ادبیات جهان در آینه (۶)
برگردان مهشید میرمعزی
از برتولت برشت تا توماس مان، زندگی نویسندگان پس از جنگ

اشپیگل شماره ۴۱ / ۱۹۵۳
خستگی ناپذیر
«زنی در کشتزاری کوچک زندگی میکرد. شوهرش که سربازی جوان بود، در جنگ اول جهانی به اسارت روسها درآمد. ازآنجاکه سالهای زیادی همچنان چشمبهراه بازگشت همسرش بود، او را دیوانه میپنداشتند. همسایهها برای هم تعریف میکردند که هنوز روی تخت مرد، ملافههای پاکیزه میاندازد. اگرچه زن هیچ خبری از او نداشت، ولی مطمئن بود که زنده است. نظرش هم تا دهبیست سال پس از پایان جنگ اول جهانی تغییر نکرد.»
«سپس جنگ دوم جهانی آغاز شد. زن همچنان زنده بود. در تمام زمینههایی که مربوط به همسر گمشدهاش نبود، بسیار عاقل مینمود. جنگ دوم جهانی هم تغییری در جنون او که تنها با گمان بازگشت همسرش در رفتار او نمایان میشد، نداد.»
«باز هم صدها هزار زن باایمان و بیایمان وجود داشت که چشمبهراه بازگشت همسرانشان از روسیه بودند. در میان نخستین کسانی که بازگشتند، مرد بسیار سالخوردهای هم بود. هنگامیکه خود را به همسایهها معرفی کرد، متوجه شدند بهراستی شوهر همان زن دیوانه است. پرسید آیا همسرش هنوز زنده است یا نه و مطلع شد که زن هرگز مرگ او را باور نکرده است.»
«تازه پس از بهدست آوردن این اطلاعات، جرئت نزدیک شدن به خانهاش را یافت. همسایهها تا بامداد روز بعد منتظر ماندند و آنگاه به آنجا رفتند تا ببینند و بشنوند که زن با آن اتفاق غیرمترقبه چگونه برخورد کرده است.»
«او را در آرامش کامل یافتند. هیچ تغییری در زن دیده نمیشد. درعینحال نشان میداد اصلاً هیچچیز از مردی که دیروز آمده بود نمیداند. حرف همسایههایش را باور نکرد تا تحقیقات نشان داد همسایهها او را دست نینداختهاند و او که بیستوهشت سال آزگار به بازگشت شوهرش باور داشت، اشتباه نکرده بوده است. جنازۀ مرد را در گودال فضولات یافتند که کنار ورودی پشتی خانه قرار داشت.»
شاید اکنون هنگامیکه ماکس فریش، نویسندۀ سوئیسی گزارشهایی را دربارۀ بازگشت غیرمنتظرۀ افراد از روسیه میخواند، این داستان را بیشتر از گذشته باور کند. او این داستان را که در سال ۱۹۴۹ در «یادداشتهای روزانه ۱۹۴۶-۱۹۴۹» نوشته، از کسی شنیده بود. بدون هیچ توضیحی آن را «داستان» نامیده بود. شاید حتی بتوان گفت فریش نویسنده، حالا قضاوت خود را تصحیح میکند که گفته بود، آلمان غربی اهمیت خود را بهعنوان آبشخور نوشتن برایش ازدستداده است.
فریش اعتراف میکند: «البته در مقام نویسندهای که به زبان آلمانی مینویسد، اینجا منطقۀ تأثیرگذاری من است.» درحالحاضر فرستندههای رادیویی آلمان غربی سفارشهای زیادی برای نمایشنامههای رادیویی میگیرند. بهعلاوه فریش با تازهترین نمایشنامۀ کمدی خود «دون ژوان یا عشق به هندسه»، موفقیت زیادی نصیب خود کرده است.
مانند تمام نمایشنامههای دیگر او (آنها دوباره آواز میخوانند، سانتا کروز، دیوار چین، هنگامیکه جنگ تمام شد و گراف اودرلاند) این نمایشنامۀ تازه هم ابتدا در زوریخ (و همزمان در برلین) منتشر شد. فریش میگوید: «برای یک نمایشنامهنویس، داشتن تئاتری که بتواند قطعات خود را در آن تمرین کند، امتیاز فوقالعادهای است.» نمایشنامۀ تازه برای تئاتر هنرهای نمایشی در مونیخ و گروندگنز[1] در دوسلدورف، ارزش رقابت کردن برای نمایش اولیه را داشت. بهعلاوه تئاتر استانی دارمشتات و خانۀ تئاتر هامبورگ هم از مکانهای مشهوری هستند که نمایشنامههای فریش را بر روی صحنه میبرند.
