Friends?

Friends?

EWAN

همه چیز از زمانی شروع شد که بهت کمک کردم. تو داشتی توی کوچه پشتی مدرسه از سال بالایی ها کتک میخوردی. وقتی داشتم رد میشدم دیدمت. تهدیدشون کردم که اگه ولت نکنن به پلیس زنگ میزنم اونا هم فرار کردن.

اون روز وضعیتت خیلی داغون بود. اولش فکر کردم خودت میتونی تنهایی بری اما چند قدم که ازت دور شدم، دیدم دوباره افتادی روی زمین و بیهوش شدی.

با خودم بردمت خونم و مراقبت بودم. وقتی به هوش اومدی، مثل یه گربه وحشی گیج داشتی به اطراف نگاه میکردی. وقتی منو دیدی یادت اومد یکی کمکت کرده بود. نگاهت نرم شد و بهم لبخند زدی. با وجود اینکه همه جای صورتت زخمی بود و درد میکرد ولی بهم لبخند زدی.

ازم تشکر کردی و رفتی خونتون. از اون روز هر روز توی مدرسه، میومدی سراغم. بعضی وقتا خوراکی با خودت میاوردی یا حتی توی درسام کمکم میکردی. شدیم دوست صمیمی هم دیگه. همیشه همه جا همراه هم بودیم. دیگه اونا نیومدن سراغت و بیخیالت شدن.

تو همیشه مراقبم بودی و بهترین دوستم بودی. اما امروز میخوام پامو فراتر از دوستیمون بزارم. میخوام برای همیشه تورو برای خودم داشته باشم.

پارک جونگ سونگ، میشه از این به بعد به جای دوستم، دوست پسرم باشی؟


نامه اعتراف جونگوون به جونگ سونگ

Report Page