
کمی درد توی کمر، توی پاها، حتی توی گردنش.
یه جور خستگی که آشنا نبود، اما ناراحتکننده هم نه…
یه جور درد نرم، که انگار خاطرهی یه شب طولانی بود.
و بعد… حضور اون دست.
یه بازو که دور کمرش حلقه شده بود.
یه بدن گرم، پشتش، چسبیده بهش.
نفسهای آرومی که پشت گردنش بالا و پایین میرفتن.
سوبین.
یونجون آهسته چرخید. با یه کم تقلا، با یه لبخند خوابآلود.
سوبین هنوز خواب بود، موهاش کمی ریخته بود روی پیشونیش، و صورتش بی دفاع بنظر میرسید.
فقط نگاهش کرد.
انگار هنوز مطمئن نبود دیشب، واقعی بوده.
انگار هنوز باورش نمیشد که اون لمس ها ، خجالت کشید و چشماشو بست
+هی، روباهگیر…
من هنوز زندم؟
سوبین بیصدا خندید. معلوم بود بیدار بوده. فقط چشماش بسته بودن.
صدای بم صبحگاهیش تو فضا پیچید
-زندهای… ولی احتمالاً تا ظهر نمیتونی راه بری.
یونجون با غرغر نصفه نیمه، سرش رو برد زیر پتو.
+خب… چه تولدیه که صبحش با درد بیدار شم؟
سوبین دستش رو کشید بالا، موهای یونجون رو کنار زد، یه بوسهی آروم زد به پیشونیش.
-تولدی که برای اولین بار… کسی کنارت بیدار شده.
یونجون چیزی نگفت. فقط چشمهاش رو بست.
دستش رو گذاشت روی بازوی سوبین، محکمتر از قبل.
برای اولین بار، هیچ آرزویی نداشت.
چون همه چیز… همینجا بود.
کنارش. توی آغوشش.