ادبیات جهان در آینه (۶)

ادبیات جهان در آینه (۶)

برگردان مهشید میرمعزی

 

از برتولت برشت تا توماس مان، زندگی نویسندگان پس از جنگ

  


اشپیگل شماره ۴۱ / ۱۹۵۳

 

خستگی­ ناپذیر

«زنی در کشتزاری کوچک زندگی می­کرد. شوهرش که سربازی جوان بود، در جنگ اول جهانی به اسارت روس­ها درآمد. ازآنجاکه سال­های زیادی همچنان چشم‌به‌راه بازگشت همسرش بود، او را دیوانه می­پنداشتند. همسایه­ها برای هم تعریف می­کردند که هنوز روی تخت مرد، ملافه­های پاکیزه می­اندازد. اگرچه زن هیچ خبری از او نداشت، ولی مطمئن بود که زنده است. نظرش هم تا ده‌‌بیست سال پس از پایان جنگ اول جهانی تغییر نکرد.»

«سپس جنگ دوم جهانی آغاز شد. زن همچنان زنده بود. در تمام زمینه‌هایی که مربوط به همسر گمشده­اش نبود، بسیار عاقل می­نمود. جنگ دوم جهانی هم تغییری در جنون او که تنها با گمان بازگشت همسرش در رفتار او نمایان می­شد، نداد.»

«باز هم صدها هزار زن باایمان و بی­ایمان وجود داشت که چشم‌به‌راه بازگشت همسرانشان از روسیه بودند. در میان نخستین کسانی که بازگشتند، مرد بسیار سالخورده­ای هم بود. هنگامی‌که خود را به همسایه­ها معرفی کرد، متوجه شدند به‌راستی شوهر همان زن دیوانه است. پرسید آیا همسرش هنوز زنده است یا نه و مطلع شد که زن هرگز مرگ او را باور نکرده است.»

«تازه پس از به‌دست آوردن این اطلاعات، جرئت نزدیک شدن به خانه­اش را یافت. همسایه­ها تا بامداد روز بعد منتظر ماندند و آنگاه به آنجا رفتند تا ببینند و بشنوند که زن با آن اتفاق غیرمترقبه چگونه برخورد کرده است.»

«او را در آرامش کامل یافتند. هیچ تغییری در زن دیده نمی­شد. درعین‌حال نشان می­داد اصلاً هیچ­چیز از مردی که دیروز آمده بود نمی­داند. حرف همسایه­هایش را باور نکرد تا تحقیقات نشان داد همسایه­ها او را دست نینداخته­اند و او که بیست‌وهشت سال آزگار به بازگشت شوهرش باور داشت، اشتباه نکرده بوده است. جنازۀ مرد را در گودال فضولات یافتند که کنار ورودی پشتی خانه قرار داشت.»

 

شاید اکنون هنگامی‌که ماکس فریش، نویسندۀ سوئیسی گزارش­هایی را دربارۀ بازگشت غیرمنتظرۀ افراد از روسیه می­خواند، این داستان را بیشتر از گذشته باور کند. او این داستان را که در سال ۱۹۴۹ در «یادداشت­های روزانه ۱۹۴۶-۱۹۴۹» نوشته، از کسی شنیده بود. بدون هیچ توضیحی آن را «داستان» نامیده بود. شاید حتی بتوان گفت فریش نویسنده، حالا قضاوت خود را تصحیح می­کند که گفته بود، آلمان غربی اهمیت خود را به‌عنوان آبشخور نوشتن برایش ازدست‌داده است.

فریش اعتراف می­کند: «البته در مقام نویسنده­ای که به زبان آلمانی می­نویسد، اینجا منطقۀ تأثیرگذاری من است.» درحال‌حاضر فرستنده­های رادیویی آلمان غربی سفارش‌های زیادی برای نمایش­نامه­های رادیویی می­گیرند. به‌علاوه فریش با تازه­ترین نمایش­نامۀ کمدی خود «دون ژوان یا عشق به هندسه»، موفقیت زیادی نصیب خود کرده است.