بهاینترتیب به نظر میرسد موفقیت فریش در صحنۀ تئاتر در آلمان غربی و در آغاز فصل نمایشها تضمینشده است. اگرچه و یا شاید هم درست چون این قطعۀ کمدی در میان بقیۀ نمایشهای سوئیسی، کمترین پیوستگی را با آلمان تحت حکومت هیتلر یا پسازآن دارد. باقی نمایشنامههای ماکس فریش (مانند «اکنون آنها دوباره آواز میخوانند» و «هنگامیکه جنگ تمام شد»)، با رویکردی به سیاست و اخلاقیات، با زمان خود مرتبط است.
هنگامیکه جنگ هنوز تمام نشده بود، بلکه تازه آغاز شده بود، ماکس فریش متوجه شد هر فرد، یعنی حتی خود او هم بخشی از مردم است، مردم، بخشی از قارهها و قارهها هم بخشی از تشکیلات قدرت هستند. فریش پیشتر بسیار فردگرا بود. زیاد سفر میکرد و میخواست با نوشتن، خود را بیابد و نه دنیا را.
ولی فردی سوئیسی که در 1939 ناگهان به پیشآمدهای سیاسی گرداگرد خود گرایش نشان میداد، زود متوجه میشد در تئاتر جهانی در جایگاهی ویژه و در لژ اختصاصی نشسته است. چنان نزدیک به بازیگران که میتوانست کمابیش لمسشان کند، ولی نردهای طلایی او را از آنها جدا میکرد.
این در امان بودن از دست سرنوشت، بهمعنای انزوا هم بود. فریش سوئیسی که تشنۀ تجربهاندوزی بود، خیلی زود این نکته را دریافت. بهمحض اینکه فهمید بهعنوان یک آلمانیزبان سوئیسی، در دنیایی سیاسی زندگی میکند که از سرنوشت آلمانیها دور میافتد، با تحقیقات زیاد شروع به یافتن جای بایسته برای خود کرد.
این سوئیسی عجیب و ناآرام پیشتر هم کمابیش «غیرسوئیسی» زندگی کردهبود. در خانوادهای مرفه زندگی نمیکرد. آنها گاهی حتی فقیرانه زندگی میکردند. پدر او در زوریخ معمار بود.
در دوران دبیرستان شروع به نوشتن میکند. بهویژه نمایشنامه مینویسد و یکی از آنها را با نام «پولاد» آن زمان (29/1928) برای فرد قدرتمند تئاتر برلین یعنی ماکس راینهارد[2] میفرستد. «آن کارت با تمبر خارجی که بسیار مؤدبانه و موجز از من درخواست ارسال کارم را میکرد، نخستین نوشتهای بود که در آن مرا «آقا» خطاب کرده بودند. شانزده سال داشتم.» (نه این کارت باقیماند و نه آن نمایشنامه و نه حتی آثار روزگار جوانی او. فریش در بیستوهشتسالگی تمام دستنوشتههای خود را در آتش میسوزاند.)
در بیستودوسالگی پدرش را از دست میدهد و تنگدستی همچنان ادامه دارد. بهناچار از ادامۀ تحصیل در رشتۀ زبانشناسی آلمانی دست بکشد. روزنامهنگاری راهحل دیگری برای اوست. دانشجوی سابق در 1933 برای گزارش مسابقات هاکی روی یخ به پراگ میرود و هنگامیکه میفهمد از این راه میتوان گذران زندگی کرد، به کار خود ادامه میدهد. به یوگسلاوی، یونان و ترکیه سفر میکند. برای سه روزنامۀ «دینویهسورشر سایتونگ[3]»، «فرانکفورتر[4]» و «کولنیشه[5]» بهترین روزنامههای وقت اروپا مینویسد.
پس از چند سال روزنامهنگاری از این پیشه بیزار میشود. دیگر نمیخواهد به این کار ادامه بدهد، ولی پولی هم برای آغاز کاری دیگر ندارد؛ مانند هموطن نامدارش گاتفرید کِلِر[6] و در همان سن و سال، احساس شکستخوردگی دارد، ولی زندگی او درست مانند زندگی کلر بسیار غافلگیرکننده است. برای نمونه دوستی مبلغ 16000 فرانک از ارثی که به او رسیده، به ماکس فریش میدهد تا بتواند آغازی نو داشته باشد.
