Fuck you belift Lab

Fuck you belift Lab

𝐁𝐨𝐫𝐚⋆

پسر برای هزارمین بار شماره‌ی هیونگش را گرفت، اما گوشی مرد باز هم همان جمله‌ی تکراری را پخش کرد:


«مشترک مورد نظر، خاموش می‌باشد...»


دلهره‌ی عجیبی توی سینه‌اش چنگ می‌زد و هر لحظه سنگین‌تر می‌شد. سعی کرد به آن بی‌توجه باشد. آهسته روی تخت دراز کشید و به سقف خیره شد؛ به خطوط سفید و بی‌روحی که انگار هیچ پایانی نداشتند.


اما افکار منفی دوباره مثل موجی سیاه به ذهنش هجوم آوردند.


چشم‌هایش را بست و زیر لب زمزمه کرد:


«تمرکز کن جیک... چیزی نیست. همه چیز خوبه... به‌زودی قراره بریم استرالیا، همون جایی که همیشه دوست داشتی به بقیه نشونش بدی... هوم... هیسونگ هیونگ هم هست. قراره کلی خوش بگذره.»


صدایش آرام و لرزان بود؛ انگار بیشتر از آنکه بخواهد خودش را قانع کند، داشت با ترس‌هایش معامله می‌کرد.


شروع کرد برنامه‌هایی را که برای سفرشان چیده بود مرور کردن؛ گردش با اعضا، نشان دادن خیابان‌ها و مکان‌های موردعلاقه‌اش به هیسونگ، بردنش به خانه‌ی قدیمی‌شان، نشان دادن اتاقی که سال‌ها در آن بزرگ شده بود.


فکر کردن به آن لحظه‌ها، مثل گرمای ملایمی زیر پوستش دوید و لبخند کم‌رنگی روی لب‌هایش نشاند.


کم‌کم هیجان سفر و تصور وقت گذراندن کنار اعضا در استرالیا، افکار آزاردهنده را کنار زد. پلک‌هایش سنگین شدند و خواب آرام‌آرام او را در آغوش کشید؛ بی‌خبر از فردایی که هیچ‌کدام از برنامه‌هایش را قرار نبود به رسمیت بشناسد.


---


از همان لحظه‌ای که صبح چشم باز کرده بود، اضطراب رهایش نمی‌کرد.


دلش آشوب بود، معده‌اش به هم پیچیده بود و حتی نتوانسته بود لقمه‌ای صبحانه بخورد. در نهایت هم بقیه‌ی اعضا زودتر از او خوابگاه را ترک کرده و راهی کمپانی شده بودند.


بالاخره خودش را از تخت جدا کرد، لباس‌هایش را پوشید و ماسک مشکی‌رنگی روی صورتش زد.


در آستانه‌ی خروج از اتاق، نگاهش روی گوشی موبایلش که روی میز جا مانده بود ثابت ماند.


برای چند ثانیه فقط به آن خیره شد.


بعد انگار نیرویی نامرئی او را به سمتش کشید.


گوشی را برداشت و قفلش را باز کرد.


هنوز هیچ خبری از هیسونگ نبود.


نه تماس از دست‌رفته‌ای، نه پیامی.


احتمالاً شارژ گوشی‌اش تمام شده بود. شاید هم از صبح زود مستقیم به کمپانی رفته بود.


جیک بار دیگر این حدس‌ها را برای خودش تکرار کرد؛ مثل کسی که تلاش می‌کند ترک عمیقی را با چند تکه چسب بپوشاند.


وارد قسمت پیام‌ها شد و نوشت:


«بیا امروز با هم بریم بیرون هیونگ. می‌خوام بدونم کی برنامه‌ات خالیه تا برای سفرمون بریم خرید.»


بعد از فرستادن پیام، گوشی را داخل جیب شلوارش گذاشت و از خوابگاه خارج شد.