مانند تمام نمایش­نامه­های دیگر او (آن‌ها دوباره آواز می­خوانند، سانتا کروز، دیوار چین، هنگامی‌که جنگ تمام شد و گراف اودرلاند) این نمایش­نامۀ تازه هم ابتدا در زوریخ (و هم‌زمان در برلین) منتشر شد. فریش می‌گوید: «برای یک نمایشنامه­نویس، داشتن تئاتری که بتواند قطعات خود را در آن تمرین کند، امتیاز فوق­العاده­ای است.» نمایش‌نامۀ تازه برای تئاتر هنرهای نمایشی در مونیخ و گروندگنز[1] در دوسلدورف، ارزش رقابت کردن برای نمایش اولیه را داشت. به‌علاوه تئاتر استانی دارمشتات و خانۀ تئاتر هامبورگ هم از مکان­های مشهوری هستند که نمایش­نامه­های فریش را بر روی صحنه می­برند.

به‌این‌ترتیب به نظر می­رسد موفقیت فریش در صحنۀ تئاتر در آلمان غربی و در آغاز فصل نمایش­ها تضمین‌شده است. اگرچه و یا شاید هم درست چون این قطعۀ کمدی در میان بقیۀ نمایش­­های سوئیسی، کمترین پیوستگی را با آلمان تحت حکومت هیتلر یا پس‌ازآن دارد. باقی نمایش­نامه­های ماکس فریش (مانند «اکنون آن‌ها دوباره آواز می­خوانند» و «هنگامی‌که جنگ تمام شد»)، با رویکردی به سیاست و اخلاقیات، با زمان خود مرتبط است.

هنگامی‌که جنگ هنوز تمام نشده بود، بلکه تازه آغاز شده بود، ماکس فریش متوجه شد هر فرد، یعنی حتی خود او هم بخشی از مردم است، مردم، بخشی از قاره­ها و قاره‌ها هم بخشی از تشکیلات قدرت هستند. فریش پیش‌تر بسیار فردگرا بود. زیاد سفر می­کرد و می­خواست با نوشتن، خود را بیابد و نه دنیا را.

ولی فردی سوئیسی که در 1939 ناگهان به پیش‌آمدهای سیاسی گرداگرد خود گرایش نشان می­داد، زود متوجه می­شد در تئاتر جهانی در جایگاهی ویژه و در لژ اختصاصی نشسته است. چنان نزدیک به بازیگران که می­توانست کمابیش لمس­شان کند، ولی نرده­ای طلایی او را از آن‌ها جدا می­کرد.

این در امان بودن از دست سرنوشت، به‌معنای انزوا هم بود. فریش سوئیسی که تشنۀ تجربه‌اندوزی بود، خیلی زود این نکته را دریافت. به‌محض اینکه فهمید به‌عنوان یک آلمانی‌زبان سوئیسی، در دنیایی سیاسی­ زندگی می­کند که از سرنوشت آلمانی­ها دور می­افتد، با تحقیقات زیاد شروع به یافتن جای بایسته برای خود کرد.

این سوئیسی عجیب و ناآرام پیش‌تر هم کمابیش «غیرسوئیسی» زندگی کرده‌بود. در خانواده‌ای مرفه زندگی نمی­کرد. آن‌ها گاهی حتی فقیرانه زندگی می­کردند. پدر او در زوریخ معمار بود.

در دوران دبیرستان شروع به نوشتن می­کند. به‌ویژه نمایش­نامه می­نویسد و یکی از آن‌ها را با نام «پولاد» آن زمان (29/1928) برای فرد قدرتمند تئاتر برلین یعنی ماکس راینهارد[2] می­فرستد. «آن کارت با تمبر خارجی که بسیار مؤدبانه و موجز از من درخواست ارسال کارم را می­کرد، نخستین نوشته­ای بود که در آن مرا «آقا» خطاب کرده بودند. شانزده سال داشتم.» (نه این کارت باقی‌ماند و نه آن نمایش­نامه و نه حتی آثار روزگار جوانی او. فریش در بیست‌وهشت‌سالگی تمام دست‌نوشته­های خود را در آتش می­سوزاند.)