فریش و مادرش چهار سال با صرفهجویی با این پول زندگی میکنند. سپس به پیروی از پدرش به مدرسۀ عالی فنی سوئیس میرود و در رشتۀ معماری تحصیل میکند.
در هنگام تحصیل و پسازآن در روزگاری که کارمند یک دفتر معماری است، از شاعری رمانتیک به یک شهروند تبدیل میشود. البته اگر شهروند را کسی بدانیم که در برابر جامعه احساس مسئولیت میکند؛ ولی ماکس فریش، شهروند سوئیسی به پذیرفتن سامان رایج بسنده نمیکند و خواهان خلق نظمی نو در این جامعه است. او به لحاظ روحی، سختگیر است.
در عینحال کار کردن و نوشتن برایش همزمان پیش میرود. هنگامیکه فریش معمار میشود، به ساختار اجتماعی محیط پیرامونش پی میبرد. ساختاری که در آن نمیشود بدون چارهجویی چالش همزیستی حتی یک خانه برای خانواده ساخت و انگیزه مییابد که دست به نوشتن ببرد. در عینحال بهروشنی حس میکند بیش از اینکه معمار باشد نویسنده است. بر این گمان است که بیشتر از راه نوشتن به برپایی نظمی نوین یاری میکند تا کشیدن نقشۀ ساختمان. البته این کار در مقام یک سوئیسی در میانۀ قرن بیستم، چندان ساده نیست.
ماکس فریش در مقدمۀ یادداشتهای روزانهاش مینویسد: «نوشتن، هرگز نمیتواند به شخص نویسنده بستگی داشته باشد، بلکه به ارتباطات زمانه او وابسته است. شاید هم چراییاش جایگاه ویژه و امن او باشد که بیرون از اردوگاه ملی قرار دارد...»
در اینجا جایگاه جغرافیایی سوئیس بهعنوان امتیاز مطرح میشود، گویی درست چیزی که در آنجا نوشته میشود باید برای بقیۀ آلمانیها گیرایی ویژهای داشته باشد. اگرچه اکثر اوقات در نوشتههای فریش دیده میشود که بهعنوان فردی که در «امنیت» است، احساس میکند در وضعیت دشواری قرارگرفته. فریش در یادداشتهای روزانهاش با نام «ورقهایی از کیسۀ نان» که بهنوعی خاطرات «جنگی سوئیس» هستند مینویسد: «رشد در تمام زندگی برآمده از وجود خطرات است.» این روزگاری است که با آغاز جنگ، نویسنده را به خدمت نظام میخوانند و بهعنوان مرزبان خدمت میکند.
فریش تا امروز نزدیک به 1000 روز خدمت در ارتش را پشت سر گذاشته است و بهتازگی خانم فریش، اسلحهای را که با دقت روغنکاری شده بود و یونیفرم بیدزده را برای تمرینی 14 روزه در آندرمات[7] آماده کرده است. در این تمرین شوهرش، حفر سوراخهایی برای قرار دادن مواد منفجره را یاد میگیرد که در هنگام ضروری و هنگام عقبنشینی، نیروهای سوئیسی بتوانند پلها و تونلهای وطن خود را منفجر کنند. خدمتی که فریش چهلودوساله برای آن زیادی پیر است.
فریش در 1939 فراخوانده شدن به خدمت در ارتش را گونهای درنگ و مکث رهاییبخش از سوئیسی مییابد که هیچ پیشآمدی در آن روی نمیدهد: «در همه این سالهای گذشته چه کسی همواره آرزومندی دگرگونی زندگی را داشت؟ شاید این دگرگونیها همواره از آنطرف میآید، چون همیشه برای اینکه ما را به جلو براند، نیاز به ایجاد وحشت داشته است.»
در این نوشته ردی از اشتیاق، اشتیاق نیهیلیستی فردی در «امنیت»، به جنگ وجود دارد، ولی در صفحۀ پسازآن نوشته است: «به هر کجا که گوش میکنی، میفهمی تنها کسی نیستی که در این روزها احساس یک سوسک بدبخت را داری که دستی بزرگ گویا عمدی او را به عقب پرت میکند. درحالیکه پس از سالها تلاش، سرانجام در حال رسیدن به راهحل هستی.» و در جایی دیگر: «هرگز از زمان نمیتوان مرخصی گرفت.»