دقایق یکی پس از دیگری گذشتند و او نفهمید چطور خودش را جلوی ساختمان کمپانی پیدا کرده است.


سرش پایین بود و با قدم‌های خسته به سمت ورودی می‌رفت که ناگهان صدای همهمه‌ی جمعیت توجهش را جلب کرد.


سرش را بالا آورد.


جمعیت بزرگی مقابل ساختمان جمع شده بودند.


احتمالاً دوباره حاشیه‌ای برای یکی از آیدول‌ها پیش آمده بود...


«ENHYPEN IS SEVEN!»


با فریاد ناگهانی یکی از افراد، قلبش یک ضربان جا انداخت.


منظورش چه بود؟


ذهنش هنوز فرصت نکرده بود معنی آن جمله را هضم کند که دستی محکم دور بازویش حلقه شد و او را با شتاب به سمت ورودی پشتی ساختمان کشید.


ترسیده سرش را بالا آورد.


چهره‌ی آشنای یکی از بادیگاردهای گروه بود.


آن‌قدر شوکه شده بود که حتی نتوانست سؤال بپرسد.


تنها اجازه داد کشیده شود.


هر قدمی که برمی‌داشت، احساس می‌کرد چیزی درون سینه‌اش سنگین‌تر می‌شود؛ انگار فاجعه‌ای نامرئی درست پشت گوشش نفس می‌کشید.



خیلی طول نکشید که به اتاق گروه رسیدند و درست قبل از اینکه در باز شود، صدای فریاد جونگوون از داخل به گوشش رسید؛ جیک لحظه‌ای خشکش زد.


جونگوون تقریباً هیچ‌وقت سر کسی داد نمی‌زد، اما حالا صدایش آن‌قدر پر از خشم بود که حتی از پشت در هم می‌شد لرزشش را حس کرد؛ بادیگارد در را باز کرد و جیک را به داخل هل داد و بلافاصله بی صدا در رو بست.


نگاه جیک بی‌اختیار میان اعضا چرخید؛سونگهون روی کاناپه نشسته بود و سرش را میان دست‌هایش گرفته بود؛ شانه‌هایش هر چند لحظه یک بار می‌لرزید، انگار به سختی خودش را کنترل می‌کرد.


سونو از شدت گریه صورت سرخ و متورمی داشت و نفس‌هایش به سختی بالا می‌آمد؛ نیکی با چشم‌هایی اشک‌آلود در اتاق قدم می‌زد و هر چند ثانیه یک بار دستش را روی صورتش می‌کشید.


جی کنار جونگوون ایستاده بود و سعی داشت آرامش کند، اما خودش هم حال بهتری نداشت؛و جونگوون...

روبروی منیجر و دستیار مدیر ایستاده بود و با چشمانی سرخ از اشک فریاد می‌زد.

اما چیزی که بیشتر از همه توجه جیک را جلب کرد، نبودن یک نفر بود؛هیسونگ نبود.


نگاهش دوباره اتاق را گشت؛کنار پنجره نبود،روی کاناپه ننشسته بود، حتی گوشه‌ای هم نایستاده بود،هیونگش اونجا نبود.


جیک چند قدم جلو رفت و سعی کرد حرف‌های جونگوون را بفهمد.


«ما عروسک شماییم؟! منظورتون چیه؟! شما نمی‌تونید همین‌طوری به اذیت کردنمون ادامه بدید! هیسونگ هیونگ ولمون نمی‌کنه! بسه دیگه این مسخره‌بازی رو تموم کنید!»


با شنیدن نام هیسونگ، دل جیک فرو ریخت و بی اختیار کیف از میان انگشتانش رها شد و با صدای بلندی روی زمین افتاد.