در بیست‌ودوسالگی پدرش را از دست می­دهد و تنگدستی همچنان ادامه دارد. به‌ناچار از ادامۀ تحصیل در رشتۀ زبان­شناسی آلمانی دست بکشد. روزنامه­نگاری راه­حل دیگری برای اوست. دانشجوی سابق در 1933 برای گزارش مسابقات هاکی روی یخ به پراگ می­رود و هنگامی‌که می‌فهمد از این راه می‌توان گذران زندگی کرد، به کار خود ادامه می­دهد. به یوگسلاوی، یونان و ترکیه سفر می­کند. برای سه روزنامۀ «دی‌نویه‌سورشر سایتونگ[3]»، «فرانکفورتر[4]» و «کولنیشه[5]» بهترین روزنامه­های وقت اروپا می­نویسد.

پس از چند سال روزنامه­نگاری از این پیشه بیزار می­شود. دیگر نمی­خواهد به این کار ادامه بدهد، ولی پولی هم برای آغاز کاری دیگر ندارد؛ مانند هم‌وطن نامدارش گاتفرید کِلِر[6] و در همان سن و سال، احساس شکست‌خوردگی دارد، ولی زندگی او درست مانند زندگی کلر بسیار غافلگیرکننده است. برای نمونه دوستی مبلغ 16000 فرانک از ارثی که به او رسیده، به ماکس فریش می­دهد تا بتواند آغازی نو داشته باشد.

فریش و مادرش چهار سال­ با صرفه­جویی با این پول زندگی می­کنند. سپس به پیروی از پدرش به مدرسۀ عالی فنی سوئیس می­رود و در رشتۀ معماری تحصیل می­کند.

در هنگام تحصیل و پس‌ازآن در روزگاری که کارمند یک دفتر معماری است، از شاعری رمانتیک به یک شهروند تبدیل می­شود. البته اگر شهروند را کسی بدانیم که در برابر جامعه احساس مسئولیت می­کند؛ ولی ماکس فریش، شهروند سوئیسی به پذیرفتن سامان رایج بسنده نمی­کند و خواهان خلق نظمی نو در این جامعه است. او به لحاظ روحی، سخت­گیر است.

در عین‌حال کار کردن و نوشتن برایش هم‌زمان پیش می­رود. هنگامی‌که فریش معمار می‌شود، به ساختار اجتماعی محیط پیرامونش پی می‌برد. ساختاری که در آن نمی­شود بدون چاره‌جویی چالش همزیستی حتی یک خانه برای خانواده ساخت و انگیزه می­یابد که دست به نوشتن ببرد. در عین‌حال به‌روشنی حس می­کند بیش از اینکه معمار باشد نویسنده است. بر این گمان است که بیشتر از راه نوشتن به برپایی نظمی نوین یاری می­کند تا کشیدن نقشۀ ساختمان. البته این کار در مقام یک سوئیسی در میانۀ قرن بیستم، چندان ساده­ نیست.

ماکس فریش در مقدمۀ یادداشت­های روزانه­اش می­نویسد: «نوشتن، هرگز نمی­تواند به شخص نویسنده بستگی داشته باشد، بلکه به ارتباطات زمانه او وابسته است. شاید هم چرایی‌اش جایگاه ویژه و امن او باشد که بیرون از اردوگاه ملی قرار دارد...»

در اینجا جایگاه جغرافیایی سوئیس به‌عنوان امتیاز مطرح می­شود، گویی درست چیزی که در آنجا نوشته می­شود باید برای بقیۀ آلمانی­ها گیرایی ویژه‌ای داشته باشد. اگرچه اکثر اوقات در نوشته­های فریش دیده می­شود که به‌عنوان فردی که در «امنیت» است، احساس می­کند در وضعیت دشواری قرارگرفته. فریش در یادداشت­های روزانه‌اش با نام «ورق­هایی از کیسۀ نان» که به‌نوعی خاطرات «جنگی سوئیس» هستند می­نویسد: «رشد در تمام زندگی برآمده از وجود خطرات است.» این روزگاری است که با آغاز جنگ، نویسنده را به خدمت نظام می­خوانند و به‌عنوان مرزبان خدمت می‌کند.

