Friends ch8
𝗋𝖺𝖽𝗏𝗂𝗇«نمیتونم خودم رو کنترل کنم، تو نیازِ منی.»
هیچچیزی عوض نشد و دسامبر از راه رسید.
اون ردها پاک شده بودن، اما روی تنِ مینگهائو هنوز هم چندتایی نشونه از اون موقع باقی مونده بود؛ هرچند، ردهای جدیدتری هم داشت.
جلوی آینه ایستادِ بود و به خطِ کبودی های روی استخوانِ ترقوهاش زل زد؛ انگار که با آبرنگ نقاشیشون کرده باشن.
انگشتهاش رو روی اون ها کشید، در حالی که دقیقاً نمیدونست چه حسی داره.
پاهاش هم پر از رد کبودی بود؛ مینگیو اونجاها رو خیلی گاز میگرفت، چون دیگه بقیه جاهای بدنش رو کاری نداشت.
روی رانها، روی لگن؛ فقط و فقط مناطقِ تحریکپذیر و نه هیچ جای دیگه.
ردِ انگشتهای مینگیو رو هم روی کمرش داشت؛ چون عادت داشت اون رو محکم بچسبه، انگار که مینگهائو میخواست فرار کنه.
اما نه، اون همیشه همونجا میموند، چون دقیقاً همون جایی بود که دلش میخواست باشه.
مینگهائو دلش میخواست ردهای مینگیو رو داشته باشه، اما این ردها نشانهی مالکیتش نبودن.
مینگیو اونها رو روی تنش میذاشت، ردها پاک میشدن و اون دوباره وقتی میدید کمرنگ شدهان، از نو جاشون رو پر میکرد...
اما خب، یک روزی میرسید که این ردها کاملاً محو شدن و دیگه مینگیویی نبود که دوباره جایگزینشون کنه.
این اتفاق بالاخره میافتاد؛ یعنی درست وقتی که مینگیو یک نفر دیگر رو پیدا میکرد.
مینگهائو فقط دوستش بود.
در نقشِ یک معشوقهی فیک و دروغین، اون کاملاً مهرهی مصرفی و قابلتعویض به نظر میرسید، اما خب، حداقلش این بود که دوستیشون رو داشتن.
تنِ اون دیگر کاملاً به مینگیو بخشیده شده بود و هیچوقت نمیتوانست اون رو به کسِ دیگه بده.
اون دیگه تا عمقِ روحش نشانهگذاری شده بود؛ تکتکِ بخشهای وجودش، قلبش، لبهاش، سینهاش.
صداش که فقط مینگیو رو فریاد میزد، نامِ اون رو ناله میکرد و شبها برای او اشک میریخت.
لباسهای اون روزش رو پوشید چون قرار بود بیرون بره.
جمعه بود و قرارش با مینگیو برای آخرِ شب بود، اما یه برنامهی بیرون رفتنِ دیگه هم از قبل روی هوا داشت.
هنری مردِ خوبی بود.
مینگهائو خیلی از او خوشش می اومد؛ به جز این، هنری از هنر سررشته داشت و میذاشت مینگهائو خیلی راحت دربارهاش حرف بزنه، بدونِ اینکه به نظرش رو مخ و اعصابخردکن بیاید.
او فقط یک بار با هنری قرار گذاشته بود و وقتی قضیه رو به مینگیو گفت، مینگیو فقط لبخند زد و سر تکان داد؛ هیچ نظرِ دیگه ای نداد.
همان شب، مینگیو دو ساعتِ تمام و پشتِ سر هم با اون سکس کرد، طوری که مینگهائو تمامِ روزِ بعدش اصلاً نتوانست از تخت خواب بلند شه.
برای همین رفیقش براش آشپزی کرد و کنارش وقت گذراند؛ با هم بازیهای فکری کردن و گپ زدند، انگار نه انگار که دیشب داشتند توی تنِ هم میسوختن، تا وقتی که بالاخره بدنهایشان طلبِ استراحت کرد.
عجیب بود.
