Frozen sun

Frozen sun

murder me with love.
They say you can't see the stars without the darkness. but I say, to hell with the darkness and the stars. all I ever wanted was the bright eyes and the glowing face of my sun; a warm sun that, overnight, turned into the coldest star in the universe.

منتظر به چشم های بسته و صورتِ خونین‌ پسرک خیره بود، موهای به رنگِ آفتابش حالا مانند گل رزِ پژمرده‌ای سرخ شده و چهره‌اش که روزی گرمای زندگی‌ش رو در خود داشت، چو دانه های برف یخ زده و رنگِ زندگی از تنش گریخته بود. بوی خون فضای خونه رو فرا گرفته و باعثِ سردردِ پسرِ مو فندقی شده بود.


جرعت نگاه کردن به خون خشک شده روی دست‌هاش رو نداشت، اما هر سمت و سوی خونه، لکه های خونِ آفتاب‌ش که حالا دیگر یخ زده بود، به چشم می‌خورد. قطره ای اشک از گوشه چشمش فرو ریخت. چرا بیدار نمی‌شد؟خوابش طولانی شده بود..


_چشم هات رو باز نمی‌کنی..آفتاب؟


صداش می‌لرزید. وجودش، تمام وجودش می‌لرزید. نفس کشیدن براش سخت شده بود و دیوار های خونه بهش فشار می‌آوردن، اما او بی پسرکش هیچ جا نمی‌رفت.


انگشت هاش رو لا به لای موهای طلایی و خونینِ پسرک برد و موهای زیباش رو نوازش کرد و بعد، دستش رو نوازش وار به پوست نرم و یخ زده‌ گونه‌ش کشید. با حسِ سرمای پوست پسر، رد اشک های روی صورتش بیشتر شد. به لباس های پسر نگاهی انداخت، لباس هاش نازک بود. "آره، بخاطر لباس هاش بدنش یخ زده..بخاطر همین بود".


_چرا لباس گرم نپوشیدی؟بازم لج کردی..


سویشرت خاکستری رنگش که لکه های سرخ به اون هم رحم نکرده بودن رو از تنش درآورد و روی بدن بی جان پسرکش انداخت. دوباره دستش رو به صورتِ مو طلایی کشید و هیچی جز سرما احساس نکرد. لب هاش رو به هم فشرد و به سرعت تن بی جان و خونینِ پسر رو به آغوش کشید. کف دست هاش رو به قصد گرم گردن بدن پسر، به تمام نقاط بدنش می‌کشید و التماس میکرد که دمای بدنش ذره ای تغییر کنه.


_سونوی من..خیلی سردت شده؟


چند دقیقه گذشت اما دمای بدنش هر لحظه بیشتر از قبل به پایین سقوط می‌کرد، انگار پسر رو درون وانِ پر از یخی به حال خود رها کرده بودند.


ناامید از گرم شدنِ پسرکش، حصار آغوشش رو از دورِ بازوانِ نحیف سونو باز کرد و ملتمس به لب های کبودش که خون از بینشون جاری شده، خیره شد « خواهش میکنم..یه چیزی بگو ».


سویشرت از روی بدنش پایین افتاده و حالا از بین پارگیِ تیشرت، شکمِ خونی و زخمیِ پسر پیدا بود. با دیدنِ زخم ها ناگهان درد شدیدی توی سرش پیچید، سرش رو با دو دست گرفت و به سرش مشت زد. صحنه های نا آشنا اما نزدیکی می‌دید: سونو چمدونی به دنبال خودش می‌کشید، داشت ترکش می‌کرد..سونو چطور می‌تونست تنهاش بذاره؟ دنبالش رفت..سونو فریاد کشید « نیکی دنبالم نیا ».


لحظه ای از دردِ سرش فریاد گوش خراشی کشید و بعد دوباره صحنهء جدیدی دید : چمدون به گوشه ای پرت شده و شکسته بود، لباس ها از توی چمدون بیرون ریخته بودن.. چاقو رو توی دستش دید.. سونو رو به دیوار کوبید و سرش به طبقاتِ دیوار کوبیده شد و پسرکش روی زمین افتاد..