این ورقهای ساده از کیسۀ نان را یک سوئیسی برای سوئیسیها نوشته است. هموطنان فریش آن را یک «سند حقیقت» دانستند که «بیکموکاست غیرنظامی است و میخواهد غیرنظامی هم بماند. تنها به دلیل صلاحدید، از یونیفرم استفاده میکند و بههیچعنوان آن را دوست ندارد یا ارزشش را بیشازاندازه نمیبیند، ولی در عینحال طبعاً به رسمیت شناخته و تأیید میشود.» ولی در چشم آلمانیها عجیب است، زیرا تجربیات جنگی آلمانها اندازههای متفاوتی دارد.
قدرت هیتلر بزرگ که کمتر از یک ساعت با زوریخ فاصله دارد و سالها کسی نمیدانست آیا ناگهان سوئیس را اشغال میکند یا نه، افکار فریش را کاملاً به خود مشغول میکند. البته در آغاز جنگ هم کمی دچار ناسیونالیسم سوئیسی شده بود. از آن پس موضوع بزرگ فریش «آلمان» شده است.
در گیرودار با آلمان، فریش برای همیشه بر مرزها و خطرات منافع شخصی غلبه و شروع به مبارزه با عذاب وجدان خود (سوئیسی بودن در اروپایی که بیشتر مردمان آن در رنج به سر میبرند) میکند.
در «ورقهایی از کیسۀ نان» آمده است: «ای مردم این سرزمین کوچک، ما جز قلبی بزرگ، خلوص و نجابت در منش، چه چیز برای تسخیر دنیا داریم؟» فریش در ژانویه 1945 نمایشنامۀ «آنها دوباره آواز میخوانند» را مینویسد. آن را «تلاشی برای نوشتن مارش عزا» میخواند که مردگان همه اردوگاهها و احزاب، با موسیقی عزا در برابر جنایتهای زندگان همبسته میشوند و فریش از اینکه «همراه» آنها بوده است، عذرخواهی نمیکند. در مقدمۀ این اثر آمده است:
«... باید (هنگام انجام) گمان اینکه یک نمایش است بیکموکاست حفظ شود، بهگونهای که هیچ مقایسهای با رویدادهای واقعی که وحشتناک است، صورت نگیرد. ما حتی این رویدادها را به چشم خود ندیدهایم و باید از خود پرسید آیا هیچ حق سخن گفتن داریم یا نه. تنها وضعیتی که شاید بتواند اظهاراتمان را تأیید کند این است که ما از وسوسۀ انتقام رها هستیم چون آن سرگذشت را تجربه نکردهایم. با این احوال تردید همچنان وجود دارد.»
منظور تردید در این است که آیا او حق دارد دربارۀ «رویدادهای وحشتناک» بنویسد یا نه. نمایش «آنها دوباره آواز میخوانند» یکی از نخستین نمایشنامههایی است که در آلمان پس از جنگ بر روی صحنه میرود. باوجوداینکه نهتنها «از وسوسۀ انتقام رها» نیست، بلکه برعکس همه اظهارنظرهایی که در این سالها درباره آلمان شده است داوری هم نمیکند. با این احوال آن را تحریکآمیز مییابند. زخمها هنوز زیادی تازه است.
ولی فریش که به شیوهای جادویی جذب صحنۀ نمایش جنایتهای حاکم مستبد شدهاست، در بهار 1946 با تلاش بسیار روادید سفر به آلمان و سپس لهستان و چکسلواکی را میگیرد. بهاینترتیب از نخستین افراد غیرنظامی و بیطرفی است که به آن کشورها سفر میکند. در «یادداشتهای روزانه» که بیشتر گزارشی از این سفرهاست و پیرنگ نوولها و نمایشنامههایش و همه نمایش «گراف اودرلند» را در بردارد نوشتهاست: «هنگامیکه به تکتک برخوردها (در آلمان) اندیشه میکنم، میبینم بهمحض اینکه بهسوی دیگر چهرۀ انسانی مینگریستم، متوجه میشدم که شکاف، بزرگتر و غیرقابل عبورتر از آن است که فکر میکردم و امید داشتم. اندک افرادی باعث میشوند آدم آن مرزها را فراموش کند. ما مانند یک آلمانی و سوئیسی روبروی هم نمینشستیم. خوشحال بودیم که زبان مشترکی داریم و برای همه ساعاتی که این افراد را فراموش کرده بودم، خجالتزده میشدم. اگرچه اکثریت را کسانی تشکیل میدهند که خود را توجیه میکنند و چه بخواهیم یا نخواهیم، نزد کسی میروند که با داوری خود آنها را بیگناه اعلام کند...»