انجام دادنِ اینجور کارها و بعدش انقدر عادی و معمولی رفتار کردن؛ انگار که هیچ اتفاقِ دیگه ای بینشون جریان نداره و فقط همون دوستیِ همیشگیشون برقراره.
اونها بدون هیچ شرمی به چشمهای هم نگاه میکردن.
بدنهای لختِ همدیگه و طعمِ دهانِ هم رو تا عمیقترین حالتِ ممکن میشناختن.
به شوخیهای مسخره میخندیدن و مثل دورانِ بچگیشون با هم بازی میکردن.
منتها مینگیو و مینگهائو خیلی با هم بحث میکردند، البته بحثهای بیضرری که کلِ خال و هوای رابطهشون رو شکل میداد.
ساعتها بدونِ اینکه موضوع کم بیارن، با هم حرف میزدن.
تختشون مشترک بود و تنشون به هم گره میخورد.
مینگهائو گلوش رو به باد میداد و ناله میکرد، مینگیو هم دندانهایش رو توی پوستِ اون فرو میکرد.
اما در واقع جفتشون فقط دلشان میخواست از دهانشون برای گفتنِ «دوستت دارم» استفاده کنند.
پسرِ چینی نگاهِ آخرش رو به آینهی قدی انداخت؛ لباس پوشید، بعد گوشیش رو درآورد و به مینگیو پیام داد که امروز با هنری بیرون میره و آخرِ شب به آپارتمانِ اون میاد.
ازش خواست پاستا درست کنه چون هوس کرده بود، مینگیو هم قول داد هر چی که اون دلش بخواد بپزه و مینگهائو هم گفته بود خودش شراب میاره.
گوشیش رو کنار گذاشت و خودش رو توی آینه نگاه کرد.
اینطوری، با لباسهای زمستانی که گناهش رو پنهان میکرد.
با بینیِ سرخشده و تنی که از سرما میلرزید، واردِ آپارتمانِ مینگیو شد و کفشهاش رو درآورد.
یک پلاستیک توی دستش بود که از فروشگاه خریده بود و بطریِ شراب رو هم بینِ بازو و پهلویش چسبانده بود.
توی زمستان، شب خیلی زودتر سر میرسید و بیرون کاملاً هوا تاریک شده بود؛ درست مثلِ آپارتمانِ مینگیو.
مینگهائو اخم کرد و چراغهای گرمِ راهرو رو روشن کرد تا به سمتِ پذیرایی بره، جایی که نورِ چراغها خیلی کم و کمجون بود.
واردِ اتاق شد و همهچیز در سکوتِ مطلق بود.
مینگهائو به سمتِ آشپزخانه رفت و وسایل رو روی کانتر گذاشت.
چراغ رو روشن کرد و فهمید که درست کردنِ غذا نصفهکاره رها شده.
شعلهی آبِ جوش رو که داشت از قابلمه سر میرفت، خاموش کرد.
پاستا از قبل خراب شده بود چون زیادی توی آب مونده بود و بقیهی مواد هم طوری روی کانتر ول شده بودن که انگار یکدفعه رهاشون کرده.
گوجه فرنگی نصفه رها شده بود و مینگهائو متوجهِ خونِ خشکشده روی تختهی برش شد.
اون لبهاش رو روی هم فشرد و به اطراف نگاه کرد.
خانه شبیه به قبرستان شده بود.
یک جای کار میلنگید؛ مینگیو کجا بود؟
اما نیازی نبود مینگهائو صداش بزنه، چون رفیقش خودش ظاهر شد.
مینگیو با تنی تلوتلوخوران از راهروی منتهی به اتاقش بیرون آمد و مینگهائو با دیدنِ وضعیتِ اون، بلافاصله نگران شد.
دستِ چپِ مینگیو خیلی بد باندپیچی شده و پر از لکههای خون بود؛ صورتش رنگپریده و چشمهاش مات و بیهدف بودن.
توی دستِ دیگه اش یک بطری آبجو بود. لباسهایش شلخته و نامرتب بود و حتی اگر اون بطریِ آبجو هم توی دستش نبود، کاملاً واضح بود که مسته.