با صدای زمین افتادن کیف پسر، همه ساکت شدند و نگاه‌ها به سمت او برگشت؛ لب‌هایش لرزید و با صدایی که به سختی شنیده می‌شد پرسید:


«هی... هیسونگ هیونگ چیشده؟»


هیچ‌کس به سوال پسر جوابی نداد،سکوتی سنگین روی اتاق رو در بر گرفت...سکوتی که از هر جوابی ترسناک‌تر بود.


جیک نگاهش را از چهره‌ای به چهره‌ی دیگر دوخت تا شاید یکی چیزی بگوید،ذشاید یکی بخندد و بگوید سوءتفاهم شده یا شاید همه چیز یک شوخی بی‌مزه باشد.


اما حتی جی هم سرش را پایین انداخته بود و اشک در چشم‌هایش جمع شده بود، ترس کم‌کم در تمام وجود جیک ریشه دواند.


«هیونگ چیشده؟»


این بار صدایش بلندتر بود.


«چرا هیچ‌کس چیزی نمیگه؟! چرا همه جلوی کمپانی جمع شدن؟! چرا بادیگارد منو کشون کشون آورد اینجا و این یه تیکه اشغال پرتم کرد تو؟!»


چند قدم دیگر جلو رفت.


«بگید دیگه لعنتی‌ها!»


«لی هیسونگ از گروه رفته.»

صدای سرد دستیار مدیر در اتاق پیچید، برای یک لحظه همه چیز متوقف شد و جیک حتی نفس کشیدن را فراموش کرد؛ پاهایش دیگر توان نگه داشتن وزنش را نداشتند و ناگهان روی زمین افتاد.


اعضا هراسان به سمتش رفتند، اما حرف بعدی مرد باعث شد حتی آن‌ها هم از حرکت بایستند.


«اون برای دبیوی سولوی خودش از فعالیت گروهی کنار رفت. از این به بعد شما یک گروه شش نفره هستید.»


مرد نگاه کوتاهی به اعضا انداخت و ادامه داد:


«طوری که انگار از اول لی هیسونگی وجود نداشته.»


با حرف مرد اشک از چشم‌های جیک سرازیر شد و چند ثانیه فقط به زمین خیره ماند،بعد ناگهان شروع به خندیدن کرد و صداش توی اتاق پیچید؛ خنده‌ای کوتاه و بی‌جان که بیشتر شبیه صدای شکستن قلبش بود تا خندیدن.


«اصلاً دروغگوهای خوبی نیستید.»


سپس سرش را بلند کرد و با چشم‌های خیس و لبخندی پهن به مرد نگاه کرد.


«بگید ببینم این دروغ آوریله؟ چقدر زود آوریل رسید.»


دستش رو دراز کرد و با کمک گوشه ای در از جایش بلند شد.


«من میرم دنبال هیونگ بگردم. باید باهاش درباره‌ی سفر استرالیا حرف بزنم.»


«تو هیچ جا نمیری شیم جه‌یون.»


فریاد دستیار مدیر حرفش را قطع کرد.


«تو و جی باید برای مصاحبه آماده بشید. اجازه نداری برای دیدن هیچ‌کس به جز هم‌گروهی هات از این اتاق خارج بشی.»


جیک آرام سرش را بالا آورد و به مرد نگاه کرد، اشک هنوز روی گونه‌هایش جاری بود، اما حالا خشم هم در نگاهش موج می‌زد.


«هیسونگ هیونگ هم هم‌گروهی منه.»


صدایش آرام و محکم بود.


«و تو نمی‌تونی منو مجبور به کاری کنی.»


بعد بدون اینکه منتظر جوابی بماند، به سمت در رفت و آن را باز کرد؛ اما درست پشت در، بادیگارد ایستاده بود... مثل دیواری سیاه و نفوذناپذیر.


«برو کنار.»


جیک گفت اما مرد تکان نخورد.


«گفتم برو کنار.»


جیک با عصبانیت او را هل داد، اما انگار به یک دیوار بتنی ضربه زده باشد، بادیگارد اصلا تکان نخورد.

