Frozen Heart
شیم رامیونCHAPTER: 1
هوای پیست یخ، طبق معمول زیر صفر درجه بود و این هیجان سونگهون رو برای تمرینش چند برابر می کرد. روی صندلی تیره رنگی نشسته بود و به صندلی های تماشاگر ها خیره شده بود، می تونست به خوبی حضور و تشویق های تماشاگر ها رو توی ذهنش تصور کنه.
اما فکر اینکه کسی نگاهش نمی کنه و مثل قبل تکیه گاهی نداره، قلب سونگهون رو به درد می آورد.
چند باری پلک زد و برای پوشیدن کفش های پاتیناژش دست به کار شد. سونگهون تلاش می کرد جای خالی کسی رو که گذشته بهش توی پوشیدن کفش هاش کمک می کرد رو فراموش کنه و روحیه ی خودش رو به حالت قبلی برگردونه، برای همین به ورزش و همینطور زندگیش ادامه داده بود.
بند کفش های پاتیناژش رو محکم کرد و شبیه یک پنگوئن یخ زده، یکی یکی قدم بر داشت و وارد زمین یخی شد. مثل همیشه با حرکات نمایشیش ثابت کرد، لقب پرنس یخی هنوز برازندشه.
بعد از چرخش سختی که می تونست شرط ببنده هر کس نمی تونه اون رو انجام بده، لحظه ای ایستاد و مرور کرد، چه کسی این حرکات رو براش خلق کرده بود.
لحظه ای نگذشت که سونگهون به خودش برگشت و چند سیلی نصیب صورت سرد و سفید خودش کرد.
با چشم های سرد و خشن شروع کرد به خراب کردن ریتم حرکاتش.
طولی نکشید که خشمش براش دردسر ساز شد، وسط پرش ظریفش روی زمین سرد افتاد، زانو های نحیفش روی سطح یخی کشیده شدن.
به خاطر درد شدیدی که از زانوهاش ریشه گرفته بود، گاز خفیفی از لب های کبودش گرفت و دست هاش رو مشت کرد. سعی می کرد اینجوری درد زانوها و روحش رو کنترل کنه، اما بی فایده بود.
با کلافگی از زمین خارج شد.. روی همون صندلی تیره نشست و آرنج هاش رو روی زانو هاش قرار داد، قوسی به کمرش داد و انگشت هاش رو با همون عصبانیت داخل مو هاش فرو برد.
هر چی بیشتر فکر می کرد، بیشتر عصبی می شد؛ دیگه کاسه ی صبرش لبریز شده بود، از روی صندلی بلند شد و سر جاش ایستاد و فریاد زد:
-لعنتی! من هنوزم نتونستم فراموشت کنم!
عربده ی بلندش توی پیست چرخید اما در آخر، به گوش کسی غیر از خودش نرسید.
کافی بود، دیگه نمی تونست تبدیل به سونگهون قبلی بشه! مشکلاتش و کینه ای که از اون آدم داشت، ازش آدم جدیدی ساخته بود.
آدمی که ترجیح داد سکوت کنه و در عوض، برای ادامه دادن به زندگیش تلاش کنه. ترجیح داد به جای اینکه ورژن غمگینش رو به بقیه نشون بده، هیولای عصبانی درونش رو زنده کنه.
کفش هاش رو در آورد و داخل کیف ورزشیش گذاشت و با همون گرمکنش از پیست یخ بیرون اومد.
سونگهون توی موقعیت حساسی بود، اون حیوون های آدم نما دورش رو پر کرده بودن.
قدم هاش رو یکی بعد از دیگری، محکم تر می گذاشت. بودن وسط اون همه آدم، سونگهون رو عصبی تر می کرد.
خشم، سونگهون رو کور کرده بود ولی با حس کردن دونه ای که یهو از آسمون روی بینیش فرود اومد، وسط جمعیتی که در حال رفت و آمد بودن، ایستاد و بینیش رو خاروند:
-اولین برف امسال!
انگار روح سونگهون از بدنش خارج شده بود و جوری توی دنیای یخیِ خودش غرق شده بود که حتی نمی تونست قدمی برداره.
دستش رو دراز کرد و تونست دونه های بعدی برف رو حس کنه، توی احساساتش غرق بود تا اینکه پسرک حواس پرتی، به سونگهون برخورد کرد و باعث شد که اون چند قدم به عقب هدایت بشه.
سونگهون می خواست عصبانیتی که تقریبا فراموش کرده بود رو سر پسرک رو به روش خالی کنه تا اینکه محو چشم های کشیده و آشنای اون پسر شد.
_سونگهونم!
سونگهون با چشم هایی که خستگی و انتظار رو فریاد می زدن به پسرک رو به روش خیره موند:
-چرا اینجایی؟ چرا دوباره برگشتی لعنتی!؟
+سونگهونم جایی که تو نباشی برای من خونه نمی شه!
-اسممو به زبون کثیفت نیار!
سونگهون نگاهش رو از نیکی گرفت و به راهش ادامه داد. نمی دونست باید چه حسی داشته باشه، تک تک سلول های بدنش از اینکه تونسته بود بعد از سیصد و شصت و پنج روز معشوقش رو ببینه از خوش حالی جشن می گرفتن، اما در ظاهر با سردی با نیکی رفتار می کرد.. شاید اینجوری می تونست به نیکی بفهمونه دوری چقدر براش سخت بوده و وقتی اون بدون هیچ خبری سونگهون رو ترک کرد، چقدر دردناک بوده!
روش رو برگردوند، آروم به جهتی قدم بر میداشت تا اینکه کشیده شدن آستینش، اون رو متوقف کرد.
_لطفا بهم شانس دوباره بده سونگهون! بزار دوباره اون حس لعنتی رو با تو تجربه کنم-
+برای کسی که دیر برگشته، شانس دوباره ای وجود نداره...
_تو نمی دونی من چقدر دنبالت می گشتم! چقدر بهت فکر می کردم!؟ سونگهون لطفا-
سونگهون نگذاشت حرف نیکی تموم بشه و آستین گرمکنش رو از دست های استخونی نیکی بیرون کشید، با بی رحمی سرعتش رو بیشتر کرد و تا می تونست از نیکی دور شد.