اون با چشمهای تار به مینگهائو نگاه کرد و پلکهایش رو ریز کرد، انگار باور نمیکرد اون واقعاً اونجا ایستاده.
مینگهائو در حالی که کانتر آشپزخانه رو دور میزد تا به سمتش برود، پرسید:
«گیو...؟»
پسرِ مو قهوه ای پلک زد، اخم کرد و تلوتلوخوران به عقب رفت.
زیرِ لب با لکنت گفت:
«همیشه انقدر قشنگی... حتی توی توهم.»
سرش رو تکان داد و جوری به مینگهائو زل زد که انگار واقعی نیست.
مینگهائو در حالی که نگاهش رو روی دستِ زخمی و داغونِ رفیقش میچرخاند، از او پرسید:
«چرا الکل خوردی؟»
مینگیو در جواب گفت:
«چون الکل غصهها رو از بین میبره، مگه نشنیدی؟»
بعد به بطریِ آبجوش نگاه کرد؛ وقتی دید به تهش رسیده و خالی است، آن رو رها کرد.
بطری روی زمین افتاد و هزار تکه شد، طوری که مینگهائو از جا پرید، اما پسرِ مو قهوه ای حتی پلک هم نزد.
مینگهائو با چشمهایی نگران به اون نگاه کرد.
دلش نمیخواست فکر کنه چیزی داره مینگیو رو عذاب میده که برای فراموش کردنش به الکل پناه بیاره.
دلش نمیخواست هیچ اتفاقِ بدی برای اون بیفته یا باعثِ رنج کشیدنش بشه.
با احتیاط به اون نزدیکتر شد و دستش رو روی سینهی او گذاشت:
«گیو، چه غصهای داری که بخوای فراموشش کنی؟ من دوستتم، میتونی بهم اعتماد کنی، من اینجام--»
مینگیو ناگهان فریاد زد:
«درسته!»
و باعث شد مینگهائو دوباره از جا بپره.
«تو اینجایی!»
مینگیو با همان دستِ زخمیاش به اون اشاره کرد، دوباره تلوتلوخوران به عقب رفت و سرش رو با لبخندی تکان داد که دردش خیلی بیشتر از زخمِ دستش به نظر میرسید.
مینگهائو تیر کشیدنِ شدیدی رو توی سینهاش حس کرد.
مینگیو با قیافهای غمگین اما سردرگم گفت:
«تو اینجایی، مگه نه مینگهائو؟ دارم توهم میزنم؟ چون من کاملاً تواناییِ این رو دارم که...»
انگار فکرها و کارهای خودش هم او رو گیج کرده بود؛ انگار داشت با خودش میجنگید.
مینگهائو سرش رو تکان داد و آرامآرام به او نزدیکتر شد تا شاید بتوانه با مغزِ مستِ رفیقش منطقی حرف بزنه:
«من اینجام گیو، من واقعیم. بهم بگو چرا این شکلی شدی؟ چرا انقدر زیاد نوشیدی؟»
«تو اینجایی؟»
دوباره همین رو پرسید و مینگهائو سر جاش خشکش زد.
مینگیو این سوال رو بدون هیچ حالتی توی صورتش، اما با صدایی بم، گرفته و خشدار پرسید.
سرد.
زخمی.
پسرِ کوچیکتر با چشمهای درشتشده بهش زل زد و سرش رو بالا آورد؛ کلاً یک متر با مینگیو فاصله داشت و چیزی نمونده بود بهش برسه.
لبهاش رو باز کرد تا چیزی بگه، اما مینگیو پیشدستی کرد
«با هنری رفتی بیرون، مگه نه؟»
این رو با همون لحنِ صدا گفت.
مینگهائو از اینکه اون ناگهان اسم هنری رو وسط کشیده بود، گیج شد و پلک زد، اما سر تکان داد
«آره، امروز صبح؛ بهت گفته بودم گیو، واسه همین نتونستم زودتر بیام--»
«پس چرا اومدی پیشِ من؟ چرا اینجایی؟»
دوباره وسطِ حرفش پرید و کلامش رو قطع کرد.