با صحنهء بعدی با عجز و التماس فریاد کشید، به سرش مشت می‌کوبید و فقط فریاد می‌زد « نه نه.. نکن..نه ». نمی‌خواست ادامه‌ش رو ببینه، نمی‌خواست..نور زندگی‌ش رو خودش از خود گرفته بود. کسی که به آفتاب نورانی‌ش چاقو زده..خودش بود.


با پایان صحنه ها، پیشونی‌ش رو روی زمینی که به سردی پوست پسرکش بود گذاشت و چندثانیه بعد صدای گریه‌ش بود که فضای ساکتِ خونه رو پر می‌کرد. با خشم و غم به زمین مشت می‌کوبید و فریاد می‌کشید، نمی‌خواست باور کنه که خودش، نیشیمورا ریکی، نور و گرمای زندگی‌ش رو به سمت تاریکی و سرما برده؛ اما جسمِ بی حرکت رو به روش چاره ای براش نذاشته بود..

در باز بود و باد سردی از بیرون به داخل خونه می‌وزید، بدن نیکی لحظه ای لرزید، اما نگران سونو بود. "سونو به سرما حساسه".


سرش رو بالا آورد و از بین اشک های جمع شدهء توی چشم‌هاش به دنبالِ سویشرت خاکستری رنگ دستش رو به این سمت و اون سمت کشید،‌ درنهایت پیداش کرد و بدن پسر رو با سویشرت پوشاند. سرش رو روی سینهء سونو گذاشت و با نشنیدن آهنگِ زندگی‌ش گریه‌ش شدت گرفت و لرزش بدنش بیشتر شد، به صدای تپش قلبش نیاز داشت..


_سونوی من..قلبت خستست؟بخاطر همین نمی‌زنه نه؟

لب پایینش رو بین دندون هاش گرفت و سعی کرد کمی صدای گریه‌ش رو خفه کنه، بدن پسر رو بیشتر به آغوش کشید. انگار که منتظر معجزه بود، انگار که سونو بیدار می‌شد و موهاش رو نوازش می‌کرد..


_ببخشید نورِ زندگیم، ببخشید..نمی‌خواستم بهت آسیب بزنم..ببخشید عزیزم..ببخشید..ببخشید..ببخشید..



نیکی به هیچ وجه متوجه دو جفت چشمی که از لای در شاهد تمام اتفاقات بود، نبود و داشت عاجزانه به سونو التماس می‌کرد. التماس برای یک نوازش، برای یک بوسه و یک آغوش از دستان سرد و یخ زده پسر‌.


پسر سرش رو به سینهء مو طلایی فشرد، شاید از عمد داشت صدای قلبش رو از اون مخفی می‌کرد.

_سونو بیدار نمی‌شی؟عزیزم من که معذرت خواستم..چرا تپش قلبت رو از من مخفی می‌کنی؟


صدای آژیر پلیس توی گوشش پیچید، اما براش اهمیتی نداشت، اون صدای تپش قلبِ پسرکش رو می‌خواست.

سویشرت رو روی سونو بالاتر کشید و محکم تر از قبل تنِ مو طلایی رو به خود فشرد، اشک هاش سویشرت رو خیس کرده بودن و صدای آژیر هر لحظه نزدیک تر می‌شد، اما نیکی هنوز هم داشت به سونو التماس می‌کرد.


_خیلی درد داشت..نه؟خورشیدِ من از قصد نبود..من رو می‌بخشی؟


ماشین پلیس جلوی درِ خونه متوقف شد و نورِ قرمز و آبی از شیشه ها و لای در به داخل خونه تابید، افرادِ یونیفرم پوش به داخل خونه اومدن و نیکی رو از خورشیدِ یخ زده‌ش جدا کردن، نیکی فریاد زد، التماس کرد، به دست های سرد سونو چنگ زد و التماس کرد که از نور زندگی‌ش جداش نکنن.


_نه نه..خواهش می‌کنم..سونو از تنهایی بدش میاد!


با عجز فریاد میزد و اشک ها پی در پی از چشم‌های قرمز شده‌اش می‌ریختند. در نهایت دستبند های فلزی دور دستش بسته شدن و جملهء "شما به جرمِ قتل بازداشتید، حق دارید سکوت اختیار کنید و درخواست وکیل کنید" توی گوشش زمزمه و بعد، توی ماشینِ پلیس انداخته شد.

