Friends
Chocolate ice creamصدای آروم راه رفتن . صدایی که خیلی خوب میشناسمش .
_سونگهونا . سونگهونا .
صدایی که با خودش بو ، رنگ و نور میاره . توی دنیای تاریکم که نمیدونم ساعت چنده . توی اتاقی که هیچ نوری نیست و تاریکی مطلق رو معنی میکنه اون میاد . میاد تا پرده های سیاه رو بزنه کنار ، هم از توی اتاق و هم از توی من .
پردهها که کنار میرن ، چشمهام از شدت نور روی هم فشرده میشن و صورتم به دنبال نقطهای تاریکی به سمت مخالف کشیده میشه .
بالا سرم میایسته . دست به کمر . با صورتی که داد میزد از دستم کلافهست .
روی کمرم میخوابم و دستم رو بالا میبرم که بهش دست بزنم . خودش رو میکشه عقب . اصلا چرا میخوام بهش دست بزنم ؟ این سوال احمقانه دستم رو گمراهتر از قبل میکنه .
_سونگهونا تا ۱۰ میشمارم و تو باید قبل از اون توی حموم باشی فهمیدی ؟
انگار که داره با یک بچه حرف میزنه .
براش چشم میچرخونم و سعی میکنم حداقل بشینم .
_ 1
شونههام رو میگیره و به سمت جلو هلم میده .
_ 2
پاهای سر و بیحسم به کف زمین میخوره . دیگه بهم نگاه نمیکنه و روبهرو آیینه میایسته خودش رو چک کنه . شاید هم دلش میخواست خودش رو ببینه ، به هرحال اون واقعا دیدنیه .
_ 3
سر پا میشم .
_ 4
به خودم کش و قوسی میدم .
_ 5
سمت گوشیم خم میشم و روشنش میکنم . ساعت سهی ظهر رو نشون میده .
_6
به شش تا پیام از وونینگ نگاه میکنم بدون اینکه بازشون کنم .
_7
این بار جیک با داد عدد بعدی رو میگه که باعث میشه تندتر سمت حموم برم .
دیگه صدای شمارش هیچ عددی نمیومد .
فقط صدای آب بود ، و دیدی که بخار آب اون رو تار کرده بود .
چند تقه به در و صدای جیک که سعی میکرد با صدای بلند حرفاش رو از پشت در واضح برسونه .
_لباسایی که باید بپوشی رو گذاشتم رو تخت ، من میرم لباسامو تحویل بگیرم و میام .
منم مثل خودش داد میزنم
+باشه .
تمام فکر و ذکرم توی طول حموم درگیر درست بودن و نبودن آدمهای زندگیم میشه . آدمهایی که حالا نمیدونم کجای زندگیمن و من کجای زندگیشونم ؟
خیسی موهام رو با حوله میگیرم و در همین حین سشوار رو هم به برق میزنم .
وونینگ زنگ میزنه ، در واحد باز میشه و تا جیک پاش رو بزاره تو اتاقم تلفن همچنان زنگ میخوره .
_سلام .
سرمو سمتش برمیگردونم و به سر تا پاش نگاه میکنم . آماده بود . زود ازش چشم میگیرم .
+سلام .
تو آیینه نگاهم رو به خودم برمیگردونم .
+میکاپ شدی ؟
_کی بهت زنگ میزد ؟
همزمان حرف میزنیم و سمتش برمیگردم . میخنده . خیلی آروم و نرم . سمتم قدم برمیداره .
همین که کنارم میایسته از توی آیینه بهم نگاه میکنه و ابرو بالا میندازه
_مشخص نیست میکاپ ندارم ؟
منم از توی آیینه بهش نگاه میکنم و جوابش رو میدم .
+نه هنوزم خوشکلی .
بازم یه خندهی آروم . یه خندهای که انگار براش جوکی گفتم و اون به بیمزگیش میخنده .
با ابرو به گوشیم روی میز اشاره میکنه . یه اسپنک از روی حولهی نرم و نازکم بهم میزنه .
_خب حالا کی بود ؟
منظورشو میفهمم . ازش نگاه میگیرم و دست تو موهام میکنم ، تقریبا خشکن و نیازی به سشوار ندارم دیگه .
_وونینگ .
هیچی نمیگه و از تو آیینه اتصال نگاهمون رو قطع نمیکنه . من اول نگاه میگیرم و سمت لباسای روی تخت میرم .
از اتاقم میره بیرون ولی صداش میومد که داره با تلفن حرف میزنه . گوشام تیز میشه . جیک برعکس من توی رابطهی بلندمدت نمیرفت . و هربار که بهم میگفت انگار داره عاشق یکیشون میشه ، کاملا اتفاقی کات میکنن . کاملا اتفاقی .