مینگهائو اخم کرد و شانهای بالا انداخت
«چون امشب، شبِ ماست.»
جوری این رو گفت که انگار واضحترین چیزِ دنیاست.
اما چشمهای مینگیو آنقدر سرد و آسیبدیده به نظر میرسیدند که مینگهائو اصلاً چیزی رو درک نمیکرد.
خواست بهش نزدیکتر بشه، اما اینبار حرفهای رفیقش اون رو سر جاش میخکوب کرد و انگار قشنگ تو زمین دفنش کرد.
«فقط شبش؟ اومدی که باهات سکس کنم یا چی؟»
توی اولین لحظه، سرمای شدیدی از نوکِ پاهاش تا سرش بالا دوید، تا اینکه موجی از گرما از درون بهش هجوم آورد؛ روی صورتش جمع شد، گونهها و گوشهاش رو سرخ کرد و تنش رو به آتش کشید.
مینگهائو احساسِ عصبانیت، آسیبدیدگیِ عمیق و توهین کرد.
با چشمهایی تیز و پر از ناباوری به مینگیو زل زد.
اما پسرِ دیگه متوجهِ اشتباهش نبود؛ اون این اشتباه رو همون موقعی مرتکب شده بود که کنترلش رو از دست داده بود و انقدر پشتِ سر هم آبجو خورده بود تا عقلش کور بشه.
حالا فقط درداش داشتن به بدترین شکلِ ممکن حرف میزدن.
اون باز هم داشت اشتباه میکرد و مینگهائو زیادی هوشیار بود که بتونه این وضع رو تحمل کنه.
مینگهائو با صدایی محکم و زخمی گفت:
«میدونی چیه؟ حق با توئه. امروز هم یه روزه مثلِ بقیهی روزها، روزِ خاصِ ما یا یه همچین چیزی نیست، نه...»
بعد در حالی که از شدتِ عصبانیت کنترلش رو از دست داده بود، با انگشتِ اشارهاش به پسرِ دیگه اشاره کرد
«نه، میدونی دیگه در موردِ چی حق داری؟ آره مینگیو، من اومدم اینجا تا تو باهام سکس کنی؛ یادت رفته من هرزهی توام؟ یا چی؟ نکنه ازم سیر شدی و میخوای از یه نفر دیگه بخوای تا نیازهای جنسیت رو برطرف کنه؟»
اشکها چشمهاش رو میسوزوند، اما نمیذاشت پایین بریزن.
«من اینجام! همون فاحشهای که تا وقتی یه بهترش رو پیدا کنی، ازت امتیاز میگیره!»
و این فریاد انگار بخشِ عاقلِ مغزِ مینگیو رو بیدار کرد و یکم پراندش؛ چون اینها دقیقاً همون حرفهایی بودن که هیچوقت دلش نمیخواست بشنوه، اینکه مینگهائو اینطوری دربارهی خودش حرف بزنه، چون اصلاً حقیقت نداشت.
«هائو ، این درست نیست-»
«میدونی چیه مینگیو؟»
مینگهائو نذاشت اون حرف بزنه و سرش رو تکون داد، دستهاش رو مشت کرد و ابروهاش رو تو هم کشید. با صدایی که داشت میشکست گفت:
«من نمیفهمم. اصلاً درکت نمیکنم...»
و لبخند تلخی زد.
«من دارم میرم.»
دست هاش رو با نا امیدی پایین انداخت.
چرخید و به سمت در خروجی و رفت، چون دیگه نمیتونست این وضعیت رو تحمل کنه.
حس عصبانیت، غم، بیفروغی و ناامیدی داشت.
از خیلی جهتها دلش شکسته بود.
از اینکه همهی اینها رو قبول کرده بود پشیمون بود.
اگه عاشق مینگیو بود، بدون همهی این ماجراها همهچیز راحتتر میشد، اما نه، اونها اون قرار مسخره رو با هم داشتن.
«نه هائو، نرو.»