فریش تا امروز نزدیک به 1000 روز خدمت در ارتش را پشت سر گذاشته است و به‌تازگی خانم فریش، اسلحه­ای را که با دقت روغن­کاری شده بود و یونیفرم بیدزده را برای تمرینی 14 روزه در آندرمات[7] آماده کرده است. در این تمرین شوهرش، حفر سوراخ­هایی برای قرار دادن مواد منفجره را یاد می­گیرد که در هنگام ضروری و هنگام عقب­نشینی، نیروهای سوئیسی بتوانند پل­ها و تونل­های وطن خود را منفجر کنند. خدمتی که فریش چهل‌ودوساله برای آن زیادی پیر است.

فریش در 1939 فراخوانده شدن به خدمت در ارتش را گونه‌ای درنگ و مکث رهایی‌بخش از سوئیسی می­یابد که هیچ پیش‌آمدی در آن روی نمی‌دهد: «در همه این سال­های گذشته چه کسی همواره آرزومندی دگرگونی زندگی را داشت؟ شاید این دگرگونی‌ها همواره از آن­طرف می­آید، چون همیشه برای اینکه ما را به جلو براند، نیاز به ایجاد وحشت داشته است.»

در این نوشته ردی از اشتیاق، اشتیاق نیهیلیستی فردی در «امنیت»، به جنگ وجود دارد، ولی در صفحۀ پس‌ازآن نوشته است: «به هر کجا که گوش می­کنی، می­فهمی تنها کسی نیستی که در این روزها احساس یک سوسک بدبخت را داری که دستی بزرگ گویا عمدی او را به عقب پرت می­کند. درحالی‌که پس از سال­ها تلاش، سرانجام در حال رسیدن به راه­حل هستی.» و در جایی دیگر: «هرگز از زمان نمی‌توان مرخصی گرفت.»

این ورق­های ساده از کیسۀ نان را یک سوئیسی برای سوئیسی­ها نوشته است. هم‌وطنان فریش آن را یک «سند حقیقت» دانستند که «بی‌کم‌وکاست غیرنظامی است و می‌خواهد غیرنظامی هم بماند. تنها به دلیل صلاح‌دید، از یونیفرم استفاده می­کند و به‌هیچ‌عنوان آن را دوست ندارد یا ارزشش را بیش‌ازاندازه نمی­بیند، ولی در عین‌حال طبعاً به رسمیت شناخته و تأیید می­شود.» ولی در چشم آلمانی­ها عجیب است، زیرا تجربیات جنگی آلمان­ها اندازه‌های متفاوتی دارد.

قدرت هیتلر بزرگ که کمتر از یک ساعت با زوریخ فاصله دارد و سال­ها کسی نمی‌دانست آیا ناگهان سوئیس را اشغال می­کند یا نه، افکار فریش را کاملاً به خود مشغول می‌کند. البته در آغاز جنگ هم کمی دچار ناسیونالیسم سوئیسی شده بود. از آن پس موضوع بزرگ فریش «آلمان» شده است.

در گیرودار با آلمان، فریش برای همیشه بر مرزها و خطرات منافع شخصی غلبه و شروع به مبارزه با عذاب وجدان خود (سوئیسی بودن در اروپایی که بیشتر مردمان آن در رنج به سر می­برند) می­کند.

در «ورق­هایی از کیسۀ نان» آمده است: «ای مردم این سرزمین کوچک، ما جز قلبی بزرگ، خلوص و نجابت در منش، چه چیز برای تسخیر دنیا داریم؟» فریش در ژانویه 1945 نمایش­نامۀ «آن‌ها دوباره آواز می­خوانند» را می­نویسد. آن را «تلاشی برای نوشتن مارش عزا» می­خواند که مردگان همه اردوگاه­ها و احزاب، با موسیقی عزا در برابر جنایت­های زندگان همبسته می­شوند و فریش از اینکه «همراه» آن‌ها بوده است، عذرخواهی نمی­کند. در مقدمۀ این اثر آمده است:

