Friends
Chocolate ice creamگاز آرومی که از گردنش میگیرم باعث میشه نتونه حرفش رو ادامه بده . من کاملا راضیم اما اون کامل خودش رو از بغلم میکشه بیرون .
و وقتی سمتم برمیگرده با دو تا دستاش به قفسهی سینم میکوبه . هرچند اصلا محکم نیست .
_احمق شدی ؟ اگه جاش بمونه چی ؟
با لبخند نگاهش میکنم و بعد نگاهم میاد پایینتر روی گردنش . اونقدر آروم بود که مطمئنم زیاد ردی ازش نمیمونه ، البته متاسفانه .
بهم چشم غرهای میره و تند سمت اولین آیینهای که نزدیکه قدم برمیداره .
کتم رو درمیارم و رکابی رو هم همینطور . اما جیک توی رگالها دنبال یک بلوز یقهدار میگرده . با لبهای پوت شده . گاهی نمیتونم تشخیص بدم نگاهم بهش مثل نگاه به یک آدمه یا یک غذای خوشمزه ..
انگار سنگینی نگاهم رو حس میکنه که برمیگرده سمتم . سر تا پام رو نگاه میکنه جوری که باعث میشه منم سرم رو خم کنم و به خودم نگاه کنم . سرمو که بالا میارم دیگه نگاهم نمیکنه و خودش رو توی رگال لباسها گم و گور کرده . با خودم فکر میکنم تا حالا تو زندگیم کسی رو داشتم که به همهی جزئیاتش توجه کنم و هر حرکتش برام جالب باشه ؟ جواب رو میدونم .
استایلیست که وارد اتاق میشه ، به صورت ناخودآگاه کت جیک از روی مبل میقاپم و سمتش ميندازم تا روی رکابیش بپوشه .
جیک کت رو دستش میگیره و به بدن برهنهی من چشم غره میره .
استایلیست لباسها و اکسسوریها رو برامون میاره و جیک راضی نمیشه لباسهایی که براش آوردن رو بپوشه . اما من کاملا راضی از اون لباسها زود میپوشمشون .
_لطفا . من یه لباس یقهدار میخوام .
+معذرت میخوام اما این چیزیه که گفتن باید بپوشید .
_آخه من .. نمیخوام سوءتفاهم پیش بیاد ... فقط یه پشه گردنم رو گاز- منظورم نیش زده ... و آره ...
حس میکردم نیشم با هر حرکت و حرف جیک داره باز و بازتر میشه .
استایلیست یک نگاه مشکوکی بهش میندازه .
+خب پس صبر کنید باید با خانم لیم صبحت کنم صبر کنید .
جیک بهش لبخندی میزنه که تا دندونهای نیشش معلوم میشه . بعد خم و راست میشه .
_خیلی ممنونم .
وقتی استایلیست از اتاق میزنه بیرون نگاه جیک به من میوفته .
چشماش گشاد میشه و بعد دستش میره روی میز و نزدیکترین چیزی که دم دستش میاد رو سمتم پرت میکنه .
زود جاخالی میدم و سعی میکنم جلوی خندم رو بگیرم . به شونهی فلزی که همین یکم پیش باهاش موهامون رو حالت میدادن و حالا رو زمین افتاده نگاه میکنم . سعی میکنم فعلا سرم رو بالا نیارم .
_همش تقصیر توعه . فکر میکنی چجوری باید توضیح بدم که رفیقم چنین شوخیای کرده . اصلا میدونی که من یه مدلم و همینجوری فلش دوربینها روم روشن و خاموش میشه ؟ اصلا اطلاع داری آقای پارک ؟
جیک با تن صدای بالایی شروع میکنه به داد زدن .
سرم رو آروم آروم بالا میارم . هنوز دستاش تو هوان و این نشون میده مثل همیشه با استفاده از دستاش حرف زده و من اون صحنه رو از دست دادم .
+بله آقای شیم کاملا خبر دارم شما یک مدلید چون من هم مدلم . و اینکه همهی دوستها چنین شوخیهایی باهم دارن اینکه کسی بد برداشت کنه مشکل از خودشه . حتما مغز مریضی داره .