مینگیو به خودش اومد و به سمتش حرکت کرد و دنبال مینگهائو رفت.
نمیتونست بذاره اون اینطوری بره.
دستش رو دراز کرد و با دست سالمش بازوی اون رو گرفت و متوقفش کرد، اما مینگهائو دستوپا زد و سعی کرد خودش رو بیرون بکشه، بدون اینکه صورتش رو نشون بده.
التماسکنان گفت:
«ولم کن مینگیو!»
اون گفت:
«هائو، ببخشید، من یه احمقم، خودم این رو میدونم.»
مغزش پر از الکل بود، اما حداقلش این رو میفهمید که دلش نمیخواد مینگهائو اینطوری بذاره بره.
نمیخواست باهاش دعوا کنه، کشش این رو نداشت.
نمیخواست بهش آسیب بزنه، دیگه نه.
اما مدام داشت توی همون اشتباه همیشگی میافتاد، مثل یه احمق اسیر احساساتش شده بود.
وقتی صبح اون پیام رو دید که مینگهائو قراره دوباره با هنری بره بیرون، شدیداً این حس بهش دست داد که داره اون رو از دست میده.
مینگیو بهترین دوستش بود و همینطوری هم میموند، اون برچسب «بنفیت» هیچ معنیای نداشت.
مینگیو بدن مینگهائو رو داشت، اما دل اون رو ممکنه به کس دیگهای بده و این همون چیزی بود که نمیتونست ازش بگذره.
نه، اون نه؛ چیزی که مینگیو برای خودش میخواست، عشق مینگهائو بود؛ بیقیدوشرط، هلاککننده و نفرینشده.
یه عشق کامل.
اونها ناقص بودن.
مینگیو به راحتی مینگهائو رو به سمت خودش کشید و اون رو چرخوند تا روبروش قرار بگیره.
«مینگهائو، نرو، پیشم بمون...»
بعد بازوهاش رو گرفت و گذاشت سرش بیفته پایین و اون رو روی سینه مینگهائو گذاشت، تقریباً التماسکنان.
پسر کوچیکتر سرش رو بالا آورد، جلوی اشکهاش رو گرفت و ژست ناامیدی به خودش گرفت.
حتی با این حال هم مینگیو ولش نکرد. چون لجباز بود، چون چسبیده بود بهش.
مینگهائو نمیدونست باید ممنون باشه یا زجر بکشه که اون اینطوریه.
نمیدونست بهتره بذاره بره یا اینکه پیشِ خودش نگهش داره.
دردِ زیادی وجود داشت، اما عشق خودخواه بود، پرتوقع بود.
مینگهائو در حالی که هنوز سرِ مینگیو روی سینهاش بود، پرسید:
«من درکت نمیکنم... دیگه چی ازم میخوای، وقتی همین الآنش هم بدنم رو بهت دادم؟»
مینگیو بغلش کرده بود، اما خیلی ساکت بود.
«دیگه چی میخوای گیو؟ من که همین الانش هم تسلیمت شدم، وقتم رو دادم، تمامِ وجودم رو... میخوای بیشتر گازم بگیری؟ شرمنده، اونقدرها پوست برام نمونده که این کار رو بکنی.»
این رو در حالی گفت که چشمهاش رو بسته بود؛ مدام سؤال میکرد و باز هم هیچ جوابی نمیگرفت.
لبهاش میلرزیدند و دلش میخواست مینگیو حرف بزنه.
اما نه، مینگیو چیزی نگفت؛ چشمهاش رو بست و هر کلمهی مینگهائو مثل یه چاقوی مستقیم توی قلبش فرو میرفت.
نمیتونست بهش بگه واقعاً چی میخواد.
اینطوری از دستش میداد.
گذشتن از بدن خیلی راحتتر از دل بود، و مینگهائو دلش رو بهش نمیداد، حداقل نه بعد از این ماجرا.
احساس گناه میکرد که مینگهائو فکر میکنه اون رو فقط واسه همین چیزها میخواد.
