Friends
Chocolate ice creamانگار وارد اتاقی شدم چون صدای تق مانندی مثل بسته شدن در میاد . تاریکی مطلق باعث میشه بقیه حواسهام بیشتر کار کنن که میتونم ظرافت و ناخنهای بلند دستی که گرفتم رو متوجه بشم و صدای نفس نفس زدنهای زنونهای . یهویی تاریکی جاش رو به نور میده . نور زرد رنگ چشمهام رو میزنه ، یک لحظه چشمام رو میبندم و بعد زود باز میکنم . به جلوم نگاه میکنم که یونا رو میبینم . بهخاطر تفاوت قدیمون گردنم ناخودآگاه خمیده میشه تا بتونم ببینمش . لبخند زده و قفسهی سینش تند بالا و پایین میشه . چشمهاش براقن ، به اندازهی لبهاش . سرگیجهم به خاطر بدون تحرک بودنم یکم بهتر میشه . ولی از کارهای دختر مقابلم گیجم .
همین که دهنم رو باز میکنم تا توضیح بخوام ، خودش رو بالا میکشه و دستهاش دور گردنم حلقه میشن . فاصلهی صورتهامون هی کمتر و کمتر میشن . دهن نیمهبازم رو دوباره میبندم و و به برق لبهاش خیره میشم . اونم چشمهاش رو میبنده . و بوسهای رو شروع میکنه که نمیدونم ما رو کجا میبره . بوسهای که دوست ندارم فرداش ازم پرسیده بشه "حالا ما چیه هم هستیم؟" ..
با ناخنای دستش به گردنم فشار میاره و دستهای من شروع میکنن به حرکت . از گردن به پایین آروم حرکت میکنم و کمر نیمه لختش رو لمس میکنم . قدم به قدم جلو میرم ولی لبهامون از هم جدا نمیشن . نمیدونم چند قدم میرم که میرسم به تخت و باهم روی تخت میوفتیم . یه لحظه ، فقط یه لحظه فکرم میره پیش سونگهون که نکنه نگرانم بشه اما بعد یادم میاد اون تنها نیست که یاد من بیوفته و شاید الان اون و وونینگ هم توی چنین پوزیشنی باشن . یا حتی بیشتر پیش رفته باشن . حس میکردم سونگهون توی روابطش اونقدرا هم آروم و سافت پیش نمیره .
حسم میپره . چشمهام رو بستم و لبهام روی لبهای دختر مقابلم کشیده میشن ولی فکرم .. فکرم رو نمیتونم کنترل کنم . اعصابم از دست خودم خورد میشه . دستهام سرکش روی سینههاش مشت میشن . صدای نالههاش یکم باعث میشه ذهنم از افکار دیگهای خالی بشه اما باز کمک آنچنانی نیست . بند لباسش از هر دو سرشونههاش افتاده پایین و وقتی لباسش رو پایینتر میکشم ، نوازشگونه دستش رو روی گونم میکشه . باعث میشه نگاهم رو از بدنش بگیرم و به چشمهاش بدم . دستش میره روی زیپ شلوارم و با دست دیگش گردنم رو پایین میکشه و روی خط فکم بوسه میزاره . لبش میخواد سمت گردنم پیشروی کنه . یادم میاد که نمیدونم شاهکار سونگهون دقیقا چقدر ازش باقی مونده و اصلا در چه حالیه پس دلم نمیخواست پایین تر بره و به گردنم برسه .
زیپ و دکمهی شلوارم که کامل باز میشه . صدای زنگ گوشیم میاد . اجازه نمیده جواب بدم و سرم رو روی سینش فشار میده . قطع میشه و دوباره زنگ میخوره . به بوسیدنش ادامه میدم . دوباره زنگ میخوره . یکم خودم رو بالا میکشم و دست میکنم توی جیبم .
فکر میکردم استف یا خانم لیم باشه ، حداقل سونگهون باشه ولی توقع دیدن اسم وونینگ رو روی گوشیم رو نداشتم .
سریع بدنم رو از روی یونا برمیدارم و روی تخت صاف میشینم . صدام رو صاف میکنم و جواب میدم .
_الو ؟
+اوه جیک ، حال سونگهون بد بود بخاطر همین بهت زنگ زدم . من الان اتاق سونگهونم ولی گفتم بهت زنگ بزنم چون کم کم باید برم . پس زود بیا پیشش .
و صدای بوق ممتد ... قلبم تند تند میزنه . برای سکس نصف و نیمهم یا برای سونگهون ؟
یادمه که سونگهون حالش خوب بود . صدای وونینگ ناراحت بنظر نمیومد و انگار از روی یک برگه داشت وضعیت آب و هوا رو توضیح میداد . نگرانم ، دل نگرانم . حتی حالا پشیمونم که اون بوسه رو ادامه دادم و پیش سونگهون نبودم .
سمت یونا برمیگردم که خودش رو کمی جمع و جور کرده . زیاد توجه نمیکنم .
_ببخشید من باید برم حال سونگهون بد شده .