در همان لحظه که با لجبازی سعی داشت مرد را کنار بزند، نگاهش از روی شانه‌ی بادیگارد عبور کرد و به پشت سرش خیره شد، نفسش توی سینه‌اش حبس شد.


در انتهای راهرو، جثه‌ای آشنا را دید... هیسونگ بود.

چشم های پسر درست شدن و یا اضطراب و صدایی بلند کرد رو صدا زد.

«هیونگ...!»


صدا از گلویش بیرون پرید، انگار تمام ترس، خشم و استیصالش در همان یک کلمه جمع شده بود.


دستش را به شانه‌ی بادیگارد چنگ زد و سعی کرد از کنارش رد شود، اما مرد باز هم حتی یک قدم کنار نرفت.


«هیسونگ هیونگ!»


صدایش در راهرو پیچید و توجه بقیه رو جلب کرد، حتی هیسونگی که از راهرو عبور می‌کرد.


«هیونگ من اینجام! کجا میری؟! اینا دارن چی میگن؟!»


اعضا با شنیدن صدای جیک، بی‌اختیار به سمت در هجوم بردند. سونو اشک‌ریزان نام هیسونگ را صدا زد، نیکی با ناباوری به راهرو خیره شده بود و جونگوون دوباره با تمام توان خودش را به سمت در رساند و از میان بازوهای بادیگاردها، بالاخره توانستند او را ببینند.

یکی از بادیگاردها بازوی هیسونگ را محکم گرفته بود و به سمت خروجی می‌کشیدش.


صحنه آن‌قدر عجیب و غیرواقعی بود که انگار بخشی از یک کابوس باشد، هیسونگ با شنیدن صدای جیک سرش را برگرداند و تونست او راه بین چهار چوب اتاق گروه ببیند.

با برگشت سر پسر بزرگتر قلب جیک فرو ریخت، چشم‌های هیسونگ خیس بودند.نه فقط خیس؛ انگار ساعت‌ها گریه کرده باشد...برای چند ثانیه فقط به هم خیره ماندند.


انگار هر دو امیدوار بودند این تصویر ناگهان محو شود و همه چیز به حالت عادی برگردد...اما برنگشت.


در یک لحظه اعضا موفق شدند بادیگارد را کمی عقب برانند و همین فرصت کوتاه کافی بود تا جیک خودش را از میان جمعیت بیرون بکشد و بلافاصله به سمت هیسونگ دوید.


هیسونگ هم با دیدن او، بازویش را با تمام نیرو از دست بادیگارد بیرون کشید و چند قدم به سمتش آمد، هر دو می‌دانستند زمان زیادی ندارند.


«هیو—»


صدای جیک شکست اما هیسونگ زودتر حرف زد.


«جه‌یونی...»


اسمش را آن‌قدر آرام و لرزان گفت که قلب جیک درد گرفت؛صدایی که همیشه برایش آرامش بود، حالا پر از درماندگی به گوش می‌رسید.


اشک‌های جیک بی‌وقفه روی گونه‌هایش می‌لغزیدند و از چونه اش چکه میکردند، هیسونگ دستش را گرفت و محکم فشرد.

انگار می‌ترسید اگر رهایش کند، دیگر هیچ‌وقت نتواند لمسش کند.


نگاهش برای لحظه‌ای از روی صورت جیک گذشت و روی بادیگاردی افتاد که دوباره به سمتشان می‌آمد، زمان تمام شده بود.


برای همین تمام حرف‌هایی را که شاید ساعت‌ها طول می‌کشید بگوید، در یک جمله خلاصه کرد.


«متأسفم جه‌یونی...»


صدایش می‌لرزید و اشک هایش از گونه اش سر می‌خوردند.


«نمی‌دونم داره چه اتفاقی می‌افته اما... خودم نخواستم. هیچ‌کدوم از اینا رو خودم نخواستم.»


چشم‌های جیک از وحشت گشاد شدند.