«... باید (هنگام انجام) گمان این‌که یک نمایش است بی‌کم‌وکاست حفظ شود، به‌گونه‌ای که هیچ مقایسه­ای با رویدادهای واقعی که وحشتناک است، صورت نگیرد. ما حتی این رویدادها را به چشم خود ندیده­ایم و باید از خود پرسید آیا هیچ حق سخن گفتن داریم یا نه. تنها وضعیتی که شاید بتواند اظهاراتمان را تأیید کند این است که ما از وسوسۀ انتقام رها هستیم چون آن سرگذشت را تجربه نکرده‌ایم. با این احوال تردید همچنان وجود دارد.»

منظور تردید در این است که آیا او حق دارد دربارۀ «رویدادهای وحشتناک» بنویسد یا نه. نمایش «آن‌ها دوباره آواز می­خوانند» یکی از نخستین نمایش­نامه­هایی است که در آلمان پس از جنگ بر روی صحنه می­رود. باوجوداینکه نه‌تنها «از وسوسۀ انتقام رها» نیست، بلکه برعکس همه اظهارنظرهایی که در این سال­ها درباره آلمان شده است داوری هم نمی­کند. با این احوال آن را تحریک­آمیز می­یابند. زخم­ها هنوز زیادی تازه است.

ولی فریش که به شیوه‌ای جادویی جذب صحنۀ نمایش جنایت­های حاکم مستبد شده‌است، در بهار 1946 با تلاش بسیار روادید سفر به آلمان و سپس لهستان و چکسلواکی را می­گیرد. به‌این‌ترتیب از نخستین افراد غیرنظامی و بی­طرفی است که به آن کشورها سفر می­کند. در «یادداشت­های روزانه» که بیشتر گزارشی از این سفرهاست و پی‌رنگ­ نوول­ها و نمایش­نامه­هایش و همه نمایش «گراف اودرلند» را در بردارد نوشته‌است: «هنگامی‌که به تک­تک برخوردها (در آلمان) اندیشه می­کنم، می­بینم به‌محض اینکه به‌سوی دیگر چهرۀ انسانی می­نگریستم، متوجه می­شدم که شکاف، بزرگ­تر و غیرقابل عبورتر از آن است که فکر می­کردم و امید داشتم. اندک افرادی باعث می­شوند آدم آن مرزها را فراموش کند. ما مانند یک آلمانی و سوئیسی روبروی هم نمی­نشستیم. خوشحال بودیم که زبان مشترکی داریم و برای همه ساعاتی که این افراد را فراموش کرده بودم، خجالت­زده می­شدم. اگرچه اکثریت را کسانی تشکیل می­دهند که خود را توجیه می­کنند و چه بخواهیم یا نخواهیم، نزد کسی می­روند که با داوری خود آن‌ها را بی­گناه اعلام کند...»

فریش در همه طول جنگ و پس‌ازآن تا سال 1950 از آلمان رهایی ندارد. «هنگامی‌که جنگ تمام شده بود» را بر پایهٔ داستانی واقعی که در برلین اتفاق افتاده‌بود نوشته‌است: اگنس، همسر یک افسر آلمانی که در زیرزمین ویلای­شان با شوهرش که نباید در انظار ظاهر شود زندگی می­کند. او وارد ارتباطی عاشقانه با افسری روس می­شود که در طبقۀ اول زندگی می‌کند. اشتپان ایوانف، به‌عنوان جنگجو و در جایگاه دشمنی که از او کینه‌دارند و می­ترسند آمده است. اگنس اندک‌اندک همچون یک انسان او را می­شناسد، با او خودمانی می­شود و دوستش می­دارد...

این دستورالعملی برای سخن گفتن یک سوئیسی است: نه آلمانی­ها، سوئیسی­ها، روس­ها یا آمریکایی­ها، بلکه «خرده‌خرده همچون یک انسان شناختن»؛ ولی حتی یک سوئیسی هم نمی­تواند پیوندش را کاملاً با مردم و با سرنوشت مردم خود قطع کند. دربارهٔ دیگران هم که هیچ حرفی از قطع کردن نیست. فریش به کامیابی زیادی دست نمی­یابد، ولی همچنان با نوشتن نمایش­نامه و البته یادداشت­های روزانه به کار خود ادامه می­دهد و پیشرفت می­کند.