مکث میکنم و با شرمندگی توی چشمهای یونا نگاه میکنم .
_وقتی رسیدی خونه خبرم کن باشه ؟
میایستم و همینطور که سمت در میرم زیپ شلوارم رو میبندم . سریع از اتاق خارج میشم بدون اینکه برگردم و پشت سرم رو ببینم . با استف تماس میگیرم . وضعیت رو اضطراری اعلام میکنم و میگم که از در پشت میخوام برم . اینجوری جلوی دوربینها ظاهر شدن یه ایدهی داغونه . بهم ریخته بودم . خیلی بهم ریخته .
به سونگهون زنگ میزنم ولی جواب نمیده . کل راه رو زنگ میزنم بازم جواب نمیده . دلم نمیخواست با وونینگ حرف بزنم ولی باز از نگرانی به اونم زنگ میزنم که بازم جواب نمیده . حس میکنم تپش قلبم شدیدا بالا رفته . هر بوقی که میخوره مستقیما روی تپش قلبم اثر میزاره .
نمیدونم کی رسیدیم و چجوری خودم رو به واحد سونگهون میرسونم . رمز در رو میزنم و وارد میشم . تند سمت اتاقش راه میرم .
در اتاقش بازه ولی کل خونه تاریکه . تنها نوری که کمی خونه رو روشن کرده ، نوری که از پنجرههای بلند وارد خونه شده .
سونگهون
صدای قدمهای جیک رو میشنوم پس گوشیم رو یکم دور تر از خودم روی تخت آروم شوت میکنم اونور .
هیجان ، ترس ، اشتیاق ، هر چی که بود باعث شده بود تپش قلبم عادی نباشه . سختترین کار دروغ گفتن به جیکه . چشمهام رو میبندم و تمرکزم رو میزارم روی نلرزیدن پلکهام . وارد اتاقم میشه . روی تخت کنار بدن دمر شدهی من میشینه . دست یخزدهش روی پیشونیم میشینه . اما انگار دسترسی به پیشونیم توی این حالت دمر خوابیدنم سخته که دستش رو میزاره رو گردنم . حسش عجیب بود ، ما همیشه همدیگه رو لمس میکنیم ولی برای من همیشه حسش عجیبه .
زمزمهش آرومه ولی میشنوم .
_تب نداره که . پس چشه ؟
با چشمهای بسته نمیتونم بفهمم چیکار میکنه و همین باعث میشه قلبم یکم از حالت عادیش تندتر بتپه .
اول گرمای نفسش و بعد صداش گوشم رو قلقلک میده .
_سونگهون . سونگهون .
نمیتونم دیگه تحمل کنم . چشمهام رو باز میکنم و کامل سمتش برمیگردم . شوکه میشه و باز اون چشمهای براق ِپاپیطورش یکجوریم میکنه . سرش رو فقط یکم میبره عقب ، جوری که فاصلمون هنوز کمه .
+کی اومدی ؟
سعی میکنم صدام رو گرفته نشون بدم . من حتی تعداد اون قدمها رو شمرده بودم .
سرش رو کامل میبره عقب و یکم تو جاش جابهجا میشه .
کامل صورتم و بدنم رو کنکاش میکنه .
_تازه اومدم . چی شدی تو ؟
صداش گرفتهست . دوست داشتم بدونم توی چه موقعیتی بوده . دوست داشتم بدونم تا کجا پیش رفتن . دوست داشتم شبیه بچهها سرش غر بزنم .
+نمیدونم یهو حالم بد شد برگشتم خونه . تو رو پیدا نکردم که بهت بگم پس وونینگ باهام اومد .
جیک از اون تایپ آدمها بود که راحت عذاب وجدان میگرفت . آدمهایی که قلبشون بیشتر خراش برمیداشت وقتی فکر میکردن به کسی آسیب زدن تا اینکه خودشون آسیب ببینن .
+به وونینگ گفتم بهت زنگ نزنه ولی میدونی که چقدر لجبازه .
وونینگ . خودم مجبورش کردم تک تک اون کلمات رو حفظ کنه .
دستم رو میزارم زیر سرم و ازش چشم میگیرم و به سقف زل میزنم .
توی ذهنم شروع میکنم به شمردن . مطمئنم قبل از گفتن عدد پنج معذرتخواهی میکنه .
_ببخشید . من نمیخواستم تنهات بزارم یهو یونا من رو کشید توی یه اتاقی . منم نمیدونستم حالت خوب نیست وگرنه تنهات نمیذاشتم .
قبل از عدد سه معذرت خواهی کرد . لبخند میزنم و برمیگردم بهش نگاه میکنم . لبش رو گاز گرفته و با انگشتهای استخونیش بازی میکنه .
+بیخیال . پس امشب اینجا بخواب حالا که اینجوریه .
سریع سرش رو بالا میاره و ابروهاش بالا میپرن . منم براش ابرو بالا میندازم . همینطور که بهم نگاه میکنه تند تند پلک میزنه و لبش رو ول میکنه . باشهی آرومی میگه و میخواد از روی تخت بلند بشه .