با آرومترین تن صدا حرف میزنم .
اما جیک .. انگار که باد جیک رو خالی کرده باشن ، انگار که برق نگاهش از بین رفته باشه ، سکوت میکنه . یک نگاه عجیبی میندازه . نگاهی که نمیتونم بفهممش و همین نفهمیدنم حس میکنم قراره نابودم کنه .
جیک تا آماده شدن کاملمون ، هیچ حرفی نمیزنه . یک هالهی عجیبی دورشه . هالهای که باعث شده حتی استفها مثل همیشه شوخی و پرحرفی نکنن .
خانم لیم میاد و ما رو چک میکنه .
+مثل اینکه فردا یا پس فردا قرار تیفانی سفیر جدیدش رو معرفی کنه . فردا هم که عکسبرداری دارید پس به هیچوجه زیاد ننوشید و زیاد هم توی افترپارتی نمونید . با استفها هماهنگ شده . بقیه موارد رو هم-
قبل اینکه خانم لیم حرفاش رو تموم بکنه ، جیک وسط حرفش میپره .
_خانم لیم همهی اینا رو هزار بار شنیدیم ، نمیشه فقط بریم ؟
و بعد از جاش پا میشه و از اتاق میزنه بیرون .
خانم لیم یکجوری به من نگاه میکنه انگار من مقصرم ، نمیدونم شاید واقعا مقصرم ؟ ..
وقتی از اتاق میزنم بیرون ، جیک دم در و کنار هیسونگ ایستاده . نمیدونم چی میگن که با دیدنم حرفشون قطع میشه .
جیک
با باز شدن در و بیرون اومدن سونگهون از اتاق ، زود نگاهم که ناخودآگاه سمتش برگشته بود رو میگیرم .
با هیسونگ خداحافظی میکنم و اون آروم من رو برای خداحافظی میکشه تو بغلش .
برمیگردم که با سونگهون و استفها برم که میبینم سونگهون هنوز سر جای اولش ایستاده ، دست به جیب ولی سرم رو بالاتر نمیارم و تو صورتش نگاه نمیکنم .
از کنارش رد میشم و با استف همراه میشم . یقهی لباسم کمی خفهکنندهست ولی حق با سونگهون بود ، من زیادی حساس شدم حتما ، این چیزی نیست که برای بقیه باعث سوءتفاهم بشه . مثل اینکه فقط برای من سوءتفاهم میشه .
دلم میخواست برم رد اون گاز رو به کسی نشون بدم و بگم دوستم اینکار رو کرده . دوست دارم بدونم واقعا برای کسی سوءتفاهم پیش نمیاد ؟ یعنی مشکل از منه که رفتاراش گیجم میکنه ؟
توی ماشین هیچ حرفی نمیزنم . اصلا دلم نمیخواد باهاش حرفی بزنم . اونم حرف نمیزنه و توی گوشیش تند تند چیزی رو تایپ میکنه . حتی دلم نمیخواد بدونم با وونینگ حرف میزنه . چون هر چیزی راجب اون ، من رو گیج میکنه . هر چیزی .
با خودم فکر میکنم یونا آدمیه که انرژیش با من مچ میشه . خودم هم مثل سونگهون میتونم بفهمم قصدش از نزدیکی چیه ولی میتونیم دوستهای خوبی باشیم تا یک کاپلِ درست .
البته فقط خودم اینجوری فکر میکنم .
اولین نفر سونگهون از ماشین پیاده میشه ، استفها دور تا دور قرار میگیرن و بعد من پیاده میشم . سروصدا ، فلشهای دوربین ، آدمها و چند ترکیب بوی عجیب ، اینها همه چیزهایی که بهشون عادت کردم ولی باز مثل روز اول من رو بهم میریزن ، مخصوصا وقتی اینجوری کاملا من رو محصور میکنن و انگار قرار هر لحظه لای این فشار دادنها بمیرم .