هم‌زمان کامیابی‌ای ناگهانی به‌عنوان معمار در زوریخ به دست می­آورد. این دومین شانس بزرگ زندگی فریش است. او که به‌تازگی تحصیلات خود را به پایان رسانده، در مسابقه­ای که برای طراحی استخر عمومی بزرگی در زوریخ ترتیب داده شده است شرکت می­کند و در میان 28 معماری که در مسابقه شرکت دارند و برخی از آن‌ها بهترین معمارهای سوئیس هستند، برنده می­شود.

باز هم نویسندگی و معماری با هم یکی می­شوند. آن چیزهایی را که متفکر و نویسنده تشخیص می­دهد و تعریف می­کند و آن چیزهایی را که معمار تأیید‌شده می‌بیند، روی ساختمان پیاده و ثبت می­شود. یک انسان در مرکز ثقل قرار دارد. استخر عمومی زوریخ بر پایهٔ این نگاه ساخته می­شود.

به دلیل کمبود مصالح ساختمانی پروژۀ چهارونیم میلیون فرانکی، پس از جنگ و از 1947 تا 1949 اجرا می­شود. دستمزد معمار که هزینۀ اجرا را هم در بردارد، 150000 فرانک است. فریش با آن پول، دفتر معماری خود را تأسیس می­کند و صاحب خانواده هم می­شود. او با یکی از نخستین زنان همکارش ازدواج می­کند، ولی نمی­تواند آن آغاز درخشان را در معماری ادامه دهد. «آدم باید در چهل‌سالگی تصمیم بگیرد که چه می‌خواهد.» و فریش می­خواهد نویسنده و نمایشنامه‌نویس باشد.

آن پروژه تنها پروژۀ واقعاً بزرگ او در معماری باقی می­ماند. آن هم نه‌تنها چون فریش چندان دنبال کارهای تازه نیست. شاید برای این‌که او ویژگی­های سوئیسی­ها و همچنین اروپایی­ها را ندارد، زیرا تلاش می­کند با شیوه­ای خلاقانه با عقدۀ خودکم­بینی خود در جایگاه یک سوئیسی کنار بیاید. (در یادداشت­های روزانه­اش آمده است: «آندورا سرزمینی کوچک، بسیار کوچک است و به همین دلیل مردمی که در آن زندگی می‌کنند، به یک اندازه بدبین و جاه­طلب هستند. به همه آن چیزهایی که وابسته به سرزمین­شان نباشد، بدبین هستند. آندورایی اگر دانا باشد می­داند که سرزمینش چقدر کوچک است. همیشه می­ترسد. ترسی بی‌پایان از این‌که متر و معیارها را از دست بدهد.»)

او به‌تدریج بیشتر ایرادهای غربی­ها را می­بیند و به همین دلیل به ورشو و پراگ سفر می­کند. در برابر رویدادهایی که در آنجا می­گذرد بی­تفاوت نیست و روی آن‌ها تأکید می­کند.

«موضوع شرق – غرب ما را به لحاظ معنوی نابود می­کند. کمونیسم موجود، بازدارنده هر منتقدی در این سو است. هیچ­کس نمی­خواهد اجازه دهد که شکست­اش او را پریشان کند، چون درهرصورت گمان می­کند کمونیسم او را آشفته کرده است.»

ولی فریش می­خواهد پریشان و آشفته کند. به صلح اعتماد ندارد. به‌تدریج در سوئیس بیشتر به او مظنون می­شوند که دستکم طرفدار شرق است و وقتی از کنگرۀ صلح در برسلاو بازمی­گردد دیگر صبر سوئیسی­ها تمام می­شود. بدون اینکه بر زبان بیاورند، فریش را بایکوت می­کنند. البته این موضوع مانع اجرای نمایش­نامه­های او نمی­شود، ولی در جایگاه معمار، دیگر تأثیرگذار نیست.

