Frozen Heart

Frozen Heart

Shim Ramyeon

CHAPTER: 4

روی صندلی همیشگی نشسته بود اما فکرش سمت دیگه ای بود؛ سمت کار هایی که چند روز گذشته با نیکی کرده بود، هر چی بیشتر فکر می کرد، بیشتر پشیمون می شد. با به یاد آوردن تصویر غمگین نیکی، دلش ناخواسته می لرزید.. شاید سونگهون واقعا پشیمون شده بود؟

.

.

.

آماده ی اسکی روی یخ شده بود، به آرومی روی سطح یخی حرکت می کرد. با همون حرکات گذشته، پیش می رفت. خیلی وقت بود که دلش برای تمرین کردن دوباره ی اون حرکات ضعف رفته بود؛ حالا دیگه مجبور نبود خودش رو محدود کنه و نقش بازی کنه.


_خیلی پیشرفت کردی سونگهونم!


صدای آروم و خسته ای گوش سونگهون رو نوازش کرد. سونگهون همونجا ایستاد و سرش رو برگردوند:


_چیزی شده نیکی؟ خسته به نظر میای...


+نه من خوبم؛ فقط اومدم تا باهات خداحافظی کنم!


خداحافظی؟ نیکی در مورد چی صحبت می کرد؟

حرف های بریده ی پسر کوچیکتر، سونگهون رو گیج می کرد:


_این بار نمی تونستم مثل دفعه ی قبل، بدون خداحافظی بذارم و برم. متاسفم سونگهونم!


سونگهون شاهد شکستن بغض توی گلوی نیکی شد، از زمین یخی بیرون اومد تا بتونه رو در رو باهاش حرف بزنه.

انگار وقتی اشک های نیکی رو که از چشم هاش پایین می ریختن رو تماشا می کرد، قلبی که توی سینه ـش بود دیگه نمی تپید.

سونگهون، خیلی آروم و بی صدا، آغوشش رو برای پسر کوچکتر باز کرد. بوسه ای به مو های مشکی پسرکی که توی بغلش بود زد و به زور کلماتی که ته گلوش گیر کرده بودن رو به زبون آورد:


_کجا می خوای بری نیکی؟ ولی ما قرار نیست دوباره همدیگه رو ترک کنیم...


+ من فقط میرم دنبال آرزوم و زود بر می گردم به آغوشت سونگهونم! بغل تو آرامش بخش ترین مکان برای من-


سونگهون دستش رو محکم تر کرد، نیکی رو توی بغلش فشار داد و این باعث شد حرف نیکی قطع بشه:


_پس گفتی آرزوت؟ باشه، نمی خوام جلوی رسیدنت به آرزو هایی که داری رو بگیرم.


سونگهون بعد از خارج کردن جمله هایی که از ته قلبش بیرون می اومدن، لب های سردش رو روی لب های خشک شده ی پسر کوچیکتر گذاشت، بعد از لحظاتی به بوسه ی آروم شون پایان داد.


_حالا دیگه باید برم فرودگاه.. خیلی طول نمی کشه، خیلی زود بر می گردم پیشت سونگهونم!


سونگهون با چشم های اشکی به چهره ی خسته ی پسر کوچیکتر زل زد، انگار زبونش بند اومده بود و نمی دونست باید چی بگه.. نه می تونست خداحافظی کنه و نه بزاره که نیکی بدون خداحافظی بره.


+موفق باشی نیکی سان!


با آرزوی موفقیت برای پسرش، به اون دیدار تلخ پایان داد:


"بعضی وقت ها تا به خودت بیای خیلی دیر می شه!"


"The end…"

Report Page