افترپارتی با ردلایتها تزئین شده و انگار کل تم سیاه و قرمز ِ.
ما رو طبقهی بالا میبرن و تا برسیم با افراد زیادی سلام میکنیم . بالاخره خبرنگارها اینجا نیستن .
افرادی از هایب از جمله یونا و وونینگ هم هستن . همین که وونینگ رو میبینم ، سرم سمت سونگهون برمیگرده . نمیدونم واقعا وونینگ رو ندیده یا داره نادیدهش میگیره .
من و سونگهون روی مبل دونفره میشینم . وونینگ سریع سمت ما میاد . اول به من سلام میکنه و بعد به سونگهونی که سرش رو پایین نگهداشته .
وونینگ روی دستهی مبل کنار سونگهون میشینه و دستش رو دور گردنش میپیچه و بعد میزارتش روی سینهش . سرش رو کنار گوشش میبره و تو گوشش حرف میزنه . نگاهم رو ازشون میگیرم .
دلم میخواست برم ، هم از اینجا هم از دنیا .
حس اضافی بودن داشتم و یونا جوری درگیر حرف زدن با دختر کناریشه که حس میکنم حتی من رو ندیده . یه صندلی تکی پیش مبله ولی اصلا راحت به نظر نمیاد . ولی اگه یکم بیشتر اینجا بمونم و خندههای رومخ اون زنیکه رو بشنوم روانی میشم .
از جام پا میشم و روی صندلی میشینم . سونگهون بالاخره سرش رو بلند میکنه . سوالی نگاهم میکنه و من فقط نگاهش میکنم . با اینکه میدونم بازم قرار نیست چیزی از نگاهم بفهمه . بازم قرار نیست حتی کمی من رو بفهمه .
یکی از بطریهای آبجو رو برمیدارم و آروم آروم شروع به نوشیدن میکنم . وونینگ سر جام میشینه . حتی بدون تشکری ، واقعا که . لبام ناخودآگاه پوت میشن . نگاهم میره بالاتر و به سونگهون میرسه . سونگهونی که هنوز داشت نگاهم میکرد با اینکه وونینگ باهاش حرف میزد . تو نگاهش دلخوری هست . اما از چی ؟ چرا من میفهمم اون نگاهها رو و اون آدم هیچوقت من رو نمیفهمه ؟ چرا حتما باید خودم رو براش داد بزنم تا بفهمه ؟
نمیدونم تاثیر الکل خفیف توی آبجوعه یا ناراحتی ولی گوشام انگار دارن آتیش میگیرن و دنیا دور سرم میچرخه .
نمیدونم از کی نیکولاس میاد و دستم رو میکشه و من رو سمت جایی که نمیدونم میبره . میخوام سونگهون رو چک کنم ، میخوام ببینمش ولی سرگیجهم باعث میشه حتی نتونم سرم رو تکون بدم .
نیکولاس و بچهها دور تا دورم روی مبل جمع میشن .
+جیک هیونگ فکر کنم ضعف کردی از اینا بخور .
به سیخی که دستشه اشاره میکنه . نمیتونم بفهمم حتی چیه . سیخ رو ازش میگیرم و کم کم ازش میخورم . حس میکنم کمی بهترم . دستمو میزارم روی شونهش و آروم به عنوان تشکر فشارش میدم . سرمو میچرخونم تا دنبال سونگهون بگردم . از این زاویه خیلی دوره و نمیتونم خوب ببینم . با یه "الان میام" جمعشون رو ترک میکنم و همون راهی که اومدم رو برمیگردم .
سونگهون هنوز همونجاست . یعنی حتی به خودش زحمت نداد بیاد دنبالم ؟ هنوز کنار وونینگ نشسته و گوشیش دستشه .
همونجا وسط راه میایستم و بهشون نگاه میکنم . میخوام برگردم که دستم کشیده میشه و وارد جای تاریکی میشم . سرم بیشتر از همیشه گیج میره و چشمام رو محکم مییندم و از ترس ، دست کسی که دستم رو میکشه فشار میدم .