سپس معجزه­ای دیگر در زندگی او رخ می­دهد. نمایندۀ موقوفات راکفلر به اروپا می­آید. در جستجوی نویسنده­ای جوان است که لایق کمک‌هزینۀ این بنیاد باشد.

گزینش فریش، مایه شگفتی همه می­شود. این امتیاز و برتری که به‌وسیلهٔ یک مؤسسۀ آمریکایی داده می­شود، افراد را به دلیل طرفداری او از کمونیسم (که البته هرگز طرفدار کمونیسم نبود) کاملاً به هم می­ریزد. مبلغ کمک‌هزینه 330 دلار در ماه و به مدت یک سال است. در این زمان می­تواند به آمریکا سفر کند و هیچ شرطی هم برایش نگذاشته­اند.

فریش در فریسکو[8] در منطقۀ رنگین­پوستان زندگی می­کند و تا مرز مکزیک می­رود و نیمۀ دوم سال را هم در نیویورک می­گذراند. در این زمان، رمانی می­نویسد که به دلیل نزدیکی زیاد با خودزندگی­نامه، با شکست روبه‌رو می­شود.

ده ماه در آمریکا می­گذرد و فریش هیچ کاری نکرده است. در آنجا ترس از دست دادن وقت به سراغش می­آید که تا پایان زندگی رهایش نمی­کند. در این هنگام موضوع دون ژوان را انتخاب می­کند که مدت­هاست ذهنش را اشغال کرده. در عرض دو ماه نمایش­نامۀ «دون ژوان یا عشق به هندسه» را می­نویسد.

این نمایش­نامه ساختاری ضعیف و پایانی نه‌چندان روشن دارد. برخی متوجه می‌شوند که نمایش­نامه را یک اخلاق­گرا نوشته است.

بنابراین می­توان گفت موضوع آلمان برای او تمام‌شده است. افزون بر آن فریش تنش جهانی میان شرق و غرب را به‌عنوان موضوع کار کشف می­کند، ولی نمی­تواند بر آن غلبه کند. به نظر می­رسد سالی که در آمریکا سپری کرده، موضوع بعدی این نویسنده خواهد شد. تاکنون شرحی از مکزیک و مقاله­ای مفصل با نام «دربارۀ تکبر اروپایی‌ها در برابر آمریکا» نوشته است. فریش هم مانند توماس مان، این تکبر را توجیه­ناپذیر می­داند.

در فصل آیندۀ نمایش­ها مشخص می­شود آیا تماشاگران از نمایش­نامۀ «دون ژوان» او خوششان می­آید یا نه. منتقدان کاملاً موافقش نبودند و برخوردهای دوگانه­ای با نمایش­نامه داشتند. فریش در این باره بی­تفاوت نیست. در یادداشت­های روزانه­اش و زیر عنوان «نقد ادبی» نوشته است:

«هیچ کاری ساده­تر از این نیست: یک سیب­زمینی را بر­داریم و آن را به شکل گلابی پوست بگیریم. پس‌ازآن به آن گاز بزنیم و در ملأعام اعتراض کنیم که به‌هیچ‌عنوان مزۀ گلابی نمی­دهد!»

این نویسندۀ سوئیسی که آثارش زیاد بر روی صحنه رفته و انتقاد کمی از او شده است، فعلاً رنجیده­خاطر قلم بر زمین نهاده و روپوش سپید کار بر تن کرده است. هنگامی‌که «دون ژوان» او روی صحنه­ها اجرا می­شود، ماکس فریش روی مدل­های گچی خود از دانشگاه زوریخ کار می­کند. برندۀ جایزۀ معماری می­خواهد بداند آیا بار دیگر می­تواند در این کار کامیاب شود یا خیر.

[1] - Gründgens

[2] - Max Reinhardt کارگردان و مدیر اتریشی تئاتر (1837-1943)

[3] - Neue Zürcher Zeitung

[4] - Frankfurter

[5] - Kölnische

[6] - Gottfried Keller شاعر و نویسندۀ سوئیسی (1819-1890)

[7] - Andermatt

[8] - Frisco شهری در ایالت تگزاس در جنوب آمریکا



Report Page