«هیونگ، منظورت چیه؟!»


اما فرصت شنیدن جواب را پیدا نکرد، مرد بادیگارد دوباره بازوی هیسونگ را گرفت و این بار با خشونت او را عقب کشید و در همان لحظه چند نفر دیگر هم وارد راهرو شدند.


همه چیز خیلی سریع اتفاق افتاد، دست‌هایی قوی اعضا را عقب راندند و فریادها در راهرو پیچید، سونو باز هم گریه می‌کرد.

جونگوون از خشم تقلا می‌کرد.

نیکی چیزی فریاد می‌زد که در شلوغی شنیده نمی‌شد.

جی و سونگهون هم حال درستی نداشتند و جیک...


جیک فقط سعی می‌کرد خودش را به هیسونگ برساند، یکی از بادیگاردها او را از پشت گرفت و محکم عقب کشید و اجازه وی حرکت رو ازش گرفت ، اما پسر همچنان دست و پا میزد.


«ولم کن!»


دستش را به سمت هیسونگ دراز کرد.


«هیونگ!»


هیسونگ از پشت اشک‌هایش به او نگاه می‌کرد و دور میشد؛ به جه‌یونی‌ای که میان بازوهای مردی غریبه تقلا می‌کرد و نامش را فریاد می‌زد، به اعضایی که درمانده و شکسته شده بودند و بعد... از پیچ راهرو گذشت و ناپدید شد.


«هیونگ!!!!»


جیک با تمام توان فریاد زد،صدایش در ساختمان پیچید، اما جوابی برنگشت، هیچ جوابی.


انگار هیسونگ همراه با خودش تمام صداهای دنیا را هم برده بود، جیک هنوز دیوانه‌وار دست و پا می‌زدو به بازوهای بادیگارد مشت می‌کوبید.


فریاد می‌زد و فحش می‌داد.


هر کاری می‌کرد تا خودش را آزاد کند.


«فاک یو! ولم کن لعنتی! ولم کن!»


نفسش بریده بود.


«من از همتون شکایت می‌کنم! ما برده‌ی شما نیستیم! ولم ک-!»


میون حرف های بلندش ناگهان سوزش شدیدی روی گونه‌اش نشست و سرش به یک طرف پرت شد، برای چند ثانیه همه چیز در گوشش زنگ زد و سکوت سنگینی راهرو را گرفت.


حتی اعضا هم از شوک خشکشان زده بود، دستیار مدیر دستی را که با آن سیلی زده بود ماساژ داد و با نگاهی سرد به جیک خیره شد.


«اجازه نداری این‌طور بی‌ادبانه صداتو بالا ببری، شیم جیک.»


جیک آرام سرش را برگرداند، رد سرخ سیلی روی گونه‌اش نشسته بود واشک هنوز از چشم‌هایش می‌ریخت... اما عجیب ساکت شده بود.


نگاهش سمت مرد چرخید، اما این بار چیزی شبیه نفرت هم در نگاهش دیده می‌شد.


مرد بی‌تفاوت به نگاه پسر ادامه داد:


«یادت نره کجایی و چطوری به اینجا رسیدی.»


سپس قدمی جلو آمد و با انگشتش به پیشونی جیک ضربه زد.


«کاری نکن خیلی راحت تو رو هم از دور خارج کنن.»


و بعد انگار هیچ اتفاق مهمی نیفتاده باشد، از کنار اعضا رد شد و به سمت آسانسور رفت و در بین راه به میکاپ آرتیست اشاره کرد.


«سرخی صورتش رو خوب بپوشون.»


بعد چند قدم دیگر برداشت در حین راه رفتن با لحنی تمسخرآمیز، بدون اینکه حتی برگردد و نگاهشان کند، گفت: « حالا برو و درست مثل یک آیدول نمونه جلوی دوربین ظاهر بشو، شیم جه یون.»



Report Page