فریش در همه طول جنگ و پسازآن تا سال 1950 از آلمان رهایی ندارد. «هنگامیکه جنگ تمام شده بود» را بر پایهٔ داستانی واقعی که در برلین اتفاق افتادهبود نوشتهاست: اگنس، همسر یک افسر آلمانی که در زیرزمین ویلایشان با شوهرش که نباید در انظار ظاهر شود زندگی میکند. او وارد ارتباطی عاشقانه با افسری روس میشود که در طبقۀ اول زندگی میکند. اشتپان ایوانف، بهعنوان جنگجو و در جایگاه دشمنی که از او کینهدارند و میترسند آمده است. اگنس اندکاندک همچون یک انسان او را میشناسد، با او خودمانی میشود و دوستش میدارد...
این دستورالعملی برای سخن گفتن یک سوئیسی است: نه آلمانیها، سوئیسیها، روسها یا آمریکاییها، بلکه «خردهخرده همچون یک انسان شناختن»؛ ولی حتی یک سوئیسی هم نمیتواند پیوندش را کاملاً با مردم و با سرنوشت مردم خود قطع کند. دربارهٔ دیگران هم که هیچ حرفی از قطع کردن نیست. فریش به کامیابی زیادی دست نمییابد، ولی همچنان با نوشتن نمایشنامه و البته یادداشتهای روزانه به کار خود ادامه میدهد و پیشرفت میکند.
همزمان کامیابیای ناگهانی بهعنوان معمار در زوریخ به دست میآورد. این دومین شانس بزرگ زندگی فریش است. او که بهتازگی تحصیلات خود را به پایان رسانده، در مسابقهای که برای طراحی استخر عمومی بزرگی در زوریخ ترتیب داده شده است شرکت میکند و در میان 28 معماری که در مسابقه شرکت دارند و برخی از آنها بهترین معمارهای سوئیس هستند، برنده میشود.
باز هم نویسندگی و معماری با هم یکی میشوند. آن چیزهایی را که متفکر و نویسنده تشخیص میدهد و تعریف میکند و آن چیزهایی را که معمار تأییدشده میبیند، روی ساختمان پیاده و ثبت میشود. یک انسان در مرکز ثقل قرار دارد. استخر عمومی زوریخ بر پایهٔ این نگاه ساخته میشود.
به دلیل کمبود مصالح ساختمانی پروژۀ چهارونیم میلیون فرانکی، پس از جنگ و از 1947 تا 1949 اجرا میشود. دستمزد معمار که هزینۀ اجرا را هم در بردارد، 150000 فرانک است. فریش با آن پول، دفتر معماری خود را تأسیس میکند و صاحب خانواده هم میشود. او با یکی از نخستین زنان همکارش ازدواج میکند، ولی نمیتواند آن آغاز درخشان را در معماری ادامه دهد. «آدم باید در چهلسالگی تصمیم بگیرد که چه میخواهد.» و فریش میخواهد نویسنده و نمایشنامهنویس باشد.
آن پروژه تنها پروژۀ واقعاً بزرگ او در معماری باقی میماند. آن هم نهتنها چون فریش چندان دنبال کارهای تازه نیست. شاید برای اینکه او ویژگیهای سوئیسیها و همچنین اروپاییها را ندارد، زیرا تلاش میکند با شیوهای خلاقانه با عقدۀ خودکمبینی خود در جایگاه یک سوئیسی کنار بیاید. (در یادداشتهای روزانهاش آمده است: «آندورا سرزمینی کوچک، بسیار کوچک است و به همین دلیل مردمی که در آن زندگی میکنند، به یک اندازه بدبین و جاهطلب هستند. به همه آن چیزهایی که وابسته به سرزمینشان نباشد، بدبین هستند. آندورایی اگر دانا باشد میداند که سرزمینش چقدر کوچک است. همیشه میترسد. ترسی بیپایان از اینکه متر و معیارها را از دست بدهد.»)
او بهتدریج بیشتر ایرادهای غربیها را میبیند و به همین دلیل به ورشو و پراگ سفر میکند. در برابر رویدادهایی که در آنجا میگذرد بیتفاوت نیست و روی آنها تأکید میکند.
«موضوع شرق – غرب ما را به لحاظ معنوی نابود میکند. کمونیسم موجود، بازدارنده هر منتقدی در این سو است. هیچکس نمیخواهد اجازه دهد که شکستاش او را پریشان کند، چون درهرصورت گمان میکند کمونیسم او را آشفته کرده است.»