لباس پوشیدنم تموم میشه . سمت عطرهای روی میز میرم . من و وونینگ ۳ سال باهمیم . بعد از چند تا کات کردن و برگشتن و هزارتا داستانی که داشتیم ، من هم دوستش داشتم . هرچند چنین دوست داشتنی برای جیک اصلا منطقی نبود . جیک میگفت وقتی کسی رو دوست داری چطوری میتونی بهش خیانت کنی ، به کس دیگهای فکر کنی و حتی جلوی اون همهی اینا رو انجام بدی . اون همیشه صبر وونینگ رو یک چیز خارقالعاده میدونست . اما من موندن وونینگ رو هنوز که هنوز درست نفهمیدم ، حتی با اینکه گاهی بهش حق میدادم که پام بمونه .
تلفن جیک خیلی وقته قطع شده . من هم حالا آمادهی آمادم . همه چیزم آمادهست به جز افکارم .
صدای آشنای همون پاها باز نزدیک میشه بهم و باعث میشه با آرامش چشمام رو ببندم .
صدای پاهاش کنار تخت متوقف میشه . چشمام رو باز میکنم و سرمو سمتش برمیگردونم .
به سرتا پاش نگاه میکنم و بعد بدون هیچ دلیلی و معطل کردنی ، دستش رو میگیرم و بوم
حالا اون روی تخت میوفته ، دقیقا کنارم .
سریع بازوم رو زیر سرش رد میکنم و پنجه ی دستم روی قفسهی سینش قفل میکنم . انگار که حبسش کرده باشم .. انگار که میترسم فرار کنه .
یکم که آروم میگیره و از تقلا دست برمیداره ، سرش رو روی بازوم جابهجا میکنه و از پایین تو چشمام زل میزنه . نگاهم روی تک تک اجزای صورتش حرکت میکنه و آخر باز برمیگردم به چشماش ، چشمهایی که از این زاویه خیلی پاپی طور ترن .
_حدس بزن با کی داشتم حرف میزدم .
ابروش رو بالا میندازه و میگه ، با شیطنتی که توی تک تک اجازهی صورتش معلومه .
من همچنان از پایین بهش نگاه میکنم و دستامو از روش برنمیدارم . با آرامشی که بخاطر وجودشه و لبخندی که به خاطر این نزدیکیمونه آروم لب میزنم .
+هیسونگ؟
تک خنده ای میزنه . دستاشو یه جوری تو هوا تکون میده انگار میخواد حرفمو پاک کنه .
_نههه یونا بود .
دستام شل میشن و اون با هیجان خودش رو بالا میکشه . اینبار من باید سرم رو برای دیدنش بالا نگه دارم . دو تا آرنجهاش رو مثل محافظ میزاره رو تخت و انگار روم خم شده باشه شروع میکنه حرف زدن ، با یک هیجانی که آرامشم رو کامل میگیره .
_باورت میشه خودش بهم زنگ زده ؟ میدونی که برنامه امروز با خودشه . از همه عجیبتر ازم خواست بعد برنامه توی افتر پارتی باهم حرف بزنیم و یه صحبتی داشته باشیم .
تند تند و با هیجان برام حرف میزنه و من فقط به این فکر میکنم چطور منبع آرامش انقدر راحت میتونه طوفانی کنه حالمو ؟..
سعی میکنم لبخند بزنم با اینکه میدونستم اصلا توی فیلم بازی کردن خوب نیستم .
+میخوای باهاش تو رابطه بری ؟
انگار که یکم از شوق و ذوق جیک کم شده باشه به خاطر واکنشم ، لب پایینشو میکشه توی دهنش و حالت متفکری به خودش میگیره .
_نه بابا چقدر زود پیش رفتی .
+خب پس چه دلیلی داره بخواد ببینتت ؟
_نمی-
+دلت میخواد بکنیش؟
چشماش گرد میشن و لب گرد پایینش با صدای بلاب شکلی از داخل دهنش درمیاد و براقتر خودشو نشون میده . چشمام رو این صحنه قفل میشه و انگار صداش بارها تو سرم تکرار میشه .
با دستش تو قفسهی سینم میکوبه و بهم چشم غره میره .
_چی میگی تو ؟ واقعا ک .
کمرم رو از تخت جدا میکنم و یکم بالا کشیده میشم ، با دستم فکشو میگیرم و صورتشو نزدیکم میارم .
+فقط راستشو بگو ، اگه پيشنهاد داد باهاش میخوابی ؟
صدای قورت دادن آب دهنش و بعد صدای خودش .
_نمیدونم شاید . چه اشکالی داره مگه ..
از نگاه کردن تو چشمام فرار میکنه و من از نگاه گرفتن از چشماش .
فکشو ول میکنم و ازش چشم برمیدارم بعد انگار با خودم حرف زده باشم یک "باشه" ای میگم .