کاش میدونست که اون تمامِ وجودش رو میخواد؛ درونش، بیرونش، همدم بودنش، چشمهاش، هوشش، لبهاش...
مینگیو سرش رو بالا آورد و با شرمندگی بهش نگاه کرد، با ناامیدی از اینکه نمیتونه چیزی که حس میکنه رو بهش بگه.
متوجه اشکهایی شد که توی چشمهای مینگهائو جمع شده بود؛ همون اشکهایی که داشت تحملشون میکرد چون خیلی قوی بود، و اوه، چقدر آسیبپذیر بود، حتی بیشتر از خودِ مینگیو.
مینگهائو دقیقاً با همون لحن التماسآمیزی که مینگیو بهش چسبیده بود، پرسید
«چی شده؟ تو عوض شدی، انگار که...»
بعد یه فکر به سرِ مینگهائو زد و اخم کرد، اصلاً دلش نمیخواست باورش کنه.
اما باید این احتمال رو رد میکرد.
بهش نگاه کرد، در حالی که دلش میخواست این فقط یه دروغ باشه
«مینگیو، به خاطرِ هنریه؟ فکر میکنی قراره با اون بخوابم و دیگه با تو این کار رو نکنم؟»
چشمهای مینگیو گرد شد و با تردید لبهاش رو باز کرد، اما مینگهائو این حرکتش رو اشتباه برداشت کرد و قیافهاش حقبهجانب و دلخور شد.
در حالی که رفیقش رو از بالا تا پایین نگاه میکرد، گفت:
«همینه؟»
دلش شکسته بود که اون اینطوری دربارهاش فکر کرده
«قضیه همینه مینگیو؟! فکر میکنی تمام چیزی که برام مهمه همینه؟ سکس کردن؟»
اما مینگیو چیزی نگفت و مینگهائو دیگه نتونست تحمل کنه.
هلش داد، اما با این حال مینگیو از جاش تکون نخورد.
مینگهائو با گریه و ناله دوباره هلش داد، به سینهاش ضربه زد و سعی کرد از اون پسرِ قدبلندتر فاصله بگیره؛ کلماتِ مینگیو یاریش نمیکردند، اما دست و پاهاش چرا.
و مینگهائو از کم آوردنِ زورش کلافه شده بود؛ چرا زورش نمیرسید و چرا مینگیو اینطوری بهش چسبیده بود؟
«ولم کن مینگیو!»
«نه هائو، نمیتونم... نمیتونم!»
بالاخره حرف زد
«نمیتونم ولت کنم، مشکل همینه!»
این آخرین چیزی بود که گفت، اما خیلی کم بود. خیلی ناچیز بود.
انگار بوسهای که روی لبهای مینگهائو کاشت، قرار بود جورِ حرف نزدنش رو بکشه.
اون پسرِ کوچیکتر رو غافلگیر کرد، طوری که مینگهائو چشمهاش رو با گیجی و ناباوری باز کرد.
مینگیو بغلش کرد و باهاش حرکت کرد؛ بدونِ هیچ مقصدی، بیهدف، چون دقیقاً توی همین وضعیت بودند.
اون بوسهای بود که مینگیو نمیتونست ازش دست بکشه.
مینگهائو فقط تسلیم شد، چون این تنها کاری بود که از دستش برمیاومد و مینگیو هم فقط فشار میآورد، چون احمقی بود که فقط همین کار رو بلد بود.
تلوتلوخوران به سمتِ پذیرایی رفتن و مینگهائو حس کرد بدنش روی مبل افتاد و مینگیو هم روی اون آوار شد؛ به بوسیدنش ادامه داد و نفس رو توی سینهاش حبس کرد، انگار این آخرین چیزی بود که باید مالِ خودش میکرد.
طعمِ الکل میداد.
اون مینگیو نبود؛ اون فقط یه مشت احساساتِ آشفته و مهارنشده بود که اسم و ارادهی رفیقش رو داشت.
اون مینگیویِ خودش نبود.
مینگهائو خسته شد.
تا همینجا هم خیلی به همدیگه صدمه زده بودن، یکم بیشتر یا کمتر دیگه فرقی نمیکرد.