و در آخر خورشید درخشانِ زندگی‌ش در همون لحظه برای همیشه خاموش و سرد و یخبندان شد.

حالا توی اتاق بازجویی بود. صدای مرد رو‌به‌روش رو مبهم می‌شنید.‌ مرد اسمش رو پرسید، اما نیکی با چهره ای بی روح به افسر خیره شده بود و اجازهء فرار به هیچ‌ کلمه ای از بین لب‌های خشک‌ شده‌ش،‌ نمی‌داد.


به دستان خونی‌ش که حالا دستبند فلزی ای اونها رو به حصار خود درآورده، نگاه کرد.. خونِ سونو بود. قطره اشکی از چشمش فرار کرد و روی دستان سرخ رنگش، چکید.


مرد دوباره اسمش رو پرسید. این بار بدون اینکه چشم از سرخیِ دستان‌ش بگیره، با صدای گرفته و خشدار جواب مرد رو داد :

_ریکیِ سونو..


مرد کلافه آهی کشید. به نظر می‌رسید این اسم از نظر افسر درست نبود. اما چرا؟ ریکی تمام روحش متعلق به سونو بود..


افسر بیخیال پسر شد و اون رو توی اتاق بازجویی تنها گذاشت. حالا صدای افکارش بودن که سکوت اتاق رو می‌شکستن : "تو کشتیش، تو کشتیش،‌ تو کشتیش!".

حکم، حبس ابد بود. احساس می‌کرد تمام دنیا براش جهنم‌ شده. امیدوار بود، نه، مطمعن بود که اعدام می‌شه و برمی‌گرده پیش نورِ زندگیش. با تمسخر خندید. نورِ زندگیش؟ غیر ممکن بود که ریکی بتونه بار دیگه چهره نورانی خورشیدش رو ببینه. نه توی این‌ دنیا و نه دنیای دیگه.


روز ها براش به اندازه ماه ها می‌گذشتن و ماه ها به اندازه سال ها. زندگی بی سونو براش مثل تکرارِ یک چرخه از مرگی دردناک بود.‌ هیچ معنایی نداشت جز درد.


_چرا تنهام گذاشتی؟ سردمه.


چهرهء بی‌جون سونو بود که جلوش نقش بست. توهم بود، توهم بودنِ سونو. از لب‌های بی رنگش خون جاری شده بود و قسمتی از مو‌های طلایی‌ش قرمز بودن، تیشرتی که قسمت پهلو‌ش پاره بود و از لای پارگی تیشرت، زخمی به چشم می‌خورد؛ صحنهء آخرین باری که آفتاب به زندگی‌ش تابید.


_سونو..


_برگرد پیشم.. چرا رفتی؟


توهمش، با لحن بی روحی زمزمه می‌کرد و اشک از‌ چشمانش می‌چکید، اما حتی چشمانش هم حالت عادی ای نداشتن. ریکی لرزید. با اشک آفتابِ یخ زده‌ش، تمام وجودش لرزید. جلو رفت تا پسر رو به آغوش بکشه و بگه جایی نرفتم، زودی میام پیشت، اما به محض برخورد انگشت هاش به صورتِ بی روحش، پسر غیب شد.


نیکی با چشمانی که حالا اشک دیدش رو تار کرده بود، به دور و اطرافش نگاه می‌کرد و اسم سونو رو تکرار میکرد.


_آفتاب؟..کجا رفتی؟ نه.. باز نرو! خواهش می‌کنم!


با صدای بلند گریه میکرد و به دنبال نور زندگی‌ش می‌گشت، اما نور زندگی‌ش یک‌سال بود که خاموش شده بود.


با جنون و غم فریاد میزد و انگشتانش رو محکم روی زمین سرد و سنگی می‌کشید. انقدر انگشتانش رو به سطح سنگی کشید که درنهایت انگشتش به شیء برنده ای برخورد کرد و پوستش رو برید. لحظه ای آروم گرفت و سرش رو بالا آورد و با دیدن شیء، لبخند به لب های خشک شده‌ش اومد. شیشه بود..


آخرین جملهء توهم عزیزش، مثل آهنگی دلنشین توی گوشش تکرار شد. "برگرد پیشم".

Report Page