ولی فریش میخواهد پریشان و آشفته کند. به صلح اعتماد ندارد. بهتدریج در سوئیس بیشتر به او مظنون میشوند که دستکم طرفدار شرق است و وقتی از کنگرۀ صلح در برسلاو بازمیگردد دیگر صبر سوئیسیها تمام میشود. بدون اینکه بر زبان بیاورند، فریش را بایکوت میکنند. البته این موضوع مانع اجرای نمایشنامههای او نمیشود، ولی در جایگاه معمار، دیگر تأثیرگذار نیست.
سپس معجزهای دیگر در زندگی او رخ میدهد. نمایندۀ موقوفات راکفلر به اروپا میآید. در جستجوی نویسندهای جوان است که لایق کمکهزینۀ این بنیاد باشد.
گزینش فریش، مایه شگفتی همه میشود. این امتیاز و برتری که بهوسیلهٔ یک مؤسسۀ آمریکایی داده میشود، افراد را به دلیل طرفداری او از کمونیسم (که البته هرگز طرفدار کمونیسم نبود) کاملاً به هم میریزد. مبلغ کمکهزینه 330 دلار در ماه و به مدت یک سال است. در این زمان میتواند به آمریکا سفر کند و هیچ شرطی هم برایش نگذاشتهاند.
فریش در فریسکو[8] در منطقۀ رنگینپوستان زندگی میکند و تا مرز مکزیک میرود و نیمۀ دوم سال را هم در نیویورک میگذراند. در این زمان، رمانی مینویسد که به دلیل نزدیکی زیاد با خودزندگینامه، با شکست روبهرو میشود.
ده ماه در آمریکا میگذرد و فریش هیچ کاری نکرده است. در آنجا ترس از دست دادن وقت به سراغش میآید که تا پایان زندگی رهایش نمیکند. در این هنگام موضوع دون ژوان را انتخاب میکند که مدتهاست ذهنش را اشغال کرده. در عرض دو ماه نمایشنامۀ «دون ژوان یا عشق به هندسه» را مینویسد.
این نمایشنامه ساختاری ضعیف و پایانی نهچندان روشن دارد. برخی متوجه میشوند که نمایشنامه را یک اخلاقگرا نوشته است.
بنابراین میتوان گفت موضوع آلمان برای او تمامشده است. افزون بر آن فریش تنش جهانی میان شرق و غرب را بهعنوان موضوع کار کشف میکند، ولی نمیتواند بر آن غلبه کند. به نظر میرسد سالی که در آمریکا سپری کرده، موضوع بعدی این نویسنده خواهد شد. تاکنون شرحی از مکزیک و مقالهای مفصل با نام «دربارۀ تکبر اروپاییها در برابر آمریکا» نوشته است. فریش هم مانند توماس مان، این تکبر را توجیهناپذیر میداند.
در فصل آیندۀ نمایشها مشخص میشود آیا تماشاگران از نمایشنامۀ «دون ژوان» او خوششان میآید یا نه. منتقدان کاملاً موافقش نبودند و برخوردهای دوگانهای با نمایشنامه داشتند. فریش در این باره بیتفاوت نیست. در یادداشتهای روزانهاش و زیر عنوان «نقد ادبی» نوشته است:
«هیچ کاری سادهتر از این نیست: یک سیبزمینی را برداریم و آن را به شکل گلابی پوست بگیریم. پسازآن به آن گاز بزنیم و در ملأعام اعتراض کنیم که بههیچعنوان مزۀ گلابی نمیدهد!»
این نویسندۀ سوئیسی که آثارش زیاد بر روی صحنه رفته و انتقاد کمی از او شده است، فعلاً رنجیدهخاطر قلم بر زمین نهاده و روپوش سپید کار بر تن کرده است. هنگامیکه «دون ژوان» او روی صحنهها اجرا میشود، ماکس فریش روی مدلهای گچی خود از دانشگاه زوریخ کار میکند. برندۀ جایزۀ معماری میخواهد بداند آیا بار دیگر میتواند در این کار کامیاب شود یا خیر.
[1] - Gründgens
[2] - Max Reinhardt کارگردان و مدیر اتریشی تئاتر (1837-1943)
[3] - Neue Zürcher Zeitung
[4] - Frankfurter
[5] - Kölnische
[6] - Gottfried Keller شاعر و نویسندۀ سوئیسی (1819-1890)
[7] - Andermatt
[8] - Frisco شهری در ایالت تگزاس در جنوب آمریکا