پاش رو حرکت داد و کفِ پاش رو گذاشت روی شکمِ رفیقش تا مینگیو رو از روی خودش هل بده.
رفیقش با صدای بلندی روی زمین افتاد و مینگهائو از اینکه مجبور شده بود یه همچین کاری بکنه، از روی درد دستش رو گذاشت روی صورتش، اما چارهی دیگهای نداشت.
با این حال بلند شد و یه نگاهِ سریع بهش انداخت.
مینگیو چون خیلی خورده بود خوابش برده بود و وقتی مینگهائو هلش داد، سرش خورده بود به میزِ جلو مبلی.
چشمهاش رو بست، سرش رو تکون داد و گفت:
«تو فردا هیچچیزی رو یادت نمیاد و من همهچیز رو به خاطر میسپرم. خوبه که حداقل من بلدم چیزها رو بهتر تو خودم نگه دارم، همون کسی که اونها رو خاک میکنه تا وقتی که به درد بیاد... تو همهشون رو بدونِ هیچ نظم و منطقی بیرون میریزی. گیوِ من، چقدر بعضی وقتها بیمنطق میشی... تو نیاز داری که سرد باشی، اما نه، تو یه شعلهی آتیشی و من همون پروانهایم که صاف میره تو دلِ آتیش تا بسوزه.»
این رو گفت، اما مینگیو نمیشنید و مینگهائو فقط دلش میخواست یکی از اون همه خارِ توی قلبش رو بیرون بکشه.
بعد دوباره به سمتِ درِ خروجی راه افتاد.
آره، چقدر راحت بود که بذاره بره و اینطوری از همهچیز دور بشه.
آره، چقدر فرار کردن راحت بود.
مینگیو اونی بود که پیله میکرد، با ریشههای لجبازی که ولکن نبودند، و مینگهائو یه گلبرگِ سرخ بود که با باد پرواز میکرد... دستش رو گذاشت روی در و ایستاد، بازش نکرد.
گلِ رز سایهی درخت رو گرفت و حتی اگه تمامِ گلبرگهاش رو هم از دست میداد، باز هم همونجا میموند.
چون اونجا خانهاش بود.
چون اون گلِ رز عاشقِ اون درخت بود.
چون مینگهائو عاشقِ مینگیو بود، نمیتونست بذاره بره.
قدمهایی رو که رفته بود برگشت، دوباره اومد پیشِ مینگیو، کنارش زانو زد و دستِ رفیقش رو انداخت دورِ شونهی خودش؛ بالاتنهاش رو گرفت تا با زحمت بلندش کنه، چون رفیقش هیکلِ درشتی داشت.
تا جایی که میتونست اون رو برد سمت اتاقش و توی تمام اون مدت، مینگهائو اصلاً نمیتونست فکر کنه؛ فقط داشت قلب تیکهپارهش رو حس میکرد.
مینگیو رو گذاشت روی تختش و خودش هم ولو شد کنارش.
توی نور کمرنگ آباژور، اجزای صورتش رو نگاه کرد.
دستش که زخمی شده بود و خیلی ناشیانه پانسمانش کرده بودن. لباسهای شلختهش،بوی الکلی که انگار تمام وجودش رو گرفته بود.
ولی باز هم با وجود همهی اینها، مینگهائو دوستش داشت.
با زشتترین بخش وجودش، با قشنگترین بخش وجودش.
مینگیوی حامی، مهربون و گرم رو دوست داشت.
مینگیوی احمق، کلهشق و شدیداً حسود رو هم دوست داشت.
اینطوری خیلی دوستش داشت... و حاضر بود کنارش بمونه.
همونطور که زل زده بود به اون صورت خوابآلود، دست راستش رو گرفت تو دست خودش و گفت:
«تو یه احمقی، مینگیو...»
اشکهاش جاری شدن و مینگهائو دستش رو گذاشت روی دهنش تا بیصدا هقهق کنه، ولی هیچوقت دست دوستش